تردید (۱)

*این داستان حاوی محتوای همجنسگرایانه است

واقعی دونستم یا ندونستن این داستان دست خودتونه
اول از همه بزارین یه کوچولو راجب خودم توضیح بدم،آدم کم حرفی ام یا شاید بشه حتی گفت ساکت،دلیل اصلیش اضطراب اجتماعیه،وقتی جایی میرم یا با کسی صحبت می کنم به چیزی جز نظر بقیه یا کسی که دارم باهاش صحبت می کنم فکر نمی کنم،همین باعث شده گوشه گیر باشم و علاقه آنچنانی به صحبت کردن نداشته باشم و در نتیجه دوستی ندارم،منظورم اینه افرادی میشناسم که شاید باهاشون کمی راحت باشم اما دوست نه!چون کنار دوست باید خودت باشی و بتونی خودتو ابراز کنی،اما چنین کسی اطراف من وجود نداشت. وقتی پایه دهم رو تموم کردم بابام به خاطر کارش رفت به یه شهر دیگه و یه ماه نکشید که مامانم طاقت نیاورد و مجبور شدیم خونمون رو هم ببریم اونجا.
چنین چیزی فقط و فقط منو تنها تر می کرد؛توی شهر خودمون با فامیل و دختر خاله هام گاها وقت میگذروندم اما اینجا هیشکی نیست،باید فقط تو خونه بمونم. نه اینجوری که عذاب آور باشه،بلکه عادی بود اما کمی تنهاتر چون عادت دارم به تنهایی زیاد. یه چیزی راجب من وجود داره که باعث میشه نتونم درست ارتباط بگیرم با بقیه و به خصوص پدر و مادرم،اینکه من گی ام!همین خودش به تنهایی می‌تونه یه دلیل خوب برای اضطراب اجتماعی من باشه،من از اینکه کسی حین حرف زدن یا دیدن من متوجه اون تفاوته بشه وحشت داشتم،میدونستم بعضیا میپذیرن اما نمیدونستم دقیقا کی؛من تک فرزندم و اینم باز باعث میشه که بیشتر تو لاک خودم بمونم. بگذریم،من درس خیلی خوبی داشتم،از کلاس اول که یادمه همیشه شاگرد اول کلاس میشدم بی استثنا،ولی امسال منو می ترسونه،اگه نتونم امسال هم مثل سالای قبل خوب باشم چی؟اگه اونا خیلی زرنگ تر باشن و من تو دید نباشم و گوز و گم بشم چی؟
چنین فکرای سمی ای مغز منو میخوردن،من از اینکه مورد توجه نباشم نمی ترسیدم،از اینکه گم و گور بشم تو اون کلاس میترسیدم،همین افکار باعث شد از شهریور شروع کنم به خوندن دروس یازدهم،چون وقت خالی زیادی داشتم تونستم تا حد خوبی پیش برم.
مهر شروع شد و رفتم مدرسه جدید،اینم سمپاد بود،از چهره بچه ها تفاوتی با همون مدرسه قبلی حس نمی کردم؛صف تموم شد و کلاس به کلاس هرکی رفت سر کلاسش،خیلیا همو میشناختن و این بیشتر باعث شد حس تنهایی کنم. میتونستم حس کنم که بعضی از همکلاسی ام با دو دو دارن میگن که این پسر جدیده کیه؛صندلیم رو از عمد یه جای دور از بقیه و کنار پنجره انتخاب کردم،داشتم کولمو از صندلی آویزون می کردم که صدای سلام شنیدم؛انتظار اومدن یه آدم اجتماعی رو داشتم،کسی که بدون هیچ ترسی به بقیه خوش آمد میگه،سرمو برگرداندم و نگاش کردم،چهرش معمولی بود،عینک کوچیکی داشت که فریم عدسیش مستطیلی بود،یه جورایی شبیه عینک‌های مامان بزرگ!لبخندی زدم که قطعا فیک بود اما خوشحالم که مشخص نبود فیکه
+ا. . سلام
-تازه اومدی درسته؟
+بله،تازه اومدم
-سامان ام،خوشحالم از آشناییت
+همچنین،منم سامَم
کم کم بقیه کلاس هم اومدن و سلام و خوش آمدگویی گفتن،بیش از حد برام عذاب آور بود،نمیدونم چرا ولی وقتی علاوه بر سلام بحث های دیگه ای باز میکرد دوست داشتم یه اتفاق بیفته تا مکالممون قطع بشه؛صحنه عجیبی بود،اون همه آدم سرپا و من نشسته داشتم جواب میدادم،سوال های درسی شروع و شد و از اینکه معدلم خیلی بالا شده بود تعجب میکردن،با صدای برپا گفتن یکی از بچه ها برای معلم همه رفتن سرجاشون. کلاس عجیبی بودن،انتظار نداشتم بالاترین معدلشون حدود۰. ۴ از من کمتر باشه!عینکمو زدم که معلمو ببینم،یه مرد میانسال بود با موهای قهوه ای تیره،اندام معمولی داشت و ترکیب رنگ لباساش باحال بود،کفش مشکی و شلوار پارچه ای کرمی و پیراهن آبی روشن که زده بود زیر شلوارش،حدس میزدم معلم ریاضی باشه و درست بود. منتظر بودم چشمش به من بیفته و بگه اسمتو بگو اما خیلی از این حرفا خشک و سرد تر بود،فقط اسمشو نوشت و شروع کرد به تدریس.
بقیه زنگ ها تقریبا همه معلما اسممو پرسیدن و با خجالت تماما بی دلیل جوابشون میدادم. هفته اول به همین روند گذشت و تقریباً با کسی حرف نزدم،روز دوشنبه هفته دوم بود،زنگ دوم ورزش داشتیم و طبیعتاً قرار نبود من بازی کنم،یه کتاب تست برداشتم و رفتم تو یه کلاسی که نمیدونم چرا ولی خالی بود،چون تو تنهایی راحت ترم؛حدود بیست سی دقیقه بعد یکی درو باز کرد،صدای در عملا منو ترسوند،یعنی کیه؟نکنه بخواد بیاد داخل! متاسفانه چون عینکمو نزدم نتونستم واضح ببینمش و منتظر بودم یا حرف بزنه یا بره،لما اومد و درو بست و داشت نزدیک میشد. سرم رو بردم پایین که مبادا چشم تو چشم بشیم،استرس داشتم که کی می‌تونه باشه این،واقعا رو مخه این لحظه
+نمیری ورزش؟
چهرش برام مبهم بود،نمیدونستم دیدمش یا نه
-ام،نه
مثل همیشه هر کاری کنم در نهایت لحنم خیلی خشک و مزخرفه،انتظار داشتم بدش بیاد واقعا
+چه عجب،بالاخره یکی هم مثل من خوشش نیومد
با گفتن این جمله یه صندلی برداشت و رو به روی میزی که روش کتابم بود نشست
+حالا واقعا دوست نداری یا خیلی درس خون؟
چقدر پررو،میدونم شاید عجیب باشه اما حس میکنم زیاده‌روی می‌کنه تو سوال پرسیدن،اون کسی نیست که من بشناسمش و شاید حتی نخوام بشناسمش
-نه،فقط حوصله ورزشو ندارم
+خوبه،اگه خرخون بودی خیلی رو مخ بودی
دیگه تمومه،از این آدم متنفرم،کسی که خیلی پررو عقایدش رو بیان میکنه،من خرخون نیستم که بدم بیاد اما اینکه فکر کنه من الان نظرش برام مهمه مغزم رو چنگ میزنه
-اهم
وایسا ببینم کجایی،اع،رفتی رو خازن؟خیلی جلویی که،از تابستون خوندی نه؟
ای کاش میتونستم بکشمش،اصلا به این چه مربوطه من چی میخونم
-آره،خوب پیش رفتم،یازدهمی؟
با خنده گفت:«نه بابا،دهمم». خیلی آدم عوضی ایه،خب دو حالت داره،یا یازدهم یا دوازدهم
+یعنی تو نمیدونی من همکلاسیتم؟
ای وای!ای واییییی!چرا یادم رفت؟الان حس می‌کنه کودنم،مطمئنم،ای کاش یه ذره نگاه میکردم به کلاس
-واقعیتش چهرت رو حس میکردم یه جا دیدم اما خب یادم نبود
+خب چون روز اول من بهت سلام ندادم مثل بقیه و اینکه تو کل تایم کلاس یه دنیای دیگه ای
-اها
+میدونی چرا سلام ندادم؟چون حس میکردم پررویی،آخه یه جا عین آدمای عبوس نشستی و صندلیت رو از عمد بردی تو گوشه تا تنها باشی
الان واقعا انگیزه کشتن این آدم رو دارم،چرا هنوز داره حرف میزنه؟ابروهامو به نشونه تعجب بالا انداختم و مثلا لبخند زدم
+منظوری نداشتما،کلا میگم
-اهم،خب من کسی رو درست نمیشناختم،واسه همی. . .
+خب مگه نباید بیای و باهاشون آشنا بشی؟
چرا این آشغال الان حرفم رو قطع کرد؟ای کاش میتونستم بکشمش،ای کاش
-خب که چی بشه؟
+هیچی،راست میگی،که چی بشه
الان دارم از درون منفجر میشم،یه سادیسمی ابله نشسته و داره چرت و پرت میگه فقط؛سرمو پایین بردن و مشغول خوندن شدم دوباره به این امید که خودش بره اما نرفت
+اعع،میدونی این کار بی احترامی به منه؟اینکه وسط صحبت بری سر کار خودت
به پرحرف و پررو بودن این آدم حسودیم میشد واقعیتش،چرا من اینجوری نبودم؟
-میدونی وسط حرف کسی پریدن یه بی احترامی بدتره؟
از رو صندلیش بلند و خندید و شروع کرد به راه رفتن. واقعیتش می ترسیدم یهو بیاد بکشتم،نمیدونم چرا اما حس یه روانی رو میداد!
+چرا داری بهم زل میزنی؟بخون دیگه
ای کاش میشد بکشمش!فقط یه روانی می‌تونه فک کنه با ضایع کردن بقیه خوشحال میشه،بلند شدم و رفتم بیرون،حنی نمیدونم کجا دارم میرم،متاسفانه باید برم کتابخونه چون جای دیگه ای نیست
+اع،فرار کردی که
هیچ وقت فکر نمی‌کردم من عصبی بشم و جواب چرت و پرتی یکی رو بدم!
-سرت به کار خودت باشه
از اون روز به بعد کم کم تو کتابخونه و کلاس صحبت با بقیه رو شروع کردم اما در حد کم،این ابله رو هم اسمشو فهمیدم،رضا!از این اسم متنفر شدم. یه پسره کلاس دهم ریاضی،از چهرش،مدل راه رفتنش با حتی صحبتاش کاملا میتونستم بفهمم گیه،چون واقعا یه گی میتونه یه گی درحال تظاهر رو بشناسه،دوست داشتم باهاش صحبت کنم اما هیچ راهی نبود،عملا من خجالتی هیچ راهی واسه دوستی با اون که تقریبا دوستای زیادی داشت نداشتم. امتحانای ترم اول تموم شد و مثل همیشه معدل نوبت اول من ۲۰ شد،خیلی یه جوریه،نمیدونم چرا واقعا،هم اعتماد به نفس بهم میداد هم خجالتی که نمیدونستم واسه چیه. وقتی تو جشن مدرسه اسمم رو خوندن واسه نفر اول،رفتم که کادو رو بگیرم و کنار نفرات اول دیگه هم وایسادم،اون پسره دهم ریاضی هم بودش،ای کاش یهو باهام حرف میزد،تو اون مدرسه نیاز به یه هم صحبت داشتم که راجب درس حرف نزنه. جشن تموم شد اما دو زنگ آخر هنوز مونده بود و حدود نیم ساعت وقت آزاد داشتیم؛ کادو رو بدون باز کردن گذاشتم تو کیفم و رفتم تو حیاط روی به نیمکت تو گوشه نشستم،فک کنم جز خودم کسی نمیومد اونجا،یه چیز خیلی عجیب،همون پسره داشت میومد سمتم با یه لوح تقدیر،هم استرس گرفتم هم شوق داشتم واسه اینکه میومد سمت من،به عمد سرمو پیچوندم که مثلا حواسم نیست
+سلام،بفرما این لوح تقدیر،مدیر گفت بهت بدمش چون یادش رفته بود بیارتش تو جشن
واسه اولین بار از نزدیک هم دیدنش و هم صداشو شنیدم،چهرش ناز بود،چشماش مشکی بود و موهاش موج دار مشکی
-اهم،مرسی
+خیلی باحاله که بیست شدی،تبریک میگم
بالاخره،بالاخره شددد،بالاخره باهام سر صحبت رو باز کرد،الان وقتشه که دیگه اون عبوس خجالتی نباشم و عین آدم حرف بزنم اما قطعا قرار بود به مشکل بخورم
-مرسیی،به خودتم تبریک میگم
سرشو خم کرد و گفت ممنون،این مهر گی بودنش بود،فقط نیاز بود یکم باهاش صمیمی بشم تا خودش لو بده،اومد کنارم نشست،کاملا مشخص بود یه آدم اجتماعیه!
+راستی،میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
وای نه،ذهنم صد درصد رفت سمت اینکه بپرسه من گیم،اما خب نمیترسم،اگه بپرسه واقعیتو میگم چون می‌دونم خودش هم هست
-امم،بپرس
+بدت نمیاد وقتی بهت زل میزنن؟
اههه،ضد حال ترین حرف ممکن رو زد،انتظار نداشتم این سوال مزخرف رو بپرسه،اصلا چه معنی داشت این حرف؟واقعیتشو بخوام بگم من آدم خوشگلی ام از نظر بقیه،ظریفم،پوستم سفیده و موهام هم قهوه ای روشن و صورتم هم نازه،خب قطعا من باید را زدن رو تجربه کنم اما خوشبختانه چون نه از خونه زیاد میرم بیرون و مدرسم هم جو درسی داره خیلی کم چنین چیزایی واسم پیش میاد اما به هر حال زل زدن هست،مثل همیشه بوده و هست اما کسی چیزی نمیگه یا تیکه نمیپرونه
-امم،خب یه جورایی نه،چون واسم عادیه
+میدونی،میتونم گی بودنت رو حس کنم،چون اگه گی نبودی برات مهم بود
راست میگه!خوشحالم که اینو گفت
-خب منم میتونم گی بودن تورو حس کنم
+کسی گفته؟
-نیاز نیست،میتونم بفهمم
+آره خب،هر کاری کنم نهایتا یکی متوجه میشه دیگه
عالی شدددد،بالاخره و برای اولین بار به یکی چنین اعترافی کردم،حس جدید و باحالیه
-واقعیتش فقط یه گی متوجه میشه
یه خنده ریزی زد
+آره واقعا،راستی اسمت سامه درسته؟
-آره،تو چی؟
+انتظار داشتم ندونی،مهدی ام
-اهم
وای نه،حرفام انگار داره ته میکشه،نمیدونم چی بگم،ای کاش یه سوال بپرسه تا جوابشو بدم،واقعا نمیدونم چی بگم الان!
+از کی فهمیدی گی ای؟
-حدودا کلاس شیشم بودم
+وای منم،البته من تو راهنمایی متوجه شدم دقیقا چیه
-منم تقریباً اونجا فهمیدم
+رل داری؟
-نه،تو چی؟
+منم نه،کراش چی؟
-امم،اونم نه،خب شخصیت خیالی چرا اما تو واقعیت نه
+هان؟؟تو واقعیت کراش نداری؟یعنی از هنری کویل خوشخا نمیاد؟
-خب ببین جذابه واقعا اما خب کراشم نیست
+بیا بقیه رو مسخره کنیم و بخندیم
این بی معنی ترین کار ممکن بود واقعا
-خب من کسی رو نمی‌شناسم که
+بابا از لحاظ ظاهر میگم
-اها،خب اون پسرو میبینی،شبیه این عروسکای روسی میمونه،پایین تنش بزرگ و گردن نداره هم انگار
به طرز عجیبی من خوب بودم تو این کار و مهدی هم وحشتناک قهقهه میزد،خیلی عجیب بود،من فقط توصیف میکردم بقیه رو و اون هم پاره میشد از خنده و من خیلی پوکر بودم چون خیلی اینکار مزخرفه
+چطوری خندت نمیاد عوضیی؟
-نمیدونم آخه این کار خیلی کسشره واقعا
+خفهههه،باز مسخره کن
یکی مهدی رو صدا زد تا برن والیبال بازی کنن،اونم رفت،منم بلند شدم برم کلاس؛صحنه عجیبی بود،نمیدونم چجوری ولی انگار چهار تا گاو و اسب رو گذاشته بودن تو کلاس تا دعوا کنن،صندلیا همه پرتاب شده و هر کیف هم به جا انداخته بود،جالب تر اینکه هنوز داشتن بازی چرتشون رو ادامه میدادن و میخندیدن،کلا شیش نفر بودن،وقتی منو دیدن وایسادن تا برم سراغ صندلیم
+سام ببخشید،نمیدونستیم کیف توئه
الان باید میگفتم باشه؟فقط چیزی نگفتم و رفتم دنبال کیفم بگردم
+نترس،کیفتو گذاشتم تو کانال کولر تا پرتاب نشه
رضا بود،همون کودن رو مخ!وقتی خواستم برم برش دارم نتونستم،اون لحظه انگار دنیا وایساد،من رو پاشنه پاهام بالا می رفتم و نمی رسیدم و مطلقا از خجالت دوست داشتم که بمیرم،هیچ وقت در اون حد خجالت نکشیدم
+وایسا بیارمش(با پوزخند)
چرا نمی‌تونستم اون لحظه بمیرم؟چرا اون لحظه من زنده بودم؟چرا الان باید شنبه باشه و تا آخر هفته با این بچه هایی که این آبروریزی رو از من دیدن چشم تو چشم بشم،ای کاش اول اینو بکشم بعد بمیرم. وقتی کیفو بهم داد بی معطلی از کلاس رفتم تا مثلا خودمو بزنم به مریضی و مدیر اجازه بده که برم اما یهو رنگ خورد،زنگ مزخرف کلاس،اون نیم ساعت تموم شد!حس افتضاحی داشتم. بعد از تموم شدن تایم مدرسه داشتم راه خودمو میرفتم،همیشه از کوچه کنار مدرسه میرم تا از اون یه جورایی برم سمت بیمارستان تا بابام ببرتم خونه(پدر و مادرم پزشکن)،در واقع این راه دورتر بود اما باعث می‌شد با کسی هم صحبت نشم،قبل از اینکه وارد کوچه بشم صدای رضا اومد،انزجار و نفرت رو فقط حس میکردم
+سام وایسا یه لحظه
-بله
+چطوری
-خوبم مرسی
+میشه تا یه جایی باهات بیام؟
اه،شبیه این داستانهای مسخره بود،وای نه،از ذهنم متنفرم،چرا هر رفتار گوهی که باهام میشه رو به داستانای مسخره ربط میدم،واقعا از این نوع سناریوسازی ذهنم متنفرم
-باشه
+ببین سام واقعا بابت امروز متاسفم،خب واقعیتش کیف تو چیزیش نشد و حس میکنم عذر خواهی که دارم میکنم الکیه
نمیخوام بپذیرم اما داره راست میگه،ولی چرا کیف من؟نه نه نههه،اصلا ربطی به اون موضوع نداره،فقط و فقط چون با من راحت نیستن این کارو کرده
-اهم،نمیدونم چی بگم
+نیاز نیست چیزی بگی،همین که ازم بدت نیاد کافیه
ای کاش میتونست بفهمه چقدر ازش بدم میاد!شروع کرد به حرف زدن و من فقط گوش میدادم،از خودش و بوکس کار کردنش و هزارتا چیز دیگه صحبت کرد تا رسیدیم به بیمارستان
-خب،رضا من میرم پیش بابام تا برسونتم،کاری نداری؟
+آها،به سلامت
-خدافظ
رفتم داخل و تو مسیر که بابام داشت منو می رساندم اومد تو ذهنم که چرا بهش نگفتم بیا برسونیمت،قراره تا شب این قضیه مغز منو بخوره،چرا من اینقدر ابلهم؟ای کاش ذوب بشم،میدونم ناراحت شد و فکر می‌کنه من یه پررو مزخرفم!
شب تو تختم شروع کردم به فکرای مسخره:چقدر خوب بود که اومد عذرخواهی کرد بابت کارش،چقدر زندگیش باحال بود،نکنه عاشقمه؟نههههه،وای از اینکه مغزم این حرفو بزنه خجالت میکشم و حس میکنم خیلی رویاپردازی مسخره ای دارم!قطعا نه،اون باعث شد جلوی اون چند نفر آبروم بره. . . . . . ؛ تو همین فکرها دیگه خوابم برد،فرداش سر صف من نفر پشتی رضا بودم،میترسیدم بهش بگم،خیلی یه جوریه،خجالت میکشم واقعا!اما خب اون یه بار گفت و خجالت نکشید،بزار یه بار هم من این گوهو بخورم
-امم،رضا
+بله
-بابت دیروز ببخشید،یادم رفت تو رو برسونیم
زد زیر خنده؛اه! میدونستم باید خجالتشو بکشم
+این چه حرفیه!مگه حتما باید منو برسونین؟نیاز نیست ناراحت باشی،همین که دیروز رفتار بدی نداشتی کافی بود
رفتار بدی نداشتم؟؟؟یعنی واقعا مرده متحرک بودن رفتار بدی نیست؟
تا هفته دوم اسفند همه چیز عادی بود،من درسارو تموم کردم و شروع کردم به خوندن دوازدهم،با مهدی خیلی صمیمی شدم،اونم جز من دوست دیگه ای نداشت،بقیه رو صرفا باهاشون حرف میزد،با رضا هم خوب دوست شدم و کلا تو اسفند ماه امسال تو اجتماعی ترین حالت خودم بودم چون حس اینکه درسم از همه بهتر باشه خیلی اعتماد به نفسمو بالا میبرد،درسته توی مدرسه های قبلی هم همین بود اما امسال تفاوت خیلی بیشتر بود!دوست پیدا کردم و با بچه های کلاس حرف میزدم اما خب فقط راجب درس!گاها معلمان امتحانا رو میدادن تا من تصحیح کنم،یه بار رفتم و از معلم عربی مهدی که معلم خودمون هم بود و باهام خوب بود خواستم باره مهدی بیاد بریم کلاس خالی تا امتحانات رو تصحیح کنه کمکم چون زیاد بودن
-پوفففف،مهدی لعنتیا شیش تا امتحان بهم دادن
+خب چرا تا الان تصحیح شود نکردی هان؟
-یه چیزیه به اسم گشادیسم
+این درس چه کسشره،ما ریاضیا هم سال بعد داریمش؟
-آره اسکل،زمین شناسیه،میدونی،ازش متنفرم،خیلی رو مخ و عنه
+واقعا عنه؛راستی،یه حس بدی دارم راجب دوستی با این پسر اسکله
-کی؟
+اون قد بلنده که گاها تا خونه باهات میاد
-کس نگو،اونجوری نیست که فکر میکنی،اولش خودمم تو همین فکر بودم اما خب این هیچ قدمی بر نمی داره که خودش نشون دهنده همه چیزه
+به نظرم تو کصشر نگو،یعنی اینکه کیفتو واست می‌بره از رو دوستیه؟
-میگه می‌خوام وزن بیشتری حمل کنم،ورزشکاره
+ای وای چه رمانتیک،سام میخواد بکنتت،این معلومه خیلی زرنگه ها
-مهدی همین خودکارو کامل فرو میکنم تو کونت،بس کن و اینارو تصحیح کن
+بیا فرو کن،کی بدش میاد؟
-مهدی خیلی جنده ای
+یسسس سیسی
گوش ندادم و کارمو ادامه دادم تا اینکه یهو یه چیزی گفت
+سام،من می‌خوام برم تو رابطه
-اها(می‌دونم قطعا چرت میگه)
+جدی میگم
-خب حالا کی هست؟حتما مدیر یا معلم هندستون
+نه،یادته گفتم گفتم یازدهم انسانی یه پسره هست که موهاش فره،مهرشاد،اون خیلی قشنگههه،حتی همو بوسیدیم
-هان؟؟؟؟
+جدی میگم،وایسا پیاماشو نشونت بدم
پیاماشونو خوندم،واقعا میخوان برن تو رابطه،خیلی عجیبه،خیلیی
-مهدی چی میگی؟مطمئنی ازش؟
+آره،از آبان می‌شناسمش،قراره فردا زنگ دوم بریم دیت،پشت مدرسه تو اون کوچه که یه خونه خرابه داره
-آها،پس میری بدی نه؟
+نههههه،کونی میگم فقط دیته
یه پوزخند زدم که بگم باور نمیکنم:آها
+سام بخدا میام می‌کنمت
-اول خودت بده یاد بگیری بعدش بگو
+اصلا اگه باور نداری باهامون بیا
-بیام واقعا؟؟؟؟
+آره،خب یه جورایی یه ترس ریز اه دلم هست
-ریدم تو فکرت مهدی
فردا شد و به زور کلاس رو پیوندیم و از مدرسه زدیم بیرون و رفتیم کوچه پشت مدرسه
+سام،دلم یجوریه
-نکنه خودتو خالی کردی؟
+سام خفه شو
پسره اومد،یه هودی سفید پوشیده بود و خب جدا از شوخی قشنگ بود!وقتی مهدی رو دید لبخند زد و با هردومون دست داد و رفتیم تو اون خونه خرابه
+سام اگه میشه بیرون وایسا تا ما بیایم
با چشمام به مهدی گفتم که بعداً با هم رفع حساب می کنیم،اونا رفتن و من حدود یه ساعت تو اون سرما بیرون موندم
+سام،بیا بریم
هر دوشون خوشحال بودن و هر سه تامون تا مدرسه رفتیم و تو مسیر بیشتر با پسره آشنا شدم؛بعد از اینکه رفتیم مدرسه من و مهدی رفتیم رو نیمکت گوشه حیاط نشستیم و مهرشاد رفت
-مهدی هشت جنسه عوضی،یه ساعت و نیم دادی؟
مهدی با ذوق و شوق و خوشحالی حرف میزد
+خفه شوووو،با هم حرف زدیم و خیلی همو بوسیدیم. . . . .
خیلی باحال بود،مهدی واقعا خوشحال بود،خب این منم خوشحال میکرد
+نمی‌خوای یه فکری کنی واسه خودت؟
-واسه چی خودم؟
+برای رل زدنت،سام اون پسره مطمئنا تورو میخواد
-مهدی بس کن،میترسم حرفات روم اثر بذاره و چنین فکری کنم در حالی که می‌دونم غلطه،مهدی اون مطلقا با من دوسته،نه کار عاشقانه ای نه چیزی،صرفا با من حرف میزنی و خاطرات و افکار شو میگه
+سام،خودتم میدونی،نیاز نیست من بگم
-پوفف،بس کن
از کنارش بلند شدم و رفتم
+سام،بهش فکر کن
عجیبه،خیلی عجیبه،نمیشه واقعا اینجوری باشه،همه چیز گل و بلبل!مهدی چون خیلی رو ابراست اینطوری فکر میکنه،من اصلا حس عاطفی عجیبی بهش ندارم،مطمئنم؛ولی میترسم،گاها چنین فکری به سر خودمم میزنه اما خب چیکار کنم،نمیتونم بپذیرم،اصلا بپذیرم،اگه دوست نداشت چی؟باید یه فکری کنم تا از سرم بره،چون رفتارش و تناقض هایی که گاها داره فقط بهم تردید میده و باعث میشه نتونم درست و غلط و تشخیص بدم!مهدی دوید دنبالم
+سام،سام وایسا یه لحظه
-چیه
+حداقل برو باهاش حرف بزن،تو باهوشی،هر چقدر هم تو روابط اجتماعیت بد باشی باز یه جوری باید بتونی بحث رو بکشونی به سمت اون قضیه؛سام،من و تو دوست صمیمی همیم،عملا چیزی پوشیده از هم نداریم،میدونی که فقط نمیخوام تو این تردید باشی،برو باهاش حرف بزن،سیسی
سیسی!اینو فقط وقتی میگیم که می‌خوایم خیلی مهربون باشیم باهم!
-اهم،باشه سیسی
رفتم سمت کلاس،اعتماد به نفسمو جذب کردم که برم باهاش حرف بزنم اما یهو دیدم معلم هنوز تو کلاسه و کلاس هم همه کنار میز معلم جمعن و به سوال رو دارن ازش میپرسن،رفتم داخل و بهونه آوردم و پذیرفت،خواستم برم سمت رضا که یهو معلم ازم خواست بیام سوالو منم راجبش فک کنم؛زیست بود،ویزی پر از تناقض و نظرات مختلف کاملا درست!اینقدر ذهنم مشغول سوال شد که دیگه اون انرژیه رو که نگه داشتم رفت! متاسفانه یا خوشبختانه زنگ بیرون زده شد؛همه رفتن بیرون و رضا رو صدا زدم،این اولین بار بود که من با رضا صحبت رو شروع میکرد!
-رضا وایسا یه لحظه
+جونم
وای حالا چیکار کنم؟انگار نگاهم بهش عوض شده،دیگه اون پسره باحال نمیبینمش،انگار قشنگتر شده واسم،انگار لحنش برام جذاب تره!نمیدونم چی بگم،یعنی یه فکر ساده اینقدر می‌تونه موثری باشه که الان خجالت میکشم باهاش حرف بزنم؟مجبورم دروغ بگم
-امروز زنگ آخر با بابام میرم،اگه خواستی بیا
قطعا باید واسش عجیب باشه،آخه دوماهه که تقریبا هر روز با بابام میریم و رضا هم تو مسیر پیاده میشه
+اممم،باشه،حالا چی شده اینقدر مهربون شدی؟
نمیدونم چی بگم،روم نمیشه باهاش حرف بزنم،از اینکه چنین فکری راجبش دارم خجالت میکشم😭یجوریه انگار. الکی گفتم«هیچی همینجوری» و رفتم که از کلاس برم بیرون
+وایسا
-چیه
می‌دونم خیلی گفتم اما باز هم خجالتم داره عذابم میده
+حالت خوبه؟یه جوری شدی جدیدا
-نه بابا
+خیلی گرم شدی و دیگه هیچی نیستی،نکنکه عاشقم شدی؟(اینو با لحن مسخره کردن گفت)
-نه اتفاقا نرفتم ازت بیشتر شده
خندید و گفت:خب خوبه که خودتی
وای نه!گفت خوبه،یعنی نسب به اینکه من دوسش نداشته باشم گفت خوبه؟تمومه،اون نسبت به من حس اونجوری نداره؛انکار هم ناراحتم و هم خوشحال!نمیدونم،کاش زودتر تعطیلات عید شروع بشه و دیگه نبینمش!رفتم سراغ مهدی و باهاش حرف زدم راجبش،مهدی همون حرفای خودش رو تکرار می‌کرد و منم گوش نمیدادم
+اصلا این بحث و ول کن،نظرت چیه امروز بیای خونمون؟
-اممم،باشه
+اصلا بیا ظهر با مامانم مستقیم بریم خونه ما،از مامانت اجازه بگیر
-اوکی
ظهر رفتم خونشون و مهدی ناهار آورد تا تو اتاق با هم بخوریم؛مهدی یه داداش کوچیکه تر از خودش داشت که همیشه میومد با من اونو بازی میکرد چون مهدی باهاش بازی نمی‌کرد؛مهدی حتی با اصرار کردنای من هم راضی نشد و داداشش رو از اتاقش بیرون کرد و تنها شدیم
+خب باهاش حرف زدی؟
-نه
+دقیقا چرا؟
-چون نیست،چون نمیشه،مهدی بفهم اینو
+سام،یه بار تلاش که ضرر ندارد
+مهدی من مثل تو نیستم،حتی اگه به کسی نگه و هیچی نگه و دوستیمون رو ادامه بده اما بگه نه من دیگه روم نمیشه حتی بهش فکر کنم
-ببین عوضی اسکل،هیچ گوهی نمیشه،اگه دیدی بد شد به مامان یا بابات بگو برات یه نامه پزشکی الکی بنویسن تا نری مدرسه
+مهدی خیلی شر و ور میگی،مهدی من بهش حس ندارم،بفهم!
این دعوا ادامه داشت و نهایتا بی نتیجه تموم شد،هفته بعد هفته آخر بود،کلا قرار بود تا دوشنبه بریم کلاس،شنبه بود و مهدی مغز منو خورده بود که این غلطو انجام بدم؛داشتم تو راه رفتن به بیمارستان به حرفای رضا گوش میدادم که یه چیز عجیب گفت!
+میدونی مدرسه خودمون خیلی گی داره؟
-چی؟؟؟
+آره بابا،کلا تیزهوشانا،خصوصا دخترانه ها خیلی همجنسگرایی دارن
-اون واسه راهنماییه نه دبیرستان
+همینجا هم هست،دیدم خودم
خیلی کنجکاو بودم بدونم چی دیده دقیقا
-چی دیدی مگه؟
+ببین دقیق نمیدونم کی بود اما یکیو دیدم داشت از این رژ لبای شفاف میزد
این قطعا مهدی نیست!مهدی اینقدر بی پروا نیست
-خب هیچ اطلاعی ازش نداری؟
+نه بخدا،فقط لب و گردنشو دیدم
خیلی عجیبه،کی بود که تونست از دست آنالیز من و مهدی در امان بمونه؟؟؟بحثمون همینجوری پیش رفت که یهو
+سام
-بله
+یه چیزی میگم،قول بده به دل نگیری،خبر،منظورم اینه اصلا قصد بدی ندارم اسم تو گی ای؟اصلا منظور بدی ندارما فقط پرسیدم که بدونم،ببین من به هیشکی نمیگم،بخدا راست میگم،نمیدونم اعتماد داشته باشی یا نه
ادامه دارد. . . .

نوشته: pixie

بازدید 12,687

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “تردید (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید