که به خاطر شرایط پیش اومده بخاطر جنگ ادامش به تعویق افتاد و یه جوری از ادامه آن منصرف شدم
حالا داستان واقعی بنام سایه های تب دار رو مینویسم که مطمئن هستم از خواندن آن لذت میبرید
سایههای تبدار
(قسمت اول)
خانهی ما همیشه بوی کهنگی میداد.
نه فقط بوی فرشهای قدیمی و چوب گردویی که محمود دوست نداشت عوضشان کنیم… بوی نگاههایی که باید فروخورده میشد، صداهایی که باید در گلو خفه میماند، و میلهایی که هیچوقت به زبان نیامدند.
محمود به شدت مذهبی بود. شاید روزی همین برایم جذاب بود؛ وقتی بیست سالم بود و فکر میکردم مرد “باایمان#34; یعنی مرد وفادار، قوی، بیحاشیه.
ولی هیچکس نگفته بود ایمانِ خشک، گاهی به شکل دیوار دور آدم میپیچه.
سالهاست که حرف زدن دربارهی بدن، لذت، یا حتی خندهی بلند در خانهی ما گناه حساب میشود.
محمود تلویزیون را با کنترل مخصوص سانسور میکرد.
اگر رها میخندید، اخم میکرد.
اگر من مانتو کوتاهتری میپوشیدم، چشمهایش به سمتم سنگین میشد، انگار گناه کردهام.
در شبهایی که احساس زندهبودن داشتم، مثلاً شب عید یا تولدم، انگار عمد داشت همهچیز را سرد کند:
«خب حالا تولد گرفتن چیه دیگه تو این سن؟»
رها یکبار گفت: «مامان، بابا انگار از زنها بدش میاد. حتی از زن بودن من.»
لبخند زدم.
اما در دل فرو ریختم.
محمود مثل سنگ بود. سرد، قاطع، بیانعطاف.
اما مشکل من این نبود که او لمس نمیکرد.
مشکل این بود که “اجازه نمیداد” خودم را لمس کنم.
همهچیز قانون داشت، همهچیز مرز داشت، همهچیز “حلال یا حرام” بود… اما چیزی به نام لذت، مهر، اشتیاق؟ نه.
همهچیز در چهارچوب.
و من، خارج از آن، نفس میکشیدم… با نفسهای بریده.
گاهی با خودم فکر میکردم:
چطور ممکن است زنی که هنوز شبها بدنش میلرزد، زنی که در تاریکی دنبال گرمایی میگردد، زنی که میخواهد فقط “دیده شود”، انقدر بیصدا به زندگیاش ادامه دهد؟
جواب ساده بود: چون باید.
باید مادر باشی. باید زن “درست” باشی. باید “صبر کنی”. باید “رعایت کنی”.
اما هیچکس هیچوقت نپرسید:
«تو چی میخوای، مهتاب؟»
.•♫•♬•Rezaei•♬•♫•.:
ساعت نزدیک نه شب بود.
رها با بیحوصلگی هندزفریهاشو پرت کرد روی کاناپه و گفت:
– مامان! به بابا بگو دست از سرم برداره. امروز سرِ روسریم دعوا راه انداخت، جلوی بوفهی دانشگاه!
من، مثل همیشه، اول سکوت کردم. این سکوت، مثل لباس فرم من شده.
پرسیدم: «چی گفت؟»
– گفت دختر من نباید شال رنگی بزنه! گفت با آبروی من بازی نکن! مامان… من آبروی اونم؟ یا یه آدم جدا؟
دلم برایش سوخت. نه فقط بهخاطر حرفهایی که شنیده بود، بلکه چون میدانستم هیچکس حرفش را نمیفهمد.
نه من، نه پدرش، نه این خانه.
رها چشمهای درشت و خستهاش را به من دوخت و گفت:
– تو چرا هیچی نمیگی؟ چرا هیچوقت جلویش وایمیستی؟ مگه تو خودت زن نیستی؟ مگه نمیفهمی من چی میکشم؟
لبم لرزید. خواستم بگم “میفهمم”، اما صدایی نیامد.
او ادامه داد:
– فقط بلدی بگی «صبور باش»، «بابات اینه دیگه»، «الآن وقتش نیست»… مگه قراره تا کی وقتش نباشه؟
دستم را گذاشتم روی زانویش.
آهسته، با صدایی که بیشتر شبیه پوزش بود تا حرف، گفتم:
– نمیخوام برات سختتر بشه… بابات یه آدم خاصه…
رها خندید. تلخ.
– خاص؟! نه مامان، اون فقط یه مردِ عقبموندۀ عصبانیه که حتی بلد نیست به زن و بچهش گوش بده.
یهبار شده بهت بگه “دوستت دارم”؟ یهبار شده بغلت کنه؟
(مکثی کرد، نفسش لرزید)
مامان، تو هنوز زنی؟ یا فقط یه سایهای تو این خونه؟
این آخری را که گفت، برق از سرم پرید.
شاید قصد نداشت توهین کند، اما حقیقت همین بود.
سایه بودم. بیرنگ، بیصدا، بیاثر.
بلند شدم، رفتم آشپزخانه، وانمود کردم چیزی لازم دارم.
پشتم را که کردم، اشک آمد.
نه فقط بهخاطر دخترم.
بهخاطر خودم.
بهخاطر تمام شبهایی که خودم همین حرف را در دل فریاد زدم و کسی نشنید.
شب بود و سکوت خانه، سنگینتر از همیشه، روی شانههایم نشسته بود.
گفتوگوی تند رها هنوز در گوشم طنین داشت، و تلخی آن مثل تلخی چای دمکشیدهی بدون شکر، مزه مزه میشد.
تنهاییام را به عمق میکشاند، جایی که فقط من و خاطراتم بودیم.
محمود آرام وارد اتاق شد.
چشمهایش، مثل همیشه، سرد و بیتفاوت بود. اما این بار، حس کردم به دنبال چیزی است که من هنوز در خودم کشف نکرده بودم.
صدایش را آرام و با لحنی که سعی داشت عادی باشد، شنیدم:
«مهتاب، میخوای…؟»
پیشنهاد سرد و بیروحی بود که سالها آن را نشنیده بودم.
اما برای من، همین جمله کوچک، مثل یک پل بود.
پلی به سوی خودم، به سوی زن بودنم که سالها زیر خاک سرکوب شده بود.
لبخندی تلخ و کمرنگ زدم.
«بله…»
صدایم لرزید، نه از اشتیاق، بلکه از تمام آن سالهایی که گم کرده بودم.
دستش را گرفتم، اما نه با شوق و محبت، با یک بیقراری فروخورده.
و او، بیآنکه نگاه کند، شروع کرد.
نمیخواستم این را اعتراف کنم، اما آن شب، تنم بهجای تن مهتاب سالهای گذشته، به دنبال آرامش بود.
آرامشی که فقط در لمس نبود، بلکه در دیده شدن، در پذیرفته شدن.
در سکوت سرد اتاق، تنم زیر دستهای محمود بیجان بود. حس میکردم روحی جدا از کالبد، معلق در هوا، به این تصویر نگاه میکنم. به زنی که سالها آرزوهایش را در پستوی ذهن پنهان کرده و حالا، برای لحظهای رهایی، تن به تاریکی داده است.
محمود بیآنکه کلامی بگوید، کار خود را به پایان رساند. بعد از آن، به سمت دیگر تخت چرخید و خیلی زود صدای نفسهای منظمش در فضا پیچید. اما من، تا صبح بیدار ماندم.
چشمهایم را به سقف دوخته بودم و در تاریکی، سایههایی را میدیدم که با هر دم و بازدمم، بزرگتر و سیاهتر میشدند. سایههایی از حسرت، از سرکوب، از زن بودنی که هرگز فرصت شکوفایی نیافته بود.
صبح، با صدایی خشدار از خواب بیدار شد. نگاهی گذرا به من انداخت و بدون هیچ حرفی، به سمت حمام رفت. گویی شب گذشته، اتفاقی نیفتاده است.
از تخت بلند شدم. تنم کوفته و روحم خسته بود. به سمت آینه رفتم و به تصویر زن غریبهای که در آن خیره شده بود، نگاه کردم. خطوطی کمرنگ دور چشمانم، حکایت از سالها رنج داشت و لبهایم، بیرنگتر از همیشه، گویی تمام طعم زندگی را از دست داده بودند.
تصمیمم را گرفته بودم. دیگر نمیتوانستم در این سکوت سرد، به زندگی ادامه دهم. باید راهی پیدا میکردم، راهی برای رهایی از این سایههای تبدار، راهی به سوی روشنایی.
صدای شرشر آب از حمام میآمد. حس عجیبی داشتم. انگار محمود هم در تلاش برای شستن چیزی بود. شاید او هم از این زندگی تکراری خسته شده بود، اما نمیدانست چگونه باید آن را تغییر دهد.
لحظاتی بعد، صدای باز شدن در حمام آمد. محمود با حولهای دور کمر، بیرون آمد. موهایش خیس بود و قطرات آب، روی سینهاش میغلتید. اما نگاهش، همچنان سرد و بیتفاوت بود.
بدون اینکه به من نگاه کند، به سمت کمد رفت و لباس برداشت. مثل یک غریبه در خانهی خودش.
با قدمهای سست به سمت حمام رفتم. در را که باز کردم، بخار گرمی به صورتم خورد. بوی صابون و شامپو، فضا را پر کرده بود.
به آینه نگاه کردم. صورتم خیس عرق بود و چشمهایم، ملتهب. شیر آب را باز کردم و اجازه دادم آب گرم، روی تنم جاری شود. حس میکردم تمام خستگیها و ناامیدیها، همراه با آب، از تنم شسته میشوند.
دستم را به آرامی روی گردنم کشیدم، بعد روی شانههایم. نوک انگشتانم، با ملایمت روی پوست بدنم میچرخیدند. حس میکردم تنم تشنه است، تشنه لمس شدن، تشنه نوازش.
آب گرم، با شدت بیشتری روی تنم میریخت. دستم را پایینتر بردم. به آرامی، دستم را به سمت پایین، وسط پاهایم هدایت کردم. کمی تردید کردم. سالها بود که از این حس غافل شده بودم. سالها بود که به خودم اجازه نمیدادم این لذت را تجربه کنم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بستم. سینه هایم را در دستانم گرفتم و به آرامی فشار دادم. حسی از گرما، از لذت، در تمام وجودم پخش شد. دستم را به آرامی به سمت پایین فشار دادم. با نوک انگشتانم، شروع به لمس کردم.
بیشتر و بیشتر ،انگشتمو داخلش فرو بردم حسی لذت بخش و ناشناخته که سالها برام بی مفهوم شده بود ،
سوراخ پشتم شروع به نبض زدن کرد باسنمو کف حموم گذاشته بودم و تند تند در وجود خودم میزدم
حس عجیبی در وجودم پیچید. حسی از زن بودن، از لذت بردن. حسی که سالها در اعماق وجودم پنهان شده بود. با هر لمس، حس بیشتری در من بیدار میشد. فشاری ملایم، اما مصمم.
تمام وجودم، غرق در این حس شده بود. انگشتانم، با ملایمت بیشتری روی تنم حرکت میکردند. حس میکردم دوباره متولد شدهام. انگار، این حمام، یک آغوش گرم بود، آغوشی از طرف خودم.
ناگهان، لرزشی در تمام وجودم حس کردم. حسی از رهایی، از سبکی. احساس کردم تمام دردهایم، تمام ناامیدیهایم، دارند از وجودم بیرون میروند.
نفسم تند شده بود. لرزش در تمام بدنم بیشتر میشد. و ناگهان، اوج لذت. حسی وصفناپذیر.
ادامه دارد
اشکهایم، همراه با آب گرم، روی صورتم جاری شدند. اما این بار، اشکهایم فقط از غم نبودند. اشکهایی از رهایی، از امید. اشکهایی از لذت.
تصمیمم را گرفته بودم. دیگر نمیخواستم به این زندگی سرد و بیروح ادامه دهم. باید راهی پیدا میکردم، راهی برای رسیدن به روشنایی. راهی برای زندگی کردن.
شیر آب را بستم و از حمام بیرون آمدم. حولهای برداشتم و به آرامی تنم را خشک کردم. حس سبکی عجیبی داشتم. انگار، بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.
به سمت کمد رفتم و لباسهایم را برداشتم. دلم میخواست این بار، برای رفتن به محل کارم آماده شوم. دلم میخواست با انرژی و امید، به استقبال روز جدید بروم.
جلوی آینه ایستادم و به صورتم نگاه کردم. کمی رنگ پریده بود، اما درخششی در چشمهایم بود که مدتها بود ندیده بودم.
لبخندی زدم. لبخندی از سر امید، از سر رهایی. این بار، میدانستم که چه میخواهم. میخواستم زندگی کنم
مثل همیشه به سر کار رفتم، اما این بار، همه چیز فرق داشت. انگار یک لایه جدید روی دنیای اطرافم کشیده شده بود، لایهای از امید و انگیزه. قدمهایم استوارتر شده بودند و نگاهم، نافذتر.
وارد شرکت که شدم، همکارانم را دیدم که مثل همیشه، غرق در کار و روزمرگی بودند. سلام آرامی کردم، اما حس کردم این بار، سلامم با انرژی بیشتری همراه بود.
پشت میزم نشستم و کامپیوترم را روشن کردم. ایمیلها و کارهای عقبافتاده، مثل همیشه روی صفحه خودنمایی میکردند. اما این بار، حس کردم توانایی بیشتری برای مقابله با آنها دارم.
شروع به کار کردم. با دقت و تمرکز بیشتری، به انجام وظایفم پرداختم. حس میکردم هر کاری که انجام میدهم، یک قدم به سوی روشنایی است، یک قدم به سوی زندگی.
در میانهی روز، رئیسم به اتاقم آمد. چهرهاش جدی بود و مثل همیشه،
آقای حسینی: (در حالی که وارد اتاق میشود) خانم فروغی، وقت دارید چند دقیقه در مورد یه موضوع مهم صحبت کنیم؟
خانم فروغی: (با لبخند) بله، آقای حسینی. بفرمایید.
آقای حسینی: (مینشیند) خب، راستش یه پروژهی جدید داریم که میخواستم به شما پیشنهاد بدم.
خانم فروغی: (با کنجکاوی) چه پروژهای؟
آقای حسینی: یه کمپین بازاریابی بزرگ برای یه اپلیکیشن موبایل جدید. یه شرکت نوپاست که یه اپلیکیشن مدیریت مالی شخصی ساخته.
خانم فروغی: (ابرویی بالا میاندازد) اپلیکیشن مالی؟ بازار خیلی رقابتیه…
آقای حسینی: دقیقا. به همین دلیل به یه ایدهی خلاقانه و یه استراتژی بازاریابی قوی نیاز داریم. بودجه هم خیلی زیاد نیست، پس باید باهوش عمل کنیم.
خانم فروغی: (کمی فکر میکند) چه انتظاراتی از من دارید؟
آقای حسینی: راستش، من به تواناییهای شما ایمان دارم. میدونم که میتونید یه ایدهی جذاب پیدا کنید و یک کمپین موفق رو رهبری کنید. میخوام شما مسئولیت این پروژه رو بر عهده بگیرید.
خانم فروغی: (کمی مکث میکند) آقای حسینی، ممنون از اعتمادتون. ولی راستش، من قبلا با آقای رادمنش از واحد توسعه محصول صحبت کرده بودم. ایشون هم یه ایدههایی در مورد این اپلیکیشن داشتن. به نظرم بهتره با هم یه جلسهای بذاریم و ببینیم چطور میتونیم باهم این پروژه رو پیش ببریم.
آقای حسینی: (کمی جا میخورد) آقای رادمنش؟ خب، راستش من نمیدونستم شما با ایشون صحبت کردید.
خانم فروغی: بله، یه صحبت کلی داشتیم. هنوز چیز قطعی نیست، ولی به نظرم ایدههای ایشون میتونه خیلی کمک کنه.
آقای حسینی: (کمی فکر میکند) خب، این میتونه جالب باشه. پس شما یه جلسه با آقای رادمنش هماهنگ کنید. ببینیم چی میشه.
خانم فروغی: حتماً، آقای حسینی. به زودی خبرتون میکنم.
آقای حسینی: (بلند میشود) بسیار خب. ممنون از وقتتون، خانم فروغی. من منتظر خبرتون هستم.
خانم فروغی: خواهش میکنم، آقای حسینی
کلافه از حجم فکرهایی که توی سرم میچرخید، با کیف روی دست، از درِ شرکت بیرون زدم. هوای خنکِ بعد از ظهر یه کم بهم آرامش میداد. همینطور که به سمت پارکینگ میرفتم، یهو چشمم به رادمنش خورد که داشت با یه پسر جوون و خیلی شیکپوش گپ میزد. تا حالا همچین کسی رو ندیده بودم. یه لحظه مکث کردم. نمیخواستم مزاحمشون بشم، ولی خب، دیگه دیده بودمشون.)
رادمنش: (با دیدن من، یه لبخند گشاد میزنه) به! خانم فروغی! چه عجب اینورا! داشتم با آریا آشنا میشدم. آریا نیکفر، همکار جدیدمون.
(آریا با یه لبخند محترمانه به من نگاه کرد.)
آریا: (با یه صدای بم و دلنشین) از آشنایی باهاتون خوشحالم، خانم فروغی. شنیدم که توی بازاریابی حسابی کارتون درسته.
(یه کم هول شدم. انتظار این همه تعریف رو نداشتم! از کجا منو میشناخت؟) مهتاب: ممنون. لطف دارید.
رادمنش: آریا قراره توی پروژه اپلیکیشن مالی کمکمون کنه. دستیار ویژه بنده هستن دیگه!
(با یه نگاه کنجکاو به رادمنش گفتم:) مهتاب: چه عالی. پس حتماً فرصت میشه بیشتر با هم آشنا بشیم.
آریا: امیدوارم اینطور باشه.
(یه خداحافظی سرسری کردم و سریع ازشون دور شدم. تو راهِ پارکینگ، قلبم تند تند میزد. “آریا نیکفر؟ دستیار ویژه؟ از کجا منو میشناخت؟ این دیگه چه داستانیه؟”)
نوشته: پوران
2 پاسخ به “سایه های تب دار”
تویی ک رضایت نداری از زندگیت گمشو برو بیرون ازون زندگی بعد جندگی کن و رواجش بده حروم زاده
تویی ک رضایت نداری از زندگیت گمشو برو بیرون ازون زندگی بعد جندگی کنجنده ای ک هرشب تو خیابوناست سگش شرف داره به متاهلی ک حتی فکر خیانت میکنه