باخت پر برکت

بازی رو باخته بودیم. اعصاب من، مهرداد و سعید بدجوری خورد بود. البته از اول هم می دونستیم تیم حریف از ما قویتره ولی نه اینکه سنگین ببازیم. تیم مقابل ما چند سال بود تو دسته یک جا خوش کرده بود و تیم ما اولین بار بود که به لیگ دست یک نوجوانان شمال شرق تهران صعود کرده بود.
مهرداد پراید داداشش رو آورده بود تا بعد از بازی بریم منیریه هر کدوم یه استوک نو برای بازی های بعدی بخریم، اما چون سنگین باخته بودیم اعصاب هردومون خورد بود. نرفتیم و برگشتیم خونه. من و مهرداد پیش دانشگاهی و پشت کنکوری و همکلاسی و فعلا بچه محل بودیم چون ما مستاجر بودیم و از دوستی ما دو سالی بود که میگذشت.اول سعید رو تا جایی رسوندیم بعد رفتیم سمت خونه ما…
تو مسیر برگشت مهرداد طبق معمول، هم رانندگی می‌کرد و هم به دختران هم سن و سال خودمون کنار خیابون تیکه پرونی می‌کرد. با یکی از دخترها که خیلی هم حاضر جواب بود ایستاده بود و کل کل میکرد. وقتی ازش خواستم بی خیال بشه طبق معمول به زن آیندم فحش داد. مهرداد اخلاق و رفتار منو میدونست. خبر داشت کمبود رابطه با دخترها رو تو سایت های سکسی جبران میکنم. تو دومین سال رفاقتمون دیگه میدونست داستان ها و فیلم های بی غیرتی میخونم و می بینم. خیلی وقتها در مورد اینکه زن آیندم چطوری باید باشه و من چه جور زنی دوست دارم باهاش حرف زده بودم. هر وقت صحبت از ازدواج میشد با خنده به من میگفت تو زن بگیر خودم برات میکنمش…برعکس من که یک قیافه معمولی و هیکل معمولی داشتم اون خوشتیپ، خوش قیافه، جذاب و خوش اندام بود و باز برعکس من از کس و کون بی‌نصیب نمونده بود. معجون‌هایی که مادرم همیشه بعد از بازی فوتبال برای ما دو نفر درست می‌کرد باعث می‌شد مهرداد همیشه منو تا در خونه برسونه. زودتر از مهرداد که داشت ماشینو کنار خونه پارک می‌کرد کلید انداختمو وارد حیاط خونمون شدم. می‌دونستم کسی خونه نیست. چون مادرم و خواهرم قرار بود به مجلس ختم یکی از آشنایان برن. وارد پذیرایی شدم و رفتم تو آشپزخونه سر یخچال… هرچی گشتم پیداش نکردم. یادم بود مادرم قبل اینکه من برم فوتبال خودش گفت آمادش کرده… غیر از یخچال جای دیگه نمی تونست باشه. از آشپزخونه که بیرون اومدم احساس کردم از تو یکی از اتاق خواب ها به آرومی صدای ناله میاد. نزدیکتر که شدم فهمیدم صدا از اتاق خواهرمه. درب اتاقش نیمه باز بود. رفتم نزدیکتر یواشکی داخل رو دید زدم. کاملا جا خوردم و شوکه شدم. چی می دیدم؟ اصلا برای من باور کردنی نبود. انگاری مثل یک رویا بود. شاید تو کل عمر من دیگر هرگز چنین صحنه ای که پیش روی من بود تکرار نمیشد. کیرم بدون اراده تو شلوار ورزشی که پام بود خیلی راحت بالا اومد و کاملا شق شد. برای منی که تا اون لحظه با دختری رابطه نداشتم درک و فهم چیزی که روبرو می دیدم خیلی سخت بود. نمیدونم از روی نفرتی که از خواهرم به خاطر دعواها و کتک کاری های قبلی داشتم بود یا دلیلش ناب بودن صحنه های پیش رو، ناخودآگاه گوشی موبایلمو در آوردم و شروع به فیلمبرداری کردم. دستام می لرزیدن. تعادلم به هم خورده بود. یک دستم گوشی موبایل بود و با دست دیگرم کیرمو می مالیدم. نمیدونم چرا اصلا دنبال این نبودم خودمو لو بدم تازه خوشم اومده بود بیشتر ببینم. دو سه دقیقه بود فیلم میگرفتم اصلا حواسم نبود مهرداد وارد حیاط شده تا دیدمش که میخواد وارد پذیرایی بشه دستمو به نشانه هیس جلوی صورتم قرار دادم. از دیدن من تو اون حالت جلوی اتاق خواب و گوشی به دست کاملا متوجه شد جریان چیه، به آرومی اومد کنار من و داخل اتاق رو که دید مثل من بدجوری جا خورد. خیلی به آرومی کنار گوشیم گفت اووووف اینا رو ببین… مثل من دستش رفت سمت کیرش… تا چند لحظه اصلا حواسم نبود یکی از کسانی که داخل اتاق لخت مادرزاد هست خواهر خودمه و مهرداد داره بدن لخت خواهرمو نگاه میکنه. یهو به خودم اومدم از جلوی درب اتاق هلش دادم سمت دیگه ای… تعادلش به هم خورد و نقش زمین شد. صدایی که ایجاد شد باعث شد کاری که نباید میشد اتفاق بیفته… به یکباره لو رفتیم.
صدای جیغ و فریاد داخل اتاق رو پر کرده بود. دیگه نمیشد کاری کرد. خواهرم نگار و دوست همکلاسیش آیدا که دختر دایی مهرداد بود تا چند لحظه پیش مشغول همدیگه بودن، اما حالا هر کدام جیغ کشان دنبال پوشیدن شورت و شلوارشون بودن چنان گیج شده بودن که توانایی پوشیدن شلوار و لباس هم نداشتن. من که میدونستم چنین لحظاتی رو ممکنه تا آخر عمرم نبینم همچنان جلوی درب اتاق ایستاده بودم و نگاهشون میکردم . مدام به سینه ها به خصوص کون سفید و لرزون و لخت خواهرم نگاه میکردم که تا دیروز تو شلوار دیده بودمش. تا چند لحظه پیش هر دو روی تخت به صورت داگی قرار داشتند. نگار یک خیار تقریباً متوسط رو تا نصفه داخل کون آیدا کرده بود و تلاش میکرد بقیشو هم داخلش کنه. وقتی لو رفتیم حالا هر دوتاشون مثل آدم‌هایی که جن دیدن جیغ کشان و وحشت زده به هر طرفی می‌دویدن.هر دو با دستاشون سعی می‌کردند سینه‌ها و لای پاشون رو بپوشونن اما خوب کونشون تو دید ما قرار داشت.خیاری که تا چند لحظه پیش تو کون آیدا بود روی تخت افتاده بود.
هر دو بدجوری گریه میکردن. وقتی هم که فهمیدن من تنها نیستم و مهرداد هم هست صدای گریه کردنشون بیشتر هم شد. دلم یه لحظه به حالشون سوخت. گفتم درب رو می بندم لباس پوشیدنتون تموم شد بگین بیام تو…
خواهرم دختر فوق العاده خوشگل و جذابی بود. موهای مشکی و صافش، زیبایی خاصی به صورتش میداد. قوس کمانی ابروهاش، چشمهای درشت و مشکیش و فرم بینی اش، کاملا متناسب با چهره اش بود. لب هاش وقتی می خندید خوشگلترش میکرد و دندانهای کامپوزیت شده و سفیدش کاملا تو جذابیت صورت و خوشگلیش تاثیر گذاشته بود. اندامش فوق العاده و بدون شکم و چربی اضافه بود. لرزش سینه هاش موقع راه رفتن تو خونه تو لباس خونگیش کاملا نشون میداد کاملا رسیده شده.یه کون خوش فرم، برجسته و پسر کش و دهن سرویس کن داشت که بدنشو کاملاً بی‌نقص کرده بود. نگار با وجود این همه امتیازات خوب اما یک چیز نداشت و اون اخلاق و رفتار خوب با من بود. روزی نبود که کل کل و دعوا نداشته باشیم. سر کوچک‌ترین مسائلی بحث می‌کردیم. پدر و مادرمون هم از دست بحث و دعواهای ما خسته شده بودند. نگار یک سال و نیم از من کوچکتر بود و سال سوم دبیرستان درس می‌خوند. هیچوقت طرز لباس پوشیدنش بیرون از خونه رو درک نکردم. یک بار تیپ بگ و لش می‌زد و شلوارهای گشادی‌ می پوشید یه بار هم میزد تو فاز اسپرت پیراهن و شلوار جین می‌پوشید، طوری که پیراهنش تا بالای کونش بود و شلوار تنگش کاملاً کون برجستشو تو دید پسرای محل و دیگران قرار می‌داد و آب از لب و لوچشون آویزون میکرد. دروغ نگم منم بدم نمی‌اومد بیرون از خونه لباس‌های تنگ بپوشه و دیگران حسرت کردنشو بخورن.
و اما آیدا بیشتر جذاب و بامزه بود تا اینکه خوشگل باشه. کمی بور بود اندام و کونش هم بد نبود. اما نگار کجا و آیدا کجا…
باور صحنه هایی که تا چند دقیقه پیش دیده بودم برای من سخت؛ اما به شدت تحریک کننده بود. چند دقیقه بود من و مهرداد با کیرهای شق کرده تو پذیرایی و روی مبل نشسته بودیم. این دو تا هم تو اتاق بودن و هنوز گریه میکردن. وضعیت دختر دایی مهرداد بحرانی بود. هم گریه میکرد هم جیغ میزد و هم تهدید میکرد از اینجا بیرون بره خودشو میکشه. این جریان طوری نبود که تهدید های آیدا رو به شوخی بگیریم. ناچار به مهرداد گفتم:
تو بلند شو برو بیرون تا من آرومشون کنم.اگه کسخل بشه بلایی سر خودش بیاره، بیچاره میشیم. مهرداد یه بیلاخ حواله من کرد و گفت زرنگ شدی ، میخوای منو دک کنی خودت تک خوری کنی؟ گفتم کسخل دختر داییت وضعیت روحی مناسبی نداره وقتی داره گریه میکنه و راضی نیست که نمیشه کاری کرد. پدرم در اومد تا تونستم راضیش کنم بره. هی میگفت الان فرصت خوبی واسه کردن این دو نفر… به مهرداد گفتم ازشون فیلم گرفتم بعدا هم میتونی لنگ های دختر داییت رو بالا بدی.از جاش بلند شد گفت: حداقل اون معجون کوفتی رو برام بیار… خنده ای تحویلش دادم و گفتم قبل از اینکه ما برسیم این دوتا خورده بودنش؛ بعد انگاری زده بالا افتادن به جون همدیگه. مهرداد کیرشو حواله من کرد و گفت که حداقل فیلمو براش بفرستم. اما من هرگز قصد چنین کاری نداشتم. درسته دختر داییش تو فیلم بود اما خواهر منم تو فیلم و یک پای برنامه بود.
مهرداد که رفت با یک کیر کاملاً شق کرده توی شلوار ورزشی که اصلاً هم قصد پنهان کردنشو نداشتم وارد اتاق خواب خواهرم شدم. هر کدوم گوشه‌ای کز کرده بودند و ازخجالت سرشون پایین بود. خواهرم دیگه گریه نمی‌کرد اما آیدا دو دستش همچنان روی صورتش بود و آروم گریه می‌کرد. برای اینکه کمی احساس امنیت و راحتی کنند پرسیدم: معجون‌های ما رو شما خوردین؟ هیچ کدوم جواب ندادند.
گفتم خوب شد معجون با خیار درست نمیشه وگرنه دهنمون سرویس میشد. بازم هم سکوت…
پرسیدم تو مدرسه این چیزا رو یادتون میدن؟ بازم ساکت بودن؛ هیچ کدوم حرفی نزدند. این بار رو کردم به نگار و با صدای بلندتری گفتم: شما دو تا تمایلات همجنسگرایانه دارین یا لزبین هستین که اینطوری به جون هم افتادین؟ یا پارتنر پسر نداشتین؟
نگار بدون اینکه سرشو بالا بگیره گفت من مثل خیلی از دخترای دیگه عادی هستم این آیداست که انگاری اصلا از پسرا خوشش نمیاد. نگار تا این حرفو زد آیدا از خجالت یهو به سمت در هجوم آورد. بیرون اتاق خواب گرفتمش. به دیوار پذیرایی چسبوندمش و گفتم: چرا؟ مگه پسرها چیکارت کردن؟ دستمو بردم پشتش و چهار انگشتمو لای کونش کردم. هم حرف میزدم هم انگشتامو لای کون نرمش بازی میدادم. حسابی داشتم از این موقعیت سو استفاده میکردم.حالا تو حالت عادی جراحت دست کشیدن به بدنش هم نداشتیم.
تا اون موقع چهار انگشتم لای کون یه دختر نرفته بود. قبلا دوست دختر داشتم اما به سکس و رابطه نکشیده بود. فقط با دختر خاله ام در حد لب بازی و مالیدنش جلو رفته بودم. وقتی آیدا رو به دیوار چسبوندم حالم داشت خراب میشد. از جلو هم کیرمو به بدنش چسبونده بودم. احساس میکردم به خاطر لو رفتنش کاملا تسلیم هست. ازش پرسیدم یه خیار سرد که روح نداره و هیچ حسی رو نمی تونه به بدنت منتقل کنه چه لذتی بهت میده که یه کیر داغ و پر آب نمی تونه بده؟
آروم گریه میکرد و التماس میکرد ولش کنم. خواهرم هنوز تو اتاقش بود و بیرون نیومده بود. ازش پرسیدم نگار هم مثل تو هست یا فقط تو خیار تو کونت میکنی؟ سرشو بالا گرفتمو گفتم ولی من بکنمت کلی لذت می بری!.
اصلا سوال هامو جواب نمیداد؛ با این حال ازش پرسیدم: نگار که میگه تمایلات همجنس گرایانه نداره پس چرا مثل تو کاملا لخت شده بود؟ انگاری لال مادرزاد به دنیا اومده هیچی نمیگفت.
لب های قرمز آیدا می لرزیدن. لپ هاش گل انداخته بودن و موهاشو که چتری کرده بود حسابی جذابش کرده بود.
بدجوری آمپرم بالا زده بود. اولش که مهرداد بود هیچ نیتی نداشتم؛ اما حالا که می دیدم آیدا تسلیمه و مهرداد هم نیست، وسوسه شده بودم و زده بود به سرم بکنمش… میدونستم از خونه ما بره از دست دادمش و از چنگم در میاد و ممکنه دیگه دست نیافتنی بشه. میخواستم اولین بار کون یه دختر بذارم. وقتی دیدم آیدا جواب نمیده گفتم: اصلا از خودش می پرسم. آیدا رو داخل اتاق خودم بردم و گفتم: یکی دو دقیقه اینجا باش الان میام. برای اطمینان که نره درب اتاقو قفل کردم و وارد اتاق نگار شدم. هنوز همون جای قبلی نشسته بود. خیار مورد نظر روی تخت خواب نبود. نگاش کردم و گفتم: همیشه برام سوال شده بود چرا تو اینقدر با من بحث و دعوا می‌کنی؟ نگو تو، توی دنیای لزبين ها سیر می‌کنی و از پسرا خوشت نمیاد. بالاخره زبونش باز شد و با حالت پرخاشگری گفت: حرف مفت نزن عرفان؛ من نه لزبین هستم نه همجنسگرا، این صفات و چیزهایی که داری میگی به آیدا می چسبه. کیرم هنوز شق بود که رفتم بالا سرش و گفتم: پس چرا لخت بودی؟ پس چرا داشتی باهاش همکاری میکردی؟ وسط حرفم پرید و گفت: خود آیدا منو لخت کرد . آیدا همجنسگراست. چند وقت پیش تو مدرسه اومد به من گفت عاشقت شدم و ازت خوشم اومده.
پرسیدم: یعنی هر کی بیاد بگه من ازت خوشم اومده تو میذاری شلوار و شورتتو بکشه پایین؟ چه خوب! پس منم بگم کونت از عروسی دختر دایی سارا که دو سال پیش با اون شلوارک زرد تنگ جلوی همه پسرهای فامیل رقصیدی و حرص اونها رو در آوردی تا امروز دل منو برده و تا دیروز یواشکی نگاهش میکردم. حالا که خوشم اومده مثل آیدا باید برای منم لخت بشی؛ البته دیگه نیازی نیست؛ چون چند دقیقه پیش که لخت بودی کونتو دیدم. سفید و لرزون و فوق کردنی بود. کمی مکس کردمو و گفتم: هیچ وقت فکر نمیکردم شرایطی پیش بیاد بتونم حرفام در مورد کونتو اینطوری راحت بهت بگم.
نگار از روی استیصال و درماندگی حرفی نمی‌زد؛ فقط به نشانه تاسف سرشو تکون می‌داد. مطمئن بودم اگر این جریان لو نمی رفت، هرگز جرات بیان این حرف‌ها رو نداشتم. کلی از هیکل و اندامش تعریف کردم و از خوشگلیش بین دخترای فامیل گفتم.
روبروش نشستم. صورتشو بالا آوردم هنوز از خجالت و اشک قرمز بود. گفتم: بهت قول میدم امروز هرچی اینجا اتفاق افتاده همین جا چال میشه و به هیچ عنوان کسی خبردار نمی‌شه. فقط ازم انتظار نداشته باش اون حس شهوتی که از دو سال پیش شروع شده و امروز با دیدن بدن لختت به اوج خودش رسیده، تو خودم سرکوب کنم. نباید به من سخت بگیری. نمیدونی تو کف بودن چقدر سخته. به خصوص تو کف دختری باشی که مدام جلوی چشمت باشه. رک بگم میخوام بکنمت!…
تا این حرفو زدم صورتم یه لحظه سوخت. سیلی محکمی تو گوشم زده بود. به خودم که اومدم شنیدم تند تند داره به من میگه بی شرف… برای تلافی خیلی سریع دو دستمو دو طرف صورتش قرار دادم تا تکون نخوره؛ بلافاصله چند ثانیه ای لبامو روی لبش گذاشتم. داشت بازوهامو چنگ میزد؛ ولی مزه لباش تاثیر درد بازوها رو از بین برده بود. بعد از چند ثانیه لباشو ول کردم و قبل اینکه سیلی دوم رو بزنه سریع بلند شدم. گفتم: ببین امروز لبتو فتح کردم. مطمئن باش به زودی کونتم فتح میکنم. ولی با اون کس ناز و سفیدت کاری ندارم.
وقتی داشتم از اتاقش خارج میشدم گفتم: امیدوارم با یه دور کون مشکلی نداشته باشی در عوض می تونی دوست پسرم داشته باشی. تازه خودمم برای دوست پسر داشتنت باهات همکاری میکنم.
رفتم تو اتاق خودم که آیدا داخلش بود. باید اولین کون عمرمو میکردم. برام عجیب بود که اصلا بابت حبس کردنش تو اتاقم اعتراضی نمیکرد. دنبال بهانه ای بودم تا دوباره با دستام کون و سینه هاشو دستمالی کنم. با توجه به حرف هایی که به نگار زده بودم، فهمیدن و یا نفهمیدن نگار مبنی بر اینکه دارم آیدا رو میکنم برام مهم نبود. تازه خوب هم بود. اینطوری نگار می فهمید نفر بعدی که قراره در آینده بکنمش خودشه…
آیدا سرپا به دیوار تکیه زده بود. رفتم روبروش ایستادم. بدون ترس یک دستمو بردم پشت کمرش و دوباره لای کونش قرار دادم و گفتم: اوفففف!! این کون نرمت یه خیار سفت نمیخواد. یه کیر نرم میخواد که من دارم. بعد هم دست دیگمو از سمت دیگه پشت کمرش و روی برجستگی کونش قرار دادم و حسابی از روی مانتوش میمالیدمشون. تو همون حال ازش پرسیدم: قطعا این اولین بارتون نبوده، حتما هر بار خونه شما و ما خالی می شده می رفتین اونجا و به جون هم می افتادین؛ تا اینکه امروز لو رفتین.آیدا دوباره بغض کرده بود. وقتی ازش پرسیدم تو نگار رو لخت کردی بغضش ترکید و تند تند میگفت غلط کردم، گو خوردم، فقط پیش کسی آبرو ریزی نکن. در جوابش گفتم: چاره اش فقط یه کون ناقابله؛ بعدش دیگه باهات کاری ندارم. شتر دیدی ندیدی. در کمال تعجب گفت باشه و انگاری دنیا رو به من دادن. دستامو از پشت کمرش درآوردم. صورتشو با یه دستم نگه داشتمو و گفتم: چی؟ یعنی میدی؟ منتظر جوابش نشدم و بی خیال مالیدن کونش شدم. آخ و اوخ کنان برای دومین بار تو یک روز بعد از نگار، لبامو روی لب آیدا قرار دادم و با دست دیگه ام سینه هاشو مالیدم. خیلی زود بر خلاف تصورم سریع شل شد و وا داد . داشت روی زمین می خوابید که سرپا نگهش داشتم و گفتم: تو فازت چیه؟ لزبین هستی؟ چی هستی؟ اصلا معلوم هست؟ با صدای لرزون که از ته چاه در می اومد و نشون میداد سست و حشری شده گفت: من لزبین نیستم… از وقتی وارد دبیرستان شدم توسط پدر و مادرم به خصوص داداشم به شدت کنترل می شدم تا با پسری دوست نشم. حتی برام گوشی نخریدن تا تو اینستا و تلگرام و… با پسری آشنا نشم. منم به جای پسرها بدون اینکه آگاه باشم با دخترها و همکلاسی هام درگیری احساسی و عاطفی پیدا میکردم.
احساس میکردم حرفاش واقعیه؛ چون نگار قبلا گفته بود آیدا پدر و مادر سخت گیری داره. پیشونیشو بوسیدم و به سمت تخت خوابم هدایتش کردمو گفتم: یعنی تا حالا با پسری دوست نبودی؟ سرشو به نشانه نه تکون داد. گفتم: ای جونم، پس الان عقب و جلوت کاملا صفر کیلومتره؟. برای اولین بار بعد از مدت ها لبخندی روی لباش اومد. در حالیکه کمکش میکردم روی تخت و روی کمر بخوابه گفتم: تا همین چند دقیقه پیش به خاطر جریان تو و نگار رفتارم با تو خشن و خصمانه بود. قصدم این بود به خاطر همجنسگرا و لزبین بودنت بدجوری بکنمت. اما با توضیحاتی که دادی قانع شدم. الان دیگه دنبال یک رابطه دوستانه هستم. بعد الکی گفتم: با این حال اگه باز خودت نخوای کاری نمی‌کنم و می‌تونی بلند شی بری. برگشت گفت: نه انجامش بده. می‌خوام تجربش کنم و بفهمم تو این سه چهار سال که مدام تو گوشم میگفتن رابطه و دوستی با پسرها بده از چی منع شدم. خوب بوده یا بد…تی شرت و بعد شلوار و شورتمو بلافاصله از تن در آوردم. به محض اینکه کیر سفت و سیخ شدمو دید بدنش شروع به لرزیدن کرد. دستشو که گرفتم این لرزشو خیلی بیشتر حس کردم.دلیلشو که پرسیدم گفت: وقتی خودت رابطه دوست داری، اما رابطه با یک پسر چندین سال توسط پدر و مادرت برات تابو و ممنوع باشه، بعد یهو یه جا که انتظارشو نداری قرار باشه یه پسر بکنتت، کلی هیجان و استرس و لذت به آدم وارد میشه. صورت جذابشو نگاه کردمو و گفتم: حیف که وقت نداریم. نزدیکای اومدن پدر و مادرم هست. باید سریع کار رو تموم کنم تا هم پدر و مادر و داداشت تو هدفشون شکست بخورن، هم خودت لذت ببری…
بعد از در آوردن بالا تنش داشتم شلوار و شورتشو پایین می کشیدم که دیدم هی زمزمه میکنه#34; ای احسان بدبخت کجایی ببینی منو هم کردن”
احسان داداشش بود. بر عکس من مثلا خیلی غیرتی بود…با دیدن کس سفید و دخترانه اش که یه شیار باریک صاف و صورتی وسطش بود آهی کشیدمو گفتم: جون… اولین بار این دست منه که میخوره به کست. امیدوارم دست های بعدی رو هم تجربه کنی.
تا کمی کسشو مالیدم، مثل مار به خودش پیچید. طوری که با همون بدن و صدای لرزون به حرف اومد و گفت: هر کاری دوست داری با من بکن. می تونی از جلو بکنی چون معلوم نیست باز چنین فرصت هایی پیدا کنم. گفتم: آیدا باور کن منم اولین باره میخوام یه دختر رو بکنم. نمیدونم با این همه خوشی که یک دفعه برای من ایجاد شده چه کنم. دوست دارم از جلو هم بکنمت، اما برای من و خودت بعدا دردسر درست میشه. ازش خواستم دمر بخوابه. خودمم رفتم روی تخت روی زانو نشستم. کیرمو حسابی تف مالی کردم. وقتی دمر شد و کون سفید و صاف و صیقلی دخترانشو لخت دیدم، بی اختیار وای وای و جون جون میکردم. یه کون سفید و لرزون بدون مو مخصوص دخترای نوجوان روبروم آماده بود تا خایه بکنم توش. از روی حشر هر دو برجستگی کونشو بوسیدم. لای کون نرمشو باز کردم. سر کیرمو رو سوراخ کونش قرار دادم و روی بدنش خوابیدم. چون اولین بار بود میخواستم کون یه دختر بزارم، احتمال می‌دادم تا بره توش آبم میاد؛ برای همین در گوشش گفتم: کیرم داره نبض می‌زنه برای اینکه آبم نیاد مجبورم سریع بکنم توش. ازش خواستم خودشو شل کنه.داشت هی واسه خودش زمزمه می‌کرد و هنوز داشت می‌گفت احسان کجایی دارن منو می‌کنن. اولین فشار رو که دادم احسان گفتنش تبدیل به یه آخ بلند شد. با دومین فشار سر کیرم داخل کونش شد. گریه کنان گفت وای سوختم… جر خوردم. امون ندادم با فشار سوم نصف کیرم تو کون داغش فرو رفت. صدای گریه و پاره شدم گفتنش فضای اتاق رو پر کرده بود. بی اهمیت بالاخره با فشار آخر کیرمو تا خایه تو کونش جا دادم بلافاصله قبل اینکه آبم تو کونش بپاشه شروع کردم به تلمبه زدن. هنوز داشت گریه میکرد که همزمان در گوشش گفتم: الان به احسان و مامانت بگو قراره آب کیر تو کونم ریخته بشه. فقط تونستم پنج تا شش تا تلمبه عمیق بزنم. تو تلمبه آخر کیرمو به ته کونش کوبیدم آبم با فشار زیاد داخل کونش پمپاژ کرد. این قدر روی آیدا خوابیدم تا کیرم کوچیک شد و از کونش در اومد. هنوز روی آیدا خوابیده بودم که احساس کردم بوی عطر مادرم میاد. این عطر کادوی روز مادری بود که خودم براش خریده بودم. یه لحظه به خودم اومدم. برگشتم سمت درب اتاق رو نگاه کردم…

نوشته: عرفان

بازدید 16,065

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

11 پاسخ به “باخت پر برکت”

  1. خب پس زورگیری و تجاوز به خواهر خودت و دوستش توی بکن تو مورد تایید هست ولی اگه دوتا آدم بالغ همجنسگرا باشن مشکل داره و فحش میدید و دیسلایک؟

  2. عالی بود فقط اون دوستت ک دک کردیش بی سر و صدا رفت و پیگیر نشد.قسمت بعدی اونم سهیم کن ک باورپذیرتر بشه مامانتم بیار خودم میکنمش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید