یکسال بعد…
ـ مطمئنی ادرس رو درست اومدیم؟! خب مثل بچه ی ادم بهش تلفن میکردی میگفتی داریم میایم پیشت دیگه…
سیاوش که پشت فرمون نشسته بود خیلی ریلکس بدون اینکه به غرغرهای من توجه کنه نگاهش رو به مغازه های کنار خیابون دوخته بود و دنبال مغازه ی شاهین میگشت. مثل اینکه برای دیدن دوست قدیمیش خیلی اشتیاق داشت. خب حق هم داشت چون شاهین واقعا از برادر نداشته ش به سیاوش نزدیکتر بود. از چند روز قبل که تصمیم گرفته بودیم برای دیدنش به شهر محل اقامتش بریم، دل تو دلش نبود. اول میخواستیم تلفن کنیم و اومدنمون رو بهش اطلاع بدیم ولی سیاوش گفت که بهتره سورپرایزش کنیم. توی مدتی که باهم ازدواج کردیم خیلی دوست داشت یه سفر به شمال بیایم و یه سری هم به شاهین بزنیم. بعد از اینکه درسمون تموم شد، پریسا به شهرشون برگشت و من و سیاوش علیرغم مخالفت خانواده هامون با هم ازدواج کردیم. خب مخالفت خانواده ی سیاوش که از قبل مشخص بود. همون بحث همیشگی که دختره به خانواده مون نمیخوره و سطح کلاسش پایین تر از ماست و این حرفها. دلیل مخالفت خانواده ی منهم تقریبا مشابه سیاوش بود. منتها از یک دید دیگه و اینکه ترجیح میدادن با یکی پسرای فامیل نزدیکمون ازدواج میکردم. ولی من به اندازه ی کافی دلیل برای اینکار داشتم. پدرم که طبق معمول زیاد سخت نگرفت و تصمیم نهایی رو به خودم واگذار کرد. از نظر اون دخترش پس از گذروندن دانشگاه باید به اون سطح از فهم رسیده باشه که خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. ولی مادرم مثل بیشتر مادرها دوست داشت دخترش همونجا پیش چشم خودش باشه. خب طبیعی بود توی اون چهارسال به اندازه ی کافی ازش دور بودم ولی تا ابد هم که نمیتونستم ور دلش بمونم. اگه برای موندن توی شهر خودمون یک دلیل داشته باشم برای زندگی با سیاوش هزارو یک دلیل داشتم.
سیاوش همچنان اروم از کنار خیابون حرکت میکرد و بین تابلوهای مغازه ها دنبال مغازه ی شاهین میگشت. یه لحظه که چشمش به یک خدمات فنی خورد و شاهین رو بین انبوهی از یخچالها و کولرهای گازی دید مثل بچه ای که از دیدن دوست همبازیش ذوقزده شده باشه داد زد: اوناهاش. دیدی گفتم پیداش میکنم. و ماشین رو روبروی مغازه پارک کرد.
شاهین از دیدن ما خیلی تعجب کرد و وقتی سیاوش رو کنار در مغازه دید و محکم بغلش کرد و چند لحظه توی اغوشش نگه داشت، به قدری از دیدنش خوشحال و هیجانزده شده بود که میشد اشک شوق رو توی چشمهاش دید. بعد که به خودش اومد سراغ منو گرفت و وقتی با اشاره ی سیاوش منو دید که توی ماشین نشستم لبخندی زد و به طرفم اومد منم از ماشین پیاده شدم و جواب سلامش رو با لبخندی دادم. به قدری از دیدن من خوشحال شده بود که حس میکردم بدش نمیاد همونجا توی خیابون بغلم کنه و ماچم کنه. وقتی باهاش دست دادم یاد روزی افتادم توی تنگه واشی چقدر سعی میکرد که به من و پریسا نزدیک بشه. حس کردم داره با چشماش دنبال کس دیگه ای توی ماشین میگرده. فهمیدم که انتظار داشت پریسا رو هم با ما میدید. ولی چیزی نپرسید و ما هم به روش نیاوردیم اما بعد از سلام و احوالپرسی های معمول و عذرخواهی بابت اینکه نتونسته بود به عروسیمون بیاد بالاخره سراغ پریسا رو گرفت. از بردن اسمش غم پنهانی توی چهره ش نشست و پرسید: پریسا چیکار میکنه؟ چرا با شما نیومد؟
نگاهی به سیاوش کردم که پشت سرش ایستاده بود. دوست داشتم این موضوع رو سیاوش بهش میگفت ولی چون روی سوالش از من بود جواب دادم: پریسا بعد از فارغ التحصیلی به شهر خودشون برگشت. الان حدود یکساله که گهگداری از طریق تلفن جویای احوال هم هستیم.
شاهین مکثی کرد و در حالیکه به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود، مشخص بود که داره به روزهای بودنش با پریسا فکر میکنه . سپس انگار که از دنیایی دیگه به خودش اومده باشه گفت: خب چه خبرا. بابا یه خبری میدادین یه گوسفندی چیزی جلو پاتون قربونی میکردیم.
سیاوش خنده ای کرد و خواست جواب بده ولی من به جاش گفتم: ازین دوست صمیمیت بپرس. هرچی بهش گفتم بذار به شاهین اطلاع بدیم نذاشت. همش میگفت بذار سورپرایزش کنیم.
شاهین به سمت سیاوش برگشت و یک بار دیگه صمیمانه توی اغوشش گرفت. کاملا مشخص بود که خیلی دلش واسه ش تنگ شده بود. پس از حال و احوالپرسی های معمول شاهین گفت بذار مغازه رو ببندم بریم خونه ی ما…
ولی سیاوش نگاهی به من کرد و رو به شاهین گفت: نه شاهین جان مزاحم نمیشیم. همین اطراف یه ویلا اجاره کردیم میریم همونجا. با گفتن این حرف، شاهین چند لحظه خشکش زد و گفت: ویلا اجاره کردین؟!! مگه من مرده م که شما اومدین توی شهر منو رفتین ویلا اجاره کردین؟؟! یه دفعه هرچی فحش بود بهم بدین دیگه…
میدونستم شاهین با فهمیدن این موضوع ناراحت میشه. ولی برای برنامه ای که داشتیم لازم بود که اینکارو کنیم.
سیاوش گفت: نه خب، نمیخواستیم مزاحمت بشیم. گفتیم یه سر بیایم هم یه گشتی بزنیم هم اینکه خودتو ببینیم. میدونیم که شما شمالیها مردمان مهمانوازی هستین.
شاهین که از این کار ما خیلی ناراحت به نظر میومد با لحنی که ناراحتی توش موج میزد گفت: عجب بابا. درسته که خونه ی حقیر ما به کاخ شما نمیرسه ولی دیگه یه کلبه ی درویشی داریم که بتونیم از دوستهای صمیمیمون پذیرایی کنیم.
سیاوش دستش رو روی شونه ی شاهین گذاشت و گفت: ای بابا خونه ی شما کلبه ی امید ماست. ماهم که تعارف نداریم حالا واسه اینکه ناراحت نشی یه سر هم میایم خونه ی شما. فقط گفتم این چند روز که اینجا هستیم یه مقدار باهم این دور و اطراف رو بگردیم. هرچی باشه بچه همینجایی و این طرفا رو بهتر میشناسی.
شاهین لبخندی زد و درحالیکه نشون میداد هنوز ناراحته گفت: اشکال نداره داداش سیا… وقتی اومدم تهران و رفتم مسافرخونه اتاق گرفتم خودت میفهمی با من چیکارکردی. درمورد گشت و گذار هم خیالت راحت . این شهر کلی مکان و گردشگاه های طبیعی داره که هرچی بگردی تمومی نداره. فقط صبر کن مغازه رو ببندم و بریم…
توی اون یکی دو روزی که شمال بودیم شاهین از هیچ کاری برای هرچی بیشتر خوش گذشتن به ما، دریغ نکرد. مغازه ش رو سپرده بود به یکی از همکاراش و همه جا همراه ما بود. صبحها کنار دریا میرفتیم و عصر هم توی جنگل آتیش روشن میکردیم و شاهین با گیتارش برامون میزد و میخوند. با اینکه خیلی سعی میکرد رفتاری گرم و صمیمی از خودش نشون بده ولی باز همون غم پنهان فراق پریسا توی چهره و رفتارش مشخص بود. اینو میشد از اهنگهای غمگینی که با گیتار میخوند هم فهمید. یه بار که توی یک جاده ی جنگلی میرفتیم و یه نم بارونی هم روی شیشه ها نشسته بود حس میکردم که به جاده ی مه گرفته ی جلو روش خیره شده و آهنگی رو که از بلندگوهای ماشین پخش میشه رو زیر لب زمزمه میکنه…
الان ای کاش نزدیک تو بودم
تو این راه مه الود شمالی
با این اهنگ دارم دیوونه میشم
پر از بغضم فقط جای تو خالی…
با این اوصاف نمیدونم شاهین واسه کاری که با سیاوش برنامه ش رو ریخته بودیم امادگیشو داشت یا نه. بعد از یه مدت دوباره هیجان انجام همچین کاری همه وجودم رو پر کرده بود. از وقتی که پریسا رفته بود و مخصوصا از بعد ازدواجمون، با شخص ثالث دیگه ای سکس نداشتیم. و حالا که میخواستیم همون برنامه رو اینبار از منظری دیگه اجرا کنیم خیلی استرس داشتم. خصوصا من که اولین بار بود که به غیر از سیاوش مرد دیگه ای رو میخواستم تجربه کنم…
پیشنهاد این موضوع رو خودم به فرزانه دادم. بعد از رفتن پریسا حس کردم یه چیزی توی رابطه ی سکسیمون کم شده. یه جورایی به حضور پریسا یا به نوعی یک نفر دیگه توی رابطمون عادت کرده بودم. فکر کنم خود فرزانه هم همین حس رو داشت. هرچند اوایل اصلا بروز نمیداد ولی وقتی با ترس و لرز و احتیاط و غیرمستقیم بهش گفتم، فهمیدم که اونم همین حس رو داره. اول فکر کرد قصدم اینه یه زن دیگه رو وارد رابطه مون کنم ولی من اینبار نمیخواستم اون شخص سوم یه زن باشه. خب به اندازه ی کافی از حضور یک زن توی رابطه مون استفاده کرده بودیم و به جرأت میتونم بگم که از بهترین و لذتبخشترین لحظات زندگیمون حضور پریسا با ما بود. این موضوع بیشتر یه امتحان و چالش بزرگ برای من محسوب میشد. میخواستم ببینم ایا میتونم همونطور که فرزانه اعتماد کرد و پریسا رو وارد زندگیمون کرد، منهم اینکار رو اینبار از یک زاویه دیگه انجام بدم؟! البته پنهان نمیکنم که خودمم بدم نمیومد. به هرحال این یه حسی بود که از بعد از پریسا توی وجود هردومون شکل گرفته بود. یه جورایی میدونستم که جنبه روانی هم داره. ته دلم راضی و خوشحال به این کار نبودم و میدونستم که انجام دادم همچین کاری میتونه ناشی از یه خلل روحی و روانی باشه ولی وسوسه ی این کار و تجربه ی خوبی که داشتیم منو بیشتر ترغیب به انجام این عمل میکرد.
اوایل اصلا قصد مطرح کردن و گفتن به فرزانه رو نداشتم ولی پیش خودم گفتم اگه این فکر قبلا توی ذهنش بود پس بازهم میتونست باشه.
چندین بار باخودم کلنجار رفتم که چطور میتونم مرد دیگه ای رو همخواب با فرزانه ببینم. شاید اگه اون موقع که فقط یه رابطه ی دوستانه با فرزانه داشتم میتونستم قبول کنم. ولی الان که باهم ازدواج کردیم و به همسری پذیرفتمش چطور میتونم؟! و جدای ازین موضوعها برفرض هم که بتونم با خودم کنار بیام و همچین کاری کنم اما بازهم پیدا کردن اون شخص سوم مهم بود. توی دفعه اول حضور پریسا خیلی کمک کرد. چون ممکن بود شخص دیگه ای که وارد رابطه مون میشد برامون ایجاد مشکل کنه یا اینکه نخود توی دهنش خیس نخوره و با دهن لقیش ابروریزی کنه. ولی خوشبختانه پریسا اینطوری نبود و پس از اتمام درسش و رفتنش همه چیز هم به خوبی و خوشی تموم شد. البته توی این مدت یکی دوبار خونمون اومده بود و برنامه هایی اجرا کرده بودیم!
بااین فکرها بود که سعی میکردم عطای انجام اینکار رو به لقاءش ببخشم. اما وقتی حس فرزانه رو ازین قضیه باخبر شدم دیگه نتونستم کاری کنم. وقتی این موضوع رو با فرزانه مطرح کردم، پس از واکنشهای اولیه مثل دفعه ی قبل اولین چیزی که گفت این بود: حالا اون نفر سوم رو میخوای از کجا پیدا کنی؟!
نگاهی بهش انداختم و گفتم: اتفاقا پیداش کردم. فرزانه با کمی مکث و تردید پرسید: پیداش کردی؟! خب کی هست؟!
درحالیکه به چشماش زل زدم تا واکنشش رو بهتر ببینم گفتم: شاهین…
چشمهای فرزانه از تعجب گرد شد و حس کردم چند لحظه نفسش بند اومد. چندتا نفس عمیق کشید و انگار که از شنیدن اسم شاهین هیجانزده شده بود گفت: شاهین؟!! همون شاهین خودمون؟؟!! دوست قبلی پریسا؟!!
قبل از اینکه بخواد چیزهای دیگه بگه حرفش رو قطع کردم و گفتم: اره دیگه بابا. مگه ما چندتا شاهین داریم؟
فرزانه نگاهش رو از من گرفت و گفت: ولی شاهین که اینجا نیست…
با شیطنت نگاهی بهش کردم و گفتم:خب میریم پیشش. هم سری بهش میزنیم هم اینکه ماه عسل نرفته مون رو شیرین تر میکنیم…
فرزانه دوباره نگاهی به من کرد و درحالیکه اشتیاق رو توی چشماش میدیدم گفت: باشه من حرفی ندارم…
تجربه ی قبلی که در این رابطه داشتیم خیلی بهمون کمک کرد تا بتونیم این رابطه رو شکل بدیم. البته خود شاهین هم خیلی به این موضوع کمک کرد چون ادم ریلکس و راحتی بود و میتونست با هرچیزی کنار بیاد. برای همین وقتی فرزانه توی ویلایی که گرفته بودیم راحت بود و با لباسهای سکسی جلوش میچرخید اصلا تعجب نمیکرد و سعی میکرد خودش رو حونسرد نشون بده. ویلایی که اجاره کرده بودیم یه ویلای کنار دریا متعلق به یک خانواده ی ساکن تهران بود که مواقعی که نبودن به مسافرها اجاره میدادن. یه ویلای دوبلکس که وسط یک باغ بزرگ قرار داشت و ضلع شمالیش هم دریا بود. روز اول که وارد محوطه ش شدیم متوجه ی استخری شدم که توی پارکینگش قرار داشت و منو یاد ویلای دماوند شهره انداخت. ولی اون کجا و این کجا. توی خونه چیزی کم و کسری نبود و ازونجایی که محلی برای استفاده ی ساکنینش بود همه چیز تمیز و مرتب بود. هال و پذیرایی بزرگش به اندازه ای بود که برای گرم کردنش از یک بخاری فن دار ایستاده استفاده میکردن. شخصی که مسئول اجاره دادن ویلا بود خیلی سفارش کرد که ویلا رو همینطوری تمیز و مرتب نگه داریم و تحویل بدیم.
شب سوم، شبی بود که باید کار رو یکسره میکردیم. برای اونشب کلی تدارک چیدیم و با اینکه شبهای قبل هم بهمون خوش گذشته بود ولی میدونستیم که اینبار دنبال چی هستیم. وقتی میز مشروب خوریمون رو پربارتر از شب قبل چیدیم و موسیقی تندی هم گذاشتیم فکر کنم خود شاهین هم بو برده بود که خبراییه. فرزانه یک لباس راحتی کوتاه مثل لباس خواب پوشیده بود. به طوری که خیلی راحت شرت توری زیرش رو میشد دید و سینه های درشتش از زیر پارچه ی نازکش خودنمایی میکرد و خود منهم از دیدنش بدجوری حشری میشدم. مثل همیشه فرزانه ساقی شد و با کلی قرو فر و غمیش اومدن شروع به پر کردن پیکهامون کرد. چهره ی شاهین واقعا دیدنی بود و با اینکه سعی میکرد خودش رو کنترل کنه و نگاهش رو به اندام لخت فرزانه معطوف نکنه اما با اینحال رگه هایی از شهوت رو میشد توی چشمهای قرمز شده از مشروبش دید. و وقتی چند پیک اخر رو بالا رفتیم خیلی مست تر از اونی بودیم که بفهمیم چیکار میخوایم انجام بدیم…
روی کاناپه دراز کشیدم و پاهامو روی شونه ی سیاوش گذاشتم تا بتونه کسم رو بهتر بخوره. شاهین روبروم ایستاد و کیر کلفتش رو جلوی دهانم گرفت. نگاهی به صورت قرمزش که از شهوت پر شده بود انداختم. سیاوش از پایین کارش رو شروع کرده بود و با هر زبونی که به نوک چوچوله م میزد تخم چشمام باز میشد و شاهین رو بیشتر هوسی میکرد. این اولین باری بود که شاهین رو لخت میدیدم. نمیتونم پنهان کنم که دوست داشتم توی این حالت میدیدمش. کیرش نسبت به کیر سیاوش کلفت تر و سیاهتر بود. دستش رو به ارومی لای موهام برد و سرم رو به سمت کیرش کشید. لبم از کلفتی کیرش درد گرفت و حس کردم که خیلی بیشتر از اندازه دهانم رو باز کردم. سیاوش منو برگردوند و من پشت بهش قنبل کردم. حالا اماده بودم که کیرش رو توی کسم حس کنم. با اینکه اولین بارم نبود ولی خیلی هیجان داشتم چون این دفعه در حضور یک مرد دیگه این حس رو تجربه میکردم. کیر سیاوش که وارد کسم شد اهی از روی لذت کشیدم و چشمام رو بستم. شاهین که بالای سرم ایستاده بود دستش رو پشت گردم گذاشت و شروع به مالیدن کرد. از رفتار و حرکاتش معلوم بود توی کارش خیلی حرفه ایه. با کمر زدنهای سیاوش همزمان کیر شاهین رو توی دهانم عقب جلو میکردم. فضای خونه رو شهوت پر کرده بود. زبونم رو از زیر تخمهای شاهین تا نوک کیرش میکشیدم و سرش رو توی دهنم میکردم. بعد از چند کمری که سیاوش از پشت توی کسم زد کیرش رو دراورد. اول فکر کردم که ارضا شده ولی وقتی شاهین رو به سمت خودش کشید و خودش به طرف من اومد فهمیدم که اون لحظه ی حساس فرا رسیده. شاهین کیر کلفتش رو از اب کسم خیس کرد و خیلی اروم فرو کرد. با اینکه چند دقیقه قبلش واسه سیاوش توی کسم بود ولی حس کردم اولین کیریه که واردش میشه. یک لحظه تمام دهانه ی کسم پر شد. چند لحظه توی همون حالت نگه داشت و شروع به کمر زدن کرد. باید اعتراف کنم لذتی که از دادن به شاهین بهم دست داد خیلی بیشتر سیاوش بود. توی او حالت دیگه چیزی از عشق و محبت نمیفهمیدم و فقط لذت جنسی بود و بس. سیاوش بعد ازینکه چند دقیقه کردن شاهین رو نگاه کرد و مشخص بود خیلی لذت میبره، کیر بلند و سفیدش رو جلوی صورتم گرفت. این اولین بار بود که میخواستم کیرش رو بعد از اینکه از کسم بیرون میکشید بخورم. هیچوقت پیش نیومده بود که توی این موقعیت قرار بگیرم. کیرش از ترشحات کسم لزج شده بود و بوی زوخم میداد. همون بویی که همیشه وقتی تحریک میشم و ابم توی شرتم میریزه میده. شاهین همچنان از پشت توی کسم کمر میزد. نمیدونستم کمرش اینقدر محکم و قویه. سیاوش رو قبلا دیده بودم که هم من و پریسا رو باهم بکنه و ارضا کنه ولی شاهین بعد از اونهمه که کیرش رو خورده بودم ولی بازهم وحشیانه کمر میزد. با هر ضربه ای که به کونم وارد میکرد حس میکردم که دارم جر میخورم. کیر سیاوش رو از دهنم بیرون اوردم و چشمام رو بستم. سیاوش که این حالت من رو دید متوجه شد که خیلی دارم لذت میبرم. به همین خاطر از جلو کنار رفت و من سرم رو روی کاناپه گذاشتم و چشمام رو بستم. شاهین به معنای تمام روی کونم سوار شده بود و میکرد. یک لحظه تمام کیرش رو درآورد و دوباره فرو کرد. با این حرکتش ناله ای شهوتناک کردم چشمام رو باز کردم. سیاوش روی مبل روبرویی نشسته بود و در حالیکه کیرش رو توی دستش گرفته بود و میمالید، گاییده شدن من رو با لذت تماشا میکرد. نمیدونستم که ممکنه اینقدر از دیدن این صحنه لذت ببره. شاهین اخرین ضربه ها رو توی کسم زد و کیرش رو در اورد. فکر کردم که ارضا شده و منتظر بودم که گرمای ابش رو روی کمر و کونم حس کنم ولی دیدم منو بلند کرد و به سیاوش گفت: سیا بشین رو کاناپه.
سیاوش هم که کیرش رو توی دستش گرفته بود نشست رو کاناپه و شاهین از من خواست که رو به سیاوش بشینم. وقتی کیر سیاوش رو توی کسم احساس کردم وشاهین پشت سرم قرار گرفت فهمیدم که قصدش چیه. این یکی از فانتزی های سکسی من بود که همزمان دوتا کیر کس و کونم رو فتح کنه و حالا که این اتفاق داشت میفتاد اصلا نمیتونستم باور کنم. سیاوش روی لبه ی کاناپه نشست و کمرش رو پایین تر داد و منهم کونم رو بالاتر دادم. شاهین کیرش رو با اب کسم خیس کرد و روی سوراخ کونم گذاشت و آروم شروع به فشار دادن کرد. میدونستم که در حالت عادی درد وحشتناکی همه ی وجودم رو پر میکرد ولی چون کیر سیاوش توی کسم بود و لذت میبردم درد رو کمتر حس کردم. اول فکر کردم کاش شاهین که کیرش کلفت تر بود توی کسم میذاشت و سیاوش میکرد توی کونم ولی دیگه دیر شده بود. سینه هام جلوی صورت سیاوش تکون میخورد و اونم هردوتاشون رو میکرد توی دهنش. شاهین چند لحظه بعد تمام کیرش رو توی کونم جا داده بود و همزمان با بالا و پایین رفتن من روی کیرسیاوش توی کونم عقب و جلو میکرد. واقعا لحظات دردناک و لذتبخشی رو میگذروندم. شاهین توی همون حالت روی من خم شد و زیر گوشم نجوا کرد: در چه حالی فرزانه؟ خیلی دوست داشتی با دوتا کیر میکردیمت اره؟ پریسا از تن و بدنت خیلی تعریف میکرد ولی تا خودم نمیدیدمت باور نمیکردم.
با این حرفش از خودم بیخود شدم. صورتم رو چسبوندم به صورتش و گفتم: اره شاهین بکن. کونم رو جر بده. و رو به سیاوش گفتم: سیا میبینی دارم به دوتاتون میدم. همینو میخواستی اره؟؟
چند لحظه توی همون حالت بودیم تا اینکه شاهین کیرش رو از کونم در اورد و منو از روی سیاوش بلند کرد. به نظر میرسید توی این پوزیشنها خیلی تجربه داشته باشه. اینبار خودش جای سیا نشست و منو پشت به خودش و از کون روی کیرش نشوند. کیرش خیلی راحت تر توی کونم رفت و دیگه از درد اولیه هم خبری نبود. حالا کاملا روی شاهین نشسته بودم و پاهامو روی زانوهاش گذاشتم. توی این حالت کسم روبروی سیاوش قرار گرفت و اونم درحالیکه یک پاشو روی دسته ی کاناپه میذاشت، کیر بلند و کشیدشو روی کسم تنظیم کرد و با یک حرکت تا ته واردش کرد. یکبار دیگه دوتا کیر همزمان کس و کونم رو میدریدن. دیگه نا نداشتم. عرق سرتا پای هرسه تامون رو پر کرده بود و نفس نفس میزدیم. توی اون بین سرو صدای من از همه بلندتر بود و کاملا مشخص بود که بیشتر از دوتاشون دارم لذت میبرم.
سیاوش صورتم رو به سمت صورتش گرفت و لبام رو به لبش و مشغول بوسیدن و خوردنشون شد. توی همون حالت صورتش رو چسبوند به صورتم و گفت: حال میکنی فرزانه؟ دیدی دونفری داریم میکنیمت؟
چشمهای خمار از شهوتم رو به چشماش دوختم گفتم: اره سیاوش. دوستت دارم. تو همه کس منی…
با این حرفم سیاوش چشماش رو بست و چند لحظه بعد فشار اب داغش رو توی کسم حس کردم و چند ثانیه بعدش هم کیرش رو بیرون کشید و یه دستمال کاغذی زیر کسم گرفت تا ابش روی زمین نریزه و خودش روی مبل روبرویی نشست و به کیر کلفت شاهین خیره شد که هنوز کونم روش بالا و پایین میرفت. وقتی سیاوش رو میدیدم که روبروم نشسته و داره به صحنه ی گاییده شدن من نگاه میکنه خیلی بیشتر لذت میبردم به همین خاطر با چند ضربه ی دیگه لرزشی رو توی سراسر بدنم حس کردم و اب داغی که تا اعماق کونم رو پر کرد. بی حال روی بدن شاهین افتادم و چشمام رو بستم و به این فکر فرو رفتم که این داستان بی نهایت ما تا کی میتونه ادامه داشته باشه…؟؟!
نوشته: شاهین silver_fuck
56 پاسخ به “داستان بی نهایت (قسمت اخر)”
من با دروغ و راستش کاری ندارم ولی خیلی حال داد مرسی
دستت درد نکنه عالی بود ولی بنظرم نسبت به قسمتای قبلی افت داشت راستی بازم بنویس
نمیدونم چرا ولی حس میکنم قسمت های قبلی جذاب تر بودن
سیلور عزیز داستانت قشنگ بود مخصوصا صحنه سکسش رو فوق العاده توصیف کردی.من داستانهات رو دوست دارم لطفا بازم بنویس.من که بالاترین امتیاز رو بهت دادمموفق باشی.
پاراگراف اولو كه خوندم نذاشت بقيه داستان رو متوجه بشم بايد دوباره بخونم.براى چى شاهين ؟
چرا؟چرا این اخرین داستانت تو بکن توه؟پس ادامه حریم شکسته چی میشه؟هاهاها؟نکنه سایبری های جان برکف تهدیدت کردن؟یا شایدم خودت خواستی مثله این قهرمانا تو دوران اوج نویسندگیت خداحافظی کنی؟هر دلیلی داره بگو ، باشه؟خلاصه کلام اینه:من این حرفا حالیم نمیشه !به قول خودت اسم کاربریم قشنگ از اخلاقم ریشه گرفته!!!یا خودت با دست خودت میشینی داستان نیمه کارت رو تموم میکنی یا کلاهامون تو هم میره ها!!!اونوقت ممکنه بیام با *** وادارت کنم ادامه حریم شکسته رو بنویسی!!!از من گفتن بود…نگی نگفتی!
اول اینکه چرا دیگه نمیخوای بنویسی شاهین جان ???با نگارش داستان کاری ندارم ولی با رابطه های سه نفره نمیتونم کنار بیام حالا برفرض دوست صمیمیت بوده باشه یا مثلا به گفته ی خودت حس میکردین تو روابطتون رکود ایجاد شده از نظر من نمیشه اینکارو توجیه کرد خصوصا حالا که شدین همدم وشریک هم اینجوری ادم حس میکنه علاوه بر اینکه معنای شکل گیری خانواده نقض شده از شریک زندگیت استفاده ی ابزاری شده…شاید چنین تجربه ای درنگاه اول یه حسی رو در وجود انسان برانگیخته کنه ولی یه سوال ایا این نمیتونه باعث تنوع طلبی بشه???ایا تاروپود این زندگی استوار میمونه???میتونین با این موضوع کنار بیاین که اگه فرزندی دراینده به دنیا بیاد بگید این حاصل عشقمون بوده???اگه مشکلی در اینده پیش بیاد چه تضمینی وجود داره که این قضایا رو تو سرهم نکوبند???به قول خودت شاهین عزیز میشد بشه ی رمان طولانی ولی یه نکته دیگه ای که میشه گفت اینه که جریان شاهین وپریسا رو هم تکمیل میکردی میدونم بازم بینهایت میشه ولی بهتر بود فکر کنمگفتنیا زیاده ولی …“به پایان امدیم دفتر”لیکن…“حکایت همچنان باقیست…”
راستی یادم رفت بهت بگم تا جوابمو ندی حتی بهت امتیازم نمیدم…حالا کونت بسوزه!!!
Silver jan foqolade bud ama manam hes kardam qesmataye qabl jazabtar bud,man bekhatere dastanaye nevisande hayi chon shoma be in site miam pas taqaza daram be dastan nevisit edame bedi,ba tashakore faravan
خب مثل اینکه این خطای داخلی سرور دست از سر ما برداشت…وقتی تصمیم گرفتم داستان بی نهایت رو بنویسم قصدم فقط نوشتن یک داستان با موضوع سکس سه نفره ای بود که مطلوب اکثر پسرهاست و وقتی استقبال دوستان رو دیدم تصمیم گرفتم که قسمتهایی رو بهش اضافه کنم. فکر کنم تا الان متوجه شدیم که فقط سکسی نوشتن به هیچ عنوان مطلوب من نیست. من قسمتهای دوم تا پنجم این داستان رو بدون نوشتن صحنه ی سکسی، به صورت اروتیک نوشتم که مورد پسند خیلی از دوستان قرار گرفت و همیشه همه ی نویسنده ها رو به این سبک نوشتن تشویق کردم. ولی عزیزان این نکته رو باید در نظر بگیرین که اینجا یک سایت کاملا سکسیه. نمیگم آزاد چون وزن سکسی بودنش نسبت به بقیه بیشتره. عکسها، فیلمها، موضوعات و همه چیز در مورد سکس هستش. وقتی داستان حریم شکسته رو نوشتم یه کاربری اومد و کامنت گذاشت که داستان خوبیه ولی ما میایم اینجا داستان سکسی بخونیم تا فلان جامون راست بشه. خب دیدم حق داره. همین الان هم داستانهایی با اسم و موضوعات صرفا سکسی طرفدار بیشتری دارن و بیشتر هم بازدید میشن. اگه تصمیم گرفتم که برای سایت داستان ارسال نکنم به این خاطر بودکه یا باید صرفا سکسی نوشت یا اصلا ننوشت. یه دوستی میگفت اگه قرار باشه ما فقط ادبی و داستانی بنویسیم پس جایگاه سکس کجاست؟! اگه گفتم این داستان اخرمه به این دلیل بود که قصد نوشتن داستانهایی صرفا این چنینی رو ندارم و مطمئنا اگه داستان خوب و قابل اعتنایی ببینم همچنان از محضر دوستان نویسنده بهره مند خواهم بود.راستش این قسمت و سوژه ی سکس سه نفره ش اصلا مورد پسند من نبود و بارها تصمیم گرفتم که انتهای داستان رو عوض کنم. حدود یکماه هم از نوشتن و اماده بودنش میگذره ولی برای ارسالش و اینکه ممکنه مورد انتقاد بعضی از دوستان قرار بگیره، دچار تردید بودم ولی در انتها تصمیم گرفتم اونچیزی که توی ذهنم رسیده بود و نوشتم رو ارسال کنم. اصلا هم اصراری به واقعی بودن یا نبودنش ندارم چون مگه چند درصد از فیلمهای پورنو داستان درست و حسابی دارند؟! برای ساخت یک فیلم اینطوری اصلا نیازی به فیلمنامه خوب و محکم نیست. با یه لوکیشن معمولی و چندتا دختر خوشگل و مرد چیز کلفت میشه یه فیلم پورنو درست کرد.
شاهين عزيز اين قسمت داستانت با بقيه قسمتاش يكم فرق داشت. انگار فقط نوشته بودي كه تموم شه… اون تصويرسازي و نگارشي كه مخصوص خودت بودو من متاسفانه كمتر ديدم. انگار تمام سعيتو رو توصيف اون سكس اخر داستان گذاشتي كه البته صحنه خوبي هم از كار درومد.يعني ديگه نبايد بنويسيم خسته نباشي,منتظر داستان هاي بعديت هستيم???:-|
فکر میکردم با گفتن این موضوع که این داستان اخرین داستانم محسوب میشه اینقدر محبوبیت داشته باشم و اینقدر هم خوب نوشته باشم که مورد لطف دوستانم قراربگیرم ولی مثل اینکه واقعا نوشتن رو باید بذارم کنار!!! و این نکته ایه که حس میکنم با پایین تر اومدن رنج سنی کاربران سایت، فضای سایت هم عوض شده. حتی نویسنده ها دیگه نمینویسن که چیزی نوشته باشن، بلکه مینویسن تا بیشتر امتیاز بگیرن. ملاک امتیاز هم، خوب بودن داستان نیست و هرچی روابط صمیمی تر باشه امتیاز هم بیشتر میشه. به عنوان مثال اگه من و چندتا از دوستان دیگه نظر مثبت در مورد داستان “لذت بی نهایت” و”اخرین سکس با همسرم” نمیدادیم خدا میدونست که چی به سرش میومد. دیگه طوری شده اگه نویسنده ای داستان بنویسه و پای داستانش جواب کامنتها رو نده امتیاز خوبی هم کسب نمیکنه. بر خلاف اونچیزی که اکثر دوستان فعال سایت در نقد و نظر اعلام میکنن، داستانهای ممنوعی مثل سکس با محارم علیرغم اینکه ممکنه زیاد امتیاز هم نگیرن ولی بازدید کننده های بیشتری دارن. کافیه یه داستان بنویسی و اسمش رو بذاری “چطوری مادرم و خواهرم رو کردم؟” اونوقت میبینین که چطور در یک مدت زمان کم بازدیدهاشون از چند ده هزار هم میگذره. با دیدن این چیزها بعضی وقتها فکر میکنم که دارم آب توی هاون میکوبم.به هرحال این تصمیم چیزی نیست که مربوط به امروز و دیروز باشه. توی این مدتی که چیزی ننوشتم و فقط داستانها رو میخوندم به این نتیجه رسیدم که نوشتن یک داستان خوب و غیرسکسی توی این سایت نمیتونه کار عقلانی و منطقی باشه وگرنه کلی سوژه و موضوع خوب برای نوشتن وجود داره که میشه ازش داستانهای خوندنی در آورد.مطمئنم با حضور نویسنده هایی مثل پریچهر و دکترکامران و پژمان و همینطور نویسنده های تازه تری مثل آرش،هیوا و سارا و همینطور در آینده، کیان، ننوشتن و یا کمتر نوشتن! من به چشم نمیاد. پس بدانید که با رفتن یک خدمتگزار!!! خللی در سایت ایجاد نخواهد شد… (؛
داستان جالبی بودبه نظرم داستان باید استخون بندی محکمی داشته باشه و خواننده رو به عمق داستان ببره حالا اگه صحنه های سکسی کمی داشته باشه زیاد مهم نیستضمنا از نوع نگارش و داستانهایت لذت میبرم
شاهين جان داستانت نخوندم ،قصد خوندن تو اين شرايط(كاملأشخصي)كه هستم،ندارم.دوستان دلخورن از داستانت،فقط بدون دركت ميكنم عشق كه نباشه بهترين داستان هم صميميت نداره،باعشق بنويس فحش بده يا بلانسبت كسشعر بنويس همون عشق زشت و زيبا ميكنه. اگر ميتوني به حرمت چندنفركه باهات حال كردن،بازم بنويس.حداقل كار ناتمومت تموم كن شما عزيزمايي استادي،قبول كن كارنبايد ناتموم رها كرد،دل هيچكس نميخادبري،اگر ميري تموم كن برو بهونه دست من وامثال من نده.هرجا باشي كنارمي،توقلبمي، راحتي وامنيتي كه باشما داشتم،با برادرم نداشتم.موفق باشي و خندون.
شاهین جان سکسی نوشتن محض که نمیشه اسمشو گذاشت داستان…اساسا میشه یه نوشته ی بی سروته وبی محتوا…شاید بازدید بیشتر باشه ولی مهم اینه که نظرات کلی چی میگه راجع به یه داستاناون چیزی که به نظر من رو این داستان تاثیر به سزایی گذاشت سه چهار خط مقدمه ی داستان بود بقیه رو نمیدونم ولی میل به خوندن داستان رو از من گرفت…نمیدونم چرا این تصمیمو گرفتی شاید دلخوری از بعضیا شایددیگه علاقه ای به نوشتن در این سایت نداری وشاید…شایدها زیادن ولی به عنوان یه خواننده که نوشته هاتو دوست داره میخوام بهت بگم دوست دارم ازت چیزای تازه یاد بگیرم چه از عقاید گنجانده شده در داستانت چه سبک نوشته هات…پس از تصمیمت برگرد و بنویس…
داداش چرا گفتي چيز كلفت؟ مگه كيركلفت چه شه؟منم اوايل دول ، دول ميكردم،آخه چيز يجوريه!حالا به گفتن همون كه گفتم كاملأ عادت كردم.دمت گرم سايت سكسي هست يا نيست سخت برات جلو زن وبچه مردم اسمش بگي،البته بحث شوخي وخنده باشه خيلي هم با دل وجون ميگم.(آريزونا ما قرارمون سرجاشه،فكربدنكني تو بخاي اونم ميگم).
يادم رفت بگم، به هموني كه همه چيزمه،قسم،نخونده امتياز دادم،چون به كارت ايمان اگربد،بنويسي دليل داره.يجاهايي بايد لج كرد!حتي اگربگن بچه بازي درنيار!.يكم از حس وحالي كه دارم بيام بيرون ميخونم ،مردونه بد بود باكمال احترام نظرم ميويسم.خوب بود كه مطمئنم خوبه،نظرم دادم.شايد بعضي دوستان بگن اينم همون رابطه و… شد،بايد عرض كنم من با دلم زندگي ميكنم هيچ وقت نتونستم با عقل تصميم بگيرم،خوب يا،بد،واقعأ دست خودم نيست لطفأ ايرادوخطاي من به حساب شخص ديگه نزاريد.اميدوارم صفت خايه مال بهم نچسبونيد.هرچند بعضي جاها بهترين كاره،بهترين نتيجه هم بدست مياد،امادوتا دوست چيزي بجز عشق واحترام بينشون نيست.سيلور توروخدا ضايع نكني بگي اين كسخول كجا دوست منه! بزار حال كنم باهات عكس يادگاري گرفتم.ميدونم خرابم نميكني! مگه نه؟!
سلام به همه دوستان بکن تو من امروز عضو سایت شدم و خوشحالم که اولین کامنتم رو برای شاهین میذارم. البته طی هفت ماه گذشته به بکن تو زیاد میومدم و بیشتر داستان های سایت رو هم خوندم.ولی مثل اینکه این عضویت امروز ما خیلی هم خوش یمن نیست وشاهین میخواد دیگه داستان ننویسه خب امیدوارم به خاطر من که کامنت اولم رو برای داستان شاهین گذاشتم بازم ادامه بده.از دوستان هم میخوام اگه میشه توضیح بدن که اون قلب مشکی که یه خط داره نمره ی 100 هست (احتمالا همینه) یا اون قلب تو خالی متشکر میشم اگه کسی جواب منو بده.در مورد داستان هم میتونم بگم که از موضوعش اصلا خوشم نمیاد fmf و mfm رو دوست ندارم ولی در مورد نگارش که عالی مثل همه داستان های قبلیت.
سلام آقا شاهین یا هر اسم دیگه ای که داریمن تو این سایت تازه واردم اما چندتا از داستاناتو خوندم و به نظرم خوب بودن؛چون مثل خیلی های دیگه تو این سایت فقط یه داستان بی سروته که معلوم نیست از کجاشون در میاد ننوشتی؛امیدوارم موفق باشی هرجای که هستی.
دادا دمت گرم خرابمون نكردي!ميدونم كارداري وگرنه…
چند ماهی هست تو این سایت ثبت نام کردم اما اصلا دوس نداشتم کامنت بدمواسه سکسی بودن سایت هم ثبت نام نکردم، می اومدم داستانای تو و پژمان و پریچهر رو با داستانای شبیه داستان شماها رو میخوندم تنها هدفم هم از ثبت نام امتیاز دادان به داستاناتون بود، حالا فکر نکن یکی که اومده گفته سکسی بنویس بقیه هم همون جورن. شاید خیلیا مثل من فقط ميان داستاناي درست حسابي رو مي خونن ؛ مثل داستاناي توتصمیم با خودته من نمیگم ازین سایت نرو، اما بازم بنویس.یه جای دیگه، یه جایی که اونایی که دنباله داستان هات هستن بتونن بخونن.
از ابراز محبت همه دوستان ممنونم. چه اونایی که همیشه یار و یاور و مشوق من بودن و چه اونایی که به تازگی عضو سایت شدن. توی تمام مدتی که اینجا داستان مینوشتم سعیم بر این بود که به مخاطب و خواننده ی مطالبم احترام بذارم. چه با سوژه های انتخابی و چه با نحوه ی نگارشم و امیدوارم که تونسته باشم به این مهم دست پیدا کنم. وقتی به گذشته نگاه میکنم و داستانهایی که از ابتدا شروع به نوشتن کردم و سیر صعودی که از لحاظ نوشتاری بهش دست پیدا کردم رو میبینم، یادم نمیره که از کجا شروع کردم. یه بار به ادمین گفتم این سایت اگه هیچ چیزی هم نداشته باشه لااقل این حسن رو داشت که شوق نوشتن رو در من به وجود آورد. ولی متاسفانه ساختار این سایت طوریه که نمیشه اصولی و ادبی نگارش کرد و سبکی که اکثرا بر پایه ی خاطره نویسی شکل گرفته نه داستان نویسی در اینجا استفاده میشه که البته در آینده میتونه به عنوان یک سبک غالب در داستان نویسی مورد استفاده قرار بگیره.تصمیم من بر ننوشتن داستان از این موضوع نشأت میگیره که نمیشه همیشه توی داستان از سکس عریان استفاده کرد. توی قسمتهای میانی همین داستان سعی کردم از نوشتن به این صورت اجتناب کنم و بیشتر از کلمات اروتیک برای توصیف استفاده کنم و اگه قرار باشه بازهم داستان بنویسم همین کار رو ادامه میدم . موضوعی که البته مورد پسند خیلی ها قرار نمیگیره. با اتمام این سری داستان در اینده از اینگونه نوشتن هم استفاده نمیکنم وسعیم بر این خواهد بود که همون روال و سبک مورد علاقه ی خودم رو ادامه بدم که البته نمیتونم بگم این آینده چه موقعی خواهد بود…
شاهین خودت میدونی که من آدم کینه ایی نیستم و اگرم اینارو نوشتم دشمنی باهات نداشتمبلکه بخاطر علاقه ایه که بهت دارمپس یه موقه غم اندود نشی…
سيلورجان بنويس هركس شق نكرد بفرست پيشم تا راستي بهش نشون بدم.٣٠٠يا٤٠٠قدم،٥٠٠وزن ٥٠٠دقيق بدون بالاپايين باقيش به اونايي ميگم كه ميان پيشم اينجا حرمت داره برام هرچند كه دقيقأ درست ميگي امادلت خاست يك چرت پرت كامل بگم تا ارزش آمار جابه جا شه.هنرم درچرت گفتن جوريكه خودم با ده بار بازديد نفهمم.خرجش ٤ليتره آب انگوره.سانديس حرومه،چون غيرت بيش ازحد ميكنه!فقط آب انگورخالص يمدت يجا راكد باشه تا تگونم بده تراوشات ذهنيم براي عشاق چيز بدست!عزيزم نمونه كارم ديروز تحويل دادم وجدانن بخون بالاي هزاربار اگرچيزي فهميدي كار ناتموم بزار برو.چرت گفتن همه بلدن اما نوشتن كارهركس نيست.
مهندس عزیز نمیدونم چی باعث شده که اینطور فکر کنین ولی حالا که این بحث رو پیش کشیدی باید بگم که من معتقدم که خود داستان باید مخاطب رو جذب کنه نه روابطی که بین نویسنده و بقیه به وجود میاد. به جرأت میتونم بگم که هیچکس به اندازه ی من به مخاطب خودش احترام نذاشته و نمیذاره. اینکه یه داستان بنویسیم و بعدش کامنتهای زیرش رو به جایی برای چاق سلامتی اختصاص بدیم اصلا مطلوب من نیست و اگه منظورت اینه که مثل پژمان بشینم و هرکی چیزی گفت رو جواب بدم باید بگم اصلا اعتقادی به این کار ندارم. به جاش سعی میکنم تا اونجا که ممکنه کسانی رو که سعی میکنن چیزی بنویسن رو راهنمایی و کمک کنم و تا اینجا هم این کارو انجام دادم. اینکه مثل چند نویسنده ی دیگه قاطی نمیشم به خاطر روحیات شخصی منه. همون موقع به پژمان خرده گرفتم که چرا پای داستانهاش دیگران رو به امتیاز دادن ترغیب میکنه. به نظر من نویسنده نباید به خاطر کامنت و امتیاز چیزی بنویسه. من هروقت و هرجا کسی از سبک نوشتنم انتقاد کرد پذیرفتم. درمورد همین داستان هم از همون اول گفتم که سوژه ی این داستان رو برای همین سایت انتخاب کردم و اگه بقیه داستانهام رو نگاه کنی به هیچ وجه ازین سوژه ها انتخاب نکردم. متاسفانه باید بگم با حرفهای نیمو که پای داستان اریزونا گذاشت تا حد زیادی موافقم. و اتفاقا اگه تصمیم به ننوشتن گرفتم به خاطر همین موضوعاته. همونطور که قبلا گفتم دیگه داستان برتر رو یک نوشته ی خوب تعیین نمیکنه بلکه امتیازاتی که به خاطر روابط کسب میکنن دلیل بهتر شدن یک داستان میشه. اگه منهم مثل چند نویسنده ی دیگه مینوشتم که امتیاز یادتون نره مطمئن باش الان داستانم رتبه ی اول رو کسب کرده بود. موضوعی که بقیه نویسنده ها رو هم ازش منع کردم و بهشون گفتم که اجازه بدن خواننده به خاطر داستان امتیاز بده نه روابط دوستانه و چیز دیگه…مهندس عزیز متاسفانه این راهی که شما و چند نفر دیگه از دوستانتون در پیش گرفتین به بیراهه ختم میشه و هیچ کمکی به هیچکس نمیکنه…
شاهين اصلا بحث سر امتياز و داستان و اين چيزا نيستمگه اينجا سايت سازمان ناسا هست كه هرچي بري بالا واست بهتر باشه؟!تو اگه بهترين داستان نويس هم باشي چي بهت ميدن؟ چه ارزشي واست داره؟چيزي كه اينجا ارزش داره و واسه هركسي خوشاينده همين دوستي هاستبازم تأكيد ميكنم كه منظورم داستان و امتيازو اين حرفا نيستبه نظر خودت اگه تو بياي فقط جواب كامنتارو اينطور بدي چه فايده اي داره؟“ممنون كه داستانمو خوندي”“خوشحالم كه از داستانم خوشت اومد”“من هدفم اين بود كه…”“ممنون از لطفت”و…به نظرت كاري كه تو ميكني به بيراهه ختم نميشه؟!ولي اگه ازين حالت خشك و رسمي دربياد يه ((محيط دوستانه)) بوجود مياد؛ چيزي كه همه ازش لذت ميبرن و كامنت گذاشتن تو همچين جاهايي واسه هركسي خوشايندهمتأسفانه هنوزم غرورتو كنار نذاشتيشنيدي ميگن درخت هرچي پربار تر باشه افتاده تر ميشه؟شاهين جان يكم به حرفام فكر كن…
آقای سیلورمهندس درست میگن. تنها چیزی که اينجا با ارزشه دوستی و صمیمیته. وگرنه کسی واسه تاپ شدن داستانتون بهتون جایزه نمیده. شما باید تصور کنید که داستانتون رو برای لذت بردن دوستان و مخاطبهاتون مینویسید!مثل اینکه خیلی این رقابتو جدی گرفتی!
عجب…!اتفاقا اصلا بحث غرور و اینجور چیزها مطرح نیست. من اگه میخواستم اینطوری که شما میگین باشم اصلا نمیومدم پای داستانی کامنت بذارم یا وقتی کسی ازم چیزی میخواست راهنماییش کنم. بحث من چیز دیگه ست که متاسفانه یا نتونستم درست برسونم یا اینکه مشکل چیز دیگه ست. وقتی نمیتونیم توی این سایت حتی اسم و رسم واقعی خودمون رو بگیم چه چیزی ممکنه از نوشتن توی این سایت گیرمون بیاد؟؟! برعکس اونچیزی که ممکنه فکر کنین قصدم اینبود که بعد از این با یه نام کاربری دیگه داستان بنویسم تا ببینم ایا به خاطر نوع نوشتنمه که همه تعریف میکنن یا اسم شاهین باعثشه. مگه دکتز کامران و پریچهر با همه گرم میگیرن و جواب میدن؟! به نظر من دوستی و رفاقت جای خودش و بقیه چیزها هم جای خودش…
شاهين الان كدوم قسمت كامنتم واست نامفهوم بود تا بيشتر توضيحش بدم؟درضمن اين حرفا واسه كامرانو پریچهر هم هست؛ حالا واسه پریچهر كمتر(چون ميگيم خانومه و حيا داره)درضمن من دوستت دارم كه اينارو ميگمقرار نيست واسه همه برم رو منبر
هووووووف…حرف نزدن و سکوت کردن چقدر سخته.میخواستم هیچی نگم اما هر چی بیشتر صبر میکنم میبینم این پایی که گذاشتی رو دم بنده لحظه به لحظه داره زورش بیشتر میشه.شاهین داستان دور سینه ی خواهرم یادت میاد؟نمیدونم چند نفر یادشونه ولی من خوب یادمه…چون اوضاع پای اون داستان حسابی بیخ پیدا کرد…شاهین یادمه اومدی و به تموم کسایی که به نویسنده ی داستان سکس با محارم فحش داده بودن گفتی چه مرگتونه فحش میدید(البته یه خورده لطیف تر گفتی) پشت بندشم عرض کردی فرهنگ سکسی ندارید.یاد همونجا بچه ها ریختن سرت که چی؟که توی چلقوز فکر میکنی سکس با محارم کردن فرهنگه؟یادمه اونجا پریدم وسط گفتم سیلور عزیز ما با کسی دشمنی نداریم و بهتره توی کامنت بقیه دخالت نکنی و خلاصه کار به جاهای باریکتر نکشیدحالا بگذریم…مقصود از گفتن این حرفابه قول تو بکن تو یه سایت آزاده و هرکی هر غلطی دوست داره میکنهیادمه تا قبل از این که داستان بنویسی به داستان هایی که خیانت توشون بود یا چه میدونم از این سکس های سه نفره داشت متنفر بودی و پا به پای بقیه ی دوستان به سیخ فحش میکشوندیشون.در باره ی داستان بی نهایتت که من همون قسمت اولش رو خوندم و چون بنظرم فوق العاده مزخرف بود دیگه قسمت های بعدیش رو نخوندم پس نمیتونم در مورد داستانی که الان پاش دارم کامنت میذارم بحث کنم اما قسمت اول خوب یادمه پس درباره ی اون حرف میزنم.1:تا الان هیچ دختری رو ندیدم که زیدش رو یا همسرش رو یا نامزدش رو با یکی دیگه قسمت کنه.(نترس تجربه ماشالا خوردتم و تا الان بیش از بیستا دخترو محک زدم)الان برام فوق العاده عجیبه که خیلی راحت یه همچین اتفاقی بین شماها افتاده…توی داستانت حسادت زنونه رو فراموش کردی…چیزی که خصلت یه زنه…حتی اگه جنده باشه.2:من منکر نگارش خوبت نمیشم و از لحاظ پردازش صحنه های سکسی واقعا کارت فوق العاده است اما داستانات هیچوقت منطق نداشتن.داستان عشق بخاطر پلاک طلا رو یادته؟؟؟ یه دختر نوشته بودتش و موضوعش هم تکریم خیانت بود.نگارشش بیست بود اما موضوعش همه رو وادار کرد بهش فحش بدن از جمله خودت.اما مقصود:داستان تو هم دقیقا همونه…همون بمب اتم…
چند نفر به یه نفر???جو صمیمی خوبه وهیچ مشکلی نداره ولی شاید روحیات وخلقیات بعضیا با اون سازگار نباشه ونمیشه بخاطر این کار زیاد به کسی خرده گرفت…مهندس گل پسر عزیز اون جملت که گفتی درخت هرچه بارش بیشتر افتاده تر وخاضع تر میشه جمله ی قشنگیه ولی فکر نمیکنی به کاربردن اون به این شکل برای شاهین یه کم بی انصافیه…بحث اینجاست که فکر کنم شاهین از بعضی قضایا راجع به امتیاز دهی و…ناراحته و بعضی جاها حق داره مثلا همون داستان زیبای حریم شکسته قسمت دومش زیاد در داستانای برتر دوام نداشت هرچند من خودم با اخر اون داستان مشکل داشتم ولی این چیزی از قلم شاهین کم نمیکنه …اینکه یک نویسنده تاکید زیادی روی دادن امتیاز داشته باشه از نظر من وجهه ی خوبی نداره باید نویسنده اونقدر خوب بنویسه که مخاطب رو وادار به تحسین ودر ادامه امتیاز دادن کنه…اگر منصف باشیم در حق شاهین کم لطفی شده چه بسا داستانایی خوندم که اصلا ارزش خوندن نداشتن ومتاسفانه اونو برا یه مدت به نسبت طولانی در لیست داستانای برتر میبینیم…امتیازی که به یک داستان داده میشه علاوه بر اینکه میتونه مشوق باشه درجهت عکسم میتونه عمل کنه ومیل به نوشتن رو کم کنه…
قسمت دوم کامنتم که متاسفانه نیومد:همون کاسه ی لجنی که توی یه بسته بندی خوشگل و خیلی شیک میدنش دست مردم ولی داداش لجن رو هر کاریش کنی لجنه و بوی تعفنش دماغ آدم رو قلقلک میده.3:مطمین باش اگه اسم تو پای داستان نبود فحش خورش ملس بود…اونم حسابی.در مورد بقیه ی داستانات هم اگه بخوام حرف بزنم جالبتر از این نمیشه.برای مثال داستان خط قرمز.بنظرت یه نو عروس خیلی توی دیدار اول تشنه ی سکس با کارگر نصاب یخچال فریزش میشه و بعد یه مدت بهش زنگ میزنه بعدشم به یه بهانه میکشوندش توی خونه و بعد آره حاجی من از دست شوهرم ناراضیم و بیا منو بکن؟همون موقع هم بهت گفتم توی داستان خط قرمز فقط سعی داشتی بقیه رو توجیه کنی.دیگه بهتر در مورد داستان ها چیزی نگم.اما در مورد خودم.حاجی قبل تو یکی بود اسم مکس ماهونی که خیلیم برام عزیز بوداونم میگفت هی نرو روی صحنهیکی دیگه هم هست که خاطرش خیلی برام عزیزه زبه اسم محسن یا همون درک میرزااونم میگه عین فشن شو نرو رو صحنهالبته یاور خان هم گاهی اوقات متلک هایی میپروننولی باید عرض کنم هیچ کسی حق نداره به من بگه پای داستانم وایسم یا واینسم.مطمین باش اگه تریپ غرور برداشتن باشه همچین کوه غروری میشم که بیستون جلوش کم میاده.و اما در مورد امتیاز دهی (اینم میگم نگی پژمان گوشاش درازه و این همه متلکی که چند وقت اخیر پای هر داستانی بهش میندازی رو نمیفهمه)حاجی من عقده ی امتیاز گرفتن ندارم…عقده ی کامنت گذاشتن رو هم ندارم.ولی امتیاز دادن به داستان وظیفه ی کسیه که داستان رو میخونه.چطور سکس با خواهر فرهنگ محسوب میشه اما امتیاز دادن و تشکر کردن از نویسنده یا به فرض تشکر کردن نویسنده از کامنت گذارا فرهنگ محسوب نمیشه؟در مورد اون روابط دوستانه هم باید عرض کنم هر کسی دوستان خودشرو داره به فرض همین عبدول عزیز که گفتن نخونده به داستان جنابعالی امتیاز دادن.یا بقیه ی دوستان که کامنتاشون موجوده.بیخیال حاجی.با این حرفات چی رو میخوای ثابت کنی؟بنظر من در خواست امتیاز کردن از خواننده یه کار وقیح نیست.فکر کنم داستانام اونقدرا هم بد نباشن که بدرد سطل آشغال بخورن.
ای بابا تا میام یه کامنت بلند بذارم نمیدونم چرا اسپم میشه… مهندس توی خصوصی برات پیام گذاشتم. پژمان توی خصوصیت رو بخون
منم با بدبختی کامنت گذاشتم…توی خصوصی چیزی نیومده ولی هر وقت اومد چشمحتما چک میکنم و جوابت رو میدم.من فعلا برم…
لعنت به این اسپم. هرچی مینویسم رد میکنه…
احیانا مخاطب شما من بودم دیگه نه???اگه با منی که …هیوا خانوم من هیچ وقت نگفتم داستانی مزخرف بوده وتوهینی به نویسنده ی خاصی کرده باشم هرکس شخصیت خودشو داره واون شخصیت برا هیچ کس که مهم نباشه برا خودش مهمه کلا کسی حق نداره به کسی توهین کنه منم این جسارتو نکردم وکسی رو زیر سوال نبردم…نمیدونم چرا ولی شاید حرفای منو به خودتون گرفتین ولی من منظورم شما وامثال شما نبود منظورم یه سری داستانای……بود!!همه چی برای انسان میتونه جالب باشه فقط کافیه جالب بهش نگاه کرد وآدم به خودش نگیره!!!
هی وای من…خب حالا اقای…من حرفمو راجع به داستانای برتر رو یادم نمیاد گفته باشم الان!!!کجای حرف من گفته بود این ده داستانی که گفتی!!!ددوم اینکه من به شخصه نوشته های این عزیزانی که گفتی دوست دارم وفکر کنم شما بد برداشت کردید…سوم اینکه لزومی نداره به قول تو حرفام از جایی نشات گرفته باشه…یکی از حرفای من اینه که اون کسی که داستانو میخونه نباید از پیش داوری کنه ومتاسفانه یه سنت بدی هم که وجود داره شما فرض کن شاهین وپژمان زیر یه داستان بنویسند داستان قشنگی بود وفلان…باز فرض کن اینو همینجوری گفته باشن به نظرت نظر کلی راجع به داستان چی میشه???ایاحتی اگه داستان خوب نباشه هم اون داستان با نظرات این عزیزان تبدیل به یک داستان برتر نمیشه???هدفم از گفتن این مطالب این بود که گاهی نظرات برخی دوستان خاص گاها یک داستان رو به اوج میبره تا خود محتوای داستانپژمان وشاهین هم که گفتم مثال بود چون این دو عزیز همیشه نقدهای بجا وبدون غرض ورزی دارن…
داداشيره؛ مهندس به فداي اون ادبت!داداجان من كه باكسي قهر نكردم!(حالا شاهينو نميدونم)چندتا كامنت و صحبت دوستانه بودحالا خود داند… من حرفامو رك و پوس كنده و مردونه بهش زدم
کار درستي میکنید. رفاقت باید بی شیله پیله باشه. باید زودتر از اینا سنگاتونو وا میکندید.دوستیتون پایدار!
برادر من داداش عزیز باور کن منظورم شما نبودی خیلی زود به خودتون گرفتید من اون حرف رو کلی زدم…فکر کنم شما حس کردید من نسبت به شخص خاصی موضع گیری کردم یا اینکه بر حسب غرض ورزی شخصی کسی رو نقد میکنم در صورتیکه که من اکثرا نظراتمو بصورت پیشنهاد میدم و منظور خاصی ندارم…من در این سایت کسی رو نمیشناسم وبخوام سنگشو به سینه بزنم فقط نظرمو میگم…ولی اگه احیانا حرف من شما رو ناراحت کرد حداقل اون قدری شهامت دارم که بگم معذرت میخوام…ولی بازم تاکید میکنم این که من میگم اینجوریه یا اونجوری صرفا نظر یک مخاطب معمولیه ن چیز بیشتربعضا پیش اومده من به نویسنده پیشنهاد دادم که مثلا اگه اینجوری باشه از نظر من خواننده بهتره حالا یا اون میپذیره یا در موردش به صلاح دید خودش توضیح میده …حرفای من صرفا جهت کمک بوده وهست ولی اگه شما با نظرات من مشکل دارید میتونید علنا بگید تا اون وقت…
پاسور جان اين آتيشا همش از گور مهندس بلند ميشه 😀
راستي هياهو جان(برو ثبت احوال اسمتو بذار هياهو؛ قشنگتره!)از مردونگيت خوشم اومدمردونگيت تو حلقم داداش!ايول…
پژمينف؟؟؟خخخخخخ! :-Dممنون كه اين يكيم يادم دادي!از مكسي يه چيزايي شنيدم ولي افتخار آشنايي باهاشو نداشتماگه اشتبا نكنم توم يه مدت غيبت زده بود و دوباره به ميادين برگشتي؟با يه كاربري جديد؛درسته؟راستي اگه ميخواي بفهمي من چطور موجوديم ميتوني يه سري به آخرين داستان كوفتار بزني! :-Dراستي از آشنايي با توم بسي بسيار مشعوف و خرسند گشتم!
پژمان قشنگه ها…!!!مرسی از لطفت داداش…
آخه اگه پژمان بمونه با كوفتار پير ممكنه اشتبا بشه!
هیوای عزیز منظور من از گفتن اون حرف اصلا تو نبودی. نمیدونم چی شد یهو به خودت گرفتی واسه همین جوابی بهت ندادم. هرچند معتقدم تو در سوء برداشت سابقه داری… (؛الان دوساعته دارم سعی میکنم چندتا کامنت بلند بذارم ولی هردفعه اسپم میده. الان هم امیدی ندارم که این یکی هم ثبت بشه…
کامنت شما با موفقیت ثبت شد!
سلام،كفتار پير چون بحث حق و ناحق بود اومدم بگم،امتيازم پس گرفتم تاوقتي بخونم،قصد توهين ،دخالت،تيكه و…ندارم به هيچ يك من قديمي نيستم بچگي كردم حرفي زدم،بخدا اگر ميدونستم چنين برداشتي ميشه غلط ميكردم حرف بزنم اگر اشكال نداره چون اشتباه بزرگي كردم با اعتبار يك دوست احمقانه بازي كردم،اجازه بدين كامنتم حذف كنم.شاهين جان حكايت دوستي خاله خرسه شد شرمنده.نميخام آتيش بيار معركه بشم چون واقعأ بدون منظور يك غلطي كردم،نميخاستم نظر بدم ولي ديدم گندزدنم بايد پاك كنم. شاهين جان ،پژمان جان اگر اين عذرخواهي قبول كه ممنون اگر نه بگيد حذف كنم فقط جواب مثبت يا منفي كافيه شما رو قسم ميدم به نفهميم ببخشيد چون اين كار انواع برداشت كردن داره دوباره لشگر موافق و مخالفين درست نشه كه عذاب وجدان يك مورد برا هفتاد پشتم كافيه.
عبدل جان از نظر من پرونده ی این داستان و اتفاقاتش برای همیشه بسته شده ست. دیگه هم اصراری ندارم که کامنتهای اسپم شده ی دیروز و دیشب رو ارسال کنم. تو هم خودت رو ناراحت نکن چون اتفاق خاصی نیفتاده.سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد… خوش بود هرچه تو گویی و شکر هرچه تو باری… .
قربونت برم شاهين جان واقعا تحمل يك بازي ديگه ندارم.ميگم بايدحال خداروبگيرم دوستان فكرميكنن شوخي ميكنم.يك مثل زشتي هست هميشه ميگماگرخدا براهمه يك چيز خوب بفرسته فقط يك دول بزرگ اشتباه بياد زمين صاف قسمت من ميشه.
شاهین عزیز سلام…انقدر دیررسیدم که غذا سرد شده…تمام کامنت ها رو خوندم،ودیدم صبر جایز نیست باید برا امضای اخر داستانت میومدم که برای من باعث افتخاره…داستان بی نهایت با تمام فراز وفرودهایش به نهایت رسید…هرچند خودت هم میدونی با سکس های فانتزی مشکل دارم،ولی سبک نگارش وتحریرت/جدای از محتوای داستان/مخصوص به خودته که برای یه نویسنده لازمه جهت تمایز هنر او از دیگران.گفتم هنر وبه ان پایبندم،نوشتن در این سایت که از در و دیوارش سکس/ نمیگویم هرزگی/اویزونه هنر میخواهد واکثر قریب به اتفاق دوستانی که اینجا هستند مثل خودت انسانهای پاک وسالم هستند.اینجاو بدور از هر گونه سود و منفعت مادی قلم فرسائی کردن انهم فقط برای ایجاد انبساط خاطری کوتاه برای خوانندگان ؛تقدیر و تشکراز تو دوست گرامی و بقیه نویسنده های خوب سایت را دارم…بازم بنویس دوست عزیز وگرامی که تو برای دوستانت مینویسی نه برای سایت بکن تو…
سلام به همه دوستان عزیزراستش من خیلی وقته که دیگه پای داستانها کامنت نمیذارم یعنی واقعیتش داستانا رو نمیخونم , بجز داستانهایی که بعضی از دوستان مثل کفتار , شاهین , پریچهر و چند تا دیگه از اساتید مینویسن .چند وقت پیش که داستانی رو از دوست عزیزم sex and love خوندم که بسیار هک زیبا بود , یه مورد خیلی خوشحالم کرد و اون توضیحاتش در مورد راهنماییهای شاهین جان در رابطه با فن نوشتن بود و این دوستیها و انتقال تجارب چیزهایی هستند که باعث دلگرمی و ایجاد فضای دوستانه میشه , اما اگر همین افراد که تو این سایت شناخته شده هستند و داستانهاشون طرفدارای زیادی دارند به جای الگو شدن برای بقیه بخواهند شمشیر رو از رو ببندند و به همدیگه اهانت کنند چه انتظاری میشه داشت که یه نوجوون تازه وارد بخواد حرمت بقیه رو نگه داره ,به قول معروف هرچه بگندد نمکش میزنند / وای به روزی که بگندد نمک .دوستان عزیز همینجا به عنوان یه برادر کوچیکتر از همه خواهش میکنم که این سوءتفاهمات و دلخوریها رو بذارید کنار و این ذهنیت که نویسنده های خوب سایت چشم دیدن هم رو ندارن رو بوجود نیارید , من خودم با توجه به دوستی که با کفتار دارم همیشه شاهد بودم که از نوع نوشتن دیگر دوستان تعریف کرده و مطمینم بقیه عزیزان هم همینجوری هستند ولی بعضی وقتها به تناسب سن و سال بروز اینجور مسایل اجتناب ناپذیره , اما درکل باید یه جاهایی برای حفظ حرمتها کوتاه اومد تا افراد فتنه گر از اب گل الود ماهی نگیرن .راستی اسم داستان هیوا جان رو بگید تا منم بخونم چون خیلی وقته اینجا سر نزدم .حرف اخر اینکه به قول دوستمون کاری نکنید که دشمن شاد بشیم
سلام شاهين جانحرفم ميگم برداشت با مخاطب بدون نيش بدون كنايه.درمورد داستان مال اين حرفها نيستم چون كارتخصصي نظر همكار خيلي قشنگتره،به به و اه اه من برا هم قد خودمه.ديروز كامنت شمارو خوندم گفتي اسپم انگار چيزي توم كرده باشي،گفتم سايتي كه به نويسنده اسپم بده به من گوزو اسپم نده كارش درسته!يهو٥٠تاداستان رو شد ،داستان از ليست اصلي خارج شد،تازه فهميدم چي گفتي.نه بخاطر شما بخاطر خودم و تسويه حساب احمقانه ازنظر خيليها،الان افتخار ميكنم،كه اسپم ميگيرم،حتي اگر با لگد پرتم كنن بيرون.فقط وفقط نظر شخصيم بود قصد توهين به هيچ كس نداشتم.شهواني چي بگم كه هرچي بگم به ضرر خودمه.
Az sare shab ta hala daram az qesmate avalesh mikh0ndam ta in k belakhareh tam0m sh0dkh0daei kheili hal kardam, vaqean khaste nabash
وجدانن خيلی بی مرامين همه تون شعارميدن اين سايت آدموازتنهاي درمياره ولي ازصبح تاحالابه چندتاازكاربران پيام دادم جواب ندادن پس لطفا شعارالكی ندين من تازه واردم كوچيك همه افشين
خیلی عالی بود بازم بنویس