ساعت ۲ ظهر بود مرخصی ساعتی گرفتم و از کارخونه زدم بیرون، به نیما پیام دادم که من راه افتادم ، جواب داد اوکی رأس ساعت ۳ من سر قرارم، پارک تنیس کرج قرار گذاشته بودیم
یه ربع به ۳ رسیدم جلوی پارک، اواسط دی ماه بود هوا اون روز خیلی سرد بود، نم نم بارون میومد تصمیم گرفتم تو ماشین بمونم تا نیما برسه، بعد از ده دقیقه یه پورشه ماکان مشکی از کنارم رد شد و کمی جلوتر از من پارک کرد، حدس زدم خودش باید باشه، پیاده شد و گوشیشو دراورد و به من زنگ زد
+الو سلام علی آقا ، من رسیدم جلوی پارک، شما کجایی ؟
-سلام نیما جان پشت سرت یه ۲۰۶ سفید پارک شده، تو ماشین نشستم
+آهان دیدمت
از ماشین پیاده شدم، از دور که میومد به سمتم تیپ و استایل رو برانداز کردم قد بلند چهارشونه با اندامی متناسب
به نظرم قدش دو سه سانتی از من بلندتر و هیکلش هم کمی از من درشت تر بود
یه کت بلند نوک مدادی تا بالای زانو تنش بود یه شلوار پارچه ای سرمه ایی اتو کشیده و کفش مردونه و یه پیراهن سفید ، یه تیپ کاملا رسمی و خیلی شیک، وقتی رسید به من بوی ادکلن گرم و تلخش دلمو لرزوند، باهم دست دادیم
چهره اش مردونه بود و چند تا تار موی سفید هم داشت، در کل مثل عکساش جذاب بود
به طرز عجیبی مطابق سلیقه مریم بود، آخه بارها اینو از مریم شنیده بودم که از مردای سوسول و پسرای فشن و… خوشش نمیاد و فقط مردای درشت هیکل و جنتلمن با استایل رسمی رو میپسنده
از دکه جلوی پارک دوتا قهوه و یه پاکت سیگار گرفتم و رفتیم تو یه آلاچیق نشستیم، اول کمی حرفهای معمولی زدیم ، من در حالیکه سیگارمو روشن میکردم گفتم خب آقا نیما موافقی بریم سر اصل مطلب ؟
+بله چرا که نه؟! من در خدمتم
-الان چند روزی میشه که با هم چت میکنیم و کم وبیش همو میشناسیم ولی ممنون میشم یه بار دیگه خودتو کامل معرفی کنی و از شرایط زندگیت بگی، بعدش منم برات همه چیزو مو به مو تعریف میکنم
+اوکی حتما، من نیما هستم یعنی اسم واقعیم نیماست ۳۵ سالمه ، فوق لیسانس مهندسی شیمی دارم، سه ساله که از همسرم جدا شدم، یه دختر ۸ ساله دارم که با مادرش زندگی میکنه، در حال حاضر تنها زندگی میکنم ، منزل شخصیم نیاوران هستش ولی بیشتر وقت ها میرم ویلای کردان چون به محل کارم نزدیکتره
-کجا کار میکنی نیما جان ؟
+من تو کارخونه پدرم مشغولم، قطعات پلیمری خودرو تولید میکنیم…
سوال دیگه ای هست من در خدمتم
-نه ممنون از توضیحات کاملت، ببخشید اگر زیاد سوال میکنم
چون تو اولین شخصی هستی که دارم باهاش این برنامه رو پیاده میکنم یکم حساسیتم زیاده
+خواهش میکنم ،هیچ مشکلی نیست ،هر سوالی دارین بپرسین، این حق شماست که اطلاعات کامل در مورد پارتنرتون داشته باشین
-ممنون از درک و شعورت فقط لطفاً انقدر از افعال جمع استفاده نکن ، معذب میشم اینجوری ، با من راحت باش
+باشه علی ، خب حالا تو بگو من سراپا گوشم
-به نظر مرد جنتلمن و قابل اعتمادی هستی ، میخوام باهات کاملا راحت و صادق باشم، امیدوارم هیچوقت از این اعتمادم پشیمون نشم
+خیالت راحت ، بگو نگران هیچی نباش
-راستش اسم واقعی من سعید و اسم واقعی خانومم مریم هستش، خودم ۳۲ سالمه و مریم ۳۰ سالشه
تقریباً پنج ساله که ازدواج کردیم، بچه نداریم فعلا ، زندگی معمولی داریم، هردو کارمندیم، من لیسانس کامپیوتر دارم و تو یه کارخونه مشغولم، مریم هم لیسانس حسابداری داره و تو یه شرکت خصوصی کار میکنه، خونمون هم عظیمیه کرج هستش ، البته استیجاریه
چند ماه اول زندگیمون رابطه سکسیمون خوب بود ولی خیلی زود همه چی برای من تکراری شد، با اینکه مریم زن خیلی خوشگلیه و اندام فوقالعاده ای هم داره ولی برای من سکس معمولی دیگه خیلی جذابیت نداشت دلیل اصلیش هم همین کاکولد بودنم هستش، این افکار شب و روز داره مثل خوره روحمو میخوره، تصور اینکه مریم جلوی یه مرد دیگه لخت بشه و باهاش سکس کنه دیوونم میکنه، لحظه ای نیست که به این موضوع فکر نکنم ، تو کارم اصلا تمرکز ندارم ، شب و روزم یکی شده واقعا
تو این چهار پنج سال هر کاری که فکرشو بکنی کردم هر دوز و کلکی تونستم زدم تا مریمو راضی به این کار کنم ولی به هیچ وجه راضی نمیشه که نمیشه
چندین بار خواستم بی خیال این داستان بشم و مثل مردای دیگه باغیرت باشم و زندگی و سکس معمولی با زنم داشته باشم ولی نمیتونم
اصلا انگار چیزی به اسم غیرت در وجود من نیست، البته خیلی خیلی دوسش دارم ، حتی حاضرم جونمم براش بدم ولی دست خودم نیست این مورد رو نمیتونم بیخیال بشم
دو سه ماه پیش این فکر یهو به سرم زد، اینکه یه مرد مناسب با سلیقه مریم پیدا کنم که کم کم بهش نزدیک بشه و بتونه مخشو بزنه، با خیلیا چت کردم، هیچ کدوم کیس ایدهآلی برای این داستان نبودن تا اینکه اتفاقی پیج تو رو توی اینستاگرام دیدم و…
+خب فرض کنیم من بتونم مخ زنتو بزنم و بکنمش ، تو که اونجا نیستی تا از دیدن اون صحنه لذت ببری! چه سودی برات داره این کار؟
-شما مردایی که فانتزی این کارو ندارین خیلی نمیتونین حس ما کاکولد ها رو درک کنید، درسته ایدهآلم اینکه منم اونجا حضور داشته باشم و با دیدن تلمبه خوردن زنم جق بزنم ولی حالا که امکانش نیست به همینم راضیم که بدون من این اتفاق بیفته، همینکه بدونم زنم مثل به جنده زیر کیر نفر دیگست برام تحریک کننده و لذت بخشه، البته من مطمئنم مریم چند بار که باهات سکس کنه و قبح این ماجرا براش بریزه کمکم راضی میشه که من جلوی منم این کارو بکنه، اون دیگه به هنر تو بستگی داره
+مریم از کی دقیقا فهمید که تو همچنین فانتزی داری؟ اصلا چطور بهش گفتی؟
-حدود یکسال طول کشید تا کم کم بهش فهموندم قضیه چیه! اولش که باورش نمی شد، میگفت امکان نداره یه مرد بتونه همچین موضوعی رو بپذیره ، هربار که به نوعی این موضوع رو مطرح میکنم کارمون به دعوا و جروبحث میکشه، ولی بعد از چند روز انگار فراموش میکنه همه چیزو و زندگیمون به حالت عادی برمیگرده…
نیما در حالیکه که داشت سیگار میکشید به من خیره شده بود، ازش پرسیدم تو با این شرایط مالی و تیپ و استایلت میتونی بهترین درو دافهای ایرانو بزنی زمین، چرا پیشنهاد منو قبول کردی؟ آخه این پروژه معلوم نیست به سرانجام برسه!
نیما سیگارشو انداخت زمین و درحالیکه داشت زیر کفشش خاموشش میکرد گفت نکته جذاب ماجرا همینجاست دیگه سعید جون
منم مثل خودت فانتزی بازم با این تفاوت که دنبال زنهای سخت میگردم، هیجان مخ زنی رو دوست دارم، مخصوصاً وقتی موفق میشم مخ خانومی رو بزنم که ادعاش میشه خیلی سفته، ببخشید رک میگم ولی اینکه جلوی شوهرش صدای زجه هاشو درارم و آبشو بیارم برام بینهایت لذت بخشه
وگرنه اونی که زیاده کصه که تو خیابون ریخته!
بعدشم حالا بشین ببین چجوری این پروژه رو به سرانجام میرسونم سعید جووون!! درسته پروژه سختیه ولی من دکترای مخ زنی دارم، هر زنی یه رگخوابی داره،یه قلقی داره که باید پیداش کنی، بعدش دیگه زیاد سخت نیست خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی روی تخت لنگاش رو هواست…
البته خیلی دوست داشتم همون بار اول جلوی خودت بکنمش ولی چاره ایی نیست باید کمی دندون رو جیگر بزاریم تا خودم راضیش کنم
وقتی نیما داشت این حرفا رو میزد انگار تمام وجودم از هیجان و شهوت آتیش گرفته بود…
نیما گفت خب حالا برنامه ات چیه؟ از کجا شروع کنیم؟
گفتم امشب رفتم خونه به مریم میگم امروز اتفاقی یکی از رفقای قدیمی و خیلی صمیمی دوران نوجوونی خودمو بعد از چند سال دیدم تو خیابون، خیلی خوشحال شدم، اسمش نیماست ، مثل داداشم میمونه، میخوام یه شب دعوتش کنم خونمون
بعد از چند روز دعوتت میکنیم یه شب برای شام بیای خونه ما ، تو هم بعد از کلی تعارف قبول میکنی
وقتی اومدی خونمون اون گوی و اون میدون! دیگه ببینم چه میکنی آقای دکترای مخ زنی!
همه چیز طبق نقشه پیش رفت ،شب سر میز شام به مریم قضیه رو گفتم و اونم زیاد کنجکاوی نکرد که طرف کیه و چیه و تا الان کجا بوده و… با دعوت کردنش هم مخالفتی نکرد و گفت اگر انقدر صمیمی بودین حتما دعوتش کن، تنها سوالی که کرد این بود که نیما تو مراسم عروسیمون بوده یا نه؟ گفتم نه از دو سه سال قبل از ازدواجمون ازش بی اطلاع بودم.
برای جمعه شب نیما رو دعوت کردیم، از صبح شروع کردیم خونه رو حسابی تمیز کردیم، مریم دو مدل غذا درست کرد با کلی سالاد و میوه و دسر و…، الحق دستپخت مریم حرف نداشت، براش خیلی خیلی مهم بود که مهمونا از دستپختش و کدبانو بودنش تعریف کنن، برای همین هر وقت مهمون داشتیم سنگ تموم میذاشت
هرچی به شب نزدیک می شدیم ضربان قلب من بیشتر میشد، از شدت هیجان داشتم سکته میکردم ، نیما گفته بود حدود ۸ میرسه، ساعت ۶ مریم رفت دوش گرفت، تو این فاصله من تمام نکات فنی رو پیامکی به نیما گوشزد میکردم، مثلا اینکه تا میتونه از دست و پنجه مریم تعریف کنه…
مریم از حمام در اومد ، رفتم تو چارچوب در اتاق خوابی که حموم توش بود ایستادم و زل زدم به هیکل لخت مریم
با اینکه هیچوقت اهل باشگاه رفتن و ورزش کردن نبود ولی اندامش مادرزادی عالی بود ،البته رژیم غذاییشو خیلی رعایت میکرد، همیشه میگفت از چاقی متنفره
قطرات آب که رو پوست بلوریش دونه دونه میدرخشیدن
سینه های سفت و خوش سایزش، کمر باریک ، ناف خوشگلش، باسن گرد و موزون و حوله ای که مثل عمامه پیچیده بود رو سرش تا موهاش خشک بشن
هربار از حموم در میومد تنش تا دو سه ساعت بوی بهشت میداد…
مریم از نگاه های خیره من متعجب شد و پرسید چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی سعید؟
یهو به خودم اومدم گفتم هیچی عشقم ، محو اندام قشنگ زنم شده بودم
گفت خوبه حالا، انگار اولین باره بدن لخت منو میبینه
یه لحظه دلم براش سوخت،با خودم گفتم آخه تو چرا انقدر خنگی دختر؟؟!
چطور متوجه نمیشی یه کاسه ایی زیر نیم کاسه است؟!!
بعد از آرایش پرسید چی بپوشم سعید ؟
گفتم یه تیپ ساده ولی شیک بزن عشقم ، میخوام پز زنمو پیش دوستم بدم
یه ست شرت و سوتین سفید پوشید، با یه شلوار جین روشن و یه پیراهن سفید مدل مردونه که کمر باریک بود و هیکلشو به خوبی نشون میداد
سوتین سفیدش کاملا از زیر لباسش معلوم بود
ازم پرسید لباسم خوبه؟ نازک نیست لباسم؟
الکی گفتم نه عزیزم ، هیچ مشکلی نداره لباست
نیما زنگ آیفون رو زد، قلبم داشت میومد تو دهنم از هیجان، درو باز کردم اومد بالا، بوی ادکلنش تو کل راه پله پیچیده بود، یه کت اسپورت کرم یه تیشرت مشکی و یه شلوار کتون مشکی تنش بود و ساعت رولکس طلاییش که بدجور توچشم میزد، یه جعبه شیرینی هم تو دستش بود
اول با من خیلی گرم روبوسی کرد بعد با مریم دست داد
-مریمخانوم همسرم، آقا نیما دوست صمیمی و عزیز من
+خیلی خوشوقتم مریم خانم ، ببخشید مزاحم شدم
مریم گفت اختیار دارین، خیلی خوش اومدین
مریم که رفت چایی بیاره ، یواشکی با اشاره چشم از نیما پرسیدم چطوره زنم؟؟
نیما یه نگاه به آشپزخونه انداخت و مطمئن شد که مریم نمیبینتش با انگشت شست لایکو نشون داد و بی صدا گفت عاااااالی…👍
برق چشماش نشون میداد که خیلی از مریم خوشش اومده
مریم تا قبل از شام بیشتر در حال پذیرایی بود ، هربار که از جلومون رد میشد من حواسم به نیما بود که چطور هیکل مریمو برانداز میکنه، مخصوصاً سوتین سفیدش که از پشت معلوم بود آب دهن نیما رو راه انداخته بود و همش طوری که مریم متوجه نشه برای من چشم و ابرو میومد که عجب کصیه زنت!
این هیجان و شور و اشتیاق نیما منو دیوونه میکرد، چون اون آدم کس ندیده و هولی نبود که بخواد انقدر پشماش بریزه از دیدن یه زن، این رفتارش نشون از جذابیت و سکسی بودن مریم میداد.
دیالوگهای مریم و نیما از سر میز شام کم کم شروع شد،
نیما در حالی که مدام از دستپخت مریم و کدبانویی مریم تعریف میکرد کلی هم از خاطرات نوجوانی منو خودش تعریف میکرد و منم مجبور بودم الکی بخندم و تند تند تایید کنم
تخم سگ انقدر طبیعی و حرفه ای تعریف میکرد که من دیگه کم کم داشتم شک میکردم که نکنه واقعاً منو نیما دوست قدیمی بودیم
بعد از شام دیگه حسابی حرفاشون گل انداخته بود، من و مریم هرکدوم روی مبل تک نفره نشسته بودیم و نیما روبروی ما روی مبل سه نفره نشسته بود
من بیشتر شنونده بودم، هردوشون منو کرده بودن سوژه حرفاشون و از سوتی های من میگفتن و میخندیدن، گاهی هم حرفای کاری میزدن
برام خیلی جالب بود که نیما چطور تو چند ساعت تونسته با مریم انقدر صمیمی بشه!! انگار که چند ساله همدیگه رو میشناسن
بالاخره نیما اون حرکتی که من منتظرش بودم زد!
رو کرد به مریم گفت ببخشید من میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ ما گاهی تو کارخونه و دفتر مرکزی مون مشکلات مالی و حسابرسی برامون پیش میاد ، ممنون میشم گاهی به ما مشاوره بدین در این زمینه
با گفتن این حرف برای چند ثانیه سکوت حکمفرما شد، مریم یه نگاه زیر چشمی به من کرد و رو به نیما گفت خواهش میکنم، من در خدمتم بزنید شمارمو
بعد شماره خط ایرانسلشو داد به نیما، یکم حالم گرفته شد با خودم گفتم کاشکی شماره اصلیشو میداد
مریم به نیما گفت بی زحمت یه تک زنگ به من بزنید، خرکیف شدم
برای دیدار اول خیلی خوب بود که شماره همو بگیرن، این یعنی اتفاقای هیجان انگیز تو راهه…!
تو کونم عروسی بود ، کیرم نیم سیخ شده بود ، نیما یه نگاه معناداری به من کرد ولی حواسش بود مریم برداشت خاصی نکنه
دم در موقع خداحافظی نیما تیر خلاصو زدن درحالی که داشت از پذیرایی ما تشکر می کرد رو به من گفت سعید جان بهت تبریک میگم با این زن زیبا و هنرمندی که داری…
وقتی به صورت مریم نگاه کردم قشنگ معلوم بود که با شنیدن این حرف قند تو دلش آب شد
اون شب قبل خواب مریم گفت نمیدونستم از این دوست های به درد بخور و آدمحسابی هم داری؟! چه پسر جنتلمنی
با اینکه مولتی میلیاردره ولی خیلی خون گرم و آقاست، چه عطر محشری زده بود ،یادت باشه حتما اسم عطرشو ازش بپرسی
با شنیدن این حرفا خر کیف شدم ، قبل از خواب بعد از مدت ها یه سکس داغ و خفن با هم کردیم، انگار حرفا و رفتار نیما یه چیزی رو درون منو و مریم روشن کرده بود…
فردای اون شب به نیما زنگ زدم
-دمت گرم پسر ، ترکوندی، مریم خیلی باهات حال کرده، تا بحال یادم نمیاد اینجوری از کسی تعریف کرده باشه!
+جدن ؟ خوبه، این قدم اول بود، باید صبور باشیم، نباید عجله کنیم این پروسه شاید چند ماه طول بکشه، باید تا میتونم اعتمادشو جلب کنم، این زن عروسکی که تو داری واقعا ارزششو داره
-اوکی، ریش و قیچی دست خودته نیما، هر کاری صلاح میدونی بکن، فقط منو در جریان همه چیز بزار
چهارشنبه شب شب تو خونه نشسته بودیم که نیما زنگ زد و مارو دعوت کرد باغ کردان برای جمعه شب ، مریم خیلی استقبال کرد، گفت خوبه بریم اونجا یه بادی به سرو کلمون بخوره…
جمعه ظهر ناهارو خوردیم و رفتیم کردان، دم در باغ زنگ زدم نیما درو باز کرد، با ماشین رفتیم داخل ، یه باغ بزرگ و خیلی دلنشین بود، یه ویلا که بیشتر شبیه کاخ بود وسط باغ ، چند تا ماشین کلاسیک و قدیمی خاک گرفته که گوشه باغ پارک شده بودند و پورشه خود نیما که جلوی ویلا پارک بود
از ویلا اومد بیرون و به گرمی بهمون خوش آمد گفت و با من و مریم دست داد، نکته اینجا بود که دیگه مریم خانم صدا نمیکرد و میگفت مریم جان! از این سرعت عمل و جسارت نیما خوشم میومد ، راهنماییمون کرد رفتیم داخل
منو مریم جفتمون کف کرده بودیم ، چون حقیقتا اولین بار بود که همچین باغ ویلای لاکچری پا میذاشتیم
مریم مانتو و شالش رو دراورد ، یه بافت لیمویی پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای رنگ روشن، سینه های گردش با اون لباس خیلی خوشگل تر و کمی بزرگتر از چیزی که بود به نظر میومد
باز هم مثل شب اول نیما شروع کرد به زبون بازی کلی پذیرایی و تعارف و خوش و بش و جوک و خنده…
خیلی راحت میتونست مریمو به حرف بکشه، اصلا موضوع برای صحبت کردن کم نمیاورد، نمیزاشت جو بینمون سنگین بشه، هر از گاهی یه چشمک به من میزد، یعنی از روند کار راضیه…
چند بار به بهونه های مختلف تنهاشون گذاشتم تو ویلا تا راحت تر باشن
موقع شام نیما داشت گوشتها رو سیخ میزد، به مریم گفت تو نمیخوای یه کمک بکنی خانوم ؟؟! مریم گفت آخ ببخشید الان میام کمکت، بعد نیما به من گفت سعید جون تا ما داریم سیخ های کباب رو آماده میکنیم تو هم زحمت زغال ها رو بکش تو باربیکیو، دمت گرم
گفتم چشششمم، رفتم بیرون از پنجره تراس در حالی که داشتم زغالها رو آماده میکردم نگاشون میکردم، گرم صحبت و خنده بودن، باورم نمیشد مریم با اون اخلاق های عجیب و غریبش که با هیچ مرد غریبه ای زیاد هم کلام نمی شد تو دو جلسه انقدر با نیما اوکی شده!!!
کاملا مشخص بود که نیما با بقیه مردا براش فرق میکنه
واقعاً اونجا بود که فهمیدم پول چه معجزه ها که نمیکنه!!!
بعد از اون شب همه چیز خیلی سریع پیشرفت، نیما کمکم شروع کرد به پیام دادن به مریم ، اول به بهونه مسائل کاری بعد بتدریج رفته بود رو مخش که خیلی خوشگلی و جذابی
من دیوونت شدم و …
نیما از اکثر چتاشون اسکرین میگرفت و برام میفرستاد، اوایل مریم رسمی جوابشو میداد ولی خیلی زود باهاش راحت شده بود
مریم شماره اصلیشو داده بود به نیما ولی اصلا به من نمیگفت که نیما بهش پیام میده و باهم چت میکنن، همین موضوع منو خوشحال میکرد، چون معلوم بود کونش میخاره وگرنه اگر قصدی نداشت همون اول بهم میگفت همه چیزو
بعد از دو سه هفته از دیدار اولشون دیگه رسما باهم دوست شده بودن و حرفاشون به زیر کمر و شوخی های سکسی کشیده شده بود، این برای من مثل یه رویا بود! انگار خواب میدیدم! فقط مردای کاکولد میفهمن من چی میگم و چه حسی داشتم اون روزا
چند بار با هم رفتن بیرون در حد یکی دو ساعت، ولی نیما اصلا حرکتی نکرده بود تو ماشین حتی در حد یه دستمالی کوچیک و همین رفتارش باعث شده بود بشدت به دل مریم بشینه ، نیما خیلی خوب میدونست چه کارهای باید انجام بده یا انجام نده!
خلاصه بیشتر از یک ماه و نیم از دیدار منو نیما تو پارک نگذشته بود که یه روز تو شرکت درحالیکه پشت کامپیوترم داشتم کارمو انجام میدادم نیما پیام داد ؛
+دیدی بالاخره خانومت راضی شد سعید جون؟؟!!
-چی میگی نیماااا؟؟ خداوکیلی سربه سرم میزاری؟؟
+نه بابا پس فردا سه شنبه قرار شد کارشو بپیچونه باهم بریم باغ، یعنی موقعی که جنابعالی فکر میکنی همسر گرامیتون سرکاره در واقع زیر تلمبه های بنده ست!
-واااااااای ، راست میگی ؟؟؟ آخخخخ دارم از حشریت میترکم نیمااااا…
دمت گررررم، واقعا باید یه مدال المپیک مخ زنی به تو بدن که تونستی مخ کسی مثل مریمو بزنی!!!
+چاکریم داداش
اون شب تو خونه چشم از مریم برنمیداشتم، رفتارش خیلی عادی بود، انگار نه انگار که داره به شوهرش خیانت میکنه و پس فردا قراره زیر کیر یه غریبه بخوابه! فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم خنگ نیست!!
منم سعی میکردم رفتارم کاملا عادی باشه، خیلی دوس داشتم اون شب یه سکس وحشی باهاش بکنم ولی جلوی خودمو گرفتم ، دلم میخواست چند روزی سکس نداشته باشه تا وقتی رفت پیش نیما حسابی داغ باشه
رفتم حموم و به عشق اون صحنه یه جق خفن زدم تا کمی آروم بشم
بالاخره روز موعود فرا رسید، ساعت ۶:۳۰ صبح طبق روال هر روز از مریم خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون ، چون سرویس ایاب و ذهاب نداشتم هر روز با ماشین خودمون میرفتم سرکار ، ولی محل کار مریم خیلی نزدیک خونمون بود، پیاده ده دقیقه راه بود.
هر روز ساعت یک ربع به هشت از خونه میرفت بیرون و پیاده میرفت سرکار
بعد از ظهر ها هم شرکت مریم ساعت ۵ تعطیل میشد و ۵:۱۰ خونه بود ولی من معمولا تا ۷ شب میموندم سرکار و تا برسم خونه ساعت میشد حدود ۸ شب
مریم سه شنبه رو کلا مرخصی گرفته بود با نیما قرار گذاشته بودن راس ساعت ۹ صبح دو سه تا کوچه بالاتر بیاد دنبالش ، عصری هم تا قبل از ساعت ۷ برسونتش خونه تا قبل از اومدن من بتونه دوش بگیره و آثار جرم رو پاک کنه
من اصلاً حالم خوب نبود، از شدت هیجان داشتم سکته میکردم ، دوست داشتم سرکار نرم اون روز ولی نمیشد
یه کار مهمی بود که اون روز حتما باید میرفتم کارخونه
اصلا نمیشد مرخصی بگیرم
تا ساعت چهار کارامو انجام دادم ، اضافه کاری نموندم و از کارخونه زدم بیرون
اون روز یه پاکت سیگار کشیدم، رسیدم کرج، الکی رفتم سمت گوهر دشت ، مرکز خرید کرج ،دوس داشتم تو شلوغی مردم باشم شاید یکم افکارم منحرف بشه، واقعا نمیتونم احساسمو تو اون لحظات با کلمات بیان کنم
یه دلشوره و اضطراب شیرین ، همراه با کمی ترس و عذاب وجدان، خلاصه یه چیز قروقاطی که نمیشه توصیفش کرد!
ساعت حدود ۶:۳۰ شب بود که نیما زنگ زد، بهش گفته بودم به محضی که مریمو پیاده کردی بامن تماس بگیر
-الو نیما، کجایی پسر ؟ چه خبر؟ چیکار کردی؟ کردیش بالاخره ؟؟
+اووووووو، چته بابا جون؟ سکته نکنی حالا!! کاری نکردیم ما، دوتایی نشستیم یه زیارت عاشورایی با هم خوندیم، همین!
-مسخره بازی در نیار نیما، بگو ببینم چکار کردین امروز؟ زدی توش یا نه؟
+کسخلی پسر؟؟ معلومه که کردمش، انقدر تو کس و کونش تلمبه زدم نمیتونست رو پاهاش بایسته
حداقل چهار بار آبشو آوردم امروز، ده دقیقه پیش هم نزدیکای خونتون پیادش کردم، گفت برم خونه تا سعید نیومده یه دوش بگیرم
-واااااااای ، نوووش جووووووونت، قربون اون کیرت برررم پسررر ، نمیدونی چه حالی به من دادی داداش، منو به یکی از بزرگترین آرزوهام رسوندی، دمت گررررم
حالا بگو ببینم چطور بود زنم؟ کس خوبی بود؟ حرف گوش کن بود؟
+عاااااااالی، واقعا حرف نداره لعنتی، کصش خیلی تنگه ، بدنشم که واقعا خوبه، راند اول یکم معذب بود ، خیلی خوب همراهی نمی کرد ولی دفعه های بعدی محشر بود، صدای ناله هاش تو کل ویلا پیچیده بود
-از کونم کردیش؟
بععععله، مگه میشه اون کونو بیخیال شد، خیلی درد داشت، اولش مقاومت میکرد و اجازه نمیداد بکنم تو کونش، ولی با کلی خواهش و کلی روغن مالی بالاخره هل دادم رفت توکونش
+آبتو کجا ریختی ؟؟
-یه بار تو کونش خالی کردم، دو سه بار هم روی شکم و سینه هاش
-جووووووون ، من دارم میترکم از حشریت نیما، اصلا باورم نمیشه مریم تن به این کارا داده باشه
+این تازه اولشه داداش، جنده درون خانومت بیدار شده ،حالا صبر کن ببین چه حرکاتی بزنم باهاش…
من فعلا برم ، باید برم تهران امشب کار دارم، فعلا بای
یه ربع به ۳ رسیدم جلوی پارک، اواسط دی ماه بود هوا اون روز خیلی سرد بود، نم نم بارون میومد تصمیم گرفتم تو ماشین بمونم تا نیما برسه، بعد از ده دقیقه یه پورشه ماکان مشکی از کنارم رد شد و کمی جلوتر از من پارک کرد، حدس زدم خودش باید باشه، پیاده شد و گوشیشو دراورد و به من زنگ زد
+الو سلام علی آقا ، من رسیدم جلوی پارک، شما کجایی ؟
-سلام نیما جان پشت سرت یه ۲۰۶ سفید پارک شده، تو ماشین نشستم
+آهان دیدمت
از ماشین پیاده شدم، از دور که میومد به سمتم تیپ و استایل رو برانداز کردم قد بلند چهارشونه با اندامی متناسب
به نظرم قدش دو سه سانتی از من بلندتر و هیکلش هم کمی از من درشت تر بود
یه کت بلند نوک مدادی تا بالای زانو تنش بود یه شلوار پارچه ای سرمه ایی اتو کشیده و کفش مردونه و یه پیراهن سفید ، یه تیپ کاملا رسمی و خیلی شیک، وقتی رسید به من بوی ادکلن گرم و تلخش دلمو لرزوند، باهم دست دادیم
چهره اش مردونه بود و چند تا تار موی سفید هم داشت، در کل مثل عکساش جذاب بود
به طرز عجیبی مطابق سلیقه مریم بود، آخه بارها اینو از مریم شنیده بودم که از مردای سوسول و پسرای فشن و… خوشش نمیاد و فقط مردای درشت هیکل و جنتلمن با استایل رسمی رو میپسنده
از دکه جلوی پارک دوتا قهوه و یه پاکت سیگار گرفتم و رفتیم تو یه آلاچیق نشستیم، اول کمی حرفهای معمولی زدیم ، من در حالیکه سیگارمو روشن میکردم گفتم خب آقا نیما موافقی بریم سر اصل مطلب ؟
+بله چرا که نه؟! من در خدمتم
-الان چند روزی میشه که با هم چت میکنیم و کم وبیش همو میشناسیم ولی ممنون میشم یه بار دیگه خودتو کامل معرفی کنی و از شرایط زندگیت بگی، بعدش منم برات همه چیزو مو به مو تعریف میکنم
+اوکی حتما، من نیما هستم یعنی اسم واقعیم نیماست ۳۵ سالمه ، فوق لیسانس مهندسی شیمی دارم، سه ساله که از همسرم جدا شدم، یه دختر ۸ ساله دارم که با مادرش زندگی میکنه، در حال حاضر تنها زندگی میکنم ، منزل شخصیم نیاوران هستش ولی بیشتر وقت ها میرم ویلای کردان چون به محل کارم نزدیکتره
-کجا کار میکنی نیما جان ؟
+من تو کارخونه پدرم مشغولم، قطعات پلیمری خودرو تولید میکنیم…
سوال دیگه ای هست من در خدمتم
-نه ممنون از توضیحات کاملت، ببخشید اگر زیاد سوال میکنم
چون تو اولین شخصی هستی که دارم باهاش این برنامه رو پیاده میکنم یکم حساسیتم زیاده
+خواهش میکنم ،هیچ مشکلی نیست ،هر سوالی دارین بپرسین، این حق شماست که اطلاعات کامل در مورد پارتنرتون داشته باشین
-ممنون از درک و شعورت فقط لطفاً انقدر از افعال جمع استفاده نکن ، معذب میشم اینجوری ، با من راحت باش
+باشه علی ، خب حالا تو بگو من سراپا گوشم
-به نظر مرد جنتلمن و قابل اعتمادی هستی ، میخوام باهات کاملا راحت و صادق باشم، امیدوارم هیچوقت از این اعتمادم پشیمون نشم
+خیالت راحت ، بگو نگران هیچی نباش
-راستش اسم واقعی من سعید و اسم واقعی خانومم مریم هستش، خودم ۳۲ سالمه و مریم ۳۰ سالشه
تقریباً پنج ساله که ازدواج کردیم، بچه نداریم فعلا ، زندگی معمولی داریم، هردو کارمندیم، من لیسانس کامپیوتر دارم و تو یه کارخونه مشغولم، مریم هم لیسانس حسابداری داره و تو یه شرکت خصوصی کار میکنه، خونمون هم عظیمیه کرج هستش ، البته استیجاریه
چند ماه اول زندگیمون رابطه سکسیمون خوب بود ولی خیلی زود همه چی برای من تکراری شد، با اینکه مریم زن خیلی خوشگلیه و اندام فوقالعاده ای هم داره ولی برای من سکس معمولی دیگه خیلی جذابیت نداشت دلیل اصلیش هم همین کاکولد بودنم هستش، این افکار شب و روز داره مثل خوره روحمو میخوره، تصور اینکه مریم جلوی یه مرد دیگه لخت بشه و باهاش سکس کنه دیوونم میکنه، لحظه ای نیست که به این موضوع فکر نکنم ، تو کارم اصلا تمرکز ندارم ، شب و روزم یکی شده واقعا
تو این چهار پنج سال هر کاری که فکرشو بکنی کردم هر دوز و کلکی تونستم زدم تا مریمو راضی به این کار کنم ولی به هیچ وجه راضی نمیشه که نمیشه
چندین بار خواستم بی خیال این داستان بشم و مثل مردای دیگه باغیرت باشم و زندگی و سکس معمولی با زنم داشته باشم ولی نمیتونم
اصلا انگار چیزی به اسم غیرت در وجود من نیست، البته خیلی خیلی دوسش دارم ، حتی حاضرم جونمم براش بدم ولی دست خودم نیست این مورد رو نمیتونم بیخیال بشم
دو سه ماه پیش این فکر یهو به سرم زد، اینکه یه مرد مناسب با سلیقه مریم پیدا کنم که کم کم بهش نزدیک بشه و بتونه مخشو بزنه، با خیلیا چت کردم، هیچ کدوم کیس ایدهآلی برای این داستان نبودن تا اینکه اتفاقی پیج تو رو توی اینستاگرام دیدم و…
+خب فرض کنیم من بتونم مخ زنتو بزنم و بکنمش ، تو که اونجا نیستی تا از دیدن اون صحنه لذت ببری! چه سودی برات داره این کار؟
-شما مردایی که فانتزی این کارو ندارین خیلی نمیتونین حس ما کاکولد ها رو درک کنید، درسته ایدهآلم اینکه منم اونجا حضور داشته باشم و با دیدن تلمبه خوردن زنم جق بزنم ولی حالا که امکانش نیست به همینم راضیم که بدون من این اتفاق بیفته، همینکه بدونم زنم مثل به جنده زیر کیر نفر دیگست برام تحریک کننده و لذت بخشه، البته من مطمئنم مریم چند بار که باهات سکس کنه و قبح این ماجرا براش بریزه کمکم راضی میشه که من جلوی منم این کارو بکنه، اون دیگه به هنر تو بستگی داره
+مریم از کی دقیقا فهمید که تو همچنین فانتزی داری؟ اصلا چطور بهش گفتی؟
-حدود یکسال طول کشید تا کم کم بهش فهموندم قضیه چیه! اولش که باورش نمی شد، میگفت امکان نداره یه مرد بتونه همچین موضوعی رو بپذیره ، هربار که به نوعی این موضوع رو مطرح میکنم کارمون به دعوا و جروبحث میکشه، ولی بعد از چند روز انگار فراموش میکنه همه چیزو و زندگیمون به حالت عادی برمیگرده…
نیما در حالیکه که داشت سیگار میکشید به من خیره شده بود، ازش پرسیدم تو با این شرایط مالی و تیپ و استایلت میتونی بهترین درو دافهای ایرانو بزنی زمین، چرا پیشنهاد منو قبول کردی؟ آخه این پروژه معلوم نیست به سرانجام برسه!
نیما سیگارشو انداخت زمین و درحالیکه داشت زیر کفشش خاموشش میکرد گفت نکته جذاب ماجرا همینجاست دیگه سعید جون
منم مثل خودت فانتزی بازم با این تفاوت که دنبال زنهای سخت میگردم، هیجان مخ زنی رو دوست دارم، مخصوصاً وقتی موفق میشم مخ خانومی رو بزنم که ادعاش میشه خیلی سفته، ببخشید رک میگم ولی اینکه جلوی شوهرش صدای زجه هاشو درارم و آبشو بیارم برام بینهایت لذت بخشه
وگرنه اونی که زیاده کصه که تو خیابون ریخته!
بعدشم حالا بشین ببین چجوری این پروژه رو به سرانجام میرسونم سعید جووون!! درسته پروژه سختیه ولی من دکترای مخ زنی دارم، هر زنی یه رگخوابی داره،یه قلقی داره که باید پیداش کنی، بعدش دیگه زیاد سخت نیست خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی روی تخت لنگاش رو هواست…
البته خیلی دوست داشتم همون بار اول جلوی خودت بکنمش ولی چاره ایی نیست باید کمی دندون رو جیگر بزاریم تا خودم راضیش کنم
وقتی نیما داشت این حرفا رو میزد انگار تمام وجودم از هیجان و شهوت آتیش گرفته بود…
نیما گفت خب حالا برنامه ات چیه؟ از کجا شروع کنیم؟
گفتم امشب رفتم خونه به مریم میگم امروز اتفاقی یکی از رفقای قدیمی و خیلی صمیمی دوران نوجوونی خودمو بعد از چند سال دیدم تو خیابون، خیلی خوشحال شدم، اسمش نیماست ، مثل داداشم میمونه، میخوام یه شب دعوتش کنم خونمون
بعد از چند روز دعوتت میکنیم یه شب برای شام بیای خونه ما ، تو هم بعد از کلی تعارف قبول میکنی
وقتی اومدی خونمون اون گوی و اون میدون! دیگه ببینم چه میکنی آقای دکترای مخ زنی!
همه چیز طبق نقشه پیش رفت ،شب سر میز شام به مریم قضیه رو گفتم و اونم زیاد کنجکاوی نکرد که طرف کیه و چیه و تا الان کجا بوده و… با دعوت کردنش هم مخالفتی نکرد و گفت اگر انقدر صمیمی بودین حتما دعوتش کن، تنها سوالی که کرد این بود که نیما تو مراسم عروسیمون بوده یا نه؟ گفتم نه از دو سه سال قبل از ازدواجمون ازش بی اطلاع بودم.
برای جمعه شب نیما رو دعوت کردیم، از صبح شروع کردیم خونه رو حسابی تمیز کردیم، مریم دو مدل غذا درست کرد با کلی سالاد و میوه و دسر و…، الحق دستپخت مریم حرف نداشت، براش خیلی خیلی مهم بود که مهمونا از دستپختش و کدبانو بودنش تعریف کنن، برای همین هر وقت مهمون داشتیم سنگ تموم میذاشت
هرچی به شب نزدیک می شدیم ضربان قلب من بیشتر میشد، از شدت هیجان داشتم سکته میکردم ، نیما گفته بود حدود ۸ میرسه، ساعت ۶ مریم رفت دوش گرفت، تو این فاصله من تمام نکات فنی رو پیامکی به نیما گوشزد میکردم، مثلا اینکه تا میتونه از دست و پنجه مریم تعریف کنه…
مریم از حمام در اومد ، رفتم تو چارچوب در اتاق خوابی که حموم توش بود ایستادم و زل زدم به هیکل لخت مریم
با اینکه هیچوقت اهل باشگاه رفتن و ورزش کردن نبود ولی اندامش مادرزادی عالی بود ،البته رژیم غذاییشو خیلی رعایت میکرد، همیشه میگفت از چاقی متنفره
قطرات آب که رو پوست بلوریش دونه دونه میدرخشیدن
سینه های سفت و خوش سایزش، کمر باریک ، ناف خوشگلش، باسن گرد و موزون و حوله ای که مثل عمامه پیچیده بود رو سرش تا موهاش خشک بشن
هربار از حموم در میومد تنش تا دو سه ساعت بوی بهشت میداد…
مریم از نگاه های خیره من متعجب شد و پرسید چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی سعید؟
یهو به خودم اومدم گفتم هیچی عشقم ، محو اندام قشنگ زنم شده بودم
گفت خوبه حالا، انگار اولین باره بدن لخت منو میبینه
یه لحظه دلم براش سوخت،با خودم گفتم آخه تو چرا انقدر خنگی دختر؟؟!
چطور متوجه نمیشی یه کاسه ایی زیر نیم کاسه است؟!!
بعد از آرایش پرسید چی بپوشم سعید ؟
گفتم یه تیپ ساده ولی شیک بزن عشقم ، میخوام پز زنمو پیش دوستم بدم
یه ست شرت و سوتین سفید پوشید، با یه شلوار جین روشن و یه پیراهن سفید مدل مردونه که کمر باریک بود و هیکلشو به خوبی نشون میداد
سوتین سفیدش کاملا از زیر لباسش معلوم بود
ازم پرسید لباسم خوبه؟ نازک نیست لباسم؟
الکی گفتم نه عزیزم ، هیچ مشکلی نداره لباست
نیما زنگ آیفون رو زد، قلبم داشت میومد تو دهنم از هیجان، درو باز کردم اومد بالا، بوی ادکلنش تو کل راه پله پیچیده بود، یه کت اسپورت کرم یه تیشرت مشکی و یه شلوار کتون مشکی تنش بود و ساعت رولکس طلاییش که بدجور توچشم میزد، یه جعبه شیرینی هم تو دستش بود
اول با من خیلی گرم روبوسی کرد بعد با مریم دست داد
-مریمخانوم همسرم، آقا نیما دوست صمیمی و عزیز من
+خیلی خوشوقتم مریم خانم ، ببخشید مزاحم شدم
مریم گفت اختیار دارین، خیلی خوش اومدین
مریم که رفت چایی بیاره ، یواشکی با اشاره چشم از نیما پرسیدم چطوره زنم؟؟
نیما یه نگاه به آشپزخونه انداخت و مطمئن شد که مریم نمیبینتش با انگشت شست لایکو نشون داد و بی صدا گفت عاااااالی…👍
برق چشماش نشون میداد که خیلی از مریم خوشش اومده
مریم تا قبل از شام بیشتر در حال پذیرایی بود ، هربار که از جلومون رد میشد من حواسم به نیما بود که چطور هیکل مریمو برانداز میکنه، مخصوصاً سوتین سفیدش که از پشت معلوم بود آب دهن نیما رو راه انداخته بود و همش طوری که مریم متوجه نشه برای من چشم و ابرو میومد که عجب کصیه زنت!
این هیجان و شور و اشتیاق نیما منو دیوونه میکرد، چون اون آدم کس ندیده و هولی نبود که بخواد انقدر پشماش بریزه از دیدن یه زن، این رفتارش نشون از جذابیت و سکسی بودن مریم میداد.
دیالوگهای مریم و نیما از سر میز شام کم کم شروع شد،
نیما در حالی که مدام از دستپخت مریم و کدبانویی مریم تعریف میکرد کلی هم از خاطرات نوجوانی منو خودش تعریف میکرد و منم مجبور بودم الکی بخندم و تند تند تایید کنم
تخم سگ انقدر طبیعی و حرفه ای تعریف میکرد که من دیگه کم کم داشتم شک میکردم که نکنه واقعاً منو نیما دوست قدیمی بودیم
بعد از شام دیگه حسابی حرفاشون گل انداخته بود، من و مریم هرکدوم روی مبل تک نفره نشسته بودیم و نیما روبروی ما روی مبل سه نفره نشسته بود
من بیشتر شنونده بودم، هردوشون منو کرده بودن سوژه حرفاشون و از سوتی های من میگفتن و میخندیدن، گاهی هم حرفای کاری میزدن
برام خیلی جالب بود که نیما چطور تو چند ساعت تونسته با مریم انقدر صمیمی بشه!! انگار که چند ساله همدیگه رو میشناسن
بالاخره نیما اون حرکتی که من منتظرش بودم زد!
رو کرد به مریم گفت ببخشید من میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ ما گاهی تو کارخونه و دفتر مرکزی مون مشکلات مالی و حسابرسی برامون پیش میاد ، ممنون میشم گاهی به ما مشاوره بدین در این زمینه
با گفتن این حرف برای چند ثانیه سکوت حکمفرما شد، مریم یه نگاه زیر چشمی به من کرد و رو به نیما گفت خواهش میکنم، من در خدمتم بزنید شمارمو
بعد شماره خط ایرانسلشو داد به نیما، یکم حالم گرفته شد با خودم گفتم کاشکی شماره اصلیشو میداد
مریم به نیما گفت بی زحمت یه تک زنگ به من بزنید، خرکیف شدم
برای دیدار اول خیلی خوب بود که شماره همو بگیرن، این یعنی اتفاقای هیجان انگیز تو راهه…!
تو کونم عروسی بود ، کیرم نیم سیخ شده بود ، نیما یه نگاه معناداری به من کرد ولی حواسش بود مریم برداشت خاصی نکنه
دم در موقع خداحافظی نیما تیر خلاصو زدن درحالی که داشت از پذیرایی ما تشکر می کرد رو به من گفت سعید جان بهت تبریک میگم با این زن زیبا و هنرمندی که داری…
وقتی به صورت مریم نگاه کردم قشنگ معلوم بود که با شنیدن این حرف قند تو دلش آب شد
اون شب قبل خواب مریم گفت نمیدونستم از این دوست های به درد بخور و آدمحسابی هم داری؟! چه پسر جنتلمنی
با اینکه مولتی میلیاردره ولی خیلی خون گرم و آقاست، چه عطر محشری زده بود ،یادت باشه حتما اسم عطرشو ازش بپرسی
با شنیدن این حرفا خر کیف شدم ، قبل از خواب بعد از مدت ها یه سکس داغ و خفن با هم کردیم، انگار حرفا و رفتار نیما یه چیزی رو درون منو و مریم روشن کرده بود…
فردای اون شب به نیما زنگ زدم
-دمت گرم پسر ، ترکوندی، مریم خیلی باهات حال کرده، تا بحال یادم نمیاد اینجوری از کسی تعریف کرده باشه!
+جدن ؟ خوبه، این قدم اول بود، باید صبور باشیم، نباید عجله کنیم این پروسه شاید چند ماه طول بکشه، باید تا میتونم اعتمادشو جلب کنم، این زن عروسکی که تو داری واقعا ارزششو داره
-اوکی، ریش و قیچی دست خودته نیما، هر کاری صلاح میدونی بکن، فقط منو در جریان همه چیز بزار
چهارشنبه شب شب تو خونه نشسته بودیم که نیما زنگ زد و مارو دعوت کرد باغ کردان برای جمعه شب ، مریم خیلی استقبال کرد، گفت خوبه بریم اونجا یه بادی به سرو کلمون بخوره…
جمعه ظهر ناهارو خوردیم و رفتیم کردان، دم در باغ زنگ زدم نیما درو باز کرد، با ماشین رفتیم داخل ، یه باغ بزرگ و خیلی دلنشین بود، یه ویلا که بیشتر شبیه کاخ بود وسط باغ ، چند تا ماشین کلاسیک و قدیمی خاک گرفته که گوشه باغ پارک شده بودند و پورشه خود نیما که جلوی ویلا پارک بود
از ویلا اومد بیرون و به گرمی بهمون خوش آمد گفت و با من و مریم دست داد، نکته اینجا بود که دیگه مریم خانم صدا نمیکرد و میگفت مریم جان! از این سرعت عمل و جسارت نیما خوشم میومد ، راهنماییمون کرد رفتیم داخل
منو مریم جفتمون کف کرده بودیم ، چون حقیقتا اولین بار بود که همچین باغ ویلای لاکچری پا میذاشتیم
مریم مانتو و شالش رو دراورد ، یه بافت لیمویی پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای رنگ روشن، سینه های گردش با اون لباس خیلی خوشگل تر و کمی بزرگتر از چیزی که بود به نظر میومد
باز هم مثل شب اول نیما شروع کرد به زبون بازی کلی پذیرایی و تعارف و خوش و بش و جوک و خنده…
خیلی راحت میتونست مریمو به حرف بکشه، اصلا موضوع برای صحبت کردن کم نمیاورد، نمیزاشت جو بینمون سنگین بشه، هر از گاهی یه چشمک به من میزد، یعنی از روند کار راضیه…
چند بار به بهونه های مختلف تنهاشون گذاشتم تو ویلا تا راحت تر باشن
موقع شام نیما داشت گوشتها رو سیخ میزد، به مریم گفت تو نمیخوای یه کمک بکنی خانوم ؟؟! مریم گفت آخ ببخشید الان میام کمکت، بعد نیما به من گفت سعید جون تا ما داریم سیخ های کباب رو آماده میکنیم تو هم زحمت زغال ها رو بکش تو باربیکیو، دمت گرم
گفتم چشششمم، رفتم بیرون از پنجره تراس در حالی که داشتم زغالها رو آماده میکردم نگاشون میکردم، گرم صحبت و خنده بودن، باورم نمیشد مریم با اون اخلاق های عجیب و غریبش که با هیچ مرد غریبه ای زیاد هم کلام نمی شد تو دو جلسه انقدر با نیما اوکی شده!!!
کاملا مشخص بود که نیما با بقیه مردا براش فرق میکنه
واقعاً اونجا بود که فهمیدم پول چه معجزه ها که نمیکنه!!!
بعد از اون شب همه چیز خیلی سریع پیشرفت، نیما کمکم شروع کرد به پیام دادن به مریم ، اول به بهونه مسائل کاری بعد بتدریج رفته بود رو مخش که خیلی خوشگلی و جذابی
من دیوونت شدم و …
نیما از اکثر چتاشون اسکرین میگرفت و برام میفرستاد، اوایل مریم رسمی جوابشو میداد ولی خیلی زود باهاش راحت شده بود
مریم شماره اصلیشو داده بود به نیما ولی اصلا به من نمیگفت که نیما بهش پیام میده و باهم چت میکنن، همین موضوع منو خوشحال میکرد، چون معلوم بود کونش میخاره وگرنه اگر قصدی نداشت همون اول بهم میگفت همه چیزو
بعد از دو سه هفته از دیدار اولشون دیگه رسما باهم دوست شده بودن و حرفاشون به زیر کمر و شوخی های سکسی کشیده شده بود، این برای من مثل یه رویا بود! انگار خواب میدیدم! فقط مردای کاکولد میفهمن من چی میگم و چه حسی داشتم اون روزا
چند بار با هم رفتن بیرون در حد یکی دو ساعت، ولی نیما اصلا حرکتی نکرده بود تو ماشین حتی در حد یه دستمالی کوچیک و همین رفتارش باعث شده بود بشدت به دل مریم بشینه ، نیما خیلی خوب میدونست چه کارهای باید انجام بده یا انجام نده!
خلاصه بیشتر از یک ماه و نیم از دیدار منو نیما تو پارک نگذشته بود که یه روز تو شرکت درحالیکه پشت کامپیوترم داشتم کارمو انجام میدادم نیما پیام داد ؛
+دیدی بالاخره خانومت راضی شد سعید جون؟؟!!
-چی میگی نیماااا؟؟ خداوکیلی سربه سرم میزاری؟؟
+نه بابا پس فردا سه شنبه قرار شد کارشو بپیچونه باهم بریم باغ، یعنی موقعی که جنابعالی فکر میکنی همسر گرامیتون سرکاره در واقع زیر تلمبه های بنده ست!
-واااااااای ، راست میگی ؟؟؟ آخخخخ دارم از حشریت میترکم نیمااااا…
دمت گررررم، واقعا باید یه مدال المپیک مخ زنی به تو بدن که تونستی مخ کسی مثل مریمو بزنی!!!
+چاکریم داداش
اون شب تو خونه چشم از مریم برنمیداشتم، رفتارش خیلی عادی بود، انگار نه انگار که داره به شوهرش خیانت میکنه و پس فردا قراره زیر کیر یه غریبه بخوابه! فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم خنگ نیست!!
منم سعی میکردم رفتارم کاملا عادی باشه، خیلی دوس داشتم اون شب یه سکس وحشی باهاش بکنم ولی جلوی خودمو گرفتم ، دلم میخواست چند روزی سکس نداشته باشه تا وقتی رفت پیش نیما حسابی داغ باشه
رفتم حموم و به عشق اون صحنه یه جق خفن زدم تا کمی آروم بشم
بالاخره روز موعود فرا رسید، ساعت ۶:۳۰ صبح طبق روال هر روز از مریم خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون ، چون سرویس ایاب و ذهاب نداشتم هر روز با ماشین خودمون میرفتم سرکار ، ولی محل کار مریم خیلی نزدیک خونمون بود، پیاده ده دقیقه راه بود.
هر روز ساعت یک ربع به هشت از خونه میرفت بیرون و پیاده میرفت سرکار
بعد از ظهر ها هم شرکت مریم ساعت ۵ تعطیل میشد و ۵:۱۰ خونه بود ولی من معمولا تا ۷ شب میموندم سرکار و تا برسم خونه ساعت میشد حدود ۸ شب
مریم سه شنبه رو کلا مرخصی گرفته بود با نیما قرار گذاشته بودن راس ساعت ۹ صبح دو سه تا کوچه بالاتر بیاد دنبالش ، عصری هم تا قبل از ساعت ۷ برسونتش خونه تا قبل از اومدن من بتونه دوش بگیره و آثار جرم رو پاک کنه
من اصلاً حالم خوب نبود، از شدت هیجان داشتم سکته میکردم ، دوست داشتم سرکار نرم اون روز ولی نمیشد
یه کار مهمی بود که اون روز حتما باید میرفتم کارخونه
اصلا نمیشد مرخصی بگیرم
تا ساعت چهار کارامو انجام دادم ، اضافه کاری نموندم و از کارخونه زدم بیرون
اون روز یه پاکت سیگار کشیدم، رسیدم کرج، الکی رفتم سمت گوهر دشت ، مرکز خرید کرج ،دوس داشتم تو شلوغی مردم باشم شاید یکم افکارم منحرف بشه، واقعا نمیتونم احساسمو تو اون لحظات با کلمات بیان کنم
یه دلشوره و اضطراب شیرین ، همراه با کمی ترس و عذاب وجدان، خلاصه یه چیز قروقاطی که نمیشه توصیفش کرد!
ساعت حدود ۶:۳۰ شب بود که نیما زنگ زد، بهش گفته بودم به محضی که مریمو پیاده کردی بامن تماس بگیر
-الو نیما، کجایی پسر ؟ چه خبر؟ چیکار کردی؟ کردیش بالاخره ؟؟
+اووووووو، چته بابا جون؟ سکته نکنی حالا!! کاری نکردیم ما، دوتایی نشستیم یه زیارت عاشورایی با هم خوندیم، همین!
-مسخره بازی در نیار نیما، بگو ببینم چکار کردین امروز؟ زدی توش یا نه؟
+کسخلی پسر؟؟ معلومه که کردمش، انقدر تو کس و کونش تلمبه زدم نمیتونست رو پاهاش بایسته
حداقل چهار بار آبشو آوردم امروز، ده دقیقه پیش هم نزدیکای خونتون پیادش کردم، گفت برم خونه تا سعید نیومده یه دوش بگیرم
-واااااااای ، نوووش جووووووونت، قربون اون کیرت برررم پسررر ، نمیدونی چه حالی به من دادی داداش، منو به یکی از بزرگترین آرزوهام رسوندی، دمت گررررم
حالا بگو ببینم چطور بود زنم؟ کس خوبی بود؟ حرف گوش کن بود؟
+عاااااااالی، واقعا حرف نداره لعنتی، کصش خیلی تنگه ، بدنشم که واقعا خوبه، راند اول یکم معذب بود ، خیلی خوب همراهی نمی کرد ولی دفعه های بعدی محشر بود، صدای ناله هاش تو کل ویلا پیچیده بود
-از کونم کردیش؟
بععععله، مگه میشه اون کونو بیخیال شد، خیلی درد داشت، اولش مقاومت میکرد و اجازه نمیداد بکنم تو کونش، ولی با کلی خواهش و کلی روغن مالی بالاخره هل دادم رفت توکونش
+آبتو کجا ریختی ؟؟
-یه بار تو کونش خالی کردم، دو سه بار هم روی شکم و سینه هاش
-جووووووون ، من دارم میترکم از حشریت نیما، اصلا باورم نمیشه مریم تن به این کارا داده باشه
+این تازه اولشه داداش، جنده درون خانومت بیدار شده ،حالا صبر کن ببین چه حرکاتی بزنم باهاش…
من فعلا برم ، باید برم تهران امشب کار دارم، فعلا بای
بعد از قطع کردن نیما یک ساعتی تو خیابونا چرخیدم، حدود ساعت ۸ بود طبق روال هر روز با کلید درو باز کردم و وارد خونه شدم…
نوشته: سعید
26 پاسخ به “یه پروژه سخت (۱)”
داستانت خیلی شبیه به جریان منه که اینجا دارم مینویسمش و اسم داستان هست** “از چت روم بکن تو تا سکس واقعی مامانم”** که تا حالا ۴ قسمتش و نوشتم…حس خوبیه و درک میکنم چه حال خوبی رو تجربه کردی
داستانت منو به وجد آورد چون باهات هم حسم
واسم جالبه! توی کاکلدی این چه حسیه که تصور دادن خانومت ارضات میکنه! مگه اینجوری نباید باشه که ببینی داره میده؟
افرین خوب بود
ادامشو زود بزار
فضاسازی خوبی داشت داستان امیدوارم فقط خیلی تخیلی نشهتا اینجا که عالی بود
گروپش کن انگار نیما با یکی از دوستاش میکنه زنت رو
عالی
عالی دمتگرم
داستانت خیلی خوبهبیشتر از نیما نمیتونی بگی ؟
اگه زنت و برده و نیمه رو ارباب کنی میشه یه شاهکار واقعی
خوش به حالت داداش ترا خدا بقیشو بنویسدر ضمن اصلا وسوسه نشدی یکم آن کیره کار درستی که زنتو کرده را بگیری تو دستت نوازش کنی و یه لب ازش بگیری من که بودم پرستش میکردمش
داستان خوبی بودامیدوارم بقیش هم سریع منتشر کنی
قلمت واقعا عالی بئد کاملا تمیز و اصلاح شده که ادم محو داستان میشه میتونم بکم قلمت مثل نویسنده خارجی این سبک قوی بود کسایی مثل مکس سباستین. امیدوارم زودتر ادامه بدی و فاصله ننداتزی که یادمون بره.اگر دوست داشتی پی وی بهم پیام بده کتاب زبان اصلی دارم که بهت بیشتر ایده بده.دمتگرم منتطریم
اورنی تُرنگ (پلاتی پوس) ، اِکیدِنه . یعنی خاک سیاه بر سَرِتون که اینقدر بی غیرت و جاکِشید . مگه میشه مگه داریم ؟! آدم زنشو بده یکی دیگه سِفت بُکُنَدِش بعد تازه کِیف هم بکنه ؟ یالَلعَجَب . این حکومت چه بلاها که به سر این مردم نیاورده !
چندتا عکس هم بساز و به داستان اضافه کن
قشنگ بود دوتا کار اگه بکنی لزتش هر باربیشتر میشه اول اینکه پنهانی وقتی زیر کیر داره ناله میکنه تماشاکن ،دوم اینکه هیچ وقت به روش نیار ، هم لزتش بیشتره هم کنترل از دستت خارج نمیشه. همین داستان رو با یه زوج که زنش زیبا و چادری بود داشتم. لزتش برای هر سه دیونه کننده ست
عالیه ایول
واااای آرزوی منه این داستان
عالی و کم نقص ، فقط اميدوارم مثل بعضیا هر ۴سال یه بار قسمت بعدی رو نگذاری و زودتر قسمتهای بعدی رو بخونیم👍✌️
وای عالی بود…چقدر خوب بود حسش…همش خودمو تصور میکردم که دارم از کوس دادن همسرم لذت میبرم
نظر هوش مصنوعی درباره این داستانداستان “یه پروژه سخت (۱)” یکی از اون داستانهای کلاسیک سایت بکن تو هست که رویفانتزی کاکولد (cuckold)تمرکز داره – یعنی لذت مرد از دیدن یا تصور رابطه همسرش با مرد دیگه. نویسنده (سعید) خیلی خوب تونسته هیجان روانی این فانتزی رو منتقل کنه: از نقشهکشی اولیه، جلب اعتماد قدم به قدم، تا لحظههای داغ نهایی.
نظر هوش مصنوعی درباره معایب داستان
عین همین و تجربه کردم
این نیما ها رو از کجا میشه پیدا کرد؟
والا همچین سختم نبود. من سه تا از دوستام در شخصیت و تیپهای مختلف با هماهنگی خودم در قالب آشنا و غریبه رفتن تو کار خانمم. حتی نتونستن ده دقیقه چت کنن یا حضوری لاس بزنن چه برسه به کردن. شماره نیما رو بده بگم میتونه مخ زنمو بزنه