محمد، مردی سیساله با موهای مشکی کوتاه و چشمان قهوهای گرم، زندگی آرامی در تهران داشت. او مهندس نرمافزاری بود که بیشتر وقتش را پشت کامپیوتر میگذراند، اما دلش همیشه به دنبال جایی دنج برای نوشیدن قهوه بود. یک روز اتفاقی، وارد کافه کوچکی در کوچهای خلوت شد – کافهای با دیوارهای آجری قدیمی، میزهای چوبی ساده، و بوی قهوه تازه که هوا را پر کرده بود. صاحب کافه، سارا، دختری بیستودو ساله با موهای قهوهای موجدار که همیشه به صورت دماسبی میبست، چشمان عسلی درشت، و لبخندی که مثل نور آفتاب بود. اندامش ظریف اما جذاب بود – سینههای متوسط و کون گردش که در شلوار جین تنگ و تیشرت سادهاش جلب توجه میکرد. سارا تازه کافه را باز کرده بود، اما مشتری زیادی نداشت. محمد اولین بار قهوهاش را سفارش داد و نشست، اما از همان لحظه، چیزی در سارا او را جذب کرد – خجالت پنهان در نگاهش، و انرژی جوانیاش.
از آن روز، محمد هر روز به کافه میرفت. صبحها زود میآمد، لپتاپش را باز میکرد و کار میکرد، در حالی که سارا پشت کانتر قهوه میریخت. ابتدا حرفهایشان کوتاه بود: “امروز چه قهوهای پیشنهاد میکنی؟” سارا میگفت: “لاته با دارچین، مثل همیشه.” اما کمکم، شوخیها شروع شد. یک روز، وقتی سارا فنجان را آورد، محمد گفت: “سارا جان، این قهوهها جادوییان، هر روز منو میکشن اینجا.” سارا خندید: “پس مشتری ثابت شدی، محمد آقا. خوشحالم.” محمد متوجه شد کافه خلوت است، و ایدهای به ذهنش رسید: “سارا، چرا اینستاگرام نمیزنی؟ عکس از قهوهها و فضای کافه بذار، مردم میان.” سارا تردید کرد: “من بلد نیستم، ولی ایده خوبیه.” محمد لپتاپش را باز کرد و کمک کرد صفحه اینستاگرام بسازند. او عکس گرفت – از دستان سارا که قهوه میریخت، از دیوارهای آجری با گلدانهای کوچک، و حتی از لبخند سارا پشت کانتر. پستها را با کپشنهای جذاب نوشت: “در کافه کوچک ما، هر فنجان قهوه یک داستان است.”
چند هفته گذشت، و ایده محمد جواب داد. اینستاگرام کافه پر از لایک و کامنت شد، مردم از اطراف میآمدند. کافه شلوغ شد – صبحها پر از دانشجوها، عصرها زوجها، و شبها گروههای دوستانه. سارا تنها بود، و نمیتوانست به همه برسد. محمد، که حالا بخشی از کافه شده بود، شروع به کمک کرد. پشت کانتر میرفت، سفارشها را میگرفت، و حتی قهوه میریخت. برخورد هایشان بیشتر شد – وقتی سارا خم میشد تا فنجان بردارد، دست محمد “تصادفی” به کمرش میخورد، و او سرخ میشد: “محمد، مراقب باش!” محمد با شوخی میگفت: “سارا، این کانتر کوچیکه، تقصیر من نیست!” یک روز، وقتی کافه شلوغ بود، سارا لیوان را شکست، و محمد سریع کمک کرد جمع کند. دستهایشان به هم خورد، و نگاهشان قفل شد – لحظهای کوتاه، اما پر از حس. سارا گفت: “مرسی محمد، بدون تو نمیتونستم.” محمد لبخند زد: “من همیشه اینجام، سارا.”
شبها، وقتی کافه تعطیل میشد، محمد میماند تا کمک کند. میزها را جمع میکردند، کانتر را تمیز میکردند، و حرف میزدند. شوخیهای محمد ادامه داشت: “سارا، تو مثل این قهوهها تلخی، اما شیرین میشی با شکر!” سارا میخندید: “تو هم مثل مشتریها، همیشه میآی و نمیری!” در این شبها، عشق ریز ریز شکل گرفت. یک شب، وقتی باران میبارید، محمد گفت: “سارا، تنهایی خطرناکه، میرسونمت خونه.” سارا قبول کرد، و در ماشین، زیر صدای باران، حرفهای عمیقتری زدند: “محمد، تو بیشتر از مشتری شدی.” محمد گفت: “سارا، تو بیشتر از صاحب کافهای.”
یک شب خستهکننده، بعد از یک روز شلوغ، کافه را بستند. سارا پشت کانتر خم شد تا چیزی بردارد، و محمد نزدیک شد تا کمک کند. بدنهایشان به هم چسبید – سینههای سارا به سینه عضلانی محمد فشار آورد، و نگاهشان قفل شد. محمد نجوا کرد: “سارا… نمیتونم دیگه مقاومت کنم.” سارا نفس نفس زد: “منم… محمد.” معاشقه شروع شد. محمد بوسید لبهای نرمش، زبانش داخل دهنش رفت، مزه قهوه و شیرینی را چشید. دستش روی کمرش لغزید، پایینتر به کون گردش، و سارا ناله کرد: “آه… محمد.” تیشرت سارا را بالا زد، سینههای متوسطش با نوک قهوهای بیرون آمد. محمد مکید، گاز نرم گرفت تا سارا جیغ بزنه: “قربونت برم، سینههامو بخور.”
سارا شلوار محمد را پایین کشید، کیر بزرگ و راستشدهاش را دید – رگدار و سر قرمز. او دست کشید روش: “وای محمد… بزرگه.” محمد شلوار جین تنگ سارا را پایین کشید، شرت سفیدش معلوم شد، کس صورتی و تنگش خیس بود. سارا نجوا کرد: “محمد، من باکرهام… نمیتونم از جلو.” محمد گفت: “آروم باش، عشقم. فقط لذت میدم.” زانو زد، زبانش روی لبهای کس کشید، بوی شیرینش هوا را پر کرد. داخل شکاف رفت، لیس زد دیوارهها، مکید کلیتوریس تا سارا لرزید و جیغ بزنه: “آه… زبونت کسمو دیوونه کرده! عمیقتر، قربون زبونت برم.” دقیقهها خورد، آب کس سارا را بلعید تا او ارضا بشه – لرزش بدنش، جیغ بلند: “آبم اومد، محمد!”
حالا نوبت سکس بود. محمد گفت: “از پشت، عشقم. درد نداره، چون عاشقتم.” سارا چرخید، کون گردش را نشان داد. محمد کیرش را روی سوراخ کون مالید، با آب دهان خیس کرد، و آهسته داخل کرد – درد اولیه، سارا جیغ کشید: “آه… درد داره!” اما عشق درد را کم کرد، سارا نجوا کرد: “ادامه بده… خوبه.” محمد حرکات آهسته شروع کرد، کیرش دیوارههای تنگ را مالید، دستش روی کس سارا مالید تا لذت بیشتر بشه. سارا جیغ زد: “عمیقتر، محمد! قربون کیرت برم.” تندتر زد، صدای برخورد کیر و کون کافه را پر کرد. دقیقهها گذشت، عرق بدنهاشون مخلوط شد، سارا ارضا شد دوباره – جیغ بلند، بدنش لرزید. محمد هم داخل کونش خالی شد: “آه سارا… قربونت برم.”
بعدش، در آغوش هم دراز کشیدند، روی کانتر کافه، با بوی قهوه. سارا گفت: “محمد، این عشق بود.” محمد بوسیدش: “تو همه چیزمی، سارا.” از آن شب، کافه نه تنها شلوغ بود، بلکه پر از عشقشان. محمد همیشه کمک میکرد، و سارا با لبخندش روزها را شیرین میکرد. عشقشان در کافه کوچک، جاودانه شد.
از آن روز، محمد هر روز به کافه میرفت. صبحها زود میآمد، لپتاپش را باز میکرد و کار میکرد، در حالی که سارا پشت کانتر قهوه میریخت. ابتدا حرفهایشان کوتاه بود: “امروز چه قهوهای پیشنهاد میکنی؟” سارا میگفت: “لاته با دارچین، مثل همیشه.” اما کمکم، شوخیها شروع شد. یک روز، وقتی سارا فنجان را آورد، محمد گفت: “سارا جان، این قهوهها جادوییان، هر روز منو میکشن اینجا.” سارا خندید: “پس مشتری ثابت شدی، محمد آقا. خوشحالم.” محمد متوجه شد کافه خلوت است، و ایدهای به ذهنش رسید: “سارا، چرا اینستاگرام نمیزنی؟ عکس از قهوهها و فضای کافه بذار، مردم میان.” سارا تردید کرد: “من بلد نیستم، ولی ایده خوبیه.” محمد لپتاپش را باز کرد و کمک کرد صفحه اینستاگرام بسازند. او عکس گرفت – از دستان سارا که قهوه میریخت، از دیوارهای آجری با گلدانهای کوچک، و حتی از لبخند سارا پشت کانتر. پستها را با کپشنهای جذاب نوشت: “در کافه کوچک ما، هر فنجان قهوه یک داستان است.”
چند هفته گذشت، و ایده محمد جواب داد. اینستاگرام کافه پر از لایک و کامنت شد، مردم از اطراف میآمدند. کافه شلوغ شد – صبحها پر از دانشجوها، عصرها زوجها، و شبها گروههای دوستانه. سارا تنها بود، و نمیتوانست به همه برسد. محمد، که حالا بخشی از کافه شده بود، شروع به کمک کرد. پشت کانتر میرفت، سفارشها را میگرفت، و حتی قهوه میریخت. برخورد هایشان بیشتر شد – وقتی سارا خم میشد تا فنجان بردارد، دست محمد “تصادفی” به کمرش میخورد، و او سرخ میشد: “محمد، مراقب باش!” محمد با شوخی میگفت: “سارا، این کانتر کوچیکه، تقصیر من نیست!” یک روز، وقتی کافه شلوغ بود، سارا لیوان را شکست، و محمد سریع کمک کرد جمع کند. دستهایشان به هم خورد، و نگاهشان قفل شد – لحظهای کوتاه، اما پر از حس. سارا گفت: “مرسی محمد، بدون تو نمیتونستم.” محمد لبخند زد: “من همیشه اینجام، سارا.”
شبها، وقتی کافه تعطیل میشد، محمد میماند تا کمک کند. میزها را جمع میکردند، کانتر را تمیز میکردند، و حرف میزدند. شوخیهای محمد ادامه داشت: “سارا، تو مثل این قهوهها تلخی، اما شیرین میشی با شکر!” سارا میخندید: “تو هم مثل مشتریها، همیشه میآی و نمیری!” در این شبها، عشق ریز ریز شکل گرفت. یک شب، وقتی باران میبارید، محمد گفت: “سارا، تنهایی خطرناکه، میرسونمت خونه.” سارا قبول کرد، و در ماشین، زیر صدای باران، حرفهای عمیقتری زدند: “محمد، تو بیشتر از مشتری شدی.” محمد گفت: “سارا، تو بیشتر از صاحب کافهای.”
یک شب خستهکننده، بعد از یک روز شلوغ، کافه را بستند. سارا پشت کانتر خم شد تا چیزی بردارد، و محمد نزدیک شد تا کمک کند. بدنهایشان به هم چسبید – سینههای سارا به سینه عضلانی محمد فشار آورد، و نگاهشان قفل شد. محمد نجوا کرد: “سارا… نمیتونم دیگه مقاومت کنم.” سارا نفس نفس زد: “منم… محمد.” معاشقه شروع شد. محمد بوسید لبهای نرمش، زبانش داخل دهنش رفت، مزه قهوه و شیرینی را چشید. دستش روی کمرش لغزید، پایینتر به کون گردش، و سارا ناله کرد: “آه… محمد.” تیشرت سارا را بالا زد، سینههای متوسطش با نوک قهوهای بیرون آمد. محمد مکید، گاز نرم گرفت تا سارا جیغ بزنه: “قربونت برم، سینههامو بخور.”
سارا شلوار محمد را پایین کشید، کیر بزرگ و راستشدهاش را دید – رگدار و سر قرمز. او دست کشید روش: “وای محمد… بزرگه.” محمد شلوار جین تنگ سارا را پایین کشید، شرت سفیدش معلوم شد، کس صورتی و تنگش خیس بود. سارا نجوا کرد: “محمد، من باکرهام… نمیتونم از جلو.” محمد گفت: “آروم باش، عشقم. فقط لذت میدم.” زانو زد، زبانش روی لبهای کس کشید، بوی شیرینش هوا را پر کرد. داخل شکاف رفت، لیس زد دیوارهها، مکید کلیتوریس تا سارا لرزید و جیغ بزنه: “آه… زبونت کسمو دیوونه کرده! عمیقتر، قربون زبونت برم.” دقیقهها خورد، آب کس سارا را بلعید تا او ارضا بشه – لرزش بدنش، جیغ بلند: “آبم اومد، محمد!”
حالا نوبت سکس بود. محمد گفت: “از پشت، عشقم. درد نداره، چون عاشقتم.” سارا چرخید، کون گردش را نشان داد. محمد کیرش را روی سوراخ کون مالید، با آب دهان خیس کرد، و آهسته داخل کرد – درد اولیه، سارا جیغ کشید: “آه… درد داره!” اما عشق درد را کم کرد، سارا نجوا کرد: “ادامه بده… خوبه.” محمد حرکات آهسته شروع کرد، کیرش دیوارههای تنگ را مالید، دستش روی کس سارا مالید تا لذت بیشتر بشه. سارا جیغ زد: “عمیقتر، محمد! قربون کیرت برم.” تندتر زد، صدای برخورد کیر و کون کافه را پر کرد. دقیقهها گذشت، عرق بدنهاشون مخلوط شد، سارا ارضا شد دوباره – جیغ بلند، بدنش لرزید. محمد هم داخل کونش خالی شد: “آه سارا… قربونت برم.”
بعدش، در آغوش هم دراز کشیدند، روی کانتر کافه، با بوی قهوه. سارا گفت: “محمد، این عشق بود.” محمد بوسیدش: “تو همه چیزمی، سارا.” از آن شب، کافه نه تنها شلوغ بود، بلکه پر از عشقشان. محمد همیشه کمک میکرد، و سارا با لبخندش روزها را شیرین میکرد. عشقشان در کافه کوچک، جاودانه شد.
نوشته: ممدی
3 پاسخ به “عشق در کافه کوچک”
خیلی قشنگه باریکلا ادامه بده
بعد این مهندس نرم افزار ، کی کار خودشو میکرد، این که بیست و چهاری کافه بوده
مهندس نرم افزار زیادی تو هوش مصنوعی میرفت تصمیم گرفت یک داستان هم با هوش مصنوعی بنویسه اما هوش مصنوعی قسمتهای جنسی رو نمینویسه برای همین از وقتی داستان به کیر و کوس رسید ریده شد توش