علی با چهرهای درهم و اخمهایی که سخت بهم دوخته شده بودن، از در خارج شد.
با دیدنش توی اون وضعیت که شلوار اسلش مشکی رنگی با چند زنجیر آویزون از کنارههاش و تیشرت گشادی که طرح اسکلت روی خودش داشت، اول ماتم برد و پشت بندش خندم گرفت.
یقینا دیوونه بودم! یا شایدم اون خیلی بدبخت بود! هرچی که بود اسباب خندهی خودم رو آماده کرده بودم.
با دیدن لبخندم گل و گشادم که ابتدا و انتهایی نداشت، اخمش غلیظ تر شد.
با اینکه قیافهی بانمکش یکم حالت جدیت به خودش گرفته بود اما باز هم نتونست جلودار به نمایش گذاشتن دندونام بشه.
من قطعا نمی تونستم با دیدن این شکل و شمایلی که برای خودش ساخته بود، نخندم؛ هرچند باعث و بانیش خودم بودم ولی واقعا نمیتونستم. قسمت خندهدارش این بود که چشمهای من عادت نداشتن که اون رو به حالت غیررسمی ببینن.
فروشنده که اون طرفتر، نزدیک رگالهای کت و شلوار ایستاده بود، نگاه گذرایی به برج زهرمارم (علی) انداخت و گفت:
- این سمت لباسهاش فکر کنم براتون مناسب تر باشه. اگه دوست داشتین تشریف بیارین ببینین.
و با نگاه دقیقی به سر تا پای من چشم از ما گرفت. مرتیکهی هیز!
حیف در اون لحظه تنها چیزی که برای من اهمیت داشت فقط علی بود وگرنه حسابش رو میرسیدم.
دوباره نگاهم رو به علی دوختم؛ همچنان اخمش رو حفظ کرده بود و سعی داشت بفهمه اون زنجیرهای آویزون چه کارایی میتونن داشته باشن.
از طرفی چون لاغر اندام بود و شلوار هم گشاد، این تصور رو ایجاد می کرد که انگار جوجه رو توی گونی انداخته باشی. خنده دار بود دیگه، نبود؟!
نگاهش رو که بالا آورد، بلاخره نتونست طاقت بیاره و با حرص گفت:
- میشه بگی به چی میخندی خانوم محترم؟
با شنیدن این سوال پقی زدم زیر خنده و حتی تلاش نکردم که جلوی خودمو بگیرم تا قهقهه نزنم.
بخاطر خنده بریده- بریده جواب دادم: - خیلی مسخره شدی.
اخمش شدت گرفت و گفت: - همش تقصیر توعه. آخه من و چه به شلوار اسلش؟خدایی تیپ خودم مگه چشه؟!
علی برخلاف من که همیشهی خدا تیپ اسپرت و ایزی میزدم، اتوکشیده و رسمی لباس میپوشید. نشده بود که از این مدل لباسها بپوشه ولی خب به اصرار من این سری رو پوشیده و به شدت پشیمون شده بود. - خیلیم قشنگی عزیزم.
اینو با خنده گفتم که کلافه تر شد. دلم به حالش سوخت و با اشارهی چشم بهش فهموندم که عوض کنه تا بریم. این همه مسخره بازی کافی بود! البته میدونستم تلافی می کنه ولی خب بازم چسبید.
با رفتنش پاشدم تا توی مغازه بچرخم. پر از رگالهایی با لباسهای مختلف بود و فضا برای گشتن مناسب!
هوای خنک امروز هم حالم رو بهتر می کرد. عصر شده بود و ما نزدیک یک ساعتی میشد که اینجا بودیم.
مچ دستم رو بالا آوردم و به ساعتم نگاهی انداختم. حوالی شش رو نشون میداد و من باید هفت به سمت خونه راه میفتادم.
بعد کلاس حوصله سر بر ادبیات عمومی، از دانشگاه بیرون زده بودیم که یکم دور بزنیم ولی یهو به ذهنم رسید اذیتش کنم و در نهایت سر از اینجا درآوردیم. یک پاساژی نزدیکای دانشگاه.
آخرای ترم چهار رو سپری میکردیم و هنوز دو سال دیگه مونده بود که لیسانس بگیریم.
روزهای دانشجو بودن واقعا داشت خوش میگذشت و توی این دوسال با وجود اینکه هردومون خیلی خرخون بودیم ولی داشتیم نهایت لذت رو می بردیم.
میشه گفت بهترین دوستای همیم و از جیک و بوک هم خبر داریم.
من از وقتی با علی آشنا شدم، فهمیدم که دوجنس مخالف میتونن بهترین رفاقتهارو داشته باشن. خداروشکر خونوادهی من زیاد محدودم نمیکردن ولی با این حال تو خیلی از موارد خط قرمز داشتن. شاید علت خیلی از طغیان های روحیم هم همین بود.
خونوادهی اون مذهبی بودن ولی خودش مثل من به اصطلاح اهل دل بود؛ بخاطر همین بود که رفاقت سنگینی باهم داشتیم.
با اومدن علی و نشستن دستش توی گودی کمرم، از مغازه خارج شدیم. مغازهای که نگاههای هیز فروشندش و چپ- چپی صاحبش بدرقمون شد.
دستمو دور بازوش حلقه کردم و مثل همیشه براش لوس شدم. عادتم بود که رفتارهای بچگونه کنارش داشته باشم؛ هرچند اون هم ناراضی بنظر نمی رسید، برعکس خیلی حال می کرد.
- میگم علی میشه بریم آب طالبی بخوریم؟ یکم خنک شیم.
برای اینکه پیشنهادم تاثیر خودش رو بزاره، لبامو آویزون کردم و چشمام رو مظلوم.
میدونستم طاقت دیدن این صحنه رو نداره. نگاهشو ازم گرفت و گفت: - باشه بریم چشم گندهی من!
با این جملش فکری که به ذهنم اومد رو با لگد پس زدم. ” باشه بریم کون گندهب من! ” نفس کلافهای کشیدم و به زمین خیره شدم.
هرکی مارو میدید فکر می کرد که بینمون چیزی هست ولی همیشه همینقدر صمیمی هستیم. علی رو خیلی دوسش دارم، مثل یه تکیه گاه قوی میمونه. هیچ وقتم بهش به چشم دیگهای نگاه نکردم.
رفیق ناباب که نیست هیچ، هیچ وقتم تنهام نداشته.
اینا برام خیلی ارزش دارن.
تنها تفاوت آشکاری که بینمون هست، این که اون خیلی پاکه و من خیلی شهوتی! برای همین که همچین افکاری ناخودآگاه به سرم میزنه.
یعنی حشریت من اندازه نداره و گاها به نقطهای میرسم که واقعا اذیت میشم. برای یک دختر داغ بودن همیشه نمیتونه خوب باشه علی الخصوص من که تا ازدواج نکنم نمیتونم سکس کنم. مجبورم شهوتم رو با خودارضاییهای ممتد بخوابونم اما بعضی وقتا واقعا کفایت نمی کنه.
نگاهم رو از سنگ فرش زیر پام گرفتم و روی چهرهی علی چرخوندم؛ ولی اون برخلاف منه! خیلی نفسش بالاست و ندیدم حتی یبار کسی رو دید بزنه.
نگاهش پاکه و من بهش واقعا حسودیم میشه.
چجوری ممکنه که یه پسر این همه عزت نفس داشته باشه و یه دختر این همه حرارت؟! نمی فهمم.
چشم های تیزبینش کلافگیم رو می پاییدن و حدس زدم که فهمید یهویی کلافه شدم اما سکوت کرد.
خودش میدونست اگه دردی داشته باشم بهش میگم ولی خب این چیزی نبود که بتونم.
چجوری میتونستم بگم که من خیلی حشریم و نیازهای جنسیم دارن بهم فشار میارن؟
به کیر نیاز دارم! به کرده شدن! به تا صبح دادن و ارضا شدن پی در پی!
اینارو نمی تونستم بهش بگم. درسته همه چیز همو می دونیم ولی خب این رو واقعا نمیشه گفت.
آهی از روی حسرت کشیدم و سعی کردم حواسم رو پرت کنم که یهو علی تو کوچهای پیچید.
ادامه دارد…
پ.ن: داستان حاوی تابوشکنیهای زیادی است لطفا افرادی که علاقمند نیستند نخوانند. از دوستانی هم که تا اینجا خوندن ممنونم. منتظر نظرات شماها هستم.
حقیقتا محتوای داستان جوری نیست که دائما از مسائل جنسی گفته شده باشه. میکس سکس با حقایقِ؛ این رو در قسمت های بعدی هم خواهید دید. چیزی که من می نویسم تلفیقی از این دوست پس لطفا از این جهت اعتراضی نباشه.
حمایتتون باعث انرژی گرفتن من واسه ادامه دادنه…
نوشته: Miss.Shahvat
8 پاسخ به “آشوب (۱)”
بقیهی داستان به زودی!
تا ببینیم بعدش چی میشه
خیلی خوبه سعی کن زود به زود بزاری و قسمت های طولانی
قلمت خوبه، آفرین👌 تنها توصیهای که میتونم بکنم، زیاد بخون و زیاد بنویس تا تو نویسندگی پخته شی.
خوب بود زودتر ادامه شبذار
سلامتشکر از داستانتونمیخوام بپرسم بنظرتون آیا وقتی یکنفرو درکنارمون داریم که بسیار مورد اعتماد هست واز تمام پایین وبالای زندگی ما خبرداره وبارها تونسته ثابت کنه صرفا دنبال دنبال سود بردن از در کنارمون بودن نیست وحداقل تا وقتی خودمون رضایت به انجام کاری باهاش نباشیم حتی کوچکترین اقدامی نمیکنه وواقعا خصایص انسانی ومعرفتی در ذاتش ورفتارش دیده میشه وتنها دلیل علاقه مندی ورفاقت ونزدیکیش بهمون جنبه استفاده مالی،لذت بردن از جسم وامور دنیوی نیست وبه قول نویسنده پشتوانه وتکیه گاهی با باطن وظاهری یکسان هست ومیشه چون چشم خویش بهش اعتماد کرد نباید این فرصت ،داشتن یک همراه وبرآورده کننده نیازهای جسمی و فیزیکی ویک همراه حتی در تختخواب واز دست داد وبسیار رک وراست وبدون پنهان کاری ومحافظه کاری ازش بخواهیم وخودمون ودر اختیارش بذاریم واینجا دیگه جمله خیلی از مسائل ونمیشه به زبان آورد وبا دیگری درمیون گذاشت معنا نداره ،اگر با چنین فردی نیازت وبرآورده نکنی پس باید تن به بدن چه کسی بزنی ودراختیار چه کسی قرار بدی خودت وکام از کنار چه کسی بودن برآری ،واقعا چرا باید از این نعمت بگذری وتقدیمش کنی به دیگری ،نظرتون وبگید لطفا
برای نویسندهداستانی با زبان ساده و گرم شروع شده و به بیان یک احساس مشترک و یا تجربهای که برای خواننده قابل لمس میباشد، اشاره میکند.گرچه این قسمت مقدمهای بیش نبود، برای ادامه داستان جهت انتقال این احساس توصیه میشود
فعلا خوب بود.ادامه بده رفیق