نمیدونم چقدر گذشته بود که یهو در ماشین باز شد و لعیا سوار شد! در کنار گیج و گنگی من اونم ساکش رو بغل کرده و بدون هیچ حرف و حرکتی عین مجسمه خیره به جلو نشست. انگار مغزم گریپاژ کرده و فقط بِروبِر نگاش می کردم، بالاخره بعد از لحظاتی از اون شوک اولیه خارج شدم و پرسیدم: پس چی شد؟! و با یک مکث کوتاه، مردد گفتم: ماشین رفته؟!
صورتش کاملا سرخ و انگار پر از استرس بود! چرخید و بعد از کمی نگاه کردن: شاهین، پریسا بفهمه چه خاکی به سرم بریزم؟
اینقدر گیج و منگ شده بودم که منظورش رو نفهمیدم، بهت زده گفتم: پریسا؟ چی رو بفهمه؟
بدون توضیحی، بغضش شکست و در حال گریه کردن؛ به خدا من تا امروز هیچ غلطی نکرده ام، اگه بفهمه، خودمو میکشم!
انگار تازه مغزم ریست شد و متوجه شدم که اوضاع از چه قراره، هم باور نمیکردم که واقعا برگشته و هم نمیدونستم چی جواب بدم! میخواستم بگم، اصلا برای چی برگشتی؟ ولی خب …
همزمان که گفتم: لعیا جان لطفا آروم باش ، پریسا از کجا میخواد بفهمه؟ آروم دستش رو گرفتم! خواست دستش رو بکشه ولی محکم تر گرفتمش و با دست دیگه ام مشغول نوازش پشت دستش شدم و همزمان صحبت میکردم. بعد از لحظاتی که حواسش تقریبا پرت شده بود یهو دستش رو آوردم به سمت لبم و بوسیدم! برخلاف تصورم شدت بغضش شکست و زد زیر گریه! بعد از کمی سردرگمی با تردید، کشیدمش به طرف خودمو بغلش کردم. به گمونم حالش خراب تر از اون بود که بخواد مقاومت کنه، عین یک دختر بچه خودش رو توی آغوشم رها کرد و صدای هق هقش بلندتر شد…
زمان زیادی در سکوت فقط بغلش کرده و گاهی پشت شونه اش رو دست می کشیدم تا بالاخره گریه اش بیصدا شد و کمی آروم گرفت، در حالی که هنوز به حالت عادی برنگشته بود، میخواستم بگم، لعیا هنوز دیر نشده، اگر آمادگیش رو نداری برو، اما قبل از اینکه زبون باز کنم، اون دوباره برگشت سر پله اول: شاهین به خدا پریسا بفهمه منو میکشه!
از تناقض رفتارش خنده ام گرفته بود با حرص کمی هلش دادم به عقب و خیره تو چشماش گفتم: اَه ول کن دیگه هی پریسا پریسا! پریسا از کجا میخواد بفهمه؟ اصلا بذار بفهمه ببینم چه غلطی میخواد بکنه! به جون لعیا نازک تر از گل بهت بگه، مادرش رو…!
خب توی اون شرایط اصلا انتظار شوخی کردن رو نداشت و به همین خاطر کمی طول کشید تا متوجه حرفام شد! در حالیکه گریه و خنده اش با هم قاطی شده بود، یهو پر از حرص بهم حمله کرد و با دستای مشت کرده شروع کرد به کتک زدن ! دستاش اون قدری سنگین نبود و خیلی هم جدی نمی زد. در حالیکه سعی داشتم دستش رو بگیرم، میخندیدم و این بیشتر حرصش رو در میاورد. بعد از چند ثانیه از کتک زدن خسته شد، در عوض دستگیره در رو گرفت و وانمود کرد که میخواد پیاده بشه وخطاب به من: من اشتباه کردم ، تو آدم نیستی! من دارم از استرس میمیرم اون وقت تو چرت و پرت میگی!
خنده کنان دوباره کشیدمش توی آغوشم و با یک غافلگیری لبام رو به کنار صورت تقریبا خیس از اشکاش، چسبوندم و یک بوسه کوچیک زدم و بی توجه به شوکه شدنش گفتم: لعیا جان، عزیزم، آخه استرس چی داری، ما سه روزه که کنار همیم و داریم میگیم و میخندیم! بعدشم من گفتم اگه خدای نخواسته پریسا جون بهت تندی کنه،عصبانی میشم وگرنه خودت میدونی که من اصلا اهل خشونت نیستم!
چشمهای سرخ از گریه، سرخی صورت حاصل از بوسه و تلاشی که برای مخفی خنده اش داشت، ترکیب جذابی بوجود آورده بود. فقط گوشه لبش رو گاز گرفته و با نگاهی پر ازحرص فقط بهم زل زده بود! قبل از اینکه از اون حالت دربیاد، با هر دو دست اشک های زیر چشمش رو پاک کردم و گفتم: آخه حیف چشای به این خوشگلی واسه مسائل پیش پا افتاده خیس بشه؟
خنده کوچیکی کرد و حرص آلود: از نظر تو اینا مسائل پیش پا افتاده است؟!
یک لحظه زد به سرم که تا داغه بوسه ای به لباش بزنم، ولی جای مناسب نبودیم و از طرفی هم نمیخواستم تند برم. دستام رو از روی بازوهاش تا پایین کشیدم و همزمان با گرفتن هر دو دستش گفتم: لعیا جان این قدر مسائل مهم داریم که مطمئنم بعدها خودت به این رفتار میخندی!
دقایقی به شوخی و کل کل ادامه دادم تا کاملا از اون فضای چند دقیقه قبل فاصله گرفت و از استرسش کم شد. خب از قبل برنامه ای نداشتم و نمی دونستم از کجا شروع کنم، واسه همین دوباره بیخیال کافه شدم و بی هدف راه افتادیم. ناگفته نماند که لابلای حرفای اولیه و گریه کردن هاش میگفت تا حالا با کسی غیر از همسرش در ارتباط نبوده! انگار خیلی هم بیراه نمیگفت و رفتارش هم گواه این موضوع بود، چون هر سری که میخواستم دستش رو بگیرم، یا جایی از بدنش رو لمس کنم، ناخواسته عکس العمل نشون میداد وگاهی هم رنگش تغییر میکرد! البته منم کم نمی آوردم و با سماجت کار خودم رو میکردم. مثلا یک بار توی شلوغی یک بازارچه به بهانه مراقب بودن، دستم رو از پشت بردم و گذاشتم روی پهلوی جهت مخالفش. نامحسوس دستم رو پس زد، ولی منم با لجاجت نه تنها کوتاه نیومدم، بلکه با کمی شیطنت، این بار دستم رو از پهلو تا روی باسنش کشیدم و یهو چلوندم! رنگش سرخ شد و کمرش رو به جلو کشید، ولی همزمان خنده اش گرفت و تنها با آرنج ضربه ای به پهلوی من زد!
خلاصه بعد از کلی گشتن و وقت گذروندن، شام مون رو هم بیرون خوردیم و تقریبا ساعت ده برگشتیم. قبل از پیاده شدن گفتم: لعیا جان شرمنده تو برو بالا، من یک نیم ساعتی کار دارم، انجام بدم میام بالا!
نگاهی مثلا متعجب بهم انداخت: واسه چی بیایی؟
به شوخی گفتم: میام که کدورت های این یکی دو روزه رو برطرف کنیم!
در حال خندیدن: لازم نکرده من کدورتی ندارم، برو خونه تون بگیر بخواب خسته ای!
قبل از پارک کردن توقف کردم، تا پیاده بشه، منتهی قبلش همانطور شوخی کنان یهو لپش رو کشیدم و با لحن مسخره ای گفتم: خب منم میام که خستگیم رو در بیارم!
خنده کنان یکی زد روی دستم و با گفتن؛ بیخود، پیاده شد. رفت بالا و منم رفتم که کمی کمک و یک سری کارها رو پیگیری کنم . بیست دقیقه بعد در حالی که کبکم خروس میخوند و دل توی دلم نبود یهو یک پیام عجیب فرستاد: شاهین میشه یک ماشین برام بگیری من برم، به خدا هر کاری میکنم دلم رضا نمیده!
طرف تا توی اتوبوس رفته، پیاده شده و برگشته، حالا دوباره میگه نمیتونم و میخواد بره! بدجوری حرصم گرفته بود، ولی با این حال باید شرایطش رو درک میکردم! بعد از کمی فکر کردن، نوشتم: عزیزم، چند دقیقه دیگه میام صحبت میکنیم!
سریع نوشت: نه شاهین، لطفا! تو رو خدا یک زنگ بزن ببین اگه برای آخر شب ماشین داره، من برم. به خدا حالم خوب نیست، دلم پر آشوبه!
ای بابا عجب گیری افتادیم، همراه با چندتا شکلک تعجب نوشتم: لعیا حالت خوبه؟! ساعت نزدیک یازده است، الان دیگه بلیط گیر میاد؟ گفتم چند دقیقه دیگه میام بالا صحبت میکنیم!
بعد از چند دقیقه که انگار از رفتن نا امید شده بود، نوشت: شاهین به خدا ازت خجالت میکشم، روم نمیشه نگات کنم، میشه لطفا نیایی بالا؟!
عصبی نوشتم: باشه بابا ، بگیر بخواب! گوشی رو گذاشتم کنار و دیگه پیام های بعدیش رو حتی نگاه هم نکردم! خیلی سعی داشتم درک کنم ولی مقدور و قابل هضم نبود! من که به زور نگهش نداشته و حتی آنطور که باید اصرار هم نکرده بودم، ولی آخه…
یک ربع بعد از رفتن بچه ها، کلافه و عصبی رو به تلوزیون نشسته و فکرم چنان درگیر بود که اصلا متوجه پایین اومدنش نشدم به همین خاطر وقتی یهو گفت: هنوز نرفتی؟ چنان از جا پریدم که خنده اش گرفت! هرچند که از خندیدن خود داری و عذرخواهی کرد!
با همه تلاشم اما نتونستم خودم رو عادی نشون بدم و ابروهام کج و ماوج بود، گفتم: نه هنوز، تو چرا نخوابیدی؟
بدون اینکه منتظر دعوت باشه، با کمی فاصله یک صندلی رو برگردوند رو به من و همزمان با نشستن: نمیدونم، خوابم نمیاد!
همانطور با اخمای درهم زل زدم بهش و گفتم: چرا؟ اگر چیزی احتیاج داری تا برات بیارم!
بی توجه به حرفم و اینکه جوابی بده، خیره شد به تلویزیون: شاهین به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم، ولی هر کاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام، به نظرم کارمون اشتباهه، لطفا درکم کن!
عصبی طور گفتم: مگه من چیزی گفتم؟ نگران نباش، درکت میکنم!
پوزخندی زد: ولی رفتارت این رو نشون نمیده. مثل بچه کوچیکا قهر کردی!
پیچ و تاب ابروهام بیشتر شد: قهر چیه؟ گفتی نمیتونم، گفتم باشه هر طور راحتی! دوست نداری ادامه نمیدم، زوری که نیست!
اونم عصبی شد: خو لعنتی من که بهت گفتم هنوز طلاق نگرفته ام، دست خودم نیست،شرایطش رو ندارم! چرا بیخودی به آدم عذاب میدی؟!
ناخواسته تن صدام بالاتر رفت: برو بابا دلت خوشه، با یک مشت خزعبل خودت رو گول میزنی! طلاق نگرفتم، طلاق نگرفتم! یارو سه ساله ول کرده و رفته، معلوم نیست چه غلطی میکنه و با چند نفر خوابیده، تو یک لنگه پا نشستی تا بیا طلاقت بده؟!
در حالی که از لحن گفتار من خنده اش گرفته بود، اما همانطور عصبی: الان میگی چیکار کنم؟! فردا همین پریسا بهم نمیگه نتونستی خودت رو نگه داری و به بابام خیانت کردی؟!
عصبانیت باعث شد یک لحظه کنترل زبونم رو از دست بدم و گفتم: ببخشید، دو روز دیگه که پا به سن گذاشتی، همین پریسای عوضی بهت نمیگه، واسه چی این همه سال مثل اوسکلا منتظر نشستی؟ فردا بهت نمیگه به من چه که تو از جوونی و خوشگلیت لذت نبردی؟!
نمیدونم چرا خنده اش گرفت، ولی در حال خندیدن: اولا عوضی خودتی،! ثانیا، از کی تا حالا، لذت، فقط اینه که با تو باشم؟!
عجیب بود بود ولی خنده اش منم آروم کرد و دوباره قلقلک داد، بلند شدم سرپا و همزمان که می رفتم به طرفش با ترکیبی از شوخی و جدی گفتم: اتفاقا عوضی اون پریساست که همه این آتیشا از گور اون بلند میشه، وگرنه من مثل آدم داشتم زندگیم رو میکردم، از کجا میدونستم یک همچین مامان جیگری داره؟ ثانیا مقصر خودتی، که هی پاشو وسط میکشی، اون طفلی روحشم از ماجرا خبر نداره، اما تو … استغفرالله! جلوش ایستادم و در حالی که لبخند به لب منتظر ادامه حرفم بود، با انگشت زیر چونه اش رو گرفتم و کشیدم رو به بالا و همزمان با خم شدن، زل زدم توی چشماش و ادامه دادم: بعدشم من کی گفتم که لذت، فقط اینه که با من باشی؟ چرا به حرف گوشی نمیدی؟ لعیا خانم من عرض کردم، لذت در اینه که مال من باشی! میفهمی مال من؟ و قبل از اینکه به خودش بیاد، با پر رویی هر چه تمام تر لبم رو به لباش چسبوندم و چند ثانیه نگه داشتم و با یک بوسه، کمی عقب کشیدم!! یهو رنگش شد عین لبو و بهت زده چشم به چشم من دوخت! همزمان که انگشتم رو از زیر چونه (از روی گردن) تا زیر گوشش کشیدم، همانطور چشم تو چشم گفتم: لعیا جان، به قول خودت این همه سال از عمرت رو از سر اجبار باخته ای، منتظر معجزه نباش، اون اگر برگرده فقط باقی زندگیت رو هم میبازی، تازه اگر برگرده!
لعیا جان، عزیز من… حرفم ناتمام موند چون سراسیمه و به سرعت رفت به طرف راه پله و فقط صدای پاش رو شنیدم که پله ها رو به سرعت طی میکرد.
خب انگار زیاده روی کرده بودم و حتی انتظار این رو داشتم که دیوونه بازی دربیاره و این وقت شب بخواد بره! و بیشتر فکرم درگیر این بود که اگه این اتفاق بیفته چکار کنم، اما تقریبا نیم ساعت بعدو در حالیکه ساعت نزدیک به یک بامداد بود و همه چیز رو تموم شده میدونستم، یهو پیام داد: شاهین، حالم ازت بهم میخوره، کاش اون روز قلم پام میشکست هیچوقت پام رو اینجا نمیذاشتم! ببین از الان دارم بهت میگم پریسا از این موضوع چیزی بفهمه، مطمئن باش چشاتو از حدقه در میارم! و با یک تاخیر چند ثانیه ای: ضمنا برقم روشن نمیکنی چون نمیخوام قیافه نحست رو ببینم!
هااااااا؟! نفهمیدم چطور خودم رو به پشت در سوییت رسوندم! در رو باز گذاشته و برق ها رو خاموش کرده بود. بازتاب نور بیرون، به اندازی کافی روشن کرده بود، با این حال همین که پام رو گذاشتم داخل، طبق عادت دستم رفت به سمت کلید، اما یهو با حرص: مگه نگفتم روشن نکن!
پشت به در جلوی اپن ایستاده و انگار داشت با موهاش بازی میکرد. در حال رفتن به طرفش، شوخی کنان گفتم: خب لعیا جان توی این تاریکی که نمیتونم چشمای خوشگلت رو ببینم !
همراه با خنده و با لحنی حرص آلود: بهتر! منم نمیخوام قیافه نحس تو رو ببینم!
نزدیکتر که شدم و چشمم عادت کرد تازه متوجه شدم که در اصل داره موهاش رو خشک میکنه! انگار توی این فاصله دوش گرفته، و جالب تر اینکه تیشرت و شلوارک من تنش بود، خودم رو از پشت بهش چسبیدم و بغلش کردم. صورتم رو بردم لای موهای نمناکش و خیلی آروم گفتم: ممنون که منو به بهشت دعوت کردی! همراه با یک نفس عمیق، بازم ناخواسته کمی خودش رو جلو کشید، محکم تر بغلش کردم و همزمان با رسوندن دهنم دم گوشش، با حرص گفتم: یکبار دیگه از من فاصله بگیری، جرت میدم! خنده کنان و بدون حرف کمی خودش رو شل کرد! حدود یک دقیقه، بدون هیچ حرکتی همانطور محکم در آغوش گرفته بودمش و فقط موهاش رو بو می کشیدم. فکر کنم پنج سالی بود که از این شامپو استفاده میکردم ولی لعنتی انگار برای اون یک بوی دیگه داشت و ترکیبش با بوی عطر زنانه لعیا، داشت روانیم میکرد. دست راستم رو از روی شکمش برداشتم و با جمع کردن موهاش، لبام رو چسبوندم به پشت گردنش و شروع کردم به بوسیدن! بعید میدونم ناشی از شهوت بود ولی از همان ابتدای کار ریتم نفسهاش تند شده و دل دل میزد. در حالی که هر دو دستش رو گذاشته بود روی دست من و شکم خودش و هیچ کاری نمی کرد، یواش یواش بوسه هام رو گسترش دادم و گاهی هم لبام رو روی پوست گردنش حرکت میدادم که انگار خیلی خوشش اومده بود! چون همین که میخواستم برم سراغ کناره های گردنش با چرخوندن سر مانع میشد و ناچارا با همون پشت گردن به کارم ادامه میدادم. میخواستم دستام رو هم فعال کنم اما اون مقاومت های خواسته یا ناخواسته اش رو مخم بود و کم کم داشت عصبیم میکرد. بعد از یکی دو دقیقه آروم دستم رو آوردم بالا تا برم سراغ سینه هاش، اما یهو مچ دستم رو گرفت! عصبی دستم رو کشیدم و یک سیلی نه چندان محکم به کنار باسنش زدم. بلافاصله چرخوندمش رو به خودم و به شوخی گفتم : یکبار دیگه دستات حرکت کنه طناب میارم می بندم و اون موقع دیگه خدا به دادت برسه! همزمان که از حرکت من شوکه شده و یک دستش رفته بود روی باسنش، با چشمان بسته شروع کرد به خندیدن، اما اجازه خندیدن بهش ندادم و همزمان که به لباش حمله کردم خودم دستاش رو انداختم دور گردنم و بی توجه به رفتارش مشغول خوردن لباش شدم.
همزمان با خوردن لباش ،دستام رو به پهلوهاش رسونده و گاهی تا زیر بغلش می کشیدم و این کار رو هی تکرار میکردم. بعد از لحظاتی لب گرفتن و خوردن، دستام رو بردم روی باسنش، اما بازم دستش حرکت کرد، منتهی قبل از اینکه کامل برداره، یک گاز کوچولو به لب پایینش زدم و همزمان هم فشار محکمی به باسنش دادم! منظورم رو متوجه شد و خنده اش گرفت، خوشبختانه منصرف شده و دوباره دستاش دور گردنم جا خوش کرد و بالاخره چشماش باز شد. منم زل زده بودم تو چشماش و کار خودم رو میکردم . بعد از لحظاتی که کاملا توی حس رفته و غرق در لذت بودم، یهو لعیا گاز خیلی محکم به لبام زد. در حالی که از این حرکتش شوکه شده بودم، خنده کنان سرش رو عقب کشید و خیره به چشمام: مرده شور اون چشمات ببره که اینقدر آدم گول میزنه!
نمیدونم تعریف بود یا چی، اما درد جای دندوناش برایم شیرین بود و شیرینیش تا عمق وجودم رخنه کرد، خنده کنان، محکم باسنش رو به جلو کشیدم و به خودم کوبیدم. قبل از این که دوباره برم سراغ لبش گفتم: عوضش من قربون صداقت این چشای تو برم که داد میزنه بیا منو بکن!
در حال قهقهه زدن: برو گم… اما فرصت ادامه دادن پیدا نکرد و دوباره لبامون توی هم قرار گرفت! قبل از اینکه به خودش بیاد سریع دستم رو زیر کش شلوارکش بردم و رسوندم به روی باسنش! جالب بود، شورت پاش نبود و با لمس باسنش ناخواسته عضلاتش منقبض شد همزمان دستای لعیا رفت پایین و مچ هر دو دستم رو محکم گرفت که بکشه بیرون! سریع لبش رو ول کردم و همزمان که هر دو طرف باسنش رو محکم چلوندم، با خنده گفتم: لعیا، یک بار دیگه دستت حرکت اضافی کنه، کاری میکنم که تا خود صبح بگی غلط کردم!
در حالیکه با حرص و البته مقداری عشوه دستاش رو از روی دستام برداشت، شوخی کنان گفتم: دختره عوضی، اعصاب واسه آدم نمیذاره، به جای اینکه دستش رو ببره توی شلوار من و اون کاری که بهش مربوطه رو انجام بده، هی رو مخ من راه میره! دوباره صدای خنده اش توی دهن من گم شد و بعد از چند ثانیه این بار خودش دستاش رو دور کمر من چرخوند و من با خیال راحت دستم رو زیر شلوارکش به حرکت درآورد، بصورت نوازش انگشتام رو روی پوستش حرکت میدادم و بین هر چند حرکت روی برجستگی باسن یکبار هم انگشتام رو منحرف میکردم به لای شیار و لای پاهاش ولی به نقاط حساسش دست نمیزدم. دوباره صدای نفس هاش تغییر کرده و ریتم منظمی نداشت اما بالاخره اونم کاری کرد، آروم دستاش رو برد زیر تیشرتم و خیلی آروم مشغول دست کشیدن روی پوستم شد، بعد از سه چهار دقیقه لب گرفتن و بازی با باسنش دستام رو به سمت جلو منحرف کردم و با کمک مچ دست کمی شلوارکش رو بردم پایین، اما…
هنوز عادت نکرده و انگار دست خودش نبود! بازم دست پاچه دستش رو برد پایین و محکم کش شلوارک رو گرفت. همزمان خنده ام گرفت، ولی متاسفانه حرصم بیشتر بود. در حالیکه خودش فهمید و سعی داشت با خنده رد کنه ولی کار از کار گذشته بود، پر از حرص دو طرف شلوارک رو گرفتم و تا زیر باسنش پایین کشیدم. کمی چرخوندش به سمت راست و با ضرباتی آروم، هفت هشتایی سیلی به باسنش زدم، تکرار همراه با خنده باشه باشه غلط کردمش، باعث خنده ام شده بود! هرچند که محکم نمیزدم ولی به هر حال درد داشت و نمیخواستم اذیت بشه، پس بیخیال شدم و خنده کنان چرخوندمش به سمت آشپزخانه و در حالی که پشت سرش می نشستم روی زمین، شروع کردم به نوازش و بوسیدن باسنش، نمیدونم از سر ترس می خواست همکاری کنه یا نه خوشش اومده بود اما بعد از کمی خندیدن، خودش سر رو گذاشت روی صفحه کابینت و کاملا خم شد! خب با این کار هر دو سوراخش تقریبا در دسترس قرار گرفت و این برام جذابیت داشت! بدون حرکت اضافه ای، با هر دو دست باسنش رو از هم باز کردم و نوک زبونم رو به دیواره وسط سوراخ هاش رسوندم و یک لیس زدم، بدنش کاملا شل شد و یک آه بلند کشید! همزمان که من نفس صدا داری کشیدم باسنش رو بیشتر به عقب هل داد و باعث شد که نوک زبونم روی کُسش قرار بگیره،با حرکت خوش زبونم روی کُسش کشیده شد و به تبع اون بازم صدای آه ش توی خونه پیچید!
سه چهار دقیقه بعد در حالی که دیگه شلوارک کامل از پاش افتاده بود و لب ها و زبون من همچنان بین سوراخ های لعیا جابجا میشد و انگشتان دو دستم اطراف سوراخ هاش رو نوازش میکرد و میمالید، یهو به طرز عجیبی پاهاش از هم باز شد و همزمان با لرزش غیر عادی و صدای عجیبی که از خودش درآورد، یک مایع لزجی از کسش روی صورت من سرازیر شد و تا به خودم بیام بخشی از صورتم رو در برگرفت! بعد از یکی دو ثانیه که به خودش اومد، دستپاچه و سریع شروع به عذر خواهی کرد و همزمان که نشست جلوم، محکم سرم رو توی آغوش گرفت و به عذر خواهی کردن ادامه داد! بدون اینکه من ازش بخوام سریع تیشرت رو از تنش درآورد و مشغول تمیز کردن سر و صورت من شد، اما سورپرایز اصلی این بود که علاوه بر شورت، سوتین هم نداشت و حالا دو تا پستون خوشگل و خوردنی در چند سانتی صورتم بود! با حرص تیشرت رو از دست لعیا گرفتم و پرت کردم یک گوشه و به پستوناش حمله کردم، دیگه خبری از مقاومت نبود، و در عوض مشغول بازی و نوازش کردن موهام شد، مرتب پستوناش بین دست ها و دهنم جابجا میشد و گاهی هم دستام لای پاهاش میچرخید. یکی دو دقیقه بعد در حالی که هردو روی زانو ایستاده بودیم، لعیا بازم ریتم نفس هاش تغییر کرده و به دل دل زدن افتاده بود. بالاخره رفت سراغ سورپرایز اصلی و بدون اینکه من ازش بخوام دستش رو برد داخل شلوارم و با رسوندن به زیر شورت کیر مثل چوب شده ام رو توی دست گرفت! چند ثانیه نفس زنان دستش محکم کیرم رو گرفته و منم کار خودم رو میکردم، اما انگار کمربندم دستش رو اذیت میکرد، چون دستش رو بیرون آورد و مشغول باز کردن کمربند و دکمه شلوارم شد. بلند شدم سر پا و خودم توی یک چشم به هم زدن کاملا لخت جلوش ایستادم. در حالی که صورتش کاملا سرخ شد و مثل یک گلوله آتش بود کیرم رو تا دو سه سانتی صورتش بردم و منتظر عکس العملش موندم، منظورم رو فهمید بدون اینکه به بالا نگاه کنه دوباره انگشتاش دور کیرم حلقه شد و بعد از یک فشار محکم، خیلی نرم مشغول جلو عقب کردن شد، دستای داغ و لطیفش حس خوبی بهم میداد و پر از لذت بود، با این حال به این قانع نبودم و دوباره کمی خودم رو جلو کشیدم. کمی به کیرم زل زد و بعد دوسه تا دم و باز دم عمیق از راه دهان، کلاهک کیرم رو یکجا توی دهنش قرار داد! خیسی و داغی دهانش و فشار دلچسبی که لباش به پشت کلاهک کیرم وارد کرد به معنای واقعی ارضاعم کرد و چشمام روی هم افتاد، با یک شک خاصی نوک زبونش رو روی کلاهک کیرم میکشید و منو به خلسه میبرد. یک دقیقه بعد در حالیکه نیمی از کیرم توی دهن لعیا بود و انگشتاش روی تخمام حرکت میکرد به غلط کردن افتادم و چیزی نمونده بود که توی دهنش خالی کنم، با حرص کیرم رو از دهنش بیرون کشیدم و همزمان که خوابوندمش روی زمین، برای اینکه از اون حالت نزدیکی به انزال فاصله بگیرم، کمی مشغول خوردن لباش و بازی با پستوناش شدم و کم کم رفتم روش، اما همین که کلاهک کیرم روی کسش قرار گرفت، و سعی داشتم بازم لفتش بدم، انگار لعیا از اوضاعم خبر نداشت چون سریع دستش رو برد پایین و با گرفتن کیرم نوکش رو به داخل هدایت کرد! نفس نفس زنان زل زد بهم: شاهین، تو رو خدا یواش!
یک فشار کوچیک دادم اما تنگی کسش فراتر از انتظارم بود و خیلی داخل نرفت! متعجب کمی فشارم رو بیشتر کردم تا پشت کلاهک فرو کردم. ولی عجیب بود، لعیا یک جوری نفس نفس میزد و التماس میکرد یواش بکنم، که انگار باکره است!( البته بعدا گفت که به خاطر این موضوع حتی نتونسته به صورت طبیعی زایمان کنه و سزارین کرده) با لحنی عصبی گفتم: خو لعنتی با این کس تنگی که تو داری، به دو دقیقه نرسیده آبم میاد! همانطور ملتمسانه: اشکال نداره، فقط جون لعیا یواش بکن!
بالاخره بعد از چند ثانیه مدارا و فشار نرم، تخمام به زیر کسش چسبید و برای چند ثانیه توی آغوش هم چفت شدیم. سرخی صورت لعیا بیشتر از قبل از هم شده بود و در حالیکه صورتم رو غرق بوسه میکرد با همون لحن ازم خواست که حرکت کنم ولی آروم!
حدسم درست بود به گمونم به 15 تا تلمبه نرسید و آبم حرکت کرد، دستپاچه لبام رو از لای لبای لعیا جدا کردم و همزمان که گفتم من دارم میام، خواستم کیرم رو بیرون بکشم، ولی لعیا در حالیکه صداش در نمیومد، محکم منو گرفت و با لحنی نامفهوم گفت: در نیار …!
حالی غیر عادی موقع اومدن آبم و حرکت عجیب لعیا باعث شد که عصبی و محکم سرعتم رو زیاد کنم و با چندتا تلمبه وحشیانه و البته یک گاز غیر ارادی به سر شونه لعیا تا آخرین قطره آبم رو توی کسش خالی کنم! خالی شدنم مصادف شد با یک جیغ بنفش لعیا که برای چند ثانیه باعث شد گوشم سوت بکشه! خیال میکردم جیغش حاصل از ارضاع شدنه، ولی نگو طفلی به خاطر درد حاصل از اون گاز ناجوانمردانه من و ضربات وحشیانه ای بوده که مخصوصا توی ضربه آخر زده بودم! بی رمق افتادم روش و دو سه دقیقه ای همونجا جا خوش کردم. بعد از لحظاتی که حالمون جا اومد و در موردش حرف زدیم فهمیدم که اون موقع گفته: در نیار سر لوله هامو بسته ام!
ساعتی بعد که غرق در لذت سکس اول بودیم شیطنت هامون کار خودش رو کرد و یک بار دیگه به سکس ختم شد و دیگه جونی برام نمونده بود. خلاصه سکس با لعیا انقدر بهم چسبیده بود که دلم نمیخواست اون شب هرگز تموم بشه. توی اون سالها انواع سکس رو تجربه کرده بودم ولی به جرات میگم هیچ کدومشون مثل سکس با لعیا نبود!
روز بعد ساعت هفت و نیم صبح در حالیکه که فکر کنم سه ساعت هم نخوابیده بودیم، با درد ناشی از گاز لعیا به روی سینه ام، مثل فنر از جا پریدم! بهت زده به چشمای خواب آلود لعیا زل زدم!
در حالی که داشت جای گازش رو می مالید: قرار نبود ساعت شش منو برسونی ترمینال؟!
راست میگفت:، قبل از خواب گفت که ساعت هفت یک ماشین میره، ولی الان هفت و نیم بود و هنوز چشمامون تشنه خواب بود! با دیدن پستونا و نیمه تنه کاملا لختش که از زیر پتو بیرون افتاده بود، باز هم شیطنتم گل کرد و خودم رو کشیدم روی لعیا و با یک بوسه محکم به لبش گفتم: لعیا جان، شاید حکمتی توش بوده! اجازه بده یک دست دیگه از خجالتت در بیام، بعدش خودم نوکرتم تا دم خونه میرسونمت! فرصت جواب دادن و خندیدن بهش ندادم و به پستوناش حمله کردم! خواب از سرمون پرید و مقاومت نه چندان واقعی لعیا هم اثری نداشت چون راند سوم و آخر سکسمون هم به سرانجام رسید!
ساعت نه و نیم، صبحانه مفصلی خوردیم و لعیا گیر داد که هر جور شده میخواد بره. هر کاری کردم که خودم ببرمش نذاشت و گفت دیشب نخوابیدی خطرناکه! با وجود اصرار و مقاومتش برای رفتن با اتوبوس یک آژانس براش گرفتم و راهیش کردم.
پایان
نوشته: شاهین 101
3 پاسخ به “کفتار تهران(۳ و پایانی)”
چرا برچسب گی خورده
واقعیت چی بود ک توی داستان نبود ولی برچسب گی زدی خخ
بعد از مدتها از یک داستان خوشم اومدکه اونم تهش رو زود جمع کردکه فکر کنم خود نویسنده زودتر از ما آبش اومد