جلسه دفاع پایان نامه صمیمیترین دوستم سحر بود و اتفاقا استاد راهنمای پایاننامه اش هم علی بود و قرار بود فردا برم دانشگاه
بعد از شکل گیری ارتباطمون اولین باری بود که قرار بود دانشگاه باشم و هم برام هیجان داشت و هم استرس
دلیلش رو هم نمیدونستم روز قبل دفاع رو کلا پیش سحر بودم تا کمکش کنم کاراش رو انجام بده و قرار بود شب هم پیشش بمونم و صبح باهم بریم دانشگاه
وقتی به علی گفتم شب رو پیش سحر هستم که کمکش کنم استرسش کم شه با خنده گفت اگه پیش استادش باشی بیشتر کمکش میکنیا حداقل استادش سر دفاعش خوش اخلاقه :)))
کارا رو انجام دادیم و عملا ساعت ۸ بود که همه کارا تموم شد بعد شام گفتم سجر پس من میرم خونه صبح میام دنبالت که توام زود بخوابی الان بمونم پیشت میشینیم به حرف نمیخوابی وسایلام رو جمع و جور کردم و ساعت ۹ از خونه سحر زدم بیرون
برای رفتن به خونه دودل بودم مامان اینا میدونستن شب رو پیش سحر هستم و خودم بدجوری دلم میخواست شب رو کنار علی باشم بعد از اون تجربه کنار هم خوابیدن باز هم دلم میخواست شب رو تا صبح کنارش باشم تصمیمم رو گرفتم و زنگ زدم به علی
-سلام خانم قشنگم خوبی
-سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ در چه حالی؟
-منم خوبم نفسم داشتم یه سری مقاله های بچه ها رو بررسی میکردم کجایی؟
-جلوی خانه سحر اینا کارمون تموم شد و من تصمیم گرفتم برای کمک بهش به توصیه استادش گوش بدم
-دورت بگردم میای اینجا؟
-اگه از نظرت اوکی باشه چون رضا خونه است میگم
-نه فدات شم اوکیه تعارف نداریم با هم که پاشو بیا کی میرسی؟
-نیم ساعت دیگه
رسیدم خونه علی اینا و با کوله وسایلم رفتم بالا تا ساعت ۱۱ کنار هم فیلم دیدیم و به شوخی و خنده گذشت و دیگه رضا قصد کردن برای خوابیدن
-بچه ها من میرم بخوابم علی من صبح زود کلاس دارم شما کی میرید؟
-من فردا فقط دو تا دفاع دارم یکی ساعت ۱۱ یکی ۴
صبح میرم اول دفتر بعد میرم دانشگاه تو برو خودت
رسما داشت آمار میداد که صبح زود خونه رو تخلیه میکنه
با رفتن رضا من و علی هم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم تو اتاق علی تیشرتش رو از تنش درآورد و دستاشو از هم باز کرد
-بدو بیا بغلم ببینم دلم برات تنگ شده
خودمو تو بغلش جا کردم و لبامون تو هم گره خورد و تا جایی که نفس داشتیم ادامه دادیم
-چقدر خوب شد اومدی دلم بدجوری برا عطر تنت تنگ شده بود
با این حرفش خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم و سرمو رو سینهاش چسبوندم وقتی علی رفت دستشویی لباسام رو عوض کردمو یه تاپ و شلوارک آبی پوشیدم بدون سوتین روی تخت دراز کشیدم علی تیشرتش رو درآورد و طبق عادت در اتاق قفل کرد و اومد کنارم دراز کشید و منو سفت تو بغلش گرفت راجع به اتفاقات روز با هم صحبت کردیم و در حین صحبت دستای علی تمام بدنمو نوازش میکرد کاملا خودمو به بدنش چسبونده بودم و کمکم نفسام نامنظم میشد علی یه نگاه جذاب تو صورتم داشت و بعد با ظرافت تمام لبامو میخورد و کمرمو نوازش میکرد
-خانمم الآن بخوابیم عشقبازی باشه برا صبح؟ دوست دارم اساسی حال کنیم باهم چون رضا خونه هست من راحت نیستم
-منم احساس راحتی ندارم عزیزم موافقم
-دورت بگردم من اگه فکر میکنی اذیت میشی بهم بگو
-نه عزیزم من دلم میخواست تو بغلت بخوابم که الآن خوابیدم
منو بیشتر تو بغلش فرو کرد و حلقه دستش دور بدنم تنگتر شد انقدر تو گوشم قربون صدقم رفت و منو بوسید که من خوابم برد
صبح با احساس بوسیده شدن لبام چشمام رو باز کردم به محض باز شدن چشمام لبامو عمیقتر بوسید و همزمان دستش مشغول مالوندن سینهام شد هنوز گیج خواب بودم اون احساس منگی و اون لذتی که تجربه میکردم فوق العاده بود چشمام بسته بود ولی با تمام وجودم باهاش همراهی میکردم انقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم کی هر دومون لخت شدیم و حالا بدنامون بدون هیچ حجابی در هم میپیچید
گرمای فوقالعاده بدنش من رو کاملا مست کرده بود موقعی دستش مشغول مالوندن وسط پام شد دیگه نفسام تبدیل به آههای ریز شده بود و علی یه ریز تو گوشم قربون صدقم میرفت
-جووون لوند من قربون اون چشمای خمارت برم
-علی تندتر بمالش
-نه زودهههه حالا کار دارم باهات
مشغول خوردن لبام شد لباش رو آروم سر داد سمت گردن و سینهام هر لیسی که به بدنم میزد من زیر دستش پیچ میخوردم شکمم رونم ساق پام همه جا رو غرق بوسه کرد تا بالاخره زبونش روی حساسترین جای بدنم قرار گرفت این حرکت کافی بود تا من صدای نفس هام بلندتر بشه و ناخودآگاه کمرم رو از روی تخت بلند کنم هر حرکت من بر شدت مکیدن دهنش اضافه میکرد تا جایی که من به اوج رسیدم و تمام بدنم میلرزید
-جووون سکسیه من چقدر تو خواستنی هستی لامصب
کنارم دراز کشیده بود که لبام قفل لباش شد
-مرسی عشقم فوق العاده بود
با لبخند نگام میکرد که دستم رو به آلتش رسوندم و آروم شروع به مالوندن کردم میخواستم لذتی که تجربه کردم رو بهش برگردونم و براش ساک بزنم که خودش مانع شد
-نه سارا الآن نههههه دمر بخواب
روم دراز کشیده بود تمام کمرم رو میبوسید و میمکید و از پشت آلتش رو به اندام زنانهام میمالوند و با چند حرکت به اوج رسید و تمام آبش رو روی کمرم خالی کرد
اینکه اینقدر زود ارضا شده بود برام عجیب بود وقتی بغلم کرد با صدای خشدار تو گوشم گفت
-وقتی از ساعت سه صبح تو کف بدن عشقتی و منتظر میمونی که رضا از خونه بره بیرون بعد بهش حمله کنی نتیجه میشه این که شبیه پسر بچه ها سر دو دقیقه میای
-دورت بگردم من چرا همون موقع بیدارم نکردی
-دلم نمیاد که انقدر توی خواب لوندی من فکر کنم ما در آینده به یه مشکل جدی میخوریم
-چی؟؟؟
-اینکه احتمالا من شبا نمیخوابم تا صبح میخوام نگات کنم توام که خوش خواب اصلا میخوابی دیگه هیچی نمیفهمی
-من که گفته بودم خوابم سنگینه
ساعت ۷ صبح بود و هنوز دو ساعتی فرصت داشتیم من رو کامل تو بغلش گرفته بود و لخت تو بغل هم بودیم که چشماش خمار خواب بود
-نیم ساعت بخوابیم بعد پاشیم بریم حموم؟
-آره عزیزم منم گیج خوابم
تو بغل هم خوابمون برد و با صدای آلارم گوشی بیدار شدم عجیب بود که من بیدار شدم ولی علی خواب بود و احتمال میدادم که واقعا دیشب رو نخوابیده باشه
مشغول نگاه کردن به صورتش و نوازش بدنش بودم که دیدم بلهههه آلتش از خودش زودتر بیدار شده و یه خیزی برای قد افراشتن برداشته سرمو روی سینهاش گذاشتم و آروم با دستم شروع به مالوندنش کردم هر از چند گاهی به صورتش نگاه میکردم ولی همچنان خواب بود خودمو پایین رسوندم و سر آلتش رو داخل دهنم گذاشتم با اولین لیسی که بهش زدم چشماش باز شد و خمار نگام کرد و دوباره چشماش رو بست و من مشغول کارم شدم تمامش رو از بالا تا پایین کامل لیس میزدم و سرش رو خیلی محکم میمکیدم و با دستام رونش رو نوازش میکردم بعد چند دقیقه کاملا هوشیار شد و با دستش سرمو روی آلتش نگه داشت تا جایی که میتونستم تو دهنم فرو میکردم و محکم سرش رو میک میزدم انقدر این حرکت ادامه دادم تا به مرحله ارضا شدن رسید
-سارا دارم میام
حرفش رو نشنیده گرفتم و انقدر ادامه دادم تا توی دهنم ارضا شد و برای اولین بار صدای نالههای بلند از سر لذتش گوشم رو نوازش میکرد و قربون صدقم میرفت
-دیوونتم من
آبش که توی دهنم بود رو توی روشویی خالی کردم و بعد شستن دست و صورتم اومدم سمتش
-سلااااااام عشق دلمممم
-سلاااااممم چه پرانرژی
لب تخت نشسته بود دستاشو باز کرد رفتم روی پاش نشستم و لبهامون توی هم گره خورد بعد اینکه نفس کم آوردیم پیشونیش رو به پیشونیم چسبونده بود و نگام میکرد
-چقدر خوب شد دیشب اومدی شدیدا میخواستمت نه اینکه فکر کنی فقط بخاطر سکسا خودتو میخواستم
-میدونم عزیزم منم همین حس رو دارم دقیقا کشش جنسی سرجاش هست اما یهجور دیگه میخوامت تازه برا امروز هم میخوایم بریم دانشگاه استرس داریم
-چرا عشقم؟
-نمیدونم احساس میکنم امروز اگه کسی نگاه چپ بهت کنه چشماشو از کاسه درمیارم
-اوووه اووه پس خانم غیرتی شده پاشو پاشو بریم دوش بگیریم صبحانه بخوریم بریم سمت دانشگاه
توی حموم هم بدن همو شستیم و تا میتونستیم عشق بازی کردیم بعد بیرون اومدن از حموم من بدنم حسابی ضعف داشت صبحانه رو خوردیم و لباس پوشیدمو و حاضر شدم
یه مانتو شلوار اداری سرمهای پوشیده بودم با مقنعه سرمهای کیف و کفش زرشکی
مشغول ارایش بودم که علی برای تعویض لباسش به اتاق اومد
-جووون بابا خوش تیپ من
-بالاخره بعد مدتها میخوام برم دانشگاه دیدن استاد محبوبم به نظرت نباید براش تیپ بزنم؟!
-قراره بری مخ استادتو بزنی؟
-اوهووووم
از پشت محکم بغلم کرد و صورتش رو به صورتم چسبوند
-استادت وسط دانشگاه قورتت نده صلوات
علی طبق عادتش لباسش رو پشت در آماده گذاشته بود یه کت شلوار مشکی با پیراهن نباتی ولی لباس منو که دید کت شلوارش رو با یه کت شلوار سرمهای دیپلمات تغییر داد
-نظرت چیه خیلی اتفاقی با استاد محبوبت ست شی؟
-بنظرم عالیههه
لباساش رو پوشید و بیرون رفت و من همچنان مشغول آرایش بودم و مونده بود رژم رو بزنم تا کارم تموم شه
-دختر بدو دیر شد
-بیا یه دقیقه
-جانممم عزیزم
به محض اینکه تو چارچوب در حاضر شد لبام قفل لباش شد و محکم بوسیدمش اول از حرکتم جا خورد بعد همونطور که لباش روی لبام بود کیفش رو روی زمین گذاشت و باهام همراهی کرد دستاش رو دور کمرم پیچید و با تمام قدرتش منو به خودش فشار میداد وقتی نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم
-ببین کاراتو اگه گذاشتی بریم
-خب میخواستم قبل اینکه رژ بزنم لبامو بخوری که رژمو خراب نکنی
-کثافت شیطون بدو برو ببینم دیر شد
جلوی در از هم جدا شدیم و هر کدوم با ماشین خودمون سمت دانشگاه رفتیم دلم برای فضای دانشگاه تنگ شده بود تو اتاق دفاع مشغول انجام کارا با بچه ها بودیم و با هم خوش و بش میکردیم که یکی از دخترا گفت دکتر اومد
اون یکی گفت نه بابا نیومده که اونم با یه عشوه ای گفت بوی عطرش اومد من همیشه مست عطرشم دلم میخواست جفتشون رو خفه کنم و اینا همچنان در حال دل و قلوه دادن به علی بودن که با اون ژست جدی همیشگیش وارد سالن شد با همه سلام و احوالپرسی کرد روی صندلیش نشست
در زمان خوش و بش با بچهها ناخودآگاه با اخم نگاش کردم و سرمو پایین انداختم همون موقع سحر سمتش رفته بود و داشت براش یه چیزی رو توضیح میداد موقعیت میز علی به سمت دانشجوها دید داشت و با من با اخم بهش نگاه میکردم متوجه احساسم شد صندلیش رو کمی عقب کشید و فاصلهاش رو با سحر بیشتر کرد و مسئله رو براش توضیح داد و ازش خواست توی جای خودش باشه و برای ارائه آماده بشه
گوشیش رو دستش گرفت و ۳۰ ثانیه بعد این پیام برام اومد
-قشنگم اونجوری با اخم نگام میکنی دلمو میبری نمیگی همین الآن میام وسط جمع میگیرمت بغلم
-الان دقیقا میخوام همین کارو بکنی
پیام رو فرستادم و گوشیم رو توی کیفم گذاشتم و تخس بهش نگاه کردم اساتید داور اومدن و جلسه شروع شد و تموم شد و من از این جلسه جز وزوزها و قربون صدقههای دخترا برای تیپ دخترکش استادشون هیچی نشنیدم حتی پیامهای بعدی علی رو باز نکردم صدای همهمه و صحبت اساتید بود و من حالم به شدت بد بود فقط متوجه خداحافظی بچهها از اساتید شدم علی تا بیرون اتاق رفت و من بیشتر کفری شده بودم که چرا نادیدهام گرفته و حتی بهعنوان دانشجوی قدیمیش ازم خداحافظی نکرده منتظر بودم صداش دور بشه تا از سالن خارج بشم احساس میکردم فضای سالن دفاع برام خفه کننده است که دوباره بوی عطرش تو سالن پیچید توی ذهنم بود که بهش بگم دیگه این عطر رو توی دانشگاه نزنه که احساس کردم پشت سر متوقف شد
سحر که روبروی من بود شروع کرد خودشیرینی و تعریف و تمجید من کمی جابجا شدم که پشتم بهش نباشه و ناخواسته کنارش قرار گرفتم وقتی صحبتها و تعارفات معلوم تموم شد خیلی خونسرد و در کمال ناباوری من و همه بچهها دستش رو پشت کمرم گذاشت که به وضوح تمام بدنم لرزید انگار بهم برق وصل کردن و با پایین آوردن سرش کنار گوشم گفت:
-عزیزم اگر کار شما هم تموم شده بریم که دیرمون میشه
هم من هم همه بچههای دورو برمون با بهت نگاش میکردیم
با صدایی که به زور از ته چاه در میومد گفتم و توش پر از احساس های مختلف بود گفتم
-بریم عزیزم ببخشید معطل شدی
در برابر چشمای وق زده و پرسشگر بچه ها ازشون خداحافظی کردم و کنارش راه افتادم سالن در سکوت محض بود و انگار بچهها ناباورانهترین رخداد رو میدیدن برخلاف انتظارم دستش همچنان پشت کمرم بود کنار در سالن ایستاد تا من اول خارج بشم و خودش پشت سرم خارج شد به محض خروج ما از سالن صداشون بلند شد و همزمان علی تو راهرو دانشگاه دستم رو محکم گرفت
-علی جان ( منظورم این بود که دستم رو ول کنه)
-جانمممم ( و دستم رو محکمتر فشار داد)
و سمت آسانسور اساتید رفتیم
همچنان از کارش شوکه بودم و مثل ربات دنبالش حرکت میکردم
جلوی در آسانسور مجدد کنار ایستاد تا من سوار بشم به محض بسته شدن در آسانسور منفجر شدم
-این چه کاری بود کردی؟
-هییییس خونه صحبت میکنیم الان هیچی نگو
صداش بینهایت جدی بود و مطمئن بودم عصبانیه و دلیل عصبانیتش رو نمیدونستم ولی ظاهرش همچنان خونسرد و جدی بود
منو سمت پارکینگ اساتید برد
-ماشینم بیرون دانشگاست
-با ماشین من میریم
-نمیخواام خودم میام کجا قراره بریم
-میری میشینی تو ماشین اخماتم باز میکنی و اون لبخند همیشگی میاد روی لبت بعدا حرف میزنیم
-نمیخوام میخوام با ماشین خودم بیام
-حرفمو یه بار میزنم
در جلوی ماشین رو باز کرد
-بشین دورت بگردم میریم صحبت میکنیم تا حال جفتمون اوکی شه
در برابر نگاه ناباور یه سری دیگه از پارکینگ اساتید خارج شد و با سرعت به سمت خونه حرکت کرد تو پارکینگ ماشین رو پارک کرد و کلید رو گرفت سمتم
-عزیزم برو بالا من چند دقیقه دیگه میام
-کجا میری؟
-همینجام ذهنم یه ذره آروم شه میام برو بالا
تو ذهنم باهاش دعوا میکردم بچه پررو دست پیش گرفته عقب نیفته به جای اینکه من تو قیافه باشم اون برام قیافه میگیره
یه ربع بعد زنگ در رو زد و اومد داخل کیفش روی مبل گذاشت و کتش رو درآورد بیا تو بغلم ببینم
تخس نگاش کردم و گفتم
-نمیخوام
-غلط کردی بیا اینجا ببینم
دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش مثل مجسمه تو بغلش بودم بدون هیچ واکنشی مقنعهام رو از روی سرم سر داد پایین و لباشو چسبوند به موهام
-هر چقدر هم از دستم عصبانی باشی هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم حق نداری نیای تو بغلم فهمیدی
-اوهوووم و همزمان دستام دور کمرش حلقه شد و با این حرکتم منو بیشتر به خودش فشار داد
-ببینمت
سرمو که بالا آوردم با دقت همه صورتمو نگاه کرد و در نهایت لباش روی لبام نشست و کمی خشنتر از همیشه لبامو میک زد تا جایی که نفس کم آوردیم
-آخ دیدی چی شد رژت خراب شد
-دیووونه
-من یا تو؟
-تو
-بهتری الان؟
-یه ذره
-خوبه حالا مثل یه خانم بالغ بشین روبروم و بگو تو دانشگاه چی اذیتت کرد که انقدر بهم ریختی به اومدن من هم ربطی نداره قبلش بهم ریخته بودی چی شده بود عزیزم
همزمان روی مبل نشست و منو نشوند روی پاش و اروم موهای تو صورتم رو پشت گوشم فرستاد
-حرف نمیزنی خانم خوشگلم
-دیگه این عطر رو دانشگاه نزن
-چششم نمیزنم ولی مسئله عطر نیست مسئله اصلی چیه
-دلم میخواست همه دخترای تو سالن رو بکشم هر کدومشون یه جوری دنبال نخ دادن به توان و شنیدن شرووراشون حالمو بد کرد
-فکر میکنی متوجه نمیشم اصلا میدونی چی تو برام جذاب بود
سوالی نگاش کردم
-اینکه هیچ وقت تلاشی برای نخ دادن به من یا کس دیگهای نکردی تکلیفت با خودت معلوم بود و این تو رو برام من خواستنی کرد حالا اگه بقیه شرو ور میگن تو باید به من اخم کنی
-حالم بد بود علی دستم خودم نبود
-الآن اوکی شدی
طلبکارانه نگاش کردم
-نه خوب نیستم این چه کاری بود اومدی بریم عزیزم دیرمون میشه؟ مگه قرار نبود فعلا کسی چیزی نفهمه
یه تای ابروش رو بالا فرستاد
-خودت خواستی وسط جمع بیام بغلت کنم اگه پیاما رو میخوندی تو پیام بعدی برات نوشتم حتما عزیزم من دقیقا کاری رو انجام میدم که تو دوست داری بعدشم اصلا فهمیدن نفهمیدن بقیه برای من اهمیتی نداره امروز هم بهت ثابت کردم این مدت هم چون تو خواستی کسی چیزی نفهمه من تو سایه بودم وگرنه همین امروز صبح هم با هم میرفتیم دانشگاه
-دیووونههه
-بله من دیووونه شمام حرفیه
-نچچچچ
-حالا که شما حرفی نداری من حرف دارم من از دستم شما بینهایت ناراحتم
با تعجب نگاش کردم
-چرااا اونوقت؟
-چون رفتارت باعث شد احساس کنم بهم اعتماد نداری و از دوست داشتنم مطمئن نیستی عزیزم من مسئول رفتار دخترای آویزون دانشگاه نیستم مسئول رفتار خودمم و اجازه هم نمیدم کسی به حریمم وارد بشه خودتم میدونی چجوری رفتار میکنم همونطور که همه شروورا میدونم میدونم که پشت سرم میگن فلانی مثل سگ میمونه پاچه میگیره و …
ولی رفتارت امروزت واقعا ناراحتم کرد
-من اصلا به تو کار نداشتم از صبح هم بهت گفتم حالم اوکی نیست موقعیت برام جدید بود قبلا هرچی میگفتن فقط بهشون میگفتم دیوونهاید بابا ولی ایندفعه دوست داشتم بکشمشون و این اصلا به تو ربطی نداشت من میدونم که خیلی دوستم داری و امروز هم رسما بهم ثابت کردی و جدا از شوکه شدنم خیلی هم حال کردم قیافههاشون دیدنی بود اون لحظه
-به هرحال من الان دلخورم واقعا و باید از دلم دربیاری
-برو بابا من خودم تو قیافهام فعلا اصلنم قهرم باهات کاملا هم بیدلیل
-خب بیا یه کاری کنیم من اول ناز شما رو میکشم از قیافه در بیای باهام آشتی کنی چون میدونی که طاقت قهر کردنت رو ندارم بعد خودم میرم تو قیافه قبوله؟؟؟
-دیوونه ای تو
این جملهام کافی بود تا لبامون تو هم گره بخوره دکمه های مانتوم رو باز کرد دستش رو دور کمرم پیچید
-همه زندگی منی دیوونه بعد نگران عشوه خرکی چارتا بچه هستی پاشو مانتوتو در بیارم چروک نشه
-نمیخوام خودم در میارم
مانتوو مقنعهام رو درآوردم زیر مانتوم یه تاپ سفید تنم بود و با یه حرکت انتحاری شلوارمم درآوردم ابروش رو برد بالا و سوالی نگام کرد
-شلوارمم چروک میشه
_آهان پس اینطوریه
دستش دور پاهام قلاب شد و منو کشید تو بغلش و رفت سمت اتاق تو اتاق منو گذاشت روی تخت در اتاق رو قفل کرد و یکی یکی لباساش رو درآورد و تو تمام مدت من تخس در حال نگاه کردن بهش بودم
دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش
-از دلم در میاری یا من از دل شما دربیارم؟
-من که فعلا تو قیافهام
-جووون چه تو قیافهی جذابی که لخت میای تو بغلم
و پایان جمله مساوی بود با لذت یه همآغوشی دیگه همه حسای بدم کنار رفته بود و دلم میخواست تمام و کمال برای من باشه با تمام وجودم خودمو بهش فشار میدادم
لاله گوشم رو میک میزد و با یه صدای خشدار تو گوشم گفت
-لعنتی تو فقط مال منی منم فقط مال توام اینو یادت نره
لباش از روی گردنم تا روی سینم سر خورد و مشغول میک زدن سینهام شد و با یه میک عمیق و محکم باعث کبودی روی سینم شد
-اینم مهر زدم که یادت نره
تمام وجودم غرق لذت بود و هیچ خبری از اون احساس بد یه ساعت قبل نبود وقتی من به اوج رسیدم یه بالشت زیر کمرم گذاشت و باسنم رو کاملا بالا داد
-حالا نوبت توعههه از دلم دربیاری
همزمان مشغول آماده کردن باسنم برای پذیرش آلتش بود درد داشت ولی کمتر از دفعه قبل و خیلی راحتتر کامل داخل باسنم رفت و صدای نفسای بلند و نالههای مردونهاش من رو مست میکرد
پاهام کامل باز بود و همزمان با حرکت آلتش داخل باسنم اندام زنانهام رو میمالوند و قربون صدقم میرفت
شدت حرکتاش بیشتر شده بود و من هم صدای آه و نالهام نشونهی نزدیک شدن به ارگاسم بود نمیدونم چند دقیقه گذشت که کامل داخل باسنم ارضا شد و همزمان من هم به اوج رسیدم روی بدنم دراز کشیده بود و نوازشم میکرد
دوباره مجبور شدیم دوش بگیریم ساعت نزدیک ۲ بود و علی باید خودش رو به جلسه دفاع بعدی میرسوند
-باهم میریم دانشگاه برای جلسه دفاع بعد تو این جلسه کنارم باش تا کامل ابهامها برطرف بشه و خیال تو و خودمو همه رو راحت کنم امروز که آقا جان هم شما صاحب داری هم من موافقی
-موافقم بریم
بعد از شکل گیری ارتباطمون اولین باری بود که قرار بود دانشگاه باشم و هم برام هیجان داشت و هم استرس
دلیلش رو هم نمیدونستم روز قبل دفاع رو کلا پیش سحر بودم تا کمکش کنم کاراش رو انجام بده و قرار بود شب هم پیشش بمونم و صبح باهم بریم دانشگاه
وقتی به علی گفتم شب رو پیش سحر هستم که کمکش کنم استرسش کم شه با خنده گفت اگه پیش استادش باشی بیشتر کمکش میکنیا حداقل استادش سر دفاعش خوش اخلاقه :)))
کارا رو انجام دادیم و عملا ساعت ۸ بود که همه کارا تموم شد بعد شام گفتم سجر پس من میرم خونه صبح میام دنبالت که توام زود بخوابی الان بمونم پیشت میشینیم به حرف نمیخوابی وسایلام رو جمع و جور کردم و ساعت ۹ از خونه سحر زدم بیرون
برای رفتن به خونه دودل بودم مامان اینا میدونستن شب رو پیش سحر هستم و خودم بدجوری دلم میخواست شب رو کنار علی باشم بعد از اون تجربه کنار هم خوابیدن باز هم دلم میخواست شب رو تا صبح کنارش باشم تصمیمم رو گرفتم و زنگ زدم به علی
-سلام خانم قشنگم خوبی
-سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ در چه حالی؟
-منم خوبم نفسم داشتم یه سری مقاله های بچه ها رو بررسی میکردم کجایی؟
-جلوی خانه سحر اینا کارمون تموم شد و من تصمیم گرفتم برای کمک بهش به توصیه استادش گوش بدم
-دورت بگردم میای اینجا؟
-اگه از نظرت اوکی باشه چون رضا خونه است میگم
-نه فدات شم اوکیه تعارف نداریم با هم که پاشو بیا کی میرسی؟
-نیم ساعت دیگه
رسیدم خونه علی اینا و با کوله وسایلم رفتم بالا تا ساعت ۱۱ کنار هم فیلم دیدیم و به شوخی و خنده گذشت و دیگه رضا قصد کردن برای خوابیدن
-بچه ها من میرم بخوابم علی من صبح زود کلاس دارم شما کی میرید؟
-من فردا فقط دو تا دفاع دارم یکی ساعت ۱۱ یکی ۴
صبح میرم اول دفتر بعد میرم دانشگاه تو برو خودت
رسما داشت آمار میداد که صبح زود خونه رو تخلیه میکنه
با رفتن رضا من و علی هم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم تو اتاق علی تیشرتش رو از تنش درآورد و دستاشو از هم باز کرد
-بدو بیا بغلم ببینم دلم برات تنگ شده
خودمو تو بغلش جا کردم و لبامون تو هم گره خورد و تا جایی که نفس داشتیم ادامه دادیم
-چقدر خوب شد اومدی دلم بدجوری برا عطر تنت تنگ شده بود
با این حرفش خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم و سرمو رو سینهاش چسبوندم وقتی علی رفت دستشویی لباسام رو عوض کردمو یه تاپ و شلوارک آبی پوشیدم بدون سوتین روی تخت دراز کشیدم علی تیشرتش رو درآورد و طبق عادت در اتاق قفل کرد و اومد کنارم دراز کشید و منو سفت تو بغلش گرفت راجع به اتفاقات روز با هم صحبت کردیم و در حین صحبت دستای علی تمام بدنمو نوازش میکرد کاملا خودمو به بدنش چسبونده بودم و کمکم نفسام نامنظم میشد علی یه نگاه جذاب تو صورتم داشت و بعد با ظرافت تمام لبامو میخورد و کمرمو نوازش میکرد
-خانمم الآن بخوابیم عشقبازی باشه برا صبح؟ دوست دارم اساسی حال کنیم باهم چون رضا خونه هست من راحت نیستم
-منم احساس راحتی ندارم عزیزم موافقم
-دورت بگردم من اگه فکر میکنی اذیت میشی بهم بگو
-نه عزیزم من دلم میخواست تو بغلت بخوابم که الآن خوابیدم
منو بیشتر تو بغلش فرو کرد و حلقه دستش دور بدنم تنگتر شد انقدر تو گوشم قربون صدقم رفت و منو بوسید که من خوابم برد
صبح با احساس بوسیده شدن لبام چشمام رو باز کردم به محض باز شدن چشمام لبامو عمیقتر بوسید و همزمان دستش مشغول مالوندن سینهام شد هنوز گیج خواب بودم اون احساس منگی و اون لذتی که تجربه میکردم فوق العاده بود چشمام بسته بود ولی با تمام وجودم باهاش همراهی میکردم انقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم کی هر دومون لخت شدیم و حالا بدنامون بدون هیچ حجابی در هم میپیچید
گرمای فوقالعاده بدنش من رو کاملا مست کرده بود موقعی دستش مشغول مالوندن وسط پام شد دیگه نفسام تبدیل به آههای ریز شده بود و علی یه ریز تو گوشم قربون صدقم میرفت
-جووون لوند من قربون اون چشمای خمارت برم
-علی تندتر بمالش
-نه زودهههه حالا کار دارم باهات
مشغول خوردن لبام شد لباش رو آروم سر داد سمت گردن و سینهام هر لیسی که به بدنم میزد من زیر دستش پیچ میخوردم شکمم رونم ساق پام همه جا رو غرق بوسه کرد تا بالاخره زبونش روی حساسترین جای بدنم قرار گرفت این حرکت کافی بود تا من صدای نفس هام بلندتر بشه و ناخودآگاه کمرم رو از روی تخت بلند کنم هر حرکت من بر شدت مکیدن دهنش اضافه میکرد تا جایی که من به اوج رسیدم و تمام بدنم میلرزید
-جووون سکسیه من چقدر تو خواستنی هستی لامصب
کنارم دراز کشیده بود که لبام قفل لباش شد
-مرسی عشقم فوق العاده بود
با لبخند نگام میکرد که دستم رو به آلتش رسوندم و آروم شروع به مالوندن کردم میخواستم لذتی که تجربه کردم رو بهش برگردونم و براش ساک بزنم که خودش مانع شد
-نه سارا الآن نههههه دمر بخواب
روم دراز کشیده بود تمام کمرم رو میبوسید و میمکید و از پشت آلتش رو به اندام زنانهام میمالوند و با چند حرکت به اوج رسید و تمام آبش رو روی کمرم خالی کرد
اینکه اینقدر زود ارضا شده بود برام عجیب بود وقتی بغلم کرد با صدای خشدار تو گوشم گفت
-وقتی از ساعت سه صبح تو کف بدن عشقتی و منتظر میمونی که رضا از خونه بره بیرون بعد بهش حمله کنی نتیجه میشه این که شبیه پسر بچه ها سر دو دقیقه میای
-دورت بگردم من چرا همون موقع بیدارم نکردی
-دلم نمیاد که انقدر توی خواب لوندی من فکر کنم ما در آینده به یه مشکل جدی میخوریم
-چی؟؟؟
-اینکه احتمالا من شبا نمیخوابم تا صبح میخوام نگات کنم توام که خوش خواب اصلا میخوابی دیگه هیچی نمیفهمی
-من که گفته بودم خوابم سنگینه
ساعت ۷ صبح بود و هنوز دو ساعتی فرصت داشتیم من رو کامل تو بغلش گرفته بود و لخت تو بغل هم بودیم که چشماش خمار خواب بود
-نیم ساعت بخوابیم بعد پاشیم بریم حموم؟
-آره عزیزم منم گیج خوابم
تو بغل هم خوابمون برد و با صدای آلارم گوشی بیدار شدم عجیب بود که من بیدار شدم ولی علی خواب بود و احتمال میدادم که واقعا دیشب رو نخوابیده باشه
مشغول نگاه کردن به صورتش و نوازش بدنش بودم که دیدم بلهههه آلتش از خودش زودتر بیدار شده و یه خیزی برای قد افراشتن برداشته سرمو روی سینهاش گذاشتم و آروم با دستم شروع به مالوندنش کردم هر از چند گاهی به صورتش نگاه میکردم ولی همچنان خواب بود خودمو پایین رسوندم و سر آلتش رو داخل دهنم گذاشتم با اولین لیسی که بهش زدم چشماش باز شد و خمار نگام کرد و دوباره چشماش رو بست و من مشغول کارم شدم تمامش رو از بالا تا پایین کامل لیس میزدم و سرش رو خیلی محکم میمکیدم و با دستام رونش رو نوازش میکردم بعد چند دقیقه کاملا هوشیار شد و با دستش سرمو روی آلتش نگه داشت تا جایی که میتونستم تو دهنم فرو میکردم و محکم سرش رو میک میزدم انقدر این حرکت ادامه دادم تا به مرحله ارضا شدن رسید
-سارا دارم میام
حرفش رو نشنیده گرفتم و انقدر ادامه دادم تا توی دهنم ارضا شد و برای اولین بار صدای نالههای بلند از سر لذتش گوشم رو نوازش میکرد و قربون صدقم میرفت
-دیوونتم من
آبش که توی دهنم بود رو توی روشویی خالی کردم و بعد شستن دست و صورتم اومدم سمتش
-سلااااااام عشق دلمممم
-سلاااااممم چه پرانرژی
لب تخت نشسته بود دستاشو باز کرد رفتم روی پاش نشستم و لبهامون توی هم گره خورد بعد اینکه نفس کم آوردیم پیشونیش رو به پیشونیم چسبونده بود و نگام میکرد
-چقدر خوب شد دیشب اومدی شدیدا میخواستمت نه اینکه فکر کنی فقط بخاطر سکسا خودتو میخواستم
-میدونم عزیزم منم همین حس رو دارم دقیقا کشش جنسی سرجاش هست اما یهجور دیگه میخوامت تازه برا امروز هم میخوایم بریم دانشگاه استرس داریم
-چرا عشقم؟
-نمیدونم احساس میکنم امروز اگه کسی نگاه چپ بهت کنه چشماشو از کاسه درمیارم
-اوووه اووه پس خانم غیرتی شده پاشو پاشو بریم دوش بگیریم صبحانه بخوریم بریم سمت دانشگاه
توی حموم هم بدن همو شستیم و تا میتونستیم عشق بازی کردیم بعد بیرون اومدن از حموم من بدنم حسابی ضعف داشت صبحانه رو خوردیم و لباس پوشیدمو و حاضر شدم
یه مانتو شلوار اداری سرمهای پوشیده بودم با مقنعه سرمهای کیف و کفش زرشکی
مشغول ارایش بودم که علی برای تعویض لباسش به اتاق اومد
-جووون بابا خوش تیپ من
-بالاخره بعد مدتها میخوام برم دانشگاه دیدن استاد محبوبم به نظرت نباید براش تیپ بزنم؟!
-قراره بری مخ استادتو بزنی؟
-اوهووووم
از پشت محکم بغلم کرد و صورتش رو به صورتم چسبوند
-استادت وسط دانشگاه قورتت نده صلوات
علی طبق عادتش لباسش رو پشت در آماده گذاشته بود یه کت شلوار مشکی با پیراهن نباتی ولی لباس منو که دید کت شلوارش رو با یه کت شلوار سرمهای دیپلمات تغییر داد
-نظرت چیه خیلی اتفاقی با استاد محبوبت ست شی؟
-بنظرم عالیههه
لباساش رو پوشید و بیرون رفت و من همچنان مشغول آرایش بودم و مونده بود رژم رو بزنم تا کارم تموم شه
-دختر بدو دیر شد
-بیا یه دقیقه
-جانممم عزیزم
به محض اینکه تو چارچوب در حاضر شد لبام قفل لباش شد و محکم بوسیدمش اول از حرکتم جا خورد بعد همونطور که لباش روی لبام بود کیفش رو روی زمین گذاشت و باهام همراهی کرد دستاش رو دور کمرم پیچید و با تمام قدرتش منو به خودش فشار میداد وقتی نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم
-ببین کاراتو اگه گذاشتی بریم
-خب میخواستم قبل اینکه رژ بزنم لبامو بخوری که رژمو خراب نکنی
-کثافت شیطون بدو برو ببینم دیر شد
جلوی در از هم جدا شدیم و هر کدوم با ماشین خودمون سمت دانشگاه رفتیم دلم برای فضای دانشگاه تنگ شده بود تو اتاق دفاع مشغول انجام کارا با بچه ها بودیم و با هم خوش و بش میکردیم که یکی از دخترا گفت دکتر اومد
اون یکی گفت نه بابا نیومده که اونم با یه عشوه ای گفت بوی عطرش اومد من همیشه مست عطرشم دلم میخواست جفتشون رو خفه کنم و اینا همچنان در حال دل و قلوه دادن به علی بودن که با اون ژست جدی همیشگیش وارد سالن شد با همه سلام و احوالپرسی کرد روی صندلیش نشست
در زمان خوش و بش با بچهها ناخودآگاه با اخم نگاش کردم و سرمو پایین انداختم همون موقع سحر سمتش رفته بود و داشت براش یه چیزی رو توضیح میداد موقعیت میز علی به سمت دانشجوها دید داشت و با من با اخم بهش نگاه میکردم متوجه احساسم شد صندلیش رو کمی عقب کشید و فاصلهاش رو با سحر بیشتر کرد و مسئله رو براش توضیح داد و ازش خواست توی جای خودش باشه و برای ارائه آماده بشه
گوشیش رو دستش گرفت و ۳۰ ثانیه بعد این پیام برام اومد
-قشنگم اونجوری با اخم نگام میکنی دلمو میبری نمیگی همین الآن میام وسط جمع میگیرمت بغلم
-الان دقیقا میخوام همین کارو بکنی
پیام رو فرستادم و گوشیم رو توی کیفم گذاشتم و تخس بهش نگاه کردم اساتید داور اومدن و جلسه شروع شد و تموم شد و من از این جلسه جز وزوزها و قربون صدقههای دخترا برای تیپ دخترکش استادشون هیچی نشنیدم حتی پیامهای بعدی علی رو باز نکردم صدای همهمه و صحبت اساتید بود و من حالم به شدت بد بود فقط متوجه خداحافظی بچهها از اساتید شدم علی تا بیرون اتاق رفت و من بیشتر کفری شده بودم که چرا نادیدهام گرفته و حتی بهعنوان دانشجوی قدیمیش ازم خداحافظی نکرده منتظر بودم صداش دور بشه تا از سالن خارج بشم احساس میکردم فضای سالن دفاع برام خفه کننده است که دوباره بوی عطرش تو سالن پیچید توی ذهنم بود که بهش بگم دیگه این عطر رو توی دانشگاه نزنه که احساس کردم پشت سر متوقف شد
سحر که روبروی من بود شروع کرد خودشیرینی و تعریف و تمجید من کمی جابجا شدم که پشتم بهش نباشه و ناخواسته کنارش قرار گرفتم وقتی صحبتها و تعارفات معلوم تموم شد خیلی خونسرد و در کمال ناباوری من و همه بچهها دستش رو پشت کمرم گذاشت که به وضوح تمام بدنم لرزید انگار بهم برق وصل کردن و با پایین آوردن سرش کنار گوشم گفت:
-عزیزم اگر کار شما هم تموم شده بریم که دیرمون میشه
هم من هم همه بچههای دورو برمون با بهت نگاش میکردیم
با صدایی که به زور از ته چاه در میومد گفتم و توش پر از احساس های مختلف بود گفتم
-بریم عزیزم ببخشید معطل شدی
در برابر چشمای وق زده و پرسشگر بچه ها ازشون خداحافظی کردم و کنارش راه افتادم سالن در سکوت محض بود و انگار بچهها ناباورانهترین رخداد رو میدیدن برخلاف انتظارم دستش همچنان پشت کمرم بود کنار در سالن ایستاد تا من اول خارج بشم و خودش پشت سرم خارج شد به محض خروج ما از سالن صداشون بلند شد و همزمان علی تو راهرو دانشگاه دستم رو محکم گرفت
-علی جان ( منظورم این بود که دستم رو ول کنه)
-جانمممم ( و دستم رو محکمتر فشار داد)
و سمت آسانسور اساتید رفتیم
همچنان از کارش شوکه بودم و مثل ربات دنبالش حرکت میکردم
جلوی در آسانسور مجدد کنار ایستاد تا من سوار بشم به محض بسته شدن در آسانسور منفجر شدم
-این چه کاری بود کردی؟
-هییییس خونه صحبت میکنیم الان هیچی نگو
صداش بینهایت جدی بود و مطمئن بودم عصبانیه و دلیل عصبانیتش رو نمیدونستم ولی ظاهرش همچنان خونسرد و جدی بود
منو سمت پارکینگ اساتید برد
-ماشینم بیرون دانشگاست
-با ماشین من میریم
-نمیخواام خودم میام کجا قراره بریم
-میری میشینی تو ماشین اخماتم باز میکنی و اون لبخند همیشگی میاد روی لبت بعدا حرف میزنیم
-نمیخوام میخوام با ماشین خودم بیام
-حرفمو یه بار میزنم
در جلوی ماشین رو باز کرد
-بشین دورت بگردم میریم صحبت میکنیم تا حال جفتمون اوکی شه
در برابر نگاه ناباور یه سری دیگه از پارکینگ اساتید خارج شد و با سرعت به سمت خونه حرکت کرد تو پارکینگ ماشین رو پارک کرد و کلید رو گرفت سمتم
-عزیزم برو بالا من چند دقیقه دیگه میام
-کجا میری؟
-همینجام ذهنم یه ذره آروم شه میام برو بالا
تو ذهنم باهاش دعوا میکردم بچه پررو دست پیش گرفته عقب نیفته به جای اینکه من تو قیافه باشم اون برام قیافه میگیره
یه ربع بعد زنگ در رو زد و اومد داخل کیفش روی مبل گذاشت و کتش رو درآورد بیا تو بغلم ببینم
تخس نگاش کردم و گفتم
-نمیخوام
-غلط کردی بیا اینجا ببینم
دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش مثل مجسمه تو بغلش بودم بدون هیچ واکنشی مقنعهام رو از روی سرم سر داد پایین و لباشو چسبوند به موهام
-هر چقدر هم از دستم عصبانی باشی هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم حق نداری نیای تو بغلم فهمیدی
-اوهوووم و همزمان دستام دور کمرش حلقه شد و با این حرکتم منو بیشتر به خودش فشار داد
-ببینمت
سرمو که بالا آوردم با دقت همه صورتمو نگاه کرد و در نهایت لباش روی لبام نشست و کمی خشنتر از همیشه لبامو میک زد تا جایی که نفس کم آوردیم
-آخ دیدی چی شد رژت خراب شد
-دیووونه
-من یا تو؟
-تو
-بهتری الان؟
-یه ذره
-خوبه حالا مثل یه خانم بالغ بشین روبروم و بگو تو دانشگاه چی اذیتت کرد که انقدر بهم ریختی به اومدن من هم ربطی نداره قبلش بهم ریخته بودی چی شده بود عزیزم
همزمان روی مبل نشست و منو نشوند روی پاش و اروم موهای تو صورتم رو پشت گوشم فرستاد
-حرف نمیزنی خانم خوشگلم
-دیگه این عطر رو دانشگاه نزن
-چششم نمیزنم ولی مسئله عطر نیست مسئله اصلی چیه
-دلم میخواست همه دخترای تو سالن رو بکشم هر کدومشون یه جوری دنبال نخ دادن به توان و شنیدن شرووراشون حالمو بد کرد
-فکر میکنی متوجه نمیشم اصلا میدونی چی تو برام جذاب بود
سوالی نگاش کردم
-اینکه هیچ وقت تلاشی برای نخ دادن به من یا کس دیگهای نکردی تکلیفت با خودت معلوم بود و این تو رو برام من خواستنی کرد حالا اگه بقیه شرو ور میگن تو باید به من اخم کنی
-حالم بد بود علی دستم خودم نبود
-الآن اوکی شدی
طلبکارانه نگاش کردم
-نه خوب نیستم این چه کاری بود اومدی بریم عزیزم دیرمون میشه؟ مگه قرار نبود فعلا کسی چیزی نفهمه
یه تای ابروش رو بالا فرستاد
-خودت خواستی وسط جمع بیام بغلت کنم اگه پیاما رو میخوندی تو پیام بعدی برات نوشتم حتما عزیزم من دقیقا کاری رو انجام میدم که تو دوست داری بعدشم اصلا فهمیدن نفهمیدن بقیه برای من اهمیتی نداره امروز هم بهت ثابت کردم این مدت هم چون تو خواستی کسی چیزی نفهمه من تو سایه بودم وگرنه همین امروز صبح هم با هم میرفتیم دانشگاه
-دیووونههه
-بله من دیووونه شمام حرفیه
-نچچچچ
-حالا که شما حرفی نداری من حرف دارم من از دستم شما بینهایت ناراحتم
با تعجب نگاش کردم
-چرااا اونوقت؟
-چون رفتارت باعث شد احساس کنم بهم اعتماد نداری و از دوست داشتنم مطمئن نیستی عزیزم من مسئول رفتار دخترای آویزون دانشگاه نیستم مسئول رفتار خودمم و اجازه هم نمیدم کسی به حریمم وارد بشه خودتم میدونی چجوری رفتار میکنم همونطور که همه شروورا میدونم میدونم که پشت سرم میگن فلانی مثل سگ میمونه پاچه میگیره و …
ولی رفتارت امروزت واقعا ناراحتم کرد
-من اصلا به تو کار نداشتم از صبح هم بهت گفتم حالم اوکی نیست موقعیت برام جدید بود قبلا هرچی میگفتن فقط بهشون میگفتم دیوونهاید بابا ولی ایندفعه دوست داشتم بکشمشون و این اصلا به تو ربطی نداشت من میدونم که خیلی دوستم داری و امروز هم رسما بهم ثابت کردی و جدا از شوکه شدنم خیلی هم حال کردم قیافههاشون دیدنی بود اون لحظه
-به هرحال من الان دلخورم واقعا و باید از دلم دربیاری
-برو بابا من خودم تو قیافهام فعلا اصلنم قهرم باهات کاملا هم بیدلیل
-خب بیا یه کاری کنیم من اول ناز شما رو میکشم از قیافه در بیای باهام آشتی کنی چون میدونی که طاقت قهر کردنت رو ندارم بعد خودم میرم تو قیافه قبوله؟؟؟
-دیوونه ای تو
این جملهام کافی بود تا لبامون تو هم گره بخوره دکمه های مانتوم رو باز کرد دستش رو دور کمرم پیچید
-همه زندگی منی دیوونه بعد نگران عشوه خرکی چارتا بچه هستی پاشو مانتوتو در بیارم چروک نشه
-نمیخوام خودم در میارم
مانتوو مقنعهام رو درآوردم زیر مانتوم یه تاپ سفید تنم بود و با یه حرکت انتحاری شلوارمم درآوردم ابروش رو برد بالا و سوالی نگام کرد
-شلوارمم چروک میشه
_آهان پس اینطوریه
دستش دور پاهام قلاب شد و منو کشید تو بغلش و رفت سمت اتاق تو اتاق منو گذاشت روی تخت در اتاق رو قفل کرد و یکی یکی لباساش رو درآورد و تو تمام مدت من تخس در حال نگاه کردن بهش بودم
دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش
-از دلم در میاری یا من از دل شما دربیارم؟
-من که فعلا تو قیافهام
-جووون چه تو قیافهی جذابی که لخت میای تو بغلم
و پایان جمله مساوی بود با لذت یه همآغوشی دیگه همه حسای بدم کنار رفته بود و دلم میخواست تمام و کمال برای من باشه با تمام وجودم خودمو بهش فشار میدادم
لاله گوشم رو میک میزد و با یه صدای خشدار تو گوشم گفت
-لعنتی تو فقط مال منی منم فقط مال توام اینو یادت نره
لباش از روی گردنم تا روی سینم سر خورد و مشغول میک زدن سینهام شد و با یه میک عمیق و محکم باعث کبودی روی سینم شد
-اینم مهر زدم که یادت نره
تمام وجودم غرق لذت بود و هیچ خبری از اون احساس بد یه ساعت قبل نبود وقتی من به اوج رسیدم یه بالشت زیر کمرم گذاشت و باسنم رو کاملا بالا داد
-حالا نوبت توعههه از دلم دربیاری
همزمان مشغول آماده کردن باسنم برای پذیرش آلتش بود درد داشت ولی کمتر از دفعه قبل و خیلی راحتتر کامل داخل باسنم رفت و صدای نفسای بلند و نالههای مردونهاش من رو مست میکرد
پاهام کامل باز بود و همزمان با حرکت آلتش داخل باسنم اندام زنانهام رو میمالوند و قربون صدقم میرفت
شدت حرکتاش بیشتر شده بود و من هم صدای آه و نالهام نشونهی نزدیک شدن به ارگاسم بود نمیدونم چند دقیقه گذشت که کامل داخل باسنم ارضا شد و همزمان من هم به اوج رسیدم روی بدنم دراز کشیده بود و نوازشم میکرد
دوباره مجبور شدیم دوش بگیریم ساعت نزدیک ۲ بود و علی باید خودش رو به جلسه دفاع بعدی میرسوند
-باهم میریم دانشگاه برای جلسه دفاع بعد تو این جلسه کنارم باش تا کامل ابهامها برطرف بشه و خیال تو و خودمو همه رو راحت کنم امروز که آقا جان هم شما صاحب داری هم من موافقی
-موافقم بریم
بعد خوردن یه غذای حاضری با هم سمت دانشگاه رفتیم و این بار به جای حس بد کاملا با یه حس خوب کنارش قدم برداشتم و عملا از اون روز به بعد بچهها حداقل جلوی من لال شدن و دیگه حرفی از جذابیت های علی در حضور من زده نشد و همه کنجکاو که چه اتفاقی بین ما افتاده و این علامت سوال همچنان باقی است
منتظر عاشقانههای بعدی باشید
نوشته: سارا
یک پاسخ به “عاشقانه های علی و سارا (5)”
بنویس دیگه بقیشو