روزها به سرعت سپری میشد و کمتر از ۲ماه سر سفره عقد بودم. توی این ۲ماه سعی میکردم زیاد جلوی چشم حاجی نباشم اما چندباری مبینا گفت و رفتیم بالا و هربار بیشتر از قبل حاجی منو دستمالی میکرد.بالاخره عروسی سر گرفت و با پویا رفتیم سر خونه ی خودمون، همه چی عالی بود ولی فکر اینکه قرار بغل حاجی بخوابم نگرانم می کرد مخصوصا وقتی ک با پویا سکس داشتم یه جورایی پویا رو میذاشتم جای حاجی ک بعدا با حاجی راحت باشم . حاجی توی دستمالیاش خیلی دست ب کونم میکشید و چند باری هم در کونی بهم زده بود. فکر میکردم واقعا دنبال کون منه چرا از اول پیشنهاد نداد و اینهمه معطل شده! یا با وجود کون مبینا ک خیلی هم عالی بنظر میومد از کون کوچک من چی میخواست و…متاسفانه ۳ماه تموم شد و مبینا پیام آورد ک حاجی شنبه ظهر منتظرته، مثل عروس خانوما خوشگل بیا، از اون شب دیگه حالم خراب بود شنبه صبح نمیخواستم چشمامو باز کنم تا چ برسه ب اینکه برم سرکار یا زیر خواب حاجی بشم، ولی راه برگشت نبود، به سفارش مبینا تروتمیز رفتم سرکار و با استرس زمان میگذشت و مبینا گفت ساعت ۱ حاضر باش ک بریم، فکر کردم ک توی دفترش قرار داریم ،اومدیم و از فروشگاه زدیم بیرون و کوچه بالای فروشگاه کلید انداخت ب ی آپارتمان و رفتم تو، بله اینجا مکان عشق و حال حاجی بود و مبینا خوب بلدش بود، توی اتاق خواب ی تخت ۲نفره مرتب بود، بمن گفت راحت باش لباسات رو در بیار تا حاجی بیاد، گفتم استرس دارم با خنده گفت مگه بار اولته؟!اونم مثل شوهرت چند دقیقه ای با هم هستید تموم، رفت توی آشپزخونه ک صدای در اومد، حاجی بود، پرسید ک اومده و آمادس، مبینا با ناز بهش گفت بله حاجی جون، صدای لب خوردنش و در کونی ک بهش زد رو شنیدم، حاجی اومد توی اتاق. دلهره عجیبی داشتم گلوم خشک شده بود و قلبم داشت میومد تو دهنم، سلام کردمو با لبخند گفت سلام عروس خانم، خودمو زیر ملحفه با شورت و کرست قایم کرده بودم، حاجی شروع کرد ب لخت شدن، قد ۱۹۰ هیکل درشت، همینجور ک لخت می شد تجسم میکردم ک این هیکل اگر روی من بیفته ک ۵۲کیلو و ۱۶۵ قد دارم چی میشه، با ی شورت پادار اومد توی رختخواب. عین سگ پشيمون بودم ولی چه فایده، خودش رو کشید زیر ملحفه، من دیگه چشمام رو بستم، دستای درشتش منو سنجاق کرد ب بدن داغش و لبامو بوسید، توی همین حال و هوا بودم ک زبونش رو کرد توی دهنم تمام دهن پر شد، زبون نبود مار بود، حسابی لبامو خورد. خیلی همکاری نمیکردم، تو همین احوال دستش بیکار نبود پشتم، کمرم، سینههام و رونامو میمالید، علی رغم تمایلم خیس کرده بودم، خیلی با ولع و گرم بود، وا داده بودم، دستش لای پام رسیدو مالش شروع شد، آبم راه افتاده بود یهو انگشتش رو کرد توش، وای اندازه کیر پویا بود، شروع کرد ب جلو وعقب کردن انگشتش، خیلی تحریک کننده بود، سینههای کوچکم توی دهنش بود ک ارضا شدم، شل شده بودم، همینقدر با پویا پیش رفته بودیم، حال خوبی بود، ملحفه رو زده بود کنار و بدنم و میبوسید و دست میکشید, دیگه یادم رفته بود کجام، نرم خودش رو کشید لای پاهام، توی خلسه بودم، روم ک خوابید بخودم اومدم، هیکلش ۲برابر من بود، همینطور ک با دستش سرم رو گرفته بود و لب میگرفت با اون دستش کیرش رو میمالید لای کوسم و فشارش میداد بره تو و بمن میگفت شلش کن عزیزم، هربار فشارش منو یاد شب اول ازدواجم مینداخت ولی باز ادامه داشت داشتم جر میخوردم نمیدونستم کیرش چقدره ولی خیلی درد و سوزش داشتم، احساس میکردم کیرش تا زیر گلوم اومده، شکمم درد میکرد، بلاخره ظاهرا کیرش رفت تو و شروع کرد ب تلمبه زدن، وای داشتم میمردم احساس کردم لگنم داره زیر وزن زیادش میشکنه، تلبمه میزد، اشکم در اومده بود، زیادش یادم نمیاد کرخت شده بودم، توی همین احوال ظاهرا آبش اومدو، برای مدتی یادم نمیاد، بخودم اومدم شنیدم مبینا پیشمه و میگه عروس خانم بلند شو ، دیدم لخت روی تختم ، ملحفه پر کثافت از آب و خون ، خجالت کشیدم، خودم جمعو جور کردم ک برم دستشویی، وای خدا من پاره شده بودم تمام دستگاهم رونهام و لگنم درد میکرد بزحمت خودم رو رسونم ب دستشویی توی آینه خودم رو دیدم تمام آرایشم ریخته بود پایین، اینقدر از فشارش اشک ریخته بودم نصف صورتم سیاه از ریمل بود، بیشرف همچنین کرده بود ک راه نمیتونستم برم، گریه م در اومده بود، مبینا کمکم کرد و دلداریم داد ک این روزا رو ۱۶ سالگی گذرونده و چندروز دیگه فراموش میکنی و … برام تاکسی گرفت و گفت فردا هم مرخصی هستی. البته متاسفانه این قصه ادامه داره
نوشته: مارل
7 پاسخ به “جهیزیه (۲)”
ای خدااا
تجربه من که از ۱۳ سالکی تا الان که ۳۵ سالمه دختربازی کردم اینو میگه یک زن اگه با یک مرد رابطه احساسی نداشته باشه ارضا نمیشه چه برسه به اینکه از اون ادم بدش هم بیاد پس یا کون خودت میخاریده یا اینکه اصلا خانوم نیستی و نویسنده این داستان یک اقای بی تجربه هستش
600 میلیون هزینه جهیزیه رو دو میلیارد سفته گرفتهحالام که حرت دادهفردام سفته رو میزاره اجرا برا جور کردن پول سفته مجبوری به چند نفر بدیمبارک باشه جنده شدنت
چندش و حال بهم زن بود
حالم بهم خورد ، آب و خون چیه وسط داستان چهار خطی سکسی . ادمین خواهشا یه فیلتر بزار لطفا این داستان هارو
توداستان قبلی هم گفتم نمی تونستی به شوهرت بگی جهیزیه نداری فوقش قبول نمی کرد تبدیل به جنده نمی شدی، ۱۶۵قد ۵۲وزن آدم نیست مومیاییِ
نویسنده مارل ؟مارلیا مارالشاید هممخفف مارمولک هست😁