خانومم یا خواهرش

سلام دوستان گل و عزیزم…این خاطره و ماجرای زندگی واقعیه…داستان نیست.البته کمی درش برای زیبایی متن و اینکه وقت شما عزیزان بیخودی گرفته نشه افراط و تفریط هم شده…ولی دروغ نیست…واما بعد،،،من و جاوید از بچه گی باهم رفیق بودیم و همه جوره هوای هم رو داشتیم و تموم جیک و پیکمون باهم بود.هردو به نوعی بچه خوشگل محسوب می‌شدیم ولی جاوید ازم دو سال کوچیک بود.کلاس چهارم بود که یادمه دایی کوچیکش کونش گذاشته بود…طفلی نمیتونست پی پی کنه گریه میکرد.ولی به کسی نگفت و به من گفت سروش نزار کسی انگشتش یا اونجاشو فرو کنه توی سوراخ پشتت…گریه میکرد و میگفت…البته چرا دروغ نامردها چند بار توی استخر تا در مالی کون من هم پیش رفتن اما به لطف عموهای قلچماقم جون سال بدر بردم…تا اینکه بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم…من که رفتم خدمت اون معافی گرفت چون چشماش بدجور ضعیف شده بود.نمره عینک ته استکونی بود…که این اواخر چند سال گذشته عمل کرد و عینک رو گذاشت کنار…البته چندین تا عمل داشت،ولی خوشگل و خوش‌تیپ بود و بشدت سفید پوست بود.کم حرف و مهربون…خدا رحمتش کنه…زمانیکه من اومدم توی بازار کار و نرفتم دانشگاه…با سرمایه ای که از باباش گرفت اومد…پیش من گفت سروش منو هم شریک کن.گفتم ما توی صنف خانوادگی خودمون هستیم…چرا با پدر و عموهات کار نمیکنی؟خلاصه که گفت فقط دوست دارم کنار تو باشم…خلاصه که دوتا جوون ۲۰و۲۲ساله وارد کار شدیم و بابام هوامونو داشت…تا اینکه واقعا دیگه کم و کسری نداشتیم.پدرم برام رفت خواستگاری دختر حاج نصرت و فریبا رو برام گرفت و اونها هم از خدا خواسته بهم دادنش‌‌البته اینو بگم که من دیگه الان جوون بودم و چندین تا رابطه خوب و سکس جانانه و چندتا دوست دختر خوشگل داشتم…گاه گداری با جاوید شیطونی هم می‌کردیم… و برعکس من که اگه الان از خودم تعریف کنم…دوستان کم لطفی می‌کنند.اره خلاصه برعکس من که کیر سیاه و خوشتراش و کته کلفتی داشتم…و از اول هم دیر آبم میومد… ولی جاوید سفید کیر کوتاه و چاق داشت به سکس هم زیاد علاقه ای نداشت و زود ارضا بود…ولی بسیار مهربون و خونگرم بود.جزو بهترین مخلوقات خداوند…هر وقت کنارش بودی همیشه احساس آرامش داشتی،اگه کاری از دستش بر میومد واسه همه میکرد…من که با فریبا ازدواج کردم۳سال بعد ازم خواست به پدر زنم بگم و هاجر دختر ته تغاری خانواده رو به جاوید بدن…و اصلا باور نمیکردم که قبول کنند ولی اومد و شد باجناقم…بدبختی هاجر هم مث جاوید بسیار خوب و مهربون و کم حرف بود…ولی خیلی زیباتر از فریبا…سفید خوش قد وبالا…برعکس زن من که چل چل زبونه…و بسیار پلنگه…این یکی آروم بود.و با وقار…پدر زنم خیلی از ما دوتا دوماد خوشش میومد چون همیشه مهربون کنار هم بودیم…درین سالها خدا دوتا دختر به من داد و یک پسر به جاوید…درست نزدیک۲۰سال رد شد…یک ویلایی توی شمال داشتیم مال دوتا خانواده بود.توی ویلا بچه هام کنارمون خواب بودن اون موقع مدرسه ابتدایی میرفتن.بچه جاوید۵سالش بود.چندشبی بود ویلا بودیم سکس نداشتم و اعصابم خورد بود.و فریبا لج کرده بود نه نمیشه تو وحشی هستی و صدام در میاد.بیا برات بمالم و ارضا شو…دیگه از دستش عصبانی شدم.گفت نمیمیری که چند شب صبر کن بریم خونه.از حرفش عصبی شدم و زدم زیر گوشش.اومدم بیرون از اتاق هوا سرد بود عید بود.رفتم توی الاچیق تا اتیش روشن کنم.سیگاری بکشم چایی دم کنم.بدجور بهم ریختم…اصلا سکس نکنم دیوونه میشم.اون هم قهر کرد خوابید.بی پدر زن خوبیه ولی سرده زیاد سکس دوست نداره و فقط میخاد رفع تکلیف کنه.توی این حین دیدم لامپ اتاق جاوید شون روشنه…خریت کردم رفتم دید زدن.پرده قشنگ کنار بود.هر دو لخته لخت بودن.جاوید لای پاهای سفید و گوشتی هاجر فرو رفته بود و کوس ناز و سفیدش رو میخورد.اون هم چجوری که باورتون نمیشه…میخواست موهای کله جاویدو بکنه…برعکس زن من اصلا علاقه ای به این کارا نداشت.من هم اصراری نمیکردم. چون عشقبازی حس میخواد.نه اجبار.بیرون خودمو با کوس بازی و لجن بازی سیر میکردم.اون شب جاوید با کیر تپل و کوتاهش دو دقیقه بیشتر نتونست اون نازنین کوس رو خوب به حال بیاره.حیفش کرد.کیر من پشت پنجره اندازه مال اسب شده بود.طفلی از ناراحتی لختی روی تخت زانوهاشو بغل کرد.جاوید هم رفت دوش بگیره.اون هم تا جاوید رفت دسته برس رو برداشت و به خودش خوب حال داد.از حال اون من هم آبم اومد.چقدر ناز بود…این جریان چندین سال روی ذهنم باقی موند…هر وقت هاجر رو میدیدم میگفتم این باید زن من میشد نه اون خر بی حال.خوشگلی که ملاک نیست.گذشت و گذشت،تا که الان دخترای من یکی دانشجو بود ویکی کنکوری،پسر اون کلاس یازدهم بود…مشنگه احمق هوس تغییر شغل به سرش زده این بار بدون من رفت ترکیه…طفلکی ۴۲سالش تازه تموم شده بود که توی ترکیه اتوبوس بین شهری چپ کرد و فقط یکی فوت شد و این هم همین جاوید نازنینه ما بود…اینقدری که من برای این گریه کردم پدر مادرش گریه نکردن.
هاجر نازنین بیوه شد.بهش گفتم اصلا غصه نخور هر کاری داشتی و داری با خودم.من و جاوید تا آخر عمر شریک و رفیقیم.گفت میدونم توی شراکت خیانت نمیکنی.ولی حواست به پسرم باشه…برعکسی که من پسر نداشتم زنم خیلی پسر خواهرشو دوست داشت.‌اون هم بد جور.نگفتم بهتون اسم پسره سامان هستش…هرچی اگه میخریدم و خیابونی بازاری گردشی جایی می رفتیم همه با هم میرفتیم.یک شاسی بزرگ خریدیم تا تنها نباشیم…تا عید امسال.بعد سالگردش…خانومش گفت سروش جان داداش میایی بریم شمال چند روزی ویلا باشیم…نمیخوام عید خونه باشم مریض شدم اینقدری اومدن تسلیت گفتن…ولی مادرش نذاشت گفت دو روز اول بمونید بعدا برین…آقا ما موندیم و روز سوم عید.راه افتادیم.جاده بارونی خراب شلوغ اعصاب خورد شد.تا ویلا۵ساعت طول کشید در ضمن همسر من میگرن داره اون هم از نوع کیری تخیلی،مریض بشه خدا رو بنده نیست.رسیدیم ویلا وسایل رو جابجا کردیم دخترها جا گیر شدن.وسایل رد بردیم داخل ولی فریبا گفت من حوصله ندارم…خسته ام.سامان گفت من پیش خاله میمونم…دخترها با خاله اشون با من اومدن بازار و خرید.دوساعتی توی خیابون بودیم.خرید کردیم برگشتیم…این هاجر خیلی نازه آروم و مهربون…وقتی برگشتیم ریموت و زدم و ماشین و بردم داخل…وقتی رفتم بالا.سری به فریبا بزنم…چون با دامن خوابیده بود.پاهاش تا شورتش لخته لخت بود.اصلا توی نگاه سامان معلوم بود گوهی خورده چون رنگ و روش پریده بود وقتی رسیدم پیشش…داشت آب می‌خورد ولی انگار از نفس افتاده بود…من چیزی نگفتم اما خودم خدای خارکسده بازی هستم…فریبا خوابه خواب بود…لباسشو درست کردم و بساط و چیدیم و شب همه گفتن بریم لب آب… ولی ساحل نزدیک بود و هوا سرد بود.یک ساعته بودیم فریبا گفت سروش باد میخوره به سرم دردم میاد من برمیگردم.بعد شام دارو هم خوردم خوابم میاد.ماه رمضون بود.با سامان برگشتند.من موندم و فریبا و دخترام.یک ساعت بیشتر رد شده بود.یکی از دخترها گفت بابا.برم از خونه آجیل شیرینی بیارم.اینجا بخوریم…کنار آتیش کیف میده.گفتم بمون خودم میرم بیارم…در ضمن از اول قرارمون بود طبقه بالای ویلا مال من و همسرم باشه برای اقامت…پایین برای جاوید و همسرش…همیشه هم وسایل شخصی مون داخل کمدهای خودمون بود.بدون اجازه هم توی اتاق خوابها نمی‌رفتیم…وقتی داشتم برمیگشتم هاجر گفت سروش جان شالگردن من موند توی ماشین برام میاریش،،گفتم چشم…اومدم خونه…یک چیزی بهم میگفت این سامان ریگی تو کفششه،در ویلا رو نزدم نرده ها کوتاه بودند.ارومی پریدم داخل.رفتم داخل خیلی پاورچین پاورچین…توی هال پایین و اتاق کسی نبود فهمیدم بالا هستند.وقتی رفتم بالا در اتاقمون باز بود.این پسره کون لخته کامل شده بود…کونش مث باباش سفیده سفید بود…بدون مو سوراخ صورتی.کیرش از مال باباش بهتر بود‌…کمی تپل بود…خم شده بود از پشت کون خاله اش رو لیس میزد…اون طفلی خواب بود ها‌.داروی بسیار قوی می‌خورد…از دیدن کون این من شق کردم…گرایشی به پسر اصلا نداشتم و ندارم اما اینو چون به ناموسم دست درازی کرده بود باید تنبیه میکردم.همینجور که آروم نگاه کوس و کون دمر شده خاله اش می‌کرد و با کیرش بازی می‌کرد… من یک فیلم کوتاه ازش گرفتم…بعدشم قطعش کردم.قدش بلند بود و تپلی…میدونستم تنبیهش نکنم میره سراغ دخترهام،من هم نمیتونستم رابطه و شراکتم رو با هاجر قطع کنم چون قول داده بودم…اصلا حواسش به من نبود…لخته لخت بود.از پشت زمانی که گوشش رو پیچوندم کم مونده بود از ترس قبض روح بشه…با انگشتم اشاره کردم…هیس…محکم گوشش رو گرفته بودم…بردمش اتاق خواب مامانش…چنان زدم پس کله اش.دمرو افتاد روی تخت…کمربندمو باز کردم.گفت عمو نزن گناه دارم.گفتم نمیزنمت میخوام بگایمت تا روت کم بشه دیگه به ناموس من دست درازی نکنی.گریه کرد.گفتم داگی شو قمبل کن سگ توله…تا جرت ندادم…گفت باشه باشه…من بهش نگفتم با دستات لاش رو باز کن ولی خودش کرد.کیر منو ندیده بود…من هم با یک تف با قدرت فرو کردم توی کونش…خوب بود در بسته بود…چنان نعره ای زد گفت وای وای بابا بابا…پاره شدم.گفتم حقته کوسکش…کیرم نصفه بیشتر توش بود گفت عمو تو رو خاک بابام که دوستش داشتی در بیار دارم میمیرم.غلط کردم گوه خوردم…از کونش کشیدم بیرون خونی بود دلم براش سوخت دیگه نکردمش،گفتم برو حموم کونتو خوب بشور پاره شده…گفت میدونم عمو تو رو خدا به مامانم نگو…بدونه منو میکشه…گفتم بخدا یکبار فقط یکبار دیگه دور و بر دخترهام یا خاله ات ببینمت همچین بگایمت که از کون کره بندازی…این دفعه بخاطر مادرت بخشیدمت.عوضی…فیلم هم ازت دارم…میدونم چکارت کنم.دویید توی حموم من هم زیر سینک کیرمو شستم شال گردن هاجر رو برداشتم با کمی تنقلات بردم برای دخترها…رسیدم اونجا.بارون گرفت همه برگشتیم…توی راه حرفی نمیزدم.تاریک بود…دخترها تندتند راه میرفتن.چراغ قوه گوشیشون روشن بود.من با هاجر میومدم.ساکت بودم و عصبی،پرسید سروش چته
حال نداری رفتی برگشتی دمق شدی؟گفتم چیزی نیست.گفت میدونم من و پسرم وبال گردنت شدیم…ولی خدا میدونه نه توی خانواده خودم نه جاوید به هیچکس اندازه تو اعتماد ندارم.سروش جاوید تو رو خیلی دوستت داشت.ماهم دوستت داریم…گفتم بخدا من بیشتر…تو اصلا وبال گردن من نیستی…بد فک نکن.به خاک جاوید مدیونی اگه کاری باهام داشته باشی و بهم نگی،،گفت مرسی.خدا شاهده دستهام توی جیب کاپشنم بود.به حالت پرانتزی باز بود…اون هم با کاپشن بود.ولی دستشو از لای دستم رد کرد محکم گرفت…چیزی بهش نگفتم فقط واسش چراغ قوه روشن کردم.چون بارون شدید شد…شن‌ها هم خیس بودن رسیدیم سنگ فرش ویلاها…ترسیدم لیز بخوره.رفت داخل من درها رو قفل زدم.‌ولی داخل نرفتم…توی آلاچیق آتیش روشن کردم.سیگار کشیدم.نیم ساعتی اونجا بودم…اومد پیشم.گفت بیا تو سرده،گفتم تو برو من میام…گفت سروش مسافرت قشنگی نیست ها…گفتم چون جای جاوید خالیه…اینجا دیگه بدون اون صفا نداره…گفت آخه تو هم دیگه حوصله ما رو نداری،گفتم بقران اینجوری نیستش،فریبا هم مریضه همیشه هم حالمو میگیره خسته ام…گفت راستشو بهم بگو چرا رفتی برگشتی عصبی شدی؟؟چند ساله میشناسمت…کنارم دم آتیش نشسته بود…خیلی بدن نرم و خانومی و زیبایی داشت از وقتی دستمو گرفته بود انرژی مثبت و خوبی بهم داد…فریبا همسر من کلا زن سخت و محکمیه،اصلا ازین کارا خوشش نمیاد.همسر خوبیه ها ولی به این کارها میگه لوس بازی.در ضمن خیلی هم خوشگله،ولی اون لطفی که من انتظارشو داشتم رو نداره…باز اولها بهتر بود ولی الان که سن وسالش بیشتر شده میگرن هم داره کم حوصله تر شده…گفت سروش فریبا بهم گفته و میگه من حوصله خودمو ندارم چی برسه به سروش و دخترها…البته از همون اول هم فریبا نچسب بود…توی خونه هم اصلا باکسی نمیجوشید و حرف زیاد نمیزد…توی کلاسشون هم از اول دوست زیادی نداشت و الان هم نداره…گفتم اون هم شانس منه دیگه…ولی من باهاش کنار اومدم واسم عادی شده…دوستش دارم…گفت میدونم خودشم میگه من نمیدونم با این اخلاق گوهم چرا بازم سروش دوستم داره…گفتم مشکلم اینجا نیست جای دیگه است…تو رو خدا ازم نپرس…نفری۱چایی ریختم برای خودمون…بارون شدید بود ولی آتیش توی آلاچیق رو گرم کرده بود.البته دور آلاچیق نایلون کشیده بودیم،،گفت خب منتظرم.گفتم منتظر چی؟گفت که حرفتو بزنی،گفتم اگه بگم ناراحت میشی نمیخام بهت بگم،گفت نه دیگه حتما باید بگی،گفتم طاقتشو داری،گفت اره بگو،دیگه زدم توی کار تیزبازی،گفتم هاجر جون اگه بگم میخوام شراکت همه چی رو باهات تموم کنم.از هم جدا بشیم چی میگی نظرت چیه؟کارشناس بیاریم قیمت بزنند یا بخر یا میخرم…بخدا بیشتر هم ازت میخرم…چشاش پر اشک شد گفت دیدی گفتم من و سامان خسته ات کردیم.نامرد فقط جاویدم دوست داشتی ماها رو نداری…پس من یکساعت قبل بهت چی گفتم.گریه کرد…میخوای توی این گرگ بازار منو با یک پسر نوجوون و سرکش ولم کنی،،؟تازه یک سال شده ازم خسته شدی،گفتم بقران به جان بچه هام برای این نیست چیز دیگه ایه،تو هیچچی نمیدونی…من خیلی دوستت دارم.هم عنوان زن داداش هم خواهر زن.به خدا هم دوست و یار قدیمی…ولی مشکل که تو نیستی،گفت پس کیه و چیه؟نکنه فریبای حسود چیزی بهت گفته…چون چندوقت قبل خودش بهم رک گفت خانوم خانوما زیاد دورو بر شوهر من نپلک…تو بیوه ای…گفتم نه بخدا مسئله اون هم نیست.گفت سروش اگه نگی مسئله چیه همین شبونه باهات قهر میکنم…فردا برمیگردم…هر جور دوست داری شراکت و فامیلامون رو قطعش کن…گفتم باشه حالا که اصرار داری بهت میگم…خودت این۱دقیقه فیلیمو ببین.بعد نظر بده…بگو من چیکار کنم.تو صاحب اختیار باش.گفت چیه بده ببینم…گوشیو دادم دستش…خودم هم مثلا عصبیم.‌سیگار دیگه روشن کردم…این با سیگار خیلی مخالف بود…گفت نکش.گفتم ببین بعد بگو بکشم با نکشم.ساکته ساکت بود.تا فیلمو دید گوشیم از دستش افتاد.خیره خیره منو نگاهم میکرد.هیچچی نمیگفت.سرشو انداخت پایین من خم شدم گوشیمو برداشتم.ساکت و آروم اشک از چشماش عین ناودون می‌ریخت پایین…توی چشامو نگاه نمی‌کرد.بلند شد بره.تلو تلو خورد.تا دستشو گرفتم بقران توی بغلم غش کرد.فشارش بد جور افتاده بود…نمیدونستم چکار کنم.بارون هم شدید.بود.درازش کردم روی تخت توی الاچیق،کمی آب قند درست کردم.بهش دادم.پشتی رو کشیدم زیر سرش…پتو انداختم روش…دوباره بهش آب قند دادم…کم کم حالش جا اومد به حال اومد.صورتشو چرخوند سمت دیگه،گفتم چته نمیری کار دستمون بدی.نگفتم طاقتشو نداری،گفت سروش میبینی چقدر بدبختم…جاوید لعنتی رفت منو گذاشت با این بچه روانی و سرکش.گفتم نوجوونه درست میشه. خیالت راحت.گفت سروش میخوام یک چی بگم اما روم نمیشه،گفتم صددرصد توی خواب اومده سراغت…تا اینو گفتم جوری گریه میکرد دلش می‌خواست بترکه،گفت پس تو که فهمیدی باز هم میخوای هاجر رو تنها بزاری…گفتم بچه یتیمه من باهاش چکار کنم.میترسم حالشو بگیرم تنبیهش کنم.همه پشت سرم حرف در بیارند.گفت من
نمیدونم باید کمکم کنی…وای اگه فریبا بیدار شده بود…همینجوری هم دنبال بهونه است رابطه اش رو با من کم کنه…خدا چقدر من بدبختم.نشستم کنارش.دستشو گرفتم.قشنگ سرشو چسبوند به بازوم و درد و دل میکرد.سروش دلم جاوید میخواد نیست…گفتم حالا من که فریبا رو دارم چیکار میتونم باهاش بکنم…تو که اقلا تکلیفت معلومه میدونی چشمه ای نیست که سیرابت کنه…ولی من بدبخت لب چشمه تشنه لبم…فک نکن من زندگی قشنگی دارم…گفت بخدا میدونم تحمل کردن فریبا کار هرکسی نیست.کنار هم زیر پتو توی آلاچیق نشسته بودیم و دست همو گرفته بودیم.پرسید سروش حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم نمیدونم…هاجر من دوتا دختر جوون دارم و تو یک پسر وحشی و سرکش.گفت سروش تنهام نزاری ها.شراکتت رو باهام قطع نکنی ها.گفتم تو بگو چیکار کنم.گفت میدونم عرضه دانشگاه نداره…یکسال دیگه هر طوری باشه کنترلش میکنم.بعدش دلش میخواد بره اتریش پیش داداش سعیدم،بزار بره گمشو.گفتم نه باید بره خدمت.گفت بزار بره خیلی پسر بدی شده…ازش دلم چرکینه…گفتم باشه نفرینش نکن براش دعای خیر کن اون یادگاره جاویده عزیزه،گفت آخ گفتی ها…دوباره گریه اش شروع شد…همون موقع لامپ بیرون روشن شد.ما سریع از هم جدا شدیم و جدا جدا نشستیم…فریبا بود با چتر دویید اومد توی آلاچیق.با خشم گفت نشستین اینجا دل میدین قلوه میگیرین.سامان حالش بده تب و لرز گرفته…گفتم چی شده.گفت نمیدونم دخترها بیدارم کردند بهم گفتند…دوییدیم توی ویلا برداشتیمش بردیمش.درمونگاه با تزریق یک سروم وچندتا آمپول حالش خوب شد.من و هاجر کنار هم بودیم.گفت سروش خیلی ازت ممنونم که هستی یکوقت تنهام نزلری ها…گفتم چی میگی دیوونه من فقط خواستم بترسونمت.که بیشتر مواظب پسره باشی.لبخندش قاطی اشکش بود.گفت خیلی بدی…چند دقیقه بعد پرستاری اومد گفت آقا مریضتون با شما کار داره.گفت فقط آقا… هاجر نشست.من رفتم پیشش.گفت عمو چرا به مامانم گفتی تو که قول دادی؟گفتم من چیزی به مامانت نگفتم.گفت پس چرا غش کرد من داشتم از دور شما رو میدیدم.گفتم به یاد بابات حرف میزدیم و عکسای قدیمی میدیدیم.گفتم جای جاوید خالیه دلش گرفت…فشارش افتاد.گفت عمو قول دادی ها.گفتم بخدا اگه بفهمم دوباره ازین گوه ها خوردی نسبت به همه کس…تمام نر و ماده های فامیل…از ننه و ننه بزرگت گرفته تا دختر همسایه.اینبار طور دیگه ای باهات برخورد میکنم…بزرگ بشو زود مرد بشو خودم قول میدم برات زن بگیرم…زود هم بگیرم…حالا یک چرت بخواب تا بهتر بشی…گفت چشم.ولی قول دادی،گفتم پس تو هم قول بده آدم بشی،گفت به روح بابام قسم…رفتم پیش هاجر.گفتم کونی دیده تو غش کردی ترسیده فهمیده باشی به روی خودت نیار برو ببینش…برگرد دیگه نزدیک سحره بریم کله پزی…خندید گفت شیکمو.رفت زود برگشت.دستمو دراز کردم دستمو گرفت…توی راهروی درمونگاه خلوت هم بود.دستشو بوسیدم.نگاهم کرد خودشو چسبوند بهم…جاتون خالی یک سحری مشدی خوردیم.روزه که نمیگرفتیم.ولی ته بندی لازم بود…توی ماشین بودیم بارون بند اومده بود…دیگه اسمون روشن شده بود…لب ساحل پارک کرده بودم دریا کمی مواج بود.داخل ماشین شیشه ها بخار گرفته بود…برگشت نگاهم کرد. پشت فرمون بودم و دریا رو تماشا میکردم.خودش دستمو دوباره گرفت.چرخیدم طرفش.بخدا خودش لبهاشو آورد جلو…مست بوسیدن هم شدیم…چه چشمایی داشت نگاهش دیوانه ام می‌کرد.لبهاشو که میبوسیدم آروم سینه هاشو از زیر کاپشنش نرم میمالیدم.نفسهاش عوض میشد.گفت نه بسه کافیه…سروش خواهش میکنم.اینکار خیانته به خواهرم و جاوید.گفتم جاوید نه فقط فریبا.ولی تو هم حیفی…با من باش به کس دیگه ای نگو.گفت نمیشه نمیتونم…برو تو رو خدا اینجا برو بریم ویلا…گفتند ساعت۹ مرخص میشه.بریم استراحت کنیم…روشن کردم و مستقیم رفتیم ویلا.قبل اینکه پیاده بشم.گفت سروش لبهات قرمزه…رژ لبی بود پاک کردم رفتیم خونه…اون رفت روی تختش و من بالا…رسیدم بالا داشتم لباس در میاوردم.فک کردم فریبا خوابه.گفت چی شد برگشتین از یللی تللی،خوش گذشت.تا اینو گفت…دراز کش بود چنان از یقه پیرهنش گرفتم بلندش کردم. از ترس کم مونده بود قبض روح بشه…نباید جلوش کم می‌آوردم.گفت ببخشید.سروش معذرت میخام…آخه تا اومدی داخل بوی هاجر پیچید. لباسهات و بدنت بوی عطر هاجر رو میده.گفتم لعنتی پسرش هم ادکلن مادرشو میزنه…بغلش کردم بردمش درمونگاه…گفتم فریبا دیگه داره ازت بدم میاد خیلی زیاد.دیگه دارم ازت خسته میشم.گفت باشه چشمم روشن.توی این دنیا دلم خوش بود فقط سروش منو میخواد پیش همه سرافراز بودم سروش عاشقمه…این هم از سروش…باشه تو هم دوستم نداشته باش.گفتم بخدا خودت مقصری با زبونت همه رو چزوندی،،الان دیگه کسی نمونده رسیدی به من.دراز کش پشتش بهم بود.گفت ببخشید عزیزم.اخه حسودیم شد دیدم دو نفری تنها توی آلاچیق نشسته بودین چایی می‌میخوردین…گفتم خب تو خواب بودی…تازه تو که همیشه میگی حال ندارم حوصله ندارم.گفت سروش من فقط نسبت به تو حساسم.حواست بهم،باشه.سروش گفتم جانم.گفت بغلم کن.لخت شو بغلم کن.گفتم پس تو چی،گفت دلت میخواد.گفتم همیشه همه جا هر روز…تو بخواه من بیشتر میخوام.گفت باشه…بهم بگو خب یک کم هم نازمو بکش خیلی دوست دارم.گفتم وای فک میکنه هنوز ۱۸سالشه.خندید.نگاهش کردم.اشک توی چشماش بود.گفتم میخندی یا گریه میکنی.گفت نمیدونم چمه…گفتم خیلی خسته ام تموم شب بیدار بودم.بزار بخوابم.گفت تو که گفتی دلت منو میخواد سکس میخواد…گفتم خب تو که داری گریه میکنی؟گفت چون فهمیدم هنوزم دوستم داری بقران گریه خوشحالیمه…گفتم بخدا تو کوسخولی، معلومه که دوستت دارم تو عشق اول و آخر منی.مادر بچه هامی.برگشت اگه بگم برای اولین بار بود میدونم هیچکس باور نمیکنه… اما برای اولین با بود چنان از ته دل لبهامو میبوسید.وقتی لبهامو ول کرد آه قشنگی کشید.گفتم جانم چی شد؟گفت نمیدونم چم شده.گفتم ترسیدی اره،از زندگیت ترسیدی؟گفت آره خیلی…نکنه به فریبا نارو بزنی ها.میدونم هاجر خوشگله اما خواهرمه.نباید نزدیکش بشی.خندیدم گفتم دیوانه ای…لباساشو کامل درآورد.گفت سروش همونجوری که بعضی وقتا برام میخوریش باز بخور.الان هر جامو دوست داری بکنی بکن.من فقط سینه هاشو محکم مکیدم.گفت ای بی رحم چقدر وحشی هستی…دردشون اومد.لباشو بوسیدم…رفتم سراغ کوس خوشگل و تپل و سبزه اش…شیو کامل بود.چطوری لیسش میزدم.ناله شدید میزد.چرخوندمش کونش خیلی تنگه کم کون میده.میگه کیرت کلفته.خوب لیسیدمش…گفت نکن میخوام واست بخورم.خیلی زیاد برام خورده ولی اکثرا با اکراه.و یا زوری بوده…ولی الان یک‌جوری کیرمو می‌خورد.جونمو از کیرم داشت می کشید بیرون.داگیش کرد.گفت بکن.محکم بکن…آبتو بریز توش.گفتم تو که میگی بچه نمیخوام.گفت میخوام برات انشالله یک پسر بیارم.بکنش عزیزم.چنان کوسی ازش گاییدم…اولین بار بود صدای آه و ناله اش بلند بود.ابمو ریختم ته کوسش.گفتم وای حوصله حموم ندارم.گفت بگیر بخواب بیدار شدی دوش بگیر…برو توالت خالی شو برگرد.گفتم صبح ساعت۹باید برم دنبال سامان خواب بود توی درمانگاه.گفت خودم میرم.تو بخواب میدونم هاجر همخوابه…گفتم دمت گرم…چنان خسته بودم زود خوابم برد.افتاب وسط اتاق بود که با حس قشنگی بیدار شدم.وقتی نگاه کردم چون با شورت خواب بودم…هاجر بالا بود کنارم دراز کشیده بود داشت با تخمام بازی می‌کرد.تا چشام باز شد دستشو گرفتم.گفت نترس کسی خونه نیست.فریبا با دخترها رفتند دنبال سامان.گفتم هاجر آخه تو که گفتی…نزاشت حرفم تموم بشه.گفت دم صبح اومدم بالا بهت بگم تو بخواب صبح خودم میرم دنبال سامان…دیدم و شنیدم فریبا چنان ناله ای می‌کرد از اون موقع دارم دیوونه میشم.با تاب و شلوارک بود.بخدا اگه شما هم جای من بودید نمیتونستین خودتون رو کنترل کنید.داشت از روی شورت باهاش بازی میکرد.گفت وای حق داشته ناله کنه.چقدر بزرگ و کلفته.رفت پایین شورتمو در آوردش.گفت اوف اوه خدا جون.چه عظمتی داره.وای فریبا نوش جونت.چه ساکی میزد این.گفتم 69شو خوشگله، چرخید.کوسی ازش لیسیدم…بگم چندبارتوی دهنم خالی شد.خودمم باورم نمیشد.بلند شد کیرمو گرفت نشست روش.گفت آخ خدا…یکسال فقط با کدو بادمجون و خیار خودمو راه بردم.کجا بودی تو…تا ته داد داخل کوسش.لبهاشم چسبوند به لبهام.چندتا تلمبه سنگین خودش به کوسش زد…چرخوندم اومد زیر من طوری تلمبه میزدم.صدای جیغ و جیغش بلند بود.رفت لبه پنجره گفت اینجا بکن یه وقت برنگردن بیچاره بشیم.داگی شد.گذاشتم دم کونش.گفت نه فقط کوس.گفت عشقم یک بار.گفت بریم خونه هر روز بیا بکن.هرجا دوست داری.اینجا بزار هاجر لذت ببره.گفتم چشم…گاییدمش و ریختم روی کمرش و رفت پایین دوش بگیره.من کیرمو شستم و سر صورتمو تمیز کردم.دوباره خوابیدم.نمیدونم ساعت چند بود که فریبا گفت تنبل خان مثلا ما رو آوردی گردش.پاشو ناهار بخور بریم دور بزنیم،بلند شدم و چند روزی اونجا خوش گذشت ولی دیگه موقعیت نشد که بتوانیم کاری کنیم،در ضمن بگم ما هر دو با یکی از برادرای من و پدرم توی۱آپارتمان۵طبقه زندگی می‌کنیم.که طبقه همکفش بزرگه انباری شرکت ماست.توی خونه هم نمیشد زیر آبی رفت.هر روز و گه گداری چشامون به هم می افتد.تا اینکه یک روز غروب هاجر زنگ زد.سروش زود بیا خونه کارت دارم.گفتم باشه دلم کوس سفید و تپل میخواست…رفتم اونجا.بی برو برگرد چسبیدیم به هم و عقب و جلو سکس نازی با هم کردیم.بهم گفت سروش داداشت سینا ازم خواستگاری کرده.این داداش من خیلی بداخلاق و کنسه.گفتم اشتباه نکن زنش نشو…اون اگه خوب بود زن اولش رو نگه می‌داشت.زنگ بزن زن اولش در موردش بهت میگه…اگه مادرم گفت.بگو زن اولش ازش خیلی ناراحته…من هم باهاش صحبت میکنم…قضیه چند روزه فیصله پیدا کرد.تا اینکه پسر خاله خوبی دارم بندرعباس بود.کمی سنش بالاست۵۸سالشه ولی هنوز خوب جوونه وخیلی پولداره.مجرده.این ایران رو دوست داشت نرفت.خودم بهش گفتم از خدا خواست.درست موقع موشک باران شوهرش دادم…خیالم ازش راحت شد.ولی عجب کوسی داشت.ولی خب مجبور بودم.شوهرش بدم.زنم داشت مشکوک میشد و خودم وابسته اش…

نوشته: سروش

بازدید 14,244

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

25 پاسخ به “خانومم یا خواهرش”

  1. خواهر زن نون زیر کبابهنخوری دیگری میخورهنکنی دیگری میکنهنوش جونت

  2. اقا سروش یقه مارو نگیری در ضمن سوزن ته گرد با پتک بمن نمیره اونکه میزنه عفتمو پاره پوره میکنه ، استاد معظم خیلی دستت هرز مخصوص نسبت به بانوان من شرم کردم وقتی یک مادر فقط به جرم ژنتیکش ودرد هایی که درجان داره(میگرن منی که خودم دارم وهرجا گرفت چشم بندمو بزنم نور و صدا چنان مغزمو با سوهان میخراشد که بعید است مشابه این درد احدی تجربه کرده باشه یک میلیون ضعیف ترش میشه روز اول پریود بانوان )درخاتمه با احترام توصیه میکنم مانند ان راست قامت تاریخ مردانه رفتار نموده و همسرگرامی را غرورش را نشکسته زیرا بانوی بی غرور دیگر امیدی ندارد

  3. داداش یه جمع و تفریق بکنیم ناراحت نمیشی؟جاوید تو 20 سالگی با شما شروع بکار کرد و تو 23 سالگی ازدواج کرد.20 سال بعدش هم که جاوید 43 سالش شده بود با هم رفتین شمال(همون زمان که شما سکس جاوید و هاجر رو دیدی)درسته؟چند سال بعدش هم شما تو کف هاجر خانم بودی تا اینکه جاوید فوت کرد.یعنی حتی اگه 2 تا 3 سال درنظر بگیریم جاوید اون موقع 46 سال سن داشته درحالیکه جنابعالی ایشون رو تو 42 سالگی توی سفر ترکیه مرخص فرمودی.جناب یا ریاضیت خیلی بده یا دروغ گفتنت!!!بنظرم تنها جایی که راست گفتی همون جا بود که گفتی چند بار در کونت مالیدن😉😉😉

  4. همون همیشگیخوشتیپ و پولدار و سایز بزرگ و تایم بالا و غلامرضا تختی 😂😂

  5. این پیام من برای مهرزاد سلطانه بهت میگم داداش گوه زیادی نخور خوب کاری کرده زنشو گاییده گوه می‌خوره آدم سردی باشه بره زن مردم بشهمرد هر وقت کیرش راست شد باید زنش بهش بده و الا میره خیانت خاک بر سر کس لیست مهرداد.بعدشم کلاً ریدم تو داستانت این همه گفتی کلی جذابیت اضافه کردم به داستانم کجاش جذاب بود

  6. بچه ها این همون کونی بچه پولدار فردین نیست؟ عقده پولداری داره تو داستاناش!

  7. باز این خدا رحمتی اومد با یه داستان دیگه.تا همه ادمهای شهر رو نکنه داستاناش تموم نمیشه

  8. مثل همیشه عالی و درجه یککاری به حرفهای بقیه نداشته باشبیشتر بنویسهر کسی هم زورش میادخوب بیاد بهتر بنویسه 🤔صدتا لایک

  9. من کاری به بد و خوب داستان هات ندارم. ولی چرا همش تو یه بیس هستش . پاراگراف اول رو میخونی معلوم میشه این سبک داستان ها برای یه نفره .میخوای یه مدت ننویسی ؟شیوا با اون داستان هاش الان یه ساله چیزی بیرون نداده ،داداش یه چند وقت بی خیال شو

  10. ولی بعنوان یه افغانی که در ایران بزرگ شدهخوب زبون مارو یاد گرفتی البته منهای تاپ که همیشه تاب می نویسی و چندبار بهت گفتم.اینکه آدم بی شعور و عقده ای هستی همیشه از یه جای کستان میزنه بیرون و اون ساختمانی هم که تو سرایدارش هستی (بقول خودت شرکت یا گاوداری)رو باید درش و گل گرفت که برای تو شرح وظایف تعیین نکردن که انقدر بیکاری و هرهفته میای اینجا یه کس شعری می نویسی و همه هم تکراری ، از کیر بابا بالا رفتن.

  11. به این میان رفیق ، رفیقتو کونی کردی زنشو جنده ، بچش رونم کردی تو خیلی مردی طبق نوشته خودت مواظب باش اینهمه مردی و رفاقت از کص و کون زن و بچت نزنه بیرون.

  12. دوستانی که خیلی توصیه میکنن که خواهرزن رو باید کرد، مواضب باشن باجناقشون هم همین نظرو نداشته باشه 😂 😂 😂

  13. سلطان شما خواهرزن و زن رو قراره بکنی یا جاوید رو ؟! نصف صفحه من خوندم و فقط از عشق افلاطونیت با جاوید گفتی که !

  14. رفقا ؟💢تنها سایتی که من میبینم یوزرهاش باهم پدرکشتگی دارن اینجاست !! نویسنده پسر باشه ؛ فارق از تکستش همه فحش میدنش و میگن دروغگو ،، ایدی نویسنده دختر باشه بازم فارق از کیفیت داستان همه به به چه چه میکنن ،، 💢 دوستان عزیز : اگر همون به قول شما دروغگویِ متوهمِ جلقي و بيناموس نياد داستان بنويسه ميخواى چى بخونى ؟ 💢 مردم رو قضاوت كردن و تهمت زدن و فحش هاى ناموسى باعث خيلى مشكلات و بستگى ها توى رزق و زندگيمون ميشه باور كنيد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید