این اسمش خیانته؟ بیغیرتیه؟ نمیدونم. من اینطور فکر نمیکنم. من صاحباختیار مامانم نیستم. اون زن بالغیه و هرکاری بخواد میتونه بکنه. وقتی زندگی خوبی داریم و مشکلی بینمون نیست، یعنی مشکلی نیست. ولی همچنان بهنظرم یهچیزی اشتباه بود. یهچیزی که تو ذهنم جور درنمیاومد ولی دلمم نمیخواست دنبال کردن ماجراش رو از دست بدم. انگار بهم لذت میداد. دلیلش؟ شاید اگه شما هم تو موقعیت من بودید همینجوری فکر میکردید. مامان من بیشتر واسم یه دوسته تا مامان. تا ۱۲ سالگی با هم حموم میرفتیم و حتی تا ۱۰ سالگی توی حموم کاملا جلوم لخت بود. مامانم اصالتا اهوازیه. از اون اهوازیایی که وقتی میبینیشون تازه میفهمی همهی خوزستانیا سیاهسوخته نیستن. پوستش بهقدری سفید بود که احساس میکردی برف روش نشسته و اگه برف رو کنار بزنی به چمنهای سبزی که از سرما یخ زدن میرسی. توی حمام همیشه توی وان مینشست و من رو تو بغل خودش میگرفت و سرم رو میشست. من رو کاملا خم میکرد تو بغلش جوری که کمرم میچسبید به سینههای نرم و گرمش. البته فقط تا سوم دبستان. هیچوقت توی هیچ جمعی لباس باز نمیپوشه ولی بلده چطوری لباس بپوشه تا نظر بقیه رو جلب کنه. توی عروسی دخترداییش یادمه یه شلوار پارچهای پاچهگشاد پوشیده بود که دقیقا روی خط اتوی جلوی شلوار یه چاک داشت که تا زیر زانوش باز میشد. سفیدی پاهاش که با کنار رفتن پارچه از بریدگی چاک شلوارش معلوم بودن، کفش پاشنهبلندی که بندهاش دور ساقش بسته میشدن هنوز جلوی چشممه. همونطور که گفتم از روی کنجکاوی گوشی و پیامهاش رو چک میکردم و فهمیدم که قراره بهبهونهی سر زدن به مامانبزرگ و بابابزرگم از شهر خودمون پنجشنبه صبح تا جمعه عصر بره مرکز استان و به نادر هم گفته بود من رو با خودش میبره تا بابام شک نکنه.
مامان صبح پنجشنبه حمومش رو رفت و یه آرایش ریز، که کسی شک نکنه کرد و با هم راهی اهواز شدیم. نمیدونم چی پیش خودش فکر میکرد که داشت پسر ۱۲ سالهش رو با خودش میبرد خونه دوستپسرش، ولی این اتفاق افتاد و ما رفتیم خونهی نادر. تو هال نشسته بودیم و نادر ازمون پذیرایی کرد و با من هم شوخی و خنده میکرد ولی مامانم که کنارش روی صندلی نشسته بود رو هم نامحسوس میمالید به این خیال که من نمیبینم یا متوجه نمیشم یا برام مهم نیست؛ که البته مهمم نبود و فکر میکنم دلیلش اعتمادم به نادر و همینطور عادت کردنم به این صحنهها از بچگی بود.
بعد از نیمساعت یا بیشتر مامان دست من رو گرفت و بردم توی یکی از اتاقا و واسم پلیاستیشن۲ روشن کرد و ازم خواست تا وقتی اون با نادر صحبت میکنه من بازی کنم و همینجا بمونم و اگه کاریش هم داشتم قبل از اینکه از اتاق خارج بشم صداش کنم. قبول کردم و مامان از اتاق رفت بیرون. خونهای که توش بودیم دوخوابه بود و بالای دیوار بین دوتا اتاق یه پنجرهی نورگیر بود که خب طبیعتا نور و صدا راحت بین دوتا اتاق منتقل میشد. از نوری که وارد اتاق شد فهمیدم مامان و نادر وارد اتاق شدن و پرده رو یکم کشیده بودن. اولش صدای خندههای مامان میاومد که کمکم تبدیل به ناله و جیغهای خیلی ریز کوتاه شد. خب برای بچهای تو سن من که تاحالا تو این موقعیت نبوده یکم عجیب بود و البته ترسناک که چرا مامانم داره جیغ میزنه. نگران مامان شدم و بدون اینکه صداش کنم از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اونیکی اتاق. درش قفل نبود و حتی چفت هم نشده بود. یکمشو باز کردم و دیدم مامان لخته و روی تخت افتاده و نادر هم لخت روشه و داره بوسش میکنه. چندثانیه نگاه کردم و از لخت بودن مامانم پیش یه مرد دیگه یکم خجالتزده شدم (نمیدونم چرا من خجالتزده شدم :/ ).
از خوب بودن حال مامان که خیالم راحت شد، یا بهتر بگم وقتی دیدم میترسم حرف بزنم تا نکنه منو ببینن و مامان ناراحت بشه که چرا بدون صدا زدنش از اتاق خارج شدم، در رو بستم و اومدم بیرون و رفتم سراغ بازیم. کنجکاوی بچگونهم اما اجازه نداد و دوباره بعد از چنددقیقه رفتم که ببینم چهخبره. پاورچینپاورچین رفتم سمت اتاقشون و دیدم که در بستهست که احتمالا چون دیدن در باز شده اومدن در رو بستن. چیزی نمیتونستم ببینم و فقط یهسری صدای نامفهوم که معلوم بود از قصد واسه اینکه صداشون شنیده نشه آروم حرف میزدن رو میشنیدم و البته نالهها و جیغهای کوتاه و آروم مامانم. از زیر در نگاه میکردم، از بالای در خواستم نگاه کنم که هیچراهی نداشت. از پنجرهی بین دوتا اتاق میخواستم ببینم که خیلی تابلو بود. به همون پایین در بسنده کردم که خیلی دید بدی داشت مگه اینکه پوزیشنشون رو عوض میکردن. گاهی که میاومدن سمت بالای تخت چون روبروی در بود مامانم رو میدیدم که روی نادر بالا و پایین میره و وقتی میرفتن پایین تخت چون کنار در کمد بود هیچی دیده نمیشد. بعداز چنددقیقه دوباره خواستم در رو باز کنم و نگاه کنم که اینکار رو کردم. چندثانیهای گذشت و مامان رو تخت تو پوزیشن داگی بود و نادر هم فقط کیرش توی مامان بود و تلمبه نمیزد. با سینههاش بازی میکرد و سرش تو گردن مامان بود که مامان من رو دید و خیلی دستپاچه شد. یه پتو از روی زمین برداشت و دور خودش پیچید. نگاه من همهش به کیر نادر بود که از کس مامان خارج شده بود و خیس و براق بهنظر میرسید. مامان سمت من اومد و من رو برد تو اتاق و دعوام کرد که چرا بدون صدا زدنم اومدی بیرون. دوباره من رو تو اتاق گذاشت و ازم قول گرفت که خارج نشم تا کارش تموم بشه. منم تو اتاق موندم و مامان و نادر هم کارشون تموم شد.
نوشته: Does not matter
15 پاسخ به “مامان تو نباید…”
واقعا شرمنده توام بجای اون مادر بی فکرت
چرا یکی از این بی غیرت یا مامان ج ن د ه ها به ما نمیخوره بیاید بدید دیگه
چقدر تو بچه گی فهمیده بودی که فکر همه چی رو میکردی وسکوت میکردی ، کاش الانم همینکارو بکنی😌
یک سریال هست بنام وکلا. تو تلگرام سرچ کنید، کاملش هست. این آقای وکیل سکس مادرش که با دوست پدرش رابطه داشته ، در کودکی دیده بود. جالبه تا مرگ مادرش نمیتونست مادرش را ببخشه و ازش متنفر بود.
بزنی به تخته…!! واسه کوس بودن ننت…!!
منم به زنی میکردم دخترش کلاس هقت هستش اون توی پذیرایی میمونه ما میرم اتاق یساعت میکنمش
پس تو بودی یواشکی من ومامانتو نگاه میکردی؟ اگه گول نمیخوردم و یواشکی دور از چشم مامانت نمیکردمت هنوز مامانتو داشتم. وقتی فهمید تو را هم میکنم دلخور شد و پرید.
منم ی چندتا از ابن دست مسائل دیدم واقعیت داره
من فکر میکنم بعضی جاهای داستان رو عوض کردی که من و مامانت نفهمیم تو این سایتها میچرخی و دوست داری حرف دلت رو به یکی بگی.۱- تو پسر نیستی و دختری۲- مامانت اهوازی نیست و اراکی هست۳- الانم خونتون تهرانپارسه😉
به کی بگم؟پدر قرمساقت؟
عزیزم.پسرم.کسکش به اون خجالت میگن غیرت که تو نداشتی.بعدشم توتو موقعیت خودت بمون ما رو قاطی نکن کونی
از بچگی خوب پخته و به سکس آشنا شدی دیگه نیازی به غیرتی شدن نداره ، داره حال میکنه شما هم که بزرگ شدی بذار خانمت با کسی دیگه ای عشق و حال کنه
و طبق معمول همیشه درب این اتاق های لعنتی باز هستندراستشو بگو الان فرمانده ی کدوم پایگاه بسیجی؟
متاسفانه یه دو بار جنده خونه رفتم، خالهه، همون که صاحب جا بود، یه پسر داشت قشنگ ۱۲ سال رو داشت، خودش میشست شیشه میکشید، دو نفرو با دوتا دختر دونه دونه میفرستاد تو اتاق، بعدم که میومدیم بیرون از اتاق خوشگل جلوی بچه میگفتن:خیلی دیر آبش اومد، یا خیلی بد کرد، یا کوسم درد گرفت و… خالهه خودش همیشه نمیداد، اما ماهی یکی دوبار هم خودش میرفت رو کار، خب اون بچه یکی مثل اینه دیگهجالبش اینجا بود یه بار جاشونو عوض کردن، بچه رو میفرستاد مارو به عنوان فامیل بیاره داخل کسی شک نکنه، از این چیزها زیاده بابا، حالا این باید خوشحال باشه فقَط نادر زده، یه امت نزدن
واقعا عالیی بود بازم لطفا بنویس