حس میکنم دیگه از دنیا چیزی نمیخوام

تلمبه هام هر لحظه سریع تر میشد. صدای ناله های اون کل فضا رو پر کرده بود. هر از چند گاهی صورتشو میبوسیدم و دوباره ادامه میدادم. جلوی دهنشو گرفته بودم تا کسی متوجه ما نشه.
هر دو با استرس لذت میبردیم. هر لحظه ممکن بود یکی سر برسه ولی شهوت تو وجود جفتمون حاکم شده بود…

۴ ماه قبل…

من اسمم امیر علیه ، داستان برمیگرده به یه سال پیش زمانی که ۱۷ سالم بود. اون موقع حدود دو سه سال میشد که کلاس زبان میرفتم و کلاسامون مختلط بود.
من کلا آدم با جنبه ای بودم و واقعا نظر بدی روی دخترای کلاسمون نداشتم. ولی خب اصلا بچه مثبت نبودم.
یکی از دخترای همکلاسیم که اسمش پریسا هم بود خیلی نظرمو جلب کرده بود. دختر خوشگل و چشم ابرو مشکی ای بود. به نظر ۱۸ ساله میومد. از اندامشم اگه بخوام بگم براتون که یچی میگم یچی میشنوید.
خیلی روبراه بود ، سینه درشتی داشت حدود ۷۵. و یه باسن گرد و گنده که از پشت که نگاش میکردی کامل مشخص بود.
هر پسری رو میتونست مست خودش کنه.
توی کلاسمون یه دختره بود که اسمش آیدا بود و رفیق پریسا ام بود. از قضا منم یه رفیق داشتم که اسمش محمدرضا بود و این دوتا یعنی آیدا و محمدرضا باهم توی رابطه بودن.
و به واسطهٔ اینا منو پریسا هم بیشتر با همدیگه آشنا شدیم. مثلا توی چند تا دیت که آیدا و محمدرضا باهم گذاشته بودن ما هم رفتیم و خلاصه خیلی زود تبدیل به دوستای صمیمی شدیم.
خداروشکر خانواده این دخترا ام زیاد خانواده سختگیری نبودن و زیاد حساسیت نشون نمیدادن که دخترشون کجا میره ، چیکار میکنه و از این حرفا
منو پریسا ام دیگه تقریبا یخمون باهم آب شده بود و حتی بعضی شبا باهم چت میکردیم ، براش ویدیو های خنده دار میفرستادم ، اونم میفرستاد و …
چون اونم مثل خودم خیلی خوش خنده بود و اخلاقیاتمون شبیه هم بود خیلی زود با هم دیگه جور شدیم ولی خب با اینکه هم من از اون خوشم میومد هم اون از من خوشش میومد باز رابطه آنچنانی نداشتیم و رسمیش نکرده بودیم.

یه روز ، همگی تصمیم گرفتیم با یکی دیگه از رفیقای مشترکمون بریم به یکی از جنگل های نزدیک شهرمون و همونجا کمپ بزنیم. قرار گذاشتیم ۳ روز دیگه راه بیفتیم. اون یکی رفیقمون که گفتیم بیاد اسمش رضا بود و ماشین داشت ، منم که خوراکم شراب و عرق و این چیزا بود ، دختراعم قرار شد بساط جوجه رو بیارن ، محمدرضا ام چادر و وسایل پیک نیک رو. خلاصه همه چی جفت و جور بود و ما هم آماده بودیم که راه بیفتیم. همگی سوار ماشین رضا شدیم و راه افتادیم به سمت جنگل . توی ماشینم آهنگ گذاشتیم و بزن و بکوب ، هنوز نرسیده کلی خندیدیم ، منم پیش خودم میگفتم. پسر ، چه حالی بکنیم ما امشب!

رفتیم و رفتیم که بعد حدود نیم ساعت رسیدیم اونجا . دخترا با رضا موندن چادر و بساط رو اوکی کنن ، من و محمدرضا ام رفتیم چوب جمع کنیم واسه آتیش.
من محمدرضا داشتیم تو جنگل دنبال چوب به درد بخور میگشتیم و در حین گشتن با همدیگه حرف میزدیم. محمدرضا گفت تو پریسا رو دوس داری آره؟
گفتم آره یکمی.
محمدرضا گفت میدونستم دوسش داری. بعضی وقتا عین آدمای مست همینطوری زل میزنی به صورتش😂
گفتم حالا نمیخواد به روم بیاری مردک.😂
گفت گوش کن اگه میخوای بهش بگی امروز بهترین فرصته ، بهش بگو کلکشو بکن دیگه ، یا دوست داره یا دوست نداره ، تازه من فک کنم دوست داره.
منم بهش گفتم باشه یه کاریش میکنم.

