امیدوارم منو یادتون باشه مادرم قسمت قبل آخر داستان این شد که :
از اون موقع تا بحال هر دو سر قولمون هستیم و عادی رفتار می کنیم مثل همیشه درسته گاهی پوزخند معنی دار به هم میزنیم ولی عادی عادی رفتار می کنیم و سر قولمون هستیم و هیچ وقت زیرش نمیزنیم. نکته آخر اینکه شاید بهم بگین چرا باجناق ات امیر کارای خونش رو نمیکرد و تو انجام میدادی ؟جواب اینم مشخصه من همه چی نمیخریدم و نمیخرم ، فقط مواقع اضطراری که امیر در دسترس نباشه بعضی کارا رو به دلیل شغلم بهم میگن.
فقط اسامی رو شاید یکی بشناسه درست نگفتم و اسم مکان و شهری رو نگفتم که سوءتفاهم نشه.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ولی هیچ وقت مثل من رفتار نکنید من کار اشتباهی کردم و افکار منفی اومد سراغم 😔
همونطور که آخر داستان رو خوندین فهمیدین که من توبه کرده بودم از این ماجرا ولی اوضاع اینطور که من می خواستم پیش نرفت.
حالا یکم در مورد نظرات بگم بعد بریم سراغ اصل ماجرا 😊من داستان ننوشتم که تحسین شم هرکی فحش بده داده😐 از روی سایت هم میشه فهمید اینا داستان هست (واقعی یا خیالی )ولی خواهشاً فحش هم دادین یکم مراعات کنید،اگر هم فکر میکنید خیالی هست با یه خداحافظی خوشحالمون کنید.😉
حالا این داستان رو میخوام به شیوه نو بگم انشالله خوشتون بیاد ولی جلق نزنید ها 😂😂 یه چیز هم بگم در مورد غلط املایی که دوستان دنبال سوتی هستن که بگن مثلاً 😁وسایل خونه مادر شوهرتم درست کردی!؟
شوهرت خوب نمیکنتت😁 آخه منم آدمم غلط املایی دارم این داستان هم با گوشی داخل تلگرام می نویسم و ایرادات رو به بزرگی خودتون ببخشین اینا دلیل نیست داستان من دروغ باشه یا خیالی 🥰
حالا اسامی رو جهت یادآوری میگم که یه فلش بک باشه به داستان تا اونایی که نخوندن یا حوصله رفتن و گشتن ندارن یه ذهنتیت تو ذهنشون پدیدار بشه ❤️
فلش بک :اسم من نادر هست و 37 سال دارم،داستان واقعی و باور نکردنی که برام اتفاق افتاد رو میخوام براتون تعریف میکنم، امیدوارم سرزنشم نکنید.
من ده سال میشه ازدواج کردم بچه هم به دلیل شرایط اقتصادی نداریم و از زندگی و خانواده ای که دارم راضی و شاد هستم. ما زندگی عادی داشتیم ولی یه خواهر زن دارم به اسم سوسن که همش تو زندگی ما سرک میکشه و گاهی باعث دعوا بین من و یاسمن(خانمم) میشه که حسابی کفر من رو در میاره ، سوسن یه زن 43 ساله با اندام زیبا هست که بچه دار نمیشه و همش یا خودش خونه ماست یا خانمم خونه اونا، یا هر دو با هم خونه مامانشون که تنها زندگی میکنه،چون پدر خانومم فوت شدن.
اینا رو کپی کردم که با منو مشکل سوسن خواهر زنم آشنا بشید و بدونید خانمم اسمش یاسمن هست و باجناق ام امیر . ولی اگه خونده باشید این مشکل من با حرف زدن با سوسن و اون ماجرای سکس برطرف شد و من توبه کرده بودم و سوسن هم عادی رفتار میکرد .
خلاصه گذشت و گذشت تا رسیدیم به زمانی که دو سال از اون ماجرا میگذره ☺️
چه زود عمر میگذره 😁
کار من یادتونه یا باز یادتون رفته شیطونا😉
میدونم شما هم مثل من حوصله گشتن ندارین بزار بگم تا داخل کامنت ها کتک نخوردم 😂😂
من کارم جوری هست که یه شرکت کار میکنم یه روز سر کار یه روز خونه روزهایی که خونه ام با اسنپ کار میکردم (داستان قبل ) ولی الان ماشین عوض کردم و با ماشین جدید دیگه اسنپ کار نمیکنم و روزهای تعطیل بیکار خونه لم میدم 😄 (دیگه تنبل شدم خوب)😂
البته گاهی هم خرید و فروش انجام میدم که نمیگم چی تا بهونه ای برای کامنت هاتون باشه تا با خوندشون بخندم ولی قضاوت ممنوع 😁😁
باجناقم هم یه مغازه بزرگ داره که همش رو میز مدیریت لم میده که از خیابان کامل معلومه و من هر وقت رد میشم میبینم لم داده و گاهی بوق میزنم و رد میشم و ایشون هم تا به خودش بیاد کی بود من گاز دادم و الفرار 😂😂.
خلاصه ای بود تا با اسامی و کار ما آشنا بشین دوستان بعد بهونه سردرگمی بهم نگیرید ❤️
به هر حال من توبه کرده بودم و دیگه به سوسن نظر نداشتم زندگی عادی خودم با خانومم رو داشتیم و ماجرای مامانش و رفت آمد همیشگی به خونشون که برام دیگه عادی شده بود و بخاطرش دعوا نداشتیم .
بریم سراغ داستانی که تازه برام رخ داد و پشمام ریخت خیلی عجیب بود برام 😱
یه روز خونه بودم و خانمم طبق معمول خونه مامانش که گوشیم زنگ زد جواب دادم
+بله بفرمایید
*سوسن ام دیوانه
+احوال شما سوسن خانم خوبین آقا امیر خوبن
*ممنونم شما چطورین
+خدا رو شکر عالی
*میخواستم یه زحمت بدم امیر نمیاد خونه در دستشویی باز نمیشه میشه بیای درستش کنی
+چشم
*ممنون
+خداحافظ
تو دلم گفتم آخ باز این شروع کرد ولی هر چی گفت گوش نمیدم و کارمو کردم سریع میام بیرون.
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه باجناقم ، در راه از نزدیک مغازه امیر رد شدم که موقع رد شدن متوجه شدم رو صندلی اش لم نداده یکم مشکوک شدم ولی گفتم شاید رفته اون طرف یا مشتری داره .
اما واقعیت چیز دیگه بود که سوسن بعداً برام تعریف کرد که من بعد چون من میدونم رو همین جور میگم و اونی که نمیدونم میگم اصل ماجرا , رفتم در رو زدم و سوسن آومد در رو باز کرد عادی مثل همیشه «اصل ماجرا این بود که امیر به سوسن گیر داده بود چرا با نادر اینجور راحتی و میخواست امتحانم کنه ببینه چه جور آدمی هستم و خودش یه گوشه مخفی شده بود و سوسن باب میل ایشون حرف میزد.» من رفتم داخل و بعد سلام و احوال پرسی گفتم در کجا گیر کرده بگو سریع درست کنم برم امیر خونه نیست زشته من باشم . سوسن گفت راستش هیچی خراب نیست من خواستم بیای اینجا با هم حرف بزنیم درد دل کنیم و این حرفا . من مات شدم خواستم یه چیز بگم که یاد حرف اولم که موقع اومدن از خونه با خودم گفتم افتادم و به سوسن گفتم امیر میاد باهاش درد دل میکنی حرف میزنی میدونی زشته من اینجا باشم و از خودم خجالت میکشم امیر پسر خوبیه هواشو داشته باش ، زندگی بالا پایین داره سلام منو بهش برسون و بلند شدم و از خانه خواستم خارج شم که سوسن گفتم خواهش میکنم و از این حرفا، ولی من گوشم بدهکار نبود و سریع رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم داخل پارک و نشستم داشتم سیگار میکشیدم .
حین سیگار کشیدن به این فکر میکردم چرا نموندم تا بکنمش خودش بهت میخواست بده ، به خودم بد و بیراه میگفتم ولی اون آدم خوبه (خودم دیگه 🤭)که موقع خروج از خونه باهام بود گفته بود : زود برو کارتو انجام بده بیا ، یادم اومد و گفت احسنت کارت حرف نداشت . خلاصه بین این دو وجدان و هوس داخلم دعوا بود که ده تا بیشتر دیدم سیگار کشیدم اونم پشت سر هم ، منم که زیاد نمیکشم سرم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین جنازمو جمع کنن که داخل جیبم چند شکلات بود انداختم دهنم حالم یکم بهتر شد . «اصل ماجرا بعد خروج من از خونه امیر این بود که امیر به سوسن گفته بود تو بهش چشمک زدی اینجور گفته و این حرفا و سر این موضوع یه دعوای حسابی بینشون در گرفته بود .»
🥰🥰الان داخل کامنت ها همتون میگین که امیر و زنش نقشه داشتن تو رو بکنن و رفتی و کردنت ولی نه عزیزم این امتحان زنش بود نه من، اینم بگم آبروی خانوادگی برامون مهمه هیچ وقت اینجور کار نمیکنیم نهایت میدید احتمال قتل داشت فقط .🥰🥰
چند مدت گذشت و من زندگی عادی و معمولی خودم رو داشتم به اینم که چون خواهرش این کار کرده، بگم یاس من هم اینجور هست اصلا به ذهنم هم خطور نمیکرد چون اعتماد کامل بهش داشتم .
حدود یه ماه از اون ماجرا میگذشت که اول اصل ماجرا رو بگم و بعد «امیر زیادی به سوسن گیر داده بود نمیدونم چی دیده بود من اهل سوتی نبودم . حالا میخواست ثابت کنه مشکل منم و رفته بود دوربین مدار بسته گذاشته بود خونشون و با سوسن هماهنگ کرده بود که باید لباس باز بپوشی و این بار که به نادر زنگ زدی باید فلان نقطه که در دید دوربین هستش نگاه کنی و راضی کرده بود تا مچ منو بگیرن منم از دنیا و عالم و آدم بی خبر .»
گوشیم زنگ زد دیدم سوسن پشت گوشی هست .این بار عصبی شدم خواستم جواب ندم گفتم باشه جواب ندادم ، بار دوم زنگ زد باز جواب ندادم ، بار سوم زنگ زد گفتم شاید کار واجبی داره بر شیطان لعنت جواب دادم گفت نادر این بار بخدا در دستشویی باز نمیشه و از خونمون بوی گاز میاد لطفاً بیا کمک کن خیلی واجبه . گوشی قطع شد ، خواستم برم خواستم نرم که گفتم میرم ولی بی توجه به حرفاش زود میام بیرون.
رفتم داخل و دیدم راس میگه بوی گاز میاد لوله ها رو چک کردم دیدم چیزی نیست ، اجاق گاز و چک کردم دیدم ای دل غافل از شیلنگ پشت گاز یکم خروجی هست اونو درست کردم گفتم پنجره ها رو وا کن تا بو بره ، اونم باز کرد و رفت اون یه نقطه ثابت از خونشون ایستاد . از همون اول هم اونجا بود و لباس باز هم پوشیده بود که من کلا بی توجه بودم خلاصه رفتم در دستشویی ببینم دیدم دستگیره اش نیست گفتم کجاست گفت نمیدونم منم یه جور در رو باز کردم و دیدم دستگیره داخل افتاده و اون طرف اش رو یکم گشتم و پیدا کردم و جا انداختم .
بعد اتمام کار خواستم برم که سوسن گفت بشین چایی بیارم گفتم نه میرم . گفت دلم برات تنگ شده بود میخواستم ببینمت و با هم حرف بزنیم و راحت باشیم ، و کلی از این حرفا که خواهش از تو حرفاش معلوم بود ، منم گفتم سوسن به نادر سلام برسون باید برم . و هر چی گفت نمودم و اومدم بیرون.
باز رفتم پارک سیگار روشن کردم ،گفتم خدایا این چی میگه یه بار غلط کردم کردمش تا آبروم نره دست بردار نیست . و این بار تصمیم گرفتم هر بار زنگ زد دیگه تنها نرم یا برم امیر بردارم با هم بریم یا یاسمن رو بردارم .دیگه تصمیم گرفته بود و از عالم و آدم بی خبر بودم.
گذشت و حدود دو سه هفته بعد باز تحت فشار امیر که این آخرین باره بهم زنگ زد و گفت بیا خونمون وسایل لازم هست برام بخر بیا گفتم چشم «اصل ماجرا این بود که میخواست به خواست امیر دست منو بگیره و ببینن چه کار میکنم و امیر قول داده بود بهش اگه این بار هم چیزی نشه دیگه دوربین موربین و هر چی شک هست بندازه دور .»
منم سریع به خانومم زنگ زدم سوسن زنگ زده وسایل میخواد بیام دنبالت با هم بریم اونم گفت تو که همیشه میری مامان مریضه خودت بخر بده بیا . گوشی قطع کردم به امیر زنگ زدم گفتم کجایی گفت سر کار گفتم سوسن زنگ زده وسایل میخواد تو نیستی معذبم بیا با هم بخریم بدیم بیایم گفت داداش اگه من میتوانستم میآمدم ولی شرمنده یه مشتری دارم بیام کلی ضرر میکنم از اون گذشته تو مثل داداشمی لوس نشو بخر ببر ،بده برگرد نمیخوردت که . گوشی قطع کرد و من هاج و واج که باز باید تنها برم .
بالاخره زنگ زدم گفت لیست چیزهایی که لازم داری برام بفرست میخرم میارم خونتون.اونم فرستاد و من هم بعد خرید رفتم و در خونه اونها رو زدم .
+سلام احوال شما آقا امیر خوبه خودتون خوبین
*ممنون شما خوبین
+وسایل سنگینه و زیاد کجا بزارم
*بزار داخل آشپزخانه خودم بر میدارم
+چشم
گذاشتم و سریع خواستم برگردم که سوسن دستم گرفت
*گفت بیا بشین یکم حرف بزنیم دلم گرفته
+بخدا کار دارم باید برم یه معامله افتاده عصر با یاسمن میام و اونجا حرف میزنیم یا اگه مامانت حالش خوب نبود شام مهمون من خونه ایشون.
*نکن با من اینجوری
+عصر میبینمتون به امیر سلام برسون
سریع در رو باز کردم و پریدم بیرون دیگه به همه چی شک داشتم گفتم شاید یاسمن هم مثل این با امیر باشه و هزار فکر و خیال دیگه ، با این فکرا رفتم پارک و چند سیگار روشن کردم و تصمیم گرفتم این بار من خانمم رو امتحان کن ، چون خواهرش بد جور رفتار میکرد که آدم به عالم و آدم شک میکرد.
چند بار ناغافل رفتم خونه مامانش چیزی نبود ، چند بار ناغافل از شرکت یه مرخصی ساعتی گرفتم اومدم خونه خبری نبود . یهو به ذهنم رسید داخل خونه دو تا دوربین نصب کنم من که همیشه نمیتونم اینجور مرخصی بگیرم بیام.
حدود یه ماه فقط کارم شده بود چک کردن دوربین که هیچ چیز مشکوکی ندیدم .
دیگه به نظر میرسید که همه چی تموم شده و شک من هم کامل به یاسمن رفع شده بود. ولی دوربین جمع نکردم .
داستان ما اینجا میخواست تموم بشه و من شما رو بخدا بسپارم ولی تازه این شروع ماجرا بود .
یه روز خونه خوابیده بودم و طبق معمول تنها که آیفون خونه زنگ زد رفتم در باز کنم دیدم یاسمن هست ، باز کردم اومد داخل و گفت باهات کار دارم .
گفتم در خدمتم :
*من ازت تشکر میکنم بابت اون همه لطفی که بهم کردی و اصلا سوتی ندادی بخدا اون روزا داشتم سکته میکردم . حالم اصلا خوش نبود
+چی شده اصلا متوجه حرفات نمیشم ؟
*یادته سه بار اومدی خونمون و من گفتم بیا با هم حرف بزنیم و یه بار هم دستت گرفتم ؟
+مگه میشه از یادم بره
*اونا همش برنامه امیر بود میخواست مچ منو تو رو بگیره نمیدونم چرا بهمون شک کرده بود.
و اصل ماجرا رو برام تعریف کرد که من بالا بهش اشاره کردم.
+عجب آدمی من که هیچ کار اشتباهی نکردم؟
*آره کارت درسته عزیزم خیلی دوستت دارم واقعا آبرو منو خریدی همش می ترسیدم سوتی بدی و خودتو لو بدی ولی تو خیلی خوبی ممنون نادر جان، اگه یه ذره شک میکرد دیگه هم منو هم تو رو میکشت.
+دختر یه ندایی میدادی، یه اس ام اسی، زنگی ، پیامی ، وات ساپی ، اینستاگرام ای
*بخدا همشون رو چک میکرد نمیشد، فقط خدا خدا میکردم سر قولت بمونی و ممنون که موندی
بعدش اومد پیش من و محکم بغلم کرد و منو بوسید
+نکن دختر من سر قولم هستم اولا و دوما هم نکنه باز کلک هست و میخوای با کمک امیر ،سر منو ببرید .
*به ارواح بابام نه امیر دیگه مثل چشاش بهت اعتماد داره مطمئن باش 😘
من یه بوس کردمش و گفتم
+ممنون پس دیگه سر قول مون بمونیم قبول
*خفه شو هنوز مزه اون یادمه دلم میخواد با هم کلی حال کنیم امروز
+اذیت نکن وا میدم ها😂😂
*جون من😉 آب از سرمون گذشته چه یه وجب چه چند وجب😅
+خدا لعنتت کنه میدونی که یاسمن همش مواظب مامانش هست و نزدیک بیست روزه رابطه ندارم بزارم توش که آبم میاد هم تو ضایع میشی هم من 😂😂 پس بیخیال نمیخوام آبروم بره🙈
*دعواش پیش منه یه قرص گرفتم اینو میخوری یه نیم ساعت بعد اثر میکنه باز بلند میشه نگران نباش اینا رو امیر یادم داده وقتی مال امیر بلند نمیشه، از این قرص میخوره و روز از نو روزی از نو😉
+تو که با امیر اوکی هستی پس من چرا بیام وسط 🙂
*خیلی دوستت دارم و مردونگیت برام ثابت شده😘
+باشه بده امتحان کنم
گرفتم و قبل مصرف تو گوگل گشتم دیدم آره قرص واسه اینجور کارست. خوردم و بعدش گفتم عزیزم تا دست بزنم آبم میاد یکم برام بخور تا آبم یه بار بیاد بعدش خودمو بشورم و بیام تا اون موقع نیم ساعت شده .
گفت چشم و شلوارم رو درآورد و کیرم رو کرد دهنش و با چنان نازی میخورد که تو آسمونا پرواز میکردم ولی من آبم با خوردن نمیاد . دیدم خسته شد خندیدم و گفتم چی شد پهلوان اونم گفت لعنتی گفتی زود میاد که منم گفتم با ساک نمیاد برگرد بزارم داخل کوست اون موقع سریع میاد اونم گفت تو مال منو بخور من مال تو، گفتم اون موقع تو حشری میشی بعد که نمیتونم ناراحت میشی و عصبی ، پس بخواب بزارم آبم بیاد بعد روز از نو روزی از نو 😊
اونم خوابید و تا گذاشتم داخلش دو تا زدم مثل خروس آبم پاشید😅😅
خاک تو سرم آبروم رفت 🙈
اونم خندید و گفت همش همین 😂😂
منم گفتم دختر گفتم بهت بیست روزه رابطه ندارم دست بزنم آبم میاد 🙈
اونم گفت عیب نداره و بلند شدیم با هم رفتیم حموم و خودمون رو شستیم و برگشتیم داخل اتاق خواب .
یکم همدیگه رو بغل کردیم و خوردیم دیدم بعد 69 شدیم و اون مال منو خورد و من مال اونو ولی بلند نمیشد . گفتم آبروم رفت این چی بود آخه خوردم من😢
پنج دقیقه خوردیم که دیدم یواش یواش بلند میشه و طی یه دقیقه مثل سنگ شد
سوسن خندید و گفت اثر کرد بالاخره 😂
در همون حال ده دقیقه هم خوردیم که سوسن گفت دارم میمیرم بزار توش😍
منم خوابوندم و هر چی قدرت داشتم زدم اونم کیف میکرد و من پرواز میکردم.
خیلی خوشحال بود همش میگفت عاشقتم تو تکی😘
که دو بار ارضا شد
گفت جون من کیر میخوام باز 😍
گفتم دختر خسته میشی دوبار ارضا شدی باز دلت میخواد گفت آره بازم بکن 🙈
😝😝پیام بازرگانی : یاد احمد شاه تو کامنت ها افتادم بهش سلام برسونید 😂😂جمله در اکثر کامنت ها «چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده» احمد شاه به جان عمت کوس میکنم دلت بسوزه😝😝
ادامه :
برش گردوندم به پشت خوابید و رفتم رو شکمش چنان تلمبه زدم که آهش بلند شد گفت نادر من خشن دوست ندارم ، گفتم چشم آروم زدم و نگه داشتم گفتم هر حالتی که دوست داری خودت بزن خودش یواش یواش میزد منم ریتم رو پیدا کردم و آروم اونجوری که دوست داشت یه ده دقیقه زدم دیدم چشاش بست و برای بار سوم ارضا شد منم گفتم دیگه نوبت منه تند تند زدم در عرض کمتر از پنج دقیقه آبم اومد و خالی کردم داخلش چون میدونستم مشکل داره و بچه دار نمیشه خیالم راحت بود . داخل پرانتز بگم « اکثر بچه ها تو داستان ها میگن بعد کوس رفتم سراغ کون و کردم، بنظر من هیچ خانومی این کار نمیکنه مگر اینکه کونی باشه ، شاید هم دادن من تجربه ندارم ، با واقعیت و تخیلاتم سازگار نیست. » بعد همدیگه رو بغل کردیم و اومدیم حمام اون بدنش شست و اومد بیرون منم همینطور. آماده شد بره ،گفتم سوسن جان دیگه این کارو نکنیم بار اول توبه کردیم ، گفت خفه شو هر وقت دلم خواست میام ولی یادت باشه فقط خونه شما جای دیگه نه سوتی داریم نه هر کار کردم مثل همیشه مودب باید باشی ، قبول کردم و گفتم شش ماه یه بار قبول میکنم زیاد نه ، اونم قبول کرد و قرار ما این شد .
امیدوارم خوشتون اومده باشه طرز بیان ام رو به بزرگی خودتون ببخشید اگه جایی هم یه غلط املایی یا نگارشی داشتم دلیل بر غیر واقعی بودن ندونید .
این شعر هم تقدیم میکنم به تمام بازدید کنندگان این داستان سروده خودم:
گر مرا دوست بداری عاشقت میمانم
گر مرا فحش دهی اهل خوبی میمانم
جان من جان تو و شعر من، تقدیم به تو
با ادب باش که آرامش من، تقدیم به تو
نوشته: نادر
8 پاسخ به “عجیب، واقعی، باور نکردنی (۲)”
نافم تو چشمتهمینجوری واسه خنده
فکر کنم نادر ۷ ساله بودیاین همه ایموجی برای ی نره خری به اسم نادر اونم در ۳۷ سالگی کس شعره
هر کاری کردم بخونم فوش ندم رد شم نشد آخه کیرم تو کون چهارتاتون طرف دوربین نصب کرده که تو بری زنشو بکنی موچ تو رو بگیره تو دوربین رو ندیدی بعد تو هم اومدی دوربین نصب کردی موچ زنتو بگیری که اونم خدارو شکر خیانت نکرد بعدشم بیست روز نکردی تا دوتا فرو کردی آبت اومد کیرم تو کون اون یاسمنی که آخر داستان اومد زنگ رو زد داد و رفت کوس شعر به تمام معنا
از کامنتها بیشتر شاد شدم و لذت بردم
ای خواهر مادره اون احمد شاه کونی رو گاییدم زیر هرداستانی میاد مینویسه تخیلات یک کونی کس ندیده جقی شرط میبندم اصلا داستانها رو نمیخونه دنبال لایک گرفتنه مرتیکه مریض من که بلاکش کردم شما هم بلاکش کنین یا اگه بلاکش نمیکنین حداقل کامنت کس شعری شو لایک نکنین
تنها جای قشنگ داستان دیس به احمد شاه بوداولین بار بود یکی بهش دیس دادتوی کامنتا منتظر دیس بک متفاوت احمد شاه هستم
کره بز جقی اسکول خودتی حتم دارم تویه پسر جقی هستی نه زن داری البته ممکنه شوهر داشته باشی .اگرم راست باشه مطمئنا رعیت اربابت باجناقت هستی هم خودت خم زنت
عالی بود داستانت هم خنده دار هم تحریک کنندهادامه بده شما فوق العاده ای