علاقه من به نوشتن باعث شد که هر آنچه بر من گذشت رو در قالب داستان های تک پرده یا چند پرده بخوام بنویسم.
خیلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره راضی شدم اکانت بسازم و داستان هایی که واقعی هستن رو بنویسم.
جایی هم اگر بخوام داستان غیر واقعی بنویسم،قبلش می گم.
اتفاقاتی که افتاده اسمشون داستان نیست و شرح واقعه اس!
این هم از اولین شرح من: «داستان دوسین»
شاید مدت زیادی نباشه که همو می شناسیم و حتی اینکه تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم و بیشتر از اینکه همخونه باشیم،تلاشی برای بهتر کردن رفاقتمون بکنیم. رفاقتی که بوی همه چی میده؛بوی احساس،بوی شهوت،بوی پیشرفت،بوی خشم،بوی رهایی و بوی خود واقعی بودن.
با اینکه یه روز کسل کننده کاری دیگه رو دارم میگذرونم توی محلی که دوستش ندارم و قراره آدمایی رو تحمل بکنم که تا قبل دیدن سمر برای من قابل تحمل بودن ولی از بعد ورودش به زندگیم دیگه این آدما همه خاکستری های محوی هستن که در کنارم در حال حرکت هستن و هر چیزی از سمتشون من رو معذًب می کنه.
و سمر که اومدنش به زندگی من شبیه اتفاق های داستانی بود؛از غیر منتظره ترین نقطه ای که هرگز فکر نمی کردم قراره کسی رو بشناسم که تفکراتم رو دستخوش تغییر بکنه.
دختری که خودش رو شهری نمی دونه ولی قطعاً هر شهری لیاقت داشتنش رو نداره چون به حدی از روح خودش بیشتره که کالبد زمین برای داشتنش یه فکاهی تلخ و سیاهه.
دانشجوی دکترای فلسفه ؛مردی که تفکراتش راجع به زندگی و جهانی که همه هیچ هست مغزش رو شکل داده و این دختر سر راه منی قرار گرفت که شیفته فلسفه بودم و ناخواسته به مربی و راهنمای روحی من تبدیل شد،البته با این پیش فرض که شاید خودش این رو ندونه.
هندزفریام توی گوشمه و همینجوری که دارم نامه نگاری می کنم و گزارش مینویسم به صداش گوش میدم که داره یکی از کتاب های ژیژک رو تحلیل میکنه با تموم شور و شوقش.چرا حتی بیرون از خونه و وقتی ازش دورم نمی تونم از صداش و تفکراتش دور باشم؟ اصلاً چرا از خودم سوال می پرسم؟مگر قرار نبود چنین کسی رو بخوام پس سوال نداره و باید سلول به سلول لذتش رو ببرم.
۱ ساعت دیگه قراره برگردم خونه و می دونم منتظرمه تا برسم.با تمام ذهن بزرگ و زیباش که مملو از فلسفه هست و وقتی حرف میزنه من رو هیپنوتیزم می کنه،یک زنه.زنی که به معنای واقعی کلمه نذاشته فلسفه رفتارش رو مردانه بکنه و همون ظرافت و عاطفه یک زن رو داره.زنی که از دیدگاه من شبیه یک عصر هنریه.شبیه نقاشی ناهار مهمانی قایقرانی از رنوار که در اوج سادگی هر بار یه لایه جدید از نهفتگی رو بهم نشون می ده.
عطر تنش رو دوست دارم یعنی اگر قرار بود یه عطر رو توی ذهنم تصور بکنم و دوستش داشته باشم،همین عطر بود.عطری که واسم شبیه آب توی این روزها حیاتی شده.
منی که هیچ موقع دخترای لاغر و اسکینی مورد نظرم نبودن،جوری درگیر انحنای بدنشم که می تونم ساعتها بهش خیره بشم و به خودم بقبولونم که آرمانی بودن به روایت تصویر تن و بدن سمره.صدای بامزه و بمش بهم آرامش میده و امان از آرامشی که میبخشه.آرامشی توامان با شهوت که می تونم ساعت ها از درون بدون هیچ حرکتی ارگاسم روحی بشم.
اونم به من این احساسات رو داره؟منو اینجوری تحلیل میکنه؟تصویرسازیم میکنه؟
باز که دارم سوال می پرسم و این مسیر تا به کی قراره ادامه داشته باشه؟کلافه شدم از دست افکاری که توی ذهنم دارن الاکلنگ بازی می کنن.
به نظرم این افکار بسه چون وقت رفتن رسیده و از صداش باید به خودش پناه ببرم.
وسایلم رو جمع کردم و در همین حین بهش زنگ زدم که ببینم چیزی توی خونه کم و کسر هست یا نه.
-سلام عزیزم
-سلام،خوبی؟
-تو اگر خوبی که من هم خوبم در غیر اینصورت این سوال پاسخش نه می شه.
خندید و با همون صدای بامزش گفت:
-برای اینکه حالت خوب باشه پس جوابم خوبمه تا نبینمت توی حال بدی.
وقتی از زنانگیش صحبت می کنم یعنی همین حرفاش که قلقلکم می ده.
-پس منم خوبم و فقط زنگ زدم که ازت بپرسم چیزی توی خونه کم نداریم که سر راه بخرم؟
-نه عزیزم همه چیز هست فقط لبام یکم خشک شده که طبیعتاً لبهات رو می خواد و یه چیزی الان باید درون من باشه که متاسفانه توی شلوار توئه و با خودت بردیش شرکت.
سیاوش به آرامش خودت مسلط باش که وسط راهروی منتهی به اتاق رییس موقع سیخ کردن نیست؛اما حیف که اون لعنتی از من دستور نمی گیره و یک نیروی خودسر و خودکامست و هر وقت بخواد اقامه می کنه.
-عزیزم خوشت میاد که من رو همیشه توی هر شرایطی تا مرز به گا رفتن ببری؟
-به من چه خب!!گفتی چی کم و کسر هست و من هم نیازها رو گفتم.
-من اشتباه کردم آقا جان.اشتباه کردم برای همین روزهاست.من خیلی زود خونم و می بینمت.می بوسمت،فعلاً
توی راه که داشتم به سمت خونه بر می گشتم به این فکر می کردم که چطوری امروز باهاش سکس داشته باشم که نتونه روی پا بند بشه.با خودم گفتم که بهتره جوری وارد خونه بشم که نفهمه منم و انگار خفتش دارم میکنم؛جوری که انگار من یه متجاوزم و گیرش انداختم.
کلید درو که انداختم با آرامش و در آرام ترین حالت ممکن وارد شدم تا صدای در نیاد و نفهمه منم.
کفشامم پشت در از پام در آورده بودم که نیازی نباشه سر و صدای زیادی بکنم.
صدای تلویزیون میومد اما حسم میگفت جلوی تلویزیون نیست و فقط صرفاً روشنه پس یوگا نمی کنه چون توی این سر و صدا نمی شه تمرکز کرد.
آروم از جلوی در دستشویی گذشتم و رسیدم پشت در آشپزخونه که دیدم داره ظرف میشوره و توی دنیای خودش داره یه چیزی رو زمزمه میکنه که نمی شنیدم چیه اما مشخص بود دستم بهش بخوره از ترس سکته می کنه ولی دیوونگی من هم زیاده و حتی این فکر هم باعث نشد ذره ای مردد بشم از نقشه ای که کشیده بودم.
یه شرتک تا زیر باسن پوشیده بود که خیلی آزاد بود و می دونستم شرت زیرش نپوشیده چون برآمدگی باسنش بدون هیچ پرده پوشی داشت با هر تکونش می لرزید و من همچنان به این فکر می کردم که چطوری می شه یه دختر لاغر چنین بدن جذابی داشته باشه با برآمدگی هایی که دیوانه کنندست.
حواسم داشت پرت می شد که باز متمرکز شدم روش و هدفم رو گذاشتم روی اینکه از پشت سریع شلوارکش رو در بیارم و بشینم روی زانوهام و از پشت براش بخورم.
رسیدم پشت سرش بصورت خم شده و حضورم رو حس نکرد چون شبیه حشاشین تعلیم دیده داشتم رفتار می کردم.روی زانوهام نشستم و سریع توی کسری از زمان شلوارکش رو در آوردم و زبونم رو گذاشتم روی کونش.
چنان جیغی زد که تا لحظه ها گوشم سوت می کشید و دیگه هیچ صدایی رو نمی فهمیدم.سریع دستم رو بردم بالا و بازوهاشو گرفتم که مبادا از ترس یه حرکت ناخودآگاهی نکنه و با هرچی دم دستش هست نزنه توی سر و صورتم.
فقط سرش رو برگردوند و منو دید که دارم می خورم براش و پاهاش جوری به هم سفت شده بود که به زود می تونستم زبونم رو تکون بدم.توی همون حین که من داشتم با فشار زیاد می خوردم و خودش فهمید که خطری نیست و منم،شروع کرد پاهاش رو شل کردن و زیر لب گفت:
-احمق…احمقققق…اح!!!
و از اح به آه رسید چون زبونم به نقطه ای رسید که باید می رسید و احساس امنیت از من بودن باعث شد پاهاش رو یکم از هم باز بکنه و اجازه بده که ادامه بدم.به هر حال خودش داشت می گفت یه چیزی مال اون بوده که پیش من بوده و بردمش سرکار و داشتم اون محل رو آماده حضور کیرم می کردم که داشت شلوار رو پاره می کرد.
جوری آه می کشید که تنم می لرزید و دیگه دستهاش رو ول کردم تا هر جایی که دلش میخواد رو بگیره.پاهام خواب رفته بود و فکر کنم 10 دقیقه ای می شد که داشتم کصش رو می خوردم و پاهاش داشت می لرزید.توی همین حین گفت:
-سیاوش تو مریضی…تو منو داری میکشی…منو دیوونه داری می کنی…منو واقعاً بکشم اگر اوج لذت همینه…منو…آهههه…بکش سیاوش!!!
و منی که این حرفا مصمم ترم میکرد که به ارگاسم برسونمش و انقدر به خوردن ادامه دادم تا ارضا شد و توی صورتم خودشو خالی کرد ولی الان نوبت این بود که به مرگی که دلش میخواست برسونمش.
شلوارمو سریع کشیدم پایین و شرتم رو انداختم زیر تخمام تا خم بود روی سینک جوری همه کیرم رو توی کس خیسش فرو کردم که حتی فرصت نشد آه کشیدنش رو تکمیل بکنه فقط گفت:
-منو جرم بده عشق من!!
و با همه قدرتم توی کصش تلنبه می زدم،کسی که کیرم رو می کشید داخل از بس لیز شده بود و اجازه نمی داد که من حتی حرکتی بکنم و خودش جابجا می شد.همونجوری که داشت می کردمش با سوراخ کون خوشگل و کوچولوش هم بازی می کردم که از ارگاسم شدن داشت دل می زد و باز و بسته میشد.قشنگ زیر فشار کیرم داشت از کون نفس می کشید و این من رو دیوونه تر می کرد.توی حرفاش قربون کیرم می رفت،قربون خودم می رفت و از حرفهای بکن تو به احساسی می رسید و از احساسی به بکن تو و این حالت تاب گونه من رو وحشی تر می کرد.
سریع برش گردوندم و لبامو گذاشتم روی لبش و نشوندمش لب کابینت بغل سینکه و ادامه دادن به کردنش.خودش از قبل سینه هاش رو از زیر تاپ نخی خوشگل لیموییش در آورده بود و داشت می مالید.حرکت مواج سینه هاش هم یه اثر هنری بود و من داشتم با هنر سکس می کردم و سکسمون یه اثر هنر معاصر بود که می شد توی موزه متروپولیتن برای عموم به نمایش گذاشته بشه.
داشتم باهاش همه کار می کردم و تا حالا به عاشق شدن حین سکس دقت نکرده بودم ولی از قبل ورود به خونه بیشتر بهش احساس داشتم چون داشت جوری لبامو می بوسید که انگار قرار بود بعد این سکس برای همیشه بمیریم و این مرگ توی آغوش هم باشه.
تلاش کردم روند کردنم رو آروم تر بکنم و از شدتش کم بکنم تا بتونه بهتر نفس بکشه و شروع کرد با یه لبخند روی لب که دندونای خوشگلش رو نشون میداد از چشم راستش اشک اومدن.اشک لذت بردن و همون اشک رو بوسیدم و شروع کردم تمام سر و صورتش رو با بوسه پر کردن چون لیاقتش این بود که عشق ببینه تا به خودش و زن بودنش افتخار بکنه.
انقدر همین مسیر رو ادامه دادم تا نزدیک ارضا شدنم بود و سریع کشیدم بیرون و ریختم روی کس خوشگلش و با انگشتم زدم توی آب خودم و گذاشتم توی دهنش که خوب بخورش و خودمم ازش لب بگیرم…شبیه آبجو خوری وایکینگها وقتی می خواستن ثابت بکنن که مشروبشون سمی نیست.
بغلش کردم و بوسیدمش و موهاشو ناز کردم و در گوشش گفتم:
-اگر میخواستم جهان رو به تصویر بکشم،همین لحظاتمون میشد.همین لحظاتی که اینجوری با عشق داشتی از تن و بدنم لذت می بردی.
همونجوری بغلش کردم و بردمش سمت حموم که با هم دوش بگیریم.
دوست داشتم زیر آب فقط توی بغلم باشه و خودم بشورمش و دیگه ادامه روز رو به عشقبازی باهاش سپری بکنم.هیجان همین قدر برای امروزش خوب بود.
نوبت این بود که بهش مهر بورزم و بهش بفهمونم چقدر مهمه و چقدر اهمیت داره.بفهمه که برای عشق بازی و دیوونه کردنش از نظر عاطفی پیشش هستم.بفهمه جهان فکری و گره ای که باهاش خوردم خیلی گره متفاوتیه.اون کسی بود که هم احساس هم شهوت من رو همزمان می تونست ارتقاء بده تا بفهمم روزهامو سپری و زندگی کردم تا در کنارش درست توی همین نقطه زمانی باشم.
دختر فلسفه دان شهوتی من.دختر زیبای من که وقتی نگاهش می کردم و می فهمیدم چقدر زندگی تا قبل از اون زندگی نبود و دوست داشتم افسانه سیزیف رو روی قوس کمرش تا ابد تکرار کنم.از روی شونه هاش سر بخورم به سمت باسنش و باز برگردم همین مسیر رو بالا چون چیزی زیباتر از هر آن چیزی که اون داشت،نبود.
دوست نداشتم بهش بگم دوستت دارم چون کلمات رو می سوزوندم.باید بهش چیزی رو می گفتم که هم احساس رو داشت هم انقدر سنگین بود که هزارتا دوستت دارم یارای رقابت رو باهاش نداشت و هنوز هم دارم دنبال اون جمله میگردم ولی مطمئنم خودش فعلاً همون جملست، “من،سمر،خالص ترین دختری هستم که حتی خلوص هم کنارم رنگ می بازه”
چه آینده ای باهاش داشتم و تصویرسازی کردنش من رو می تونست بارها ارگاسم بکنه.
اون جهان بی قانونی که چهار چوبش رو خودمون ساخته بودیم.
اون زندگی مخفیی که با هم داشتیم.
اون زندگی مخفیی که عیان ترین داراییمون بود.
اسمش رو میذارم زندگی دوسین…“سمر و سیاوش”
میدونم امشب که کنارم میخوابه هم خوابش رو می بینم با اینکه کنارم خوابیده.
به خوابم بیا بخت سفید من که سیاهی من کنار سفیدی تو معنا می شه و تا ابد لذتت رو می برم.مثل همین الان که سرت روی شونمه و چشماتو بستی و داری به ریتم نفسهای داغم گوش می کنی که کاش و ای کاش زمین همین جا بایسته.
نمی دونم این داستان رو تا کجا ادامه بدم؛ولی میدونم جهانی پیش روی ما هست که 1000 دیوان میشه ازش نوشت.
دیوان عشق و شهوت دوسین!!
سین زیبای من بخواب که فردا برای اونهاییه که ارگاسم روحشون باعث خواب راحتشونه.
بخواب زیبای من!
نوشته: خراباتی منم
2 پاسخ به “داستان دوسین”
مثل حشاشین تعلیم دیده هستی!!!
بسیار زیبا بود