چوب هارو گرفتیم و رفتیم سمت بچه ها . آتیشو روشن کردیم و از اونجایی که کسی اون اطراف نبود یه اسپیکر در آوردیم و آهنگ گذاشتیم و شروع کردیم رقصیدن و بزن و بکوب‌. منم دو بطری شراب با خودم آورده بودم و دور هم یکی دو پیک زدیم. ذغال که اوکی شد جوجه ها رو ام خوردیم. دیگه تقریبا شب شده بود. پریسا بخاطر اینکه زیاد شراب خورده بود گفت یکم احساس سرگیجه دارم و میرم یکم استراحت کنم ، ما هم گفتیم باشه و اونم رفت . یه ربع بعدش منم احساس خستگی کردم و رفتم تو چادر. رفتم تو دیدم پریسا دراز کشیده. بهش گفتم اجازه هست؟
اونم گفت آره بیا تو. منم رفتم و کنارش نشستم. بهش گفتم امشب خیلی شراب خوردیا دختر.
اونم گفت تازه کجاشو دیدی ، بعدم ازم تشکر کرد بابت شراب. چند دقیقه گذشت و منم کنارش دراز کشیدم. بهش گفتم پریسا خیلی وقته که میخوام یه چیزی رو بهت بگم ولی خب هیچ وقت فرصت درست حسابی پیش نیومد. اونم گفت بگو راحت باش.
بهش گفتم حقیقتش من از روز اولی دیدمت خیلی ازت خوشم میومد و از اونجایی که خیلی سلیقه هامون ، اخلاقمون و علایقمون شبیه همه به نظرم زوج خیلی خوبی برای هم میشیم.
که اونم چند لحظه بهم نگاه کرد که بعد یه دفعه بلند شد و چند لحظه بعد لباشو گذاشت رو لبام. خدایا عجب حس خوبی بود. حس میکردم دیگه از دنیا چیزی نمیخوام خیلی شوکه شده بودم از این کارش و انگار دنیارو بهم داده بودن. چند ثانیه بعد لبشو از رو لبام برداشت و گفت «قبوله»
دستمو بردم سمت کمرش و شروع کردیم لب بازی. دوستامون دور از چادر گرم صحبت بودن واسه همین متوجه چیزی نشدن. چند دقیقه لب بازی کردیم و بعد پریسا از روم بلند شد و لباساشو درآورد.
خدایا ، همچی عین یه رویا بود. یه بدن کاملا سفید و گوشتی روبروم بود. خیلی هیجان زده بودم چون منم مثل اون تا حالا سکس رو تجربه نکرده بودم.
خودش شورت و سوتینشو در آورد پشت کرد بهم، یه کس سفید و به شدت تنگ داشت و این منو خیلی حشری کرده بود.
من پاشدم وایسادم و اون هنوز زانو زده بود. میخواستم هر چیزی که تو فیلمای پورن یاد گرفته بودم رو روش پیاده کنم.
کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد ساک زدن ، از طوری که با ولع برام ساک میزد میتونستم بفهمم که اونم خیلی حشری شده ، حدود پنج دقیقه پشت سر هم برام ساک زد و من از شدت لذت اصلا رو زمین نبودم.
بعد از پنج دقیقه کیرمو از تو دهنش در آورد و نفس نفس میزد. کیرم خیس خیس شده بود. با خنده بهم گفت حالا نوبت توعه. منم بهش گفتم با کمال میل عزیزم. موهاشو زدم کنار و لپشو بوسیدم. بعدشم برگردوندمش و داگیش کردم. شروع کردم به تلمبه زدن. تلمبه هام هر لحظه سریع تر میشد. هر از چند گاهی صورتشو میبوسیدم و بعد دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. کصش حسابی خیس شده بود . بعد کلی تحمل یهو چند تا آه و ناله بلند کرد که خداروشکر بچه ها متوجه نشدن. منم جلوی دهنشو گرفتم تا دیگه صداش از تو چادر نره بیرون. یکم بعد برگردوندمش و از جلو شروع کردم به گاییدنش. محکم بغلش کرده بودم و همراه با گاییدنش ممه هاشم میخوردم و اونم سرمو فشار میداد به ممه هاش و آه و ناله های ریز میزد. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن بالاخره ارضا شدم و کل آبمو خالی کردم رو شکمش. جفتمون داشتیم نفس نفس میزدیم و دیگه جون نداشتیم. چند لحظه تو همون وضعیت موندیم و بعدش من رفتم یه دستمال آوردم و باهاش روی شکمشو پاک کردم. یه بوس از سرش کردمو بعدم لباسامونو پوشیدیم و همونجا کنار هم خوابیدیم.
من و پریسا هنوز هم تو رابطه ایم و همونطوری که فکر میکردم زوج خوبی شدیم…

نوشته: عبدالحکیم

بازدید 5,097

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “حس میکنم دیگه از دنیا چیزی نمیخوام”

  1. همونجور ک فکر میکردی بار اولش بود پس چجوری اینقدر راحت تا ته چپوندی تو کوصش ریدم تو مغزت با این داستان کیریت

  2. **چه جوریاس که همه دخترا تا میگی دوستت دارم میگن بیا بکن؟ یعنی اینقدر راحت شده؟ حوصله ندارم برات شعر بگم. **

  3. کون بچه کم رنگ، بردنت جنگل از کون پذیرایی کردنت حالا ادای بکن ها رو درمیاری؟جوجه جقی ، تا حالا کص ندیدی ، آدم که دیدی، چرا فکر میکنی بقیه خر هستن؟یک کلمه اول جقستانت بنویس ساخته ذهن یک کونیه جقی

  4. شانس آوردیم دوستان . این یکی امیر نیست . عبدالحکیمه . آقای عبدالحکیم نویسنده :آلت عبدالرحمان ، عبدالرحیم ، عبدالعظیم ، عبدالحسین ، عبدالعزیز ، عبدالکریم و تمامی عبداله ها از پهنا در ماتحتت .

  5. بچه جون من از حموم میام بیرون همون لحظه سکس پارتنرم به زور و با اکراه ساک میزنهبعد پریسای این کستانشومبول یه پسر شونزده ساله را که چندین ساعته تو شورت کثیفش بوده و کلی هم رقصیدهساک زده؟ برو گمشو از جلو چشاممرتیکه ی خالی بند

  6. ۱۷ سالته خوراکت عرق و مشروب بود؟؟؟ فک نمیکنی این حرفا به دهنت زیاده؟؟؟تو مزه عرقی بچه جون،کم کسشر تفت بده

  7. اونم مثل تو اولین بار بود سکس رو تجربه میکرد!!!بعد از کوس و کون گاییدیش دختر ۱۸ ساله رو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید