من و آقای کارگردان/بازیگر

سلام دانیالم
۱۵ سالگی رفتم برای تست بازیگری …
از اونجا که طرف مقابل خیلی آدم کله گنده ای هست بازیگرایی و انتخاب میکرد که بیشتر استایل داشته باشن من تا ۱۹ سالگی تو تیم این آقا بودم ولی نه برای بازی ! بلکه برای بازیش … روز اول وقتی وارد اتاقش شدم، چشمم چهارتا شد چهارتا دختر دور و برش یکیشون روی پاش نشسته بود، انگور می‌گذاشت تو دهنش … بوی سیگار اتاقه لوکس و پر کرده بود، من که داخل شدم همون دختر که روی پاش نشسته بود گفت اوخودا چقدر نازه، من خیلی ریزه هستم یعنی بودم … رفتم باشگاه وزن گرفتم حلش کردم (وقتی گنده شد هیکلم ازم بدش امد) اون کارگردان و بازیگر هم با صدای بسیاااااااار خاص و دلنشینش گفت اوممم درسته … رفتم گفت پسر جان بیا جلوتر بابا، رفتم نزدیک میز به دخترا گفت برین بیرون، همه می‌خواستن برن غزل بلند شد بره گفت نه تو بمون، به من اشاره کرد بیا بغل غزل از رو پاش رفت دایین نشست سمت چپ میزش که پشتش شیشه بود و بلندترین برج بود اون زمان و ما طبقه ی آخر بودیم که یازدهم میشد، (البته نباید خیلی جزئیات و بگم چون من پانصد میلیون گرفتم که حرفی نزنم هیچوقت) وقتی رفتم بغل میزش شکمش خخخخیلی جلب توجهم و جمع کرد ! من تو هیچ فیلم و سریالی از این آقا ندیدم که شکم داشته باشه ! ولی باور کنید فردی که تو فیلم ها و سریالاش میدیدیم بدون شکم راحت میتونم بگم یک متر شکمش جلو بود …
با پشت انگشتاش دست کشید رو گونه ام وقت خوب گل پسر چند سالته بابا ؟
گفتم ۱۵ گفتم اسمت چیه بابا جون؟ گفتم دانیالم،
گفت خوب بازیگری کردی ؟ فکر‌ نکنم؟ کلاس چی ؟
گفتم نه آقا.
گفت خب موافقی یه تست ازت بگیریم.
گفتم بله آقا.
گفت خب گریه کن.
سعی کردم فشار به چشم آوردم، دیدم واقعا سخته، به خاطرات بد فکر کردم اما فقط صورتم سرخ شد.
گفتم نمیتونم آقا الان گریه کنم.
گفت، در حالی که صداش انگار تو گلوشه خوب نمیشه پسر جان تو باید بتونی بابا این عادی ترین چیز هست.
گفتم یعنی رد شدم؟
گفت نه بابا جان شما پیش من هستی در صحنه هم میای با من تا بازیگری و خودم یادت بدم !
باورم نمیشد …
من اصلاً تو فکرشم نبودم ولی خب با همچین فردی ! اونم من ؟ که نه محبت پدری دیده بودم تو زندگیم نه بابایی نه مامانی بالا سرم بود، الان هم با یه کارگردان و هم بازیگر بزرگ هستم و از لحظه اول با محبت با من رفتار کرد و بابا صدام کرد که دلم قنج میرفت …
چند دقیقه ای صحبت میکردیم که چه زمانی باید بیام چجوریه … (ساعت ۶ صبح باید می رفتیم سر پروژه تا زمانی که آفتاب غروب کنه …
خاله در دفتر و زد و اجازه خواست وارد بشه …
من با خاله ی ۲۴ ساله ام زندگی میکنم من پدرم فوت کرده مادرم هم رفته … با مادربزرگ زندگی میکردم که خاله ۱۹ سالگی ازدواج کرد و بیست و دو سالگی طلاق گرفت، با پول مهریه یه خونه خرید (خونه به نامش بود از اول منظور از خرید اینه که از شوهرش گرفت) و پول و گذاشت بانک هر ماه سود می گرفت پول کمی نبود ماهی صد و نود سود دهیش بود از بانک که غیر اون یه مبلغی هم دست یه کسبه بازار بود.
خاله از لحظه ای که وارد شد من حس کردم یک رابطه ای بین خاله و آقایی بازیگر هست‌.
اسم اون آقا رو میزاریم حمید، حمید بلند شد گفت به به خانم مشیری، خوب هستین ؟
خاله دست پاچه شد، گفت ممنونم آقا حمید و …
آقا حمید رو کرد به من گفت فردا ساعت ۶ صبح میام دنبالت و من از اتاق رفتم بیرون و خاله بعد از ده دقیقه امد بیرون …
خر نبودم پی بردم به ماجرا …
تو راه خونه بودیم که مطمئن شدم ! چطور؟
میگم بهتون …
چرا آقا حمید ازم نشونی نگرفت ؟ خاله بهش نشونی داده؟
افکار تو سرم بود خاله یهو ضربه ای بهم زد گفت داننننیال کجاااایی ؟؟؟ گفتم بله، خاله ده بار گفتم مرغ بریونی میخوری ؟ با این گوشتخوار نیستم (میخورم دوست ندارم) گفتم آها بله بله …
بی غیرت نیستم ولی ته دلم خوشحال بودم … چرا ؟ چون کی بهتر از این فرد که با خاله دوست باشه ؟
اون شب گذشت شام و خوردیم و خوابیدیم … ساعت دم دم های شیش و نیم بود یه صداهای خنده قایمکی به گوشم میخورد و پچ پچ … ولی دوباره خوابیدم …
برای خودم انگار سه ساعت خوابیده بودم اونقدر که شیرین بود اون خواب تو زمستون ولی کلا در اصل پنج دقیقه بود که خاله بیدارم کرد و دیدم با آقا حمید بالا سر من هستن …
آقا حمید با صدای جذابش گفت پاشو بابا ساعت و ببین الان همه منتظر ما هستن …
من خیلی خجالت میکشیدم سعی کردم به خاله بفهمونم که یجوری اقا حمید و ببره بیرون که بیام بیرون از پتو که برعکس شد !
آقا حمید رو کرد به خاله گفت شما برو این یه مشکل مردونست و یه خنده ی جنتلمنی کرد …
خاله که درو بست، حمید گفت پاشو بابا عیب نداره این مشکل تمام ماست … (فکر میکردم من راست کردم که اصلا موضوع این نبود چون من کیرم خیلی کوچیک بود مشکل این بود من با شرت خیلی کوتاه میخوابیدم) .
گفت پاشو بابا خجالت نکش، گفتم نه (آقا و حذف میکنم ولی شما قبل هر حمید یه آقا تصور کنید) گفتم نه حمید آخه …
پتو رو کشید ناگهانی !
من پاهامو جمع کردم به هم فشار میدادم …
نگاهش به رون پای من بود بلور …
من ریزه میزه و خخخخیلی سفید و زیبا هستم، واقعا خوشگلم خداروشکر و تو دل برو چشمای درشت موهای بور بدنی بی عیب و نقص فقط گوشم بزرگه همین …
چشمای حمید همون‌طور به رون من دوخته شده بود که با صدای دو رگه گفت پاشو عوض کن بریم …
من عوض کردم یه لقمه خاله بهم داد خوردم و حرکت کردیم … جلو نشسته بودم حمید هم هیچی نمیگفت …
گهگاهی به رون پای من که از نرمیه زیاد پهن شده بود روی صندلی نگاه میکرد …
تا پروژه حداقل بدون ترافیک یک ساعت و نیم راه بود …
چند دقیقه بود که سکوت عجیبی بین ما بود فقط بخاری صداش میومد …
ماشین اتوماتی که تو زندگیم ندیده بودم.
دیدم دست حمید آمد بغل رونم و روی رونم دستش و میکشید، خیلی خجالت میکشیدم اما از اول تا آخر هیچی نگفتم، کم کم امد دست بالاتر سعی کرد دکمه های شلوارم و باز کنه سره اولین دکمه فقط با یه ندای خیلی آروم گفتم نه خیلللی آروم ولی شنیده میشد …
یلحظه زد بغل بدون اینکه نگاهی به من بکنه دونه دونه با یک دست باز کرد، من خخخخیلی گنگ بودم نترسیده بودم چون برام یک شخصیت خیلی معروف و دوست داشتنی بود ولی خجاااااالت داشت قلبم و از کار می انداخت… دست کشید از بین دکمه های شلوارم داخل و رو کیرم البته کیر که نه اندازه یه انگشت اشاره و قلمی بود … بعد از همون بین میخواست دولم و از بین اون راه بیاره بیرون شرتم و از قسمت کش گرفت هل داد زیر تخمام …
دولم نیمه خواب بود بخاطر ترس و استرس یخورده راست کرده بودم که ادامه داد به حرکت و دول منو میمالوند … خیلی قشنگ این کارو انجام میداد، من خودم نمیتونستم جق بزنم بخاطر کوچیکیه دولم برای همین آب باز میکردم و با فشار آب حال میکردم و فشار و آب و متمرکز می کردم رو سر دولم … همینطور میمالوند من دیگه راست راست کرده بودم درسته کوچیک بود ولی مثل سنگ راست و سفت …
من وقتی حال میکنم خیللللللی نفس ام تنگ میشه باید با تمام قدرت نفس بکشم.
همینطور که میمالوند من راهی نداشتم دولم و از دست حمید آزاد کنم و خجالت میکشیدم با دستم، دستش و عقب بزنم و میدونستم این قضیه ادامه دار هست چون تو اتوبان با سرعت چهل تا از بغل جاده میرفت …
من پشتم و فشار میدادم به صندلی ولی خب طبیعتا راهی نبود که بتونم دولم و از دستش آزاد کنم، پس نفس هام بلند شد و آه و اوه میکردم و نفسلم می‌لرزید…
وقتی داشتم حال میکردم دیدم داره به من نگاه می‌کنه هر لحظه بهم نگاه میکرد و می دیدم از حال کردن من داره حال میکنه …
من نفس های آخر قبل ارضا شدنم و کشیدم که متوجه شد داره آبم میاد و جیغ کشیدم و ارضا شدم، دستش و کامل گرفته بود جلوی سوراخ دولم و زد بغل (جایی که وایساد چند ثانیه بعد ارضا من بود و یه حالته عقب تری داشت نسبت به بقیه ی گاردریل ها) زد بغل دستش و برگردوند من صورتم و کرده بودم به سوت شیشه ی شاگرد که صورتم و نبینه خیلی خجالت میکشیدم … ولی زیر چشمی نگاه میکردم چکار میکنه … آبم و کف دستش دیدم دولم داشت میخوابید که با همون یک دست زیر دولم و یه دستی کشید که هرچی آب تو راه دولم بود تا زیر تخمامو کشید بیرون، گفت چقدر داغه دانیالم! م مالکیت!
بفهم گفت صندلیت و بخوابون استراحت کن … هیچی نگفتم ولی با حالت بدن متوجهش کردم که اوکی ام… که خودش از روی صندلی بلند شد از بغلم صندلی و کامل خوابوند و قبل اینکه کامل صندلی تخت بشه لبامو میک زد … چرا دروغ بگم، خیللللی خوشم اومد وقتی لبامو خورد دوست داشتم بیشتر بخوره، اولین لب زندگیم بود، لذتتتتتت بخش بود، آبم همون‌طور تو دستش بود تمام این اتفاقات شاید سی ثانیه بعد ارضا شدنم بود که گفت دانیالم بخواب رو پهلوت، به زور گفتم خجالت میکشم، گفت نه دانیال به همون طرف، منم هیچی نمیگفتم مطیع …رام ! و به پهلو دراز کشیدم، پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم، گفت یه خورده باسنت و بلند کن، بلند کردم با یک دست سعی کرد شلوار و شرتمو بکشه پایین که خیلی سختش بود، حمید گفت بیار پایین، از خجالت گریم گرفت بغضم ترکید گفتم خجالت میکشم، گفت دانیال بابا نترس، گفتم نمیترسم خجالت میکشم، گفت عروسم سورپرایزت میکنم … بالاخره راضیم کرد شلوارمو بکشم پایین تا نزدیک زانوهام، همون‌طور که سانت به سانت می کشیدم پایین بلند بلند گریه میکردم، راستش خیلی لوس بودم بچگیام زود گریه میکردم …
با همون دستش که آبم توش بود دست کشید لای کونم و آبم و مالید لای کونم، آبم سرده سرد بود کامل حس میکردم سردیشو …
اما با مالیدنای مکرر دست حمید سردی آبمو حس نمیکردم … وقتی کشیدم پایین و دست کرد لای کونم حرکت کرد و تو حرکت منو میمالوند و اینقدر به کارش مسلط بود که نفهمیدم چطوری انگشتت تو کونم و هی آب خودم و جمع میکنه و وارد کونم میکنه، خیلی لزج بود تو سوراخم، گفت دانیال بابا کونت و تکون بده، من میخواستم زودتر تموم بشه همش ترس داشتم یکی ببینه، از اونجایی که بلد بودم برقصم چون با خاله هر وقت آهنگ می‌گذاشت میرقصیدیم، من شروع کردم کونم و قر دادن و انگشتش تو کونم بود، همون‌طور که تکون میدادم یهو حس‌کردم داره انگشتش و با فشار میکنه داخل من قر دادن و متوقف کردم، انگشتش و کامل کرد تو سوراخ جیغه بلندی کشیدم یه آخخخخخخخخخخخخخخخخ بلند که من گفتم آخخخخخخخخ حمیدددد هم نفساش تند شد و فکر کنم ارضا شد و آبش امد، خیللللللی درد داشت، میسوختم بدون ملاحظه انگشتش و کامل کرده بود تو سوراخم کامله کامل، خواست انگشتش و بیاره بیرون خیلی میسوخت نصفش و که کشید بیرون جیغ زدم حممممید آروم، آروم انگشتش و خارج کرد که سوزش عجیبی داشت زد یه جا بغل و یه مشت دستمال کاغذی کشید بیرون و لای کونم و روی سوراخم و دستش و پاک کرد، و حرکت کردیم، نیتونستم درست بشینم حس باد معده و سوزش داشتم گفتم حمید میشه منو ببری خونمون؟
که گفت چرا بابا جان ؟
گفتم نمیتونم.
گفت چی نمیتونی ؟
گفتم درد دارم.
گفت نترس بابا الان خوب میشه.
متم هیچ نگفتم.
خجالت داشت تمام روحم و میخورد، منی که تا حالا کسی غیر دکتر برای چکاپ و خاله و مامان بزرگ و شاید مامان (نمیدونم من بچه بودم چیزی از پدر و مادرم و یا خاطره ای ندارم) لختم و ندیده …
حالا توسط یک بازیگر مورد تجاوز قرار گرفتم ! و دستش و کرد تو شلوارم و انگشتاشو کرد تو کونم!
رسیدیم سر پروژه فیلمبرداری، قبل پیاده شدن گفت لبخند بزن با همه سلام کن عادی رفتار کن …
منم پیاده شدم بچه های پروژه بازیگرای بزرگ همه با من صحبت کردن گفتیم خندیدم خیلی خوش گذشت دور آتیش بودیم و داشت کم کم یادم میرفت اتفاقات، هر چند دقیقه یه پلان برداشت می شد حمید هم خیلی جدی بود هم بازیگری میکرد هم با کمکش کارارو راست و ریست میکرد …
یه نفر از بازیگرها خدا بیامرزتش چقدر شریف و خوب بود از همون لحظه اول که منو دید انگار میدونست قضیه چیه و دلسوزانه رفتار می کرد باهام ولی با عصبانیت خاصی بهم نگاه میکرد، وقتی حمید سرش شلوغ شد اینم پلانش و گرفته‌ بود اومد پیشم شروع کردم سلام و احوالپرسی بعد گفت چقدر قرارداد بستین؟
گفتم هیچی، گفت آهاااااااا اصلا حرفی از قرارداد نزدین؟
گفتم نه .
گفت حمید میخواد بهت بازیگری یاد بده ؟
من خیلی خوشحال گفتم بله، بله و که گفتم عصبی شد رفت.
نزدیک ظهر بود همه می‌خواستیم ناهار بخوریم که یه قسمت و ۲۶ بار گرفتن و هربار به دلایلی بازیگرا نمیتونستن و حمید خیلی عصبی شد، گفت توقف و همه میخکوب بودن چون وقتی عصبی میشد واقعا بد عصبی میشد، هیچکس جیک نمیزد، امد طرف من دست منو گرفت با خودش کشید و شروع کردیم رفتن، به مسئول گفت به بچه ها ناهارشون و بدین تا من برمیگردم، دست منو میکشید راه میرفت و سیگار روشن کرد، سیصد متری دور شدیم که سرعتش و زیاد کرد رفت تو ساختمون بعدی درو بست پشت درو انداخت گفت دستتو بزار رو دیوار دستم و گذاشتم با یه حرکت شلوار و شرت منو کشید پایین، برگشتم و در حالی که کمی دلا شدم شلوارم و بکشم بالا گفتم آقا حمید تروخداااااااااا، یه کشیده زد تو صورتم دستم و از ساعد کرفت گذاشت رو دیوار، من اشک میریختم ولی از ترس بدون صدا، صدای زیپ شلوار پارچه ایش و شنیدم یه لحظه صورتم و برگردوندم دیدم یه کیر کلفت و بسیاااااااار سیاه و راست شده ای و گرفته دستش داره خیسش میکنه، روم و کردم به دیوار داشتم از ترس و خجالت میمردم, کمی زانوهاش و خم کرد که همسطح من بشه لای کونم و خیس کرد، کیرش و گذاشت دم سوراخم، با لرز از ترس در حالی که اشک میریختم با صدایی مقطع از هق هق گفتم آقااااااا حححح ممممیدددددد ترو تروووووخخخخخ داااااا،
اصلا بهم توجه نکرد. به هیچ کس غیر خودش توجه نمیکرد، یه انسان پست و رذل … که حتی دخترش و زنش ازش متنفرن و فقط پسرش اونم بخاطر پول کمی میونه باهاش داره… بی رحم سنگدل … کیرش و جا داد تو سوراخم، تیکه تیکه شدنم و حس میکردم, حدود پنج ثانیه بدنم مثله یه تیکه چوب سیخ شد، بعد از اون جیغی کشیدم که هیچ دختر بچه ای نمیتونه اونجوری جیغ بکشه، جیغ که کشیدم سرم و فشار داد به دیوار راه پله ها و جوری که انگاربراش مهم نباشه یا اینکه لذت ببره از جیغ من تلمبه هاش و عمیