سلام خدمت دوستان بکن تو
داستانی ک دارم مینویسم فانتزی ذهنم نیست و کاملا واقعیه
اسمم مهدی(مستعار) ۱۸سالمه قدم ۱۸۳خوشگلم تقریبا تک فرزندم
آقا ما اخرای تابستون ۱۴۰۳ خونمونو عوض کردیم و رفتیم یه خونه تازه ساز که ۴ طبقه بود ولی طبقه اول هنوز فروش نرفته بود ما طبقه ۴ بودیم کف آسانسور آب جمع میشد بخاطر همین یه روز آسانسور رو قطع کردن تا کفشو درست کنن واس همین در پایینشو قفل کردن اوایل آذر بود نزدیکای غروب بود خونه تنها بودم خوابیده بودم که یهو دیدم صدای جیغو فریاد میاد درو باز کردم فهمیدم پسر همسایه پایینی ک ۹ سالشه رفته پایین تو آسانسور گیر کرده انقد جیغ و لگد میزد به آسانسور ک کل ساختمون میلرزید طبقه پایینیمون یه زن و مرد تقریبا سن بالا هستن که چون دخترشون طلاق گرفته این بچه رو داده اینا بزرگ کنن سنش بالا بود ترسیده بود نمیتونست از پله ها بره پایین اینا یه سگم داشتن رفتم پایین دیدم خانوم طبقه ۲ که ی خانوم ۳۰ ساله هست با نیم تنه و شلوارک جلو در آسانسوره ب پسره میگفت آروم باش تا منو دید هول شد گفت تورو خدا منو نگاه نکن تعجب کردم نمیدونم چرا این حرفو زد رفتم جلو در اسانسور با هزار زور و زحمت درو باز کردیم بچه اومد بیرون سریع دویید رفت بالا منو این خانوم طبقه ۲ داشتیم باهم حرف میزدیمُ از پله ها میرفتیم بالا که گفت اگه میشه برو تو خونمون یه دمپاییه برام بیار انقد هول شده بود ک بدون کفش اومده بود پایین دیدم یه سگ توی خونست بهش گفتم سگ مال شماست که گفت نه فهمیدیم مال طبقه ۳ وقتی در باز شده صدای بچه رو شنیده بود میخواست بیاد پایین ولی چون در طبقه ۲ باز بود رفته بود اونجا رفتیم طبقه ۳ رو صدا زدیم که بیاد سگشو ببره گفت من یکم وسواس دارم اگه میشه بهت پول میدم برو برام شامپو فرش بخر تا فرشا رو تمیز کنم گفتم پول نمیخواد الان میرم میگیرم رفتم گرفتم بهش دادم گفتم اگه کمک میخوای بیام که انگار از خدا خواسته بود گفت اگه میشه یکم کمکش کنم زیاد خوشگل نبود اما چون یکم چاق بود کونش خیلی بزرگ بود راه میرفت قشنگ میلرزید منم تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز ویندوزم بالا نیومده بود همش میرفتم پشتش تا کونشو دید بزنم احساس کردم فهمیده اینم بگم وقتی رفتم خونشون رفت ی شلوار گشاد با پیراهن پوشید یکم از زندگیش گفت فهمیدم شوهرش مشکل داره نمیتونن بچه دار شن ولی شوهرش خیلی آدم خوب و خوش اخلاقی بود هیچی خلاصه خونه رو تمیز کردم و رفتم بعد یکی دو هفته دیدمش سلام کردم اونم سلام کرد گفت اگه میشه شمارتونو بدید تا توی گروه ساختمون اضافت کنم گفتم میخوای شماره مامان یا بابامو بدم گفت نه شماره خودت اوکیه فردای اون دوز ساعت ۱۰ ۱۱ شب با بچه ها بیرون بودم دیدم از تلگرام یکی پیام داده خودشو معرفی کرد گفت اگه میشه کسی نفهمه ما خونه رو باهم تمیز کردیم بدون اینکه جواب سلامشو بدم فقط نوشتم باشه گفت شوهرم تو این مسائل یکم حساسه بخاطر همون گفتم نوشتم مشکلی نداره دوباره بعد چند روز ساعت ۳ زنگ زد بیرون بودم برف اومده بودخیلی سرد بود جواب دادم گفت پکیج خونه خاموش شده بلد نیستم روشن کنم شوهرم هم سرکار گفتم بیرونم حداقل یکی دو ساعت دیگه میام خونه گفت باشه هر وقت اومدی بیا برام روشنش کن رفتم دیدم خودش روشن کرده گفت بشین برات چایی بیارم اینم بگم ک من از زن شوهردار فراریم با ده تا دختر تا حالا توی رابطه بودم ولی ب زن شوهر دار تا حالا ی ریکوعست هم ندادم گفتم نه مرسی گفت دیگه ریختم چایی رو سریع خوردم گفتم من دارم میرم یهو گفت چرا انقد ازم فرار میکنی گفتم خا وایسم اینجا چیکار کنم گفت هیچی برو دوباره چند روز گذشت از تلگرام پیام داد گفت چند تا فیلم خوب معرفی کن فقط ایرانی نباشه بهش گفتم اشتباه من رو ببین تشکر کرد فردا داشتم میرفتم بیرون دیدمش گفت مرسی خیلی خوب بود اگه بازم فیلم خوب سراغ داری معرفی کن گفتم فیلمای صحنه دار میبینی گفت اره ولی اونا رو باید شب جمعه ببینم بعد بلند خندید ی لحظه برگام ریخت فقط نگاش کردم خودشو جم کرد گفتم پیدا کردم میفرستم برات شب پیام داد چیشد؟
فهمیده بودم خوشش میاد ازم خیلی نگام میکرد ب هر بهونه ای پیام میداد جواب دادم پیدا نکردم فقط میخواستم کاری کنم که دیگه اینقدر پیام نده یهو گفت ولی من پیدا کردم مهرداد (شوهرش) هفته ای یه بار شبا میرفت پیش مامانش اینم تنها بود گفت دوشنبه بیا باهم ببینیم گفتم من دوشنبه تا دیر وقت بیرونم گفت ساعت ۱۲ شب منتظرتم دو دل بودم برم یا نه از ی طرف میترسیدم از ی طرف اینم خیلی خوب بود ساعت ۱۰ پیام داد میای دیگه گفتم شاید رسیدم. خانوادم تا ساعت ۲ ۳ زیاد مشکل نداشتن که من بیرون باشم خلاصه تصمیم گرفتم که برم ساعت ۲ دقیقه از ۱۲ گذشت پیام داده کجایی گفتم ۵ مین دیگه میام زنگو زدم درو باز کرد تا در باز شد پشمام ریخت ی آرایش خیلی غلیظ با نیم تنه و لگ مشکی
دعوتم کرد داخل باهاش دست دادم گفت برو بشین الان میام دیدم چیپس و پفکو همه چی گرفته بود به جز مشروب برقا رو همه خاموش کرد وسطای فیلم بود تا وسطای فیلم هیچ حرفی باهم نزدیم خیلی صحنه داشت فیلمه داشتم از شدت حشر پاره میشدم یه لحظه تو چشاش نگاه کردم شهوت تو چشماش موج میزد بش گفتم خوبی اصلا نمیدونم چرا این سوالو پرسیدم گفت اره خوبم فیلم چطوره گفتم عالی تر از این نمیشه مارو شهوتی کردی با خنده گفتم یکم خودشو بهم نزدیک کرد دستشو انداخت دور گردنم کیرم ب داشت ب مرز انفجار میرسید فیلم یه صحنه سکس داشت که دختره قشنگ ارضا شد یکم گذشت فیلمو قطع کرد گفت مهرداد اصلا بلد نیست این کارا رو بکنه گفتم کدوم کارا گفت بلد نیست منو ارضا کنه یا باهام عشق بازی کنه بوی توت فرنگی رژ لبش داشت دیوونم میکرد یکم از مشکلاتش گفت گفتم درست میشه نگران نباش گفت چجوری تو میتونی درستش کنی تو چشاش نگاه کردم بعد چند لحظه اصن نمیدونم چی شد لبامون رفت تو هم دیگه نمیخواستم تموم شه با همیشه برام فرق داشت همونجوری درازش کردم رو مبل نزدیکای ی دقیقه فقط داشتیم لبای همدیگه رو میخوردیم یکی از دستامو گزاشتم رو سینش بعد چند ثانیه خودش نیم تنه رو داد بالا باورم نمیشد سینه هاش ۷۵ یا ۸۰ میشدن ولی اصلا شل نشده بود تا رفتم بخورم گفت اینجا نه بریم رو تخت رفتیم ی نور قرمز روشن کرد شروع کردم ۵ دقیقه ی نفس خوردم سینه هاشو سرمو هل داد ب سمت پایین شلوارشو پایین یه شرت توری مشکی پوشیده بود چند تا زبون از بالا تا پایین از روی شرت کشیدم صدای آه و نالش یه ثانیه هم قطع نمیشد ب زور گفت تورو خدا بکنش گفتم زوده میخواستم دیوونش کنم ی جیغ آروم زد گفت بکننننن کشیدم پایین هیچوقت اون صحنه یادم نمیره عالی بود تازه شیو شده تقریبا گوشتی صورتی صورتی نبود ولی سیاه هم نبود رنگش نرمال بود حدود ۲ دقیقه براش خوردم دیدم ی لرزش وحشتناک کرد هر چی داشت ریخت بیرون گفت اخیششش چند ثانیه گذشت گفت نوبت توعه رو زانو هم وایسادم شلوارمو با شرت کشید پایین گفت به به چقد خوبه کیرم ۱۷ سانت میشه قطرش هم خوبه ۳ ۴ دقیقه برام ساک زد واقعا عالی میخورد گفتم داره میاد توجه نکرد خالی کردم توی دهنش هر دو افتادیم رو تخت گفت چقد زود اومد گفتم اخه قرص نخورده بودم شلوارمو کشیدم بالا رفتم از آشپز خونه آب بخورم ساعتو دیدم تازه شده بود ۱ و نیم دیدم همونجوری لخت اومد گفت واس یه دست دیگه آماده ای؟
زیاد طولانی شد بقیش قسمت بعدی خدافظ
داستانی ک دارم مینویسم فانتزی ذهنم نیست و کاملا واقعیه
اسمم مهدی(مستعار) ۱۸سالمه قدم ۱۸۳خوشگلم تقریبا تک فرزندم
آقا ما اخرای تابستون ۱۴۰۳ خونمونو عوض کردیم و رفتیم یه خونه تازه ساز که ۴ طبقه بود ولی طبقه اول هنوز فروش نرفته بود ما طبقه ۴ بودیم کف آسانسور آب جمع میشد بخاطر همین یه روز آسانسور رو قطع کردن تا کفشو درست کنن واس همین در پایینشو قفل کردن اوایل آذر بود نزدیکای غروب بود خونه تنها بودم خوابیده بودم که یهو دیدم صدای جیغو فریاد میاد درو باز کردم فهمیدم پسر همسایه پایینی ک ۹ سالشه رفته پایین تو آسانسور گیر کرده انقد جیغ و لگد میزد به آسانسور ک کل ساختمون میلرزید طبقه پایینیمون یه زن و مرد تقریبا سن بالا هستن که چون دخترشون طلاق گرفته این بچه رو داده اینا بزرگ کنن سنش بالا بود ترسیده بود نمیتونست از پله ها بره پایین اینا یه سگم داشتن رفتم پایین دیدم خانوم طبقه ۲ که ی خانوم ۳۰ ساله هست با نیم تنه و شلوارک جلو در آسانسوره ب پسره میگفت آروم باش تا منو دید هول شد گفت تورو خدا منو نگاه نکن تعجب کردم نمیدونم چرا این حرفو زد رفتم جلو در اسانسور با هزار زور و زحمت درو باز کردیم بچه اومد بیرون سریع دویید رفت بالا منو این خانوم طبقه ۲ داشتیم باهم حرف میزدیمُ از پله ها میرفتیم بالا که گفت اگه میشه برو تو خونمون یه دمپاییه برام بیار انقد هول شده بود ک بدون کفش اومده بود پایین دیدم یه سگ توی خونست بهش گفتم سگ مال شماست که گفت نه فهمیدیم مال طبقه ۳ وقتی در باز شده صدای بچه رو شنیده بود میخواست بیاد پایین ولی چون در طبقه ۲ باز بود رفته بود اونجا رفتیم طبقه ۳ رو صدا زدیم که بیاد سگشو ببره گفت من یکم وسواس دارم اگه میشه بهت پول میدم برو برام شامپو فرش بخر تا فرشا رو تمیز کنم گفتم پول نمیخواد الان میرم میگیرم رفتم گرفتم بهش دادم گفتم اگه کمک میخوای بیام که انگار از خدا خواسته بود گفت اگه میشه یکم کمکش کنم زیاد خوشگل نبود اما چون یکم چاق بود کونش خیلی بزرگ بود راه میرفت قشنگ میلرزید منم تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز ویندوزم بالا نیومده بود همش میرفتم پشتش تا کونشو دید بزنم احساس کردم فهمیده اینم بگم وقتی رفتم خونشون رفت ی شلوار گشاد با پیراهن پوشید یکم از زندگیش گفت فهمیدم شوهرش مشکل داره نمیتونن بچه دار شن ولی شوهرش خیلی آدم خوب و خوش اخلاقی بود هیچی خلاصه خونه رو تمیز کردم و رفتم بعد یکی دو هفته دیدمش سلام کردم اونم سلام کرد گفت اگه میشه شمارتونو بدید تا توی گروه ساختمون اضافت کنم گفتم میخوای شماره مامان یا بابامو بدم گفت نه شماره خودت اوکیه فردای اون دوز ساعت ۱۰ ۱۱ شب با بچه ها بیرون بودم دیدم از تلگرام یکی پیام داده خودشو معرفی کرد گفت اگه میشه کسی نفهمه ما خونه رو باهم تمیز کردیم بدون اینکه جواب سلامشو بدم فقط نوشتم باشه گفت شوهرم تو این مسائل یکم حساسه بخاطر همون گفتم نوشتم مشکلی نداره دوباره بعد چند روز ساعت ۳ زنگ زد بیرون بودم برف اومده بودخیلی سرد بود جواب دادم گفت پکیج خونه خاموش شده بلد نیستم روشن کنم شوهرم هم سرکار گفتم بیرونم حداقل یکی دو ساعت دیگه میام خونه گفت باشه هر وقت اومدی بیا برام روشنش کن رفتم دیدم خودش روشن کرده گفت بشین برات چایی بیارم اینم بگم ک من از زن شوهردار فراریم با ده تا دختر تا حالا توی رابطه بودم ولی ب زن شوهر دار تا حالا ی ریکوعست هم ندادم گفتم نه مرسی گفت دیگه ریختم چایی رو سریع خوردم گفتم من دارم میرم یهو گفت چرا انقد ازم فرار میکنی گفتم خا وایسم اینجا چیکار کنم گفت هیچی برو دوباره چند روز گذشت از تلگرام پیام داد گفت چند تا فیلم خوب معرفی کن فقط ایرانی نباشه بهش گفتم اشتباه من رو ببین تشکر کرد فردا داشتم میرفتم بیرون دیدمش گفت مرسی خیلی خوب بود اگه بازم فیلم خوب سراغ داری معرفی کن گفتم فیلمای صحنه دار میبینی گفت اره ولی اونا رو باید شب جمعه ببینم بعد بلند خندید ی لحظه برگام ریخت فقط نگاش کردم خودشو جم کرد گفتم پیدا کردم میفرستم برات شب پیام داد چیشد؟
فهمیده بودم خوشش میاد ازم خیلی نگام میکرد ب هر بهونه ای پیام میداد جواب دادم پیدا نکردم فقط میخواستم کاری کنم که دیگه اینقدر پیام نده یهو گفت ولی من پیدا کردم مهرداد (شوهرش) هفته ای یه بار شبا میرفت پیش مامانش اینم تنها بود گفت دوشنبه بیا باهم ببینیم گفتم من دوشنبه تا دیر وقت بیرونم گفت ساعت ۱۲ شب منتظرتم دو دل بودم برم یا نه از ی طرف میترسیدم از ی طرف اینم خیلی خوب بود ساعت ۱۰ پیام داد میای دیگه گفتم شاید رسیدم. خانوادم تا ساعت ۲ ۳ زیاد مشکل نداشتن که من بیرون باشم خلاصه تصمیم گرفتم که برم ساعت ۲ دقیقه از ۱۲ گذشت پیام داده کجایی گفتم ۵ مین دیگه میام زنگو زدم درو باز کرد تا در باز شد پشمام ریخت ی آرایش خیلی غلیظ با نیم تنه و لگ مشکی
دعوتم کرد داخل باهاش دست دادم گفت برو بشین الان میام دیدم چیپس و پفکو همه چی گرفته بود به جز مشروب برقا رو همه خاموش کرد وسطای فیلم بود تا وسطای فیلم هیچ حرفی باهم نزدیم خیلی صحنه داشت فیلمه داشتم از شدت حشر پاره میشدم یه لحظه تو چشاش نگاه کردم شهوت تو چشماش موج میزد بش گفتم خوبی اصلا نمیدونم چرا این سوالو پرسیدم گفت اره خوبم فیلم چطوره گفتم عالی تر از این نمیشه مارو شهوتی کردی با خنده گفتم یکم خودشو بهم نزدیک کرد دستشو انداخت دور گردنم کیرم ب داشت ب مرز انفجار میرسید فیلم یه صحنه سکس داشت که دختره قشنگ ارضا شد یکم گذشت فیلمو قطع کرد گفت مهرداد اصلا بلد نیست این کارا رو بکنه گفتم کدوم کارا گفت بلد نیست منو ارضا کنه یا باهام عشق بازی کنه بوی توت فرنگی رژ لبش داشت دیوونم میکرد یکم از مشکلاتش گفت گفتم درست میشه نگران نباش گفت چجوری تو میتونی درستش کنی تو چشاش نگاه کردم بعد چند لحظه اصن نمیدونم چی شد لبامون رفت تو هم دیگه نمیخواستم تموم شه با همیشه برام فرق داشت همونجوری درازش کردم رو مبل نزدیکای ی دقیقه فقط داشتیم لبای همدیگه رو میخوردیم یکی از دستامو گزاشتم رو سینش بعد چند ثانیه خودش نیم تنه رو داد بالا باورم نمیشد سینه هاش ۷۵ یا ۸۰ میشدن ولی اصلا شل نشده بود تا رفتم بخورم گفت اینجا نه بریم رو تخت رفتیم ی نور قرمز روشن کرد شروع کردم ۵ دقیقه ی نفس خوردم سینه هاشو سرمو هل داد ب سمت پایین شلوارشو پایین یه شرت توری مشکی پوشیده بود چند تا زبون از بالا تا پایین از روی شرت کشیدم صدای آه و نالش یه ثانیه هم قطع نمیشد ب زور گفت تورو خدا بکنش گفتم زوده میخواستم دیوونش کنم ی جیغ آروم زد گفت بکننننن کشیدم پایین هیچوقت اون صحنه یادم نمیره عالی بود تازه شیو شده تقریبا گوشتی صورتی صورتی نبود ولی سیاه هم نبود رنگش نرمال بود حدود ۲ دقیقه براش خوردم دیدم ی لرزش وحشتناک کرد هر چی داشت ریخت بیرون گفت اخیششش چند ثانیه گذشت گفت نوبت توعه رو زانو هم وایسادم شلوارمو با شرت کشید پایین گفت به به چقد خوبه کیرم ۱۷ سانت میشه قطرش هم خوبه ۳ ۴ دقیقه برام ساک زد واقعا عالی میخورد گفتم داره میاد توجه نکرد خالی کردم توی دهنش هر دو افتادیم رو تخت گفت چقد زود اومد گفتم اخه قرص نخورده بودم شلوارمو کشیدم بالا رفتم از آشپز خونه آب بخورم ساعتو دیدم تازه شده بود ۱ و نیم دیدم همونجوری لخت اومد گفت واس یه دست دیگه آماده ای؟
زیاد طولانی شد بقیش قسمت بعدی خدافظ
نوشته: مهدی
21 پاسخ به “سکس با همسایهی شوهردار”
یه فکری برای زود ارضایی بکن الانم وسط داستان زود اومد نصفه ول کردی رفتی😁
خیال پردازی یه احمق جقی
جغ جغو دیگه ننویس، مرسی
مهدی جون من که کم آوردم ازبس پر رو هستی ، ببینم گفتی از زن شوهردار فراری بودی و سمت این زن ها نمیرفتی ، اما جلسه اول یکسره داشتی با سر میرفتی توی کون گنده اش ؟ اگه فراری نبودی کجا میرفتی ؟ احتمالا از شوهر های زن ها فراری نبودی ! درسته ؟ حوصله ندارم بیشتر بگم ، خصوصا اینکه امشب بدلیلی سر حال نیستم ، اگر بودم خدمتت میرسیدم اساسی که همه فردا صبح بهت تبریک بگن و آرزوی خوشبختی کنند برای خودت و شوهرت ،… 😜😜
ببین سالهاست که داستان خون این سایتم و هوس هوس به کسی دیسلایک نمیدم بنظرم هرکسی بلخره یه ایده ای داشته که اومده ترشحات مغز مریضشو اورده روی کیبورد و اینکه یه قضیه ای بوده که تونسته بهش پرو بال بده اما شما نه توی قوه تخیل موفقی نه توی دروغ و داستان نویسی !!! هر داستانی یه فراز و فرودی داره شما کلا اینطوری بودی که من سیگمام نمیخاستم بکنمش ولی یهو رفتم با یه ساک و لیس سرو تهشو جم کردی و یدفه حس میکنم وسط تایپ حشری شدی رفتی برای راند دوم جقققق !!! خب چرا داستانو ول میکنی الان اینجا ملت میان داستان سکسی بخونن نه گیرکردن یه مادرحنده ای تو اسانسور و کمک خیرخواهانه توی کله کیزی به یه چنده ی کتخلد اخه کییییفم تو مغز نداشتت ابله چرا میگی پنج مین براش خوردی ولی ساعت دوازده یهو شد یکو نیماسلوموشن میخوردی ؟ کوالایی ؟ آنتراک دادین چجوری حساب کردی اخه
اصلا این داستان واقعی قبول. فقط کصلیس جقی اینکه طبقه اول فروش نرفته چه ربطی به داستانت داشت. کصخول همش منتظر بودم یه کصی ببری طبقه اول بکنی و طبقه دومی مچت رو بگیره
تا ۱۸ سالمه ش خوندم
نه نه خدا پدرتو بیامرزه نمیخواد قسمت بعدی رو بدی بیرون ، با این نوشتنت
یه فیلم ژاپنی دیدم عین همین بود داستانش.
کون گشاد،ساعت گویای مگه تو،صد دفعه ساعت اعلام کردی
👌🏻
میگم خب چه کاریهمیخوای اول دیپلم بگیر و چندتا کون کونک بازی بکن😅 بعد بیا از خاطرات جقیت بگو🤣🤣
خروس
توروخدا زودتر بنویس شب و روز مدارم منتظریم توروخدا احمق
مهدی با این سن و قیافه مطمئنی بابات تا ۳ نصفه شب بهت اجازه داده بیرون باشی خوش بحال بچه محل ها چه هلویی رو هر شب میکنن تو گلو جقی ۱۸ ساله خوب میگفتی با کون دادن آب دولت میاد قرص برا سن تو خوب نیست جوجو
مهدی ، کونت به این گردی 😂
زیاد طولانی نشدآبت اومد شل شدی🙄
فرشهای ما هم شب عیدی مونده نشستهکی میای بشوری ؟زودی بیا خواهشا😄
کونی زنه اولش ازت فراری بود بعد وایساد باهات حرف زدخودش میرفت داخل دیگه تو رفتی دمپایی بیاری بکنی توکونتبه بهونه دمپایی فرستادت داخل مهرداد گرفته کونت گذاشته میدونم حتما قسمت بعد میخوای بگی الان حامله است و بچه توروداره میارهکیرمسلمو ام ابول توکونت به پهنا
کص و شعر
خداشانس بده