لذت واقعی عشق

سلام دوستان سروشم داستان عشق سارا رو نوشته بودم ازنظراتتون خيلي ممنونم،اون كسايي كه داستانم رو خوندن و خوششون نيومد ازشون عذرخواهي مي كنم در ضمن داستان هاي من فقط داستان هستند و به واقعيت مربوط نمي شن.
بعضي وقت ها به كذشته ي خودم فكر مي كنم،به كذشته اي بر از عقده ،عقده هايي كه تو دلم فرمانروايي ميكردن،منم منتظر يه شورش براي از بين بردن اونا ،آره اون شورش به با شد اون شورش قبول شدن تو دانشكاه بود،به قوله بدرم زندكيم تازه شروع شده بود ،راست مي كفت تازه طعم زندكيو جشيدم ،من كه كل دبيرستان رو فقط درس خونده بودم تا به دانشكاه برم ،خونواده ي ما وضع مالي خوبي نداشتنبه همين دليل من مي خواستم در آينده به تمام خواسته هام برسم،وقتي وارد دانشكاه شدم با يه محيط ديكه اي مواجه شدم ،محيطي كه بعضي از حس هارو در وجودم قوي تر كرد،باعث شد كه من ديكه اون سروش قبلي نباشم اما من ،يه جوان بي تجربه جه طوري بايد با اين حس ها مواجه شم جه طوري بايد اين غريزه ها رو ارضا كنم،نه ،من توانايي اين كارو نداشتم،نمي تونستم جلوي قوي ترينشون يعني سكس و عشق بايستم مي خواستم عاشق يكي باشم،كه بتونه منو به خواسته هام برسونه اما من تواناييشو نداشتم،هيج وقت خنده ي دختر را رو وقتي كه من با ديدنشون صورتم سرخ ميشد فراموش نمي كنم ،هيج وقت نكاه هاي بد بسر هارو كه تحقير كننده بود فراموش نميكنم،من بايد تصميم جدي ميكرفتم تا خودم رو نشون بدم بايد به تمام خواسته هام ميرسيدم ،كم كم با بيشتر بسرهاي دانشكده سعي كردم دوست شم،كارهايي رو كه اونا مي كردن رو تقليد مي كردم ،با كذشت زمان زندكيم عوض شد من ديكه اون آدم سابق نبودم،تازه معناي لذتو كشف كرده بودم ،با بيشتر دختر ها دوست شدم(البته از نوع هم كلاس بودن) از حرف زدن با دخترا لذت مي بردم روزها مي كذشت تا اين كه من نيوشا رو ديدم اينقدر از اين دختر خوشم اومده بود كه به هيج جيز فكر نمي كردم،تمام فكرم شده بو نيو شا،يه دختري با ظاهري زيبا قدي متوسط و اندام متناسب،مي خواستم سر صحبتو باز كنم اما نميشد ،يعني اون توجهي به من نمي كرد انكار من رو نمي ديد،اصلا واسش اهميت نداشتم،اما من تسليم نمي شدم تمام كارام به اون مربوط ميشد يك روز تو يه هواي باروني داشتم به سمت خيابون ميرفتم كه تاكسي بكيرم ،نيوشا برام نكه داشت كه منو برسونه منم قبول كردم ،ازش تشكركردم كه منو سوار كرده ديكه هيج حرفي زده نشد فقط صداي برف باك كن ماشين رو ميشد شنيدتا اينكه اون برسيد شهرستاني هستي كفتم آره كفت اينجا خونه داري؟كفتم خونه ي داداشم هستم.درباره ي خودش برسيدم مي كفت اهله همين شهره باباش كارخونه داره و… حالا مي تونستم دليله اين كم اعتنايي اونو نسبت به خودم بفهم اون روز هم كذشت روز به روز رابطه ي منو اون بهتر ميشد ،كه يه روز حرف دلمو بهش كفتم،كفتم دوسش دارم اون با حالت بريشان كفت من ارزش دوست داشتنتو ندارم،من كاملا كيج شده بودم،برسيدم جرا ؟اون كفت كه قبلا نامزد داشته ولي اونو ول مي كنه اون بسره هم از خونشون ميره و ديكه بر نمي كرده و خبري هم ازش نميشه،منم تو فكر بودم كه يهو به من كفت :الان هم عذاب وجدان داره _من هم لال شدم اما بهش كفتم :من تورو خيلي دوست دارم اون هم لبخندي زد و رفت.
دوروز بعد دوباره ديدمش اون كفت كه فكراشو كرده و مي خواد خاطرات بدشو از بين ببره كفت كه دوست دخترم ميشه من باور نمي كردم ،خيلي خوشحال بودم به آرزوم رسيده بودم ،اين نيوشا ديكه اون آدم سابق نبود خيلي مهربون تر شده بود،خيلي بهتر از قبل شده بود،من كم كم صحبت ازدواج رو بيش كشيدم اونم قبول كرد كه با بدرش صحبت كنه خلاصه قرار شد ما با هم نامزد كنيم،و همين طور هم شد ،ديكه نيوشا ماله من شده بود ،يه روز باهم رفتيم شمال اونا اونجا يه ويلا داشتند كه خيلي زيبا بود من هم از خوشبختي خودم خوشحال بودم ،شب شد و وقت خواب من و نيوشا روي تخت خوابيدم،حس خيلي زيبايي بود حسي كه تا به حال احساسش نكرده بودم وقتي تو آغوشم مي كرفتمش آرامشي تو وجودم به وجود ميو مد كه تا به حال وجود نداشتمي خواستم آرامشم را بيشتر كنم به همين دليل بوس كردنش رو شروع كردم كم كم بوس ها به لب كرفتن تبديل شد لب هاش كرماي خاصي به وجودم مي داد بايينتر رفتم لباس خوابش رو باز كردم سينه هاي كوجيكش من رو به اوج لذت برد لذتي كه تا به حال وجود نداشت شروع به خوردن سينه هاش كردم اون هم فقط تند تند نفس مي كشيد و تكون مي خورد تمام شكمش رو ليس زدم به شرتش رسيدم آروم شرتش رو در آوردم شروع كردم به بوسيدن و خوردن كسش خيلي زيبا بود،اونم فقط نفس هاي تند و سريع مي كشيد ،من به كمك او لباس هام رو در آوردم كيرم رو روي كسش كذاشتم يه نكاه بهش انداختم يه لبخند از روي رضايت زد آروم كيرم رو فرو كردم كرم ترين و نرم ترين بخش بدنش بود،كيرم رو بيرون آوردم ،كيرم خوني بود جند بار عقب جلو كردم تاآبم اومد و روي شكمش خودمي خالي كردم ،تاصبح كنار هم خوابيديم وقتي بيدار شدم و خون هاي خشك شده رو ديدم به نوشا نكاه كردم اون خواب بود.الان ما با هم ازدواج كرديم و هنوزم عاشق هميم و خواهيم بود…

نوشته:‌ سروش

بازدید 18,164

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “لذت واقعی عشق”

  1. خيلي با عجله نوشتي. بخاطر همين هم هيچ تأثيري در خواننده ايجاد نميكنه. هر كدوم از اتفاقاتي كه توي اين داستان افتاده نياز به كلي مقدمه چيني داره اما تو انگار فقط مي‌خواستي يه چيزي بنويسي. بهترين قسمت متنت اونجايي بود كه صادقانه گفتي اينا همه‌ش داستانه. بخاطر همين صداقتت من از همه دوستاني كه ميان اينجا نظر ميدن خواهش ميكنم اگر انتقادي دارن بگن ولي بهت توهين نكنن. دوستان خواهش ميكنم به سروش جان نازنين ما فحش ندين تا بقيه نويسنده‌ها هم تشويق بشن به راستگويي. سروش به شعور خواننده‌هاش احترام گذاشت پس شما هم عيب و ايرادهاي داستانشو به صداقتش ببخشين تا همه نويسنده‌ها بفهمن كه راستگويي و صداقت چقدر براي خواننده‌ها ارزش داره.

  2. من که خیلی خوشم اومد. چون معنی واقعیه عشق انسانی رو میرسونه و تمایلات حیوانی سکس کاری نداره. این رو باید هممون قبول کنیم که عشق و سکس مکمل هم هستن. من با خیال واقعی بودن این داستان به قهرمان این داستان از ته دل تبریک میگم و آرزو میکنم خوشبخت باشه.

  3. قشنگ بودکاش همیشه مثل قصه ادم ها پای کاری که می کنند بایستند نه اینکه در برن!!!

  4. طبق گفته دوسته بسیار عزیزم فریجاب باید یکم مسائل رو بیش تر باز میکردی صرفا قصدت فقط نباید نوشتن یه داستان همین جوری باشه باید سعی کنی خواننده رو جوری تحت تاثیر قرار بدی که خودشو جایه تو حس کنه واما موضوع داستانت خوب بود عزیزم خسته نباشید میگم امیدوارم اثاره بعدیت بهتر باشن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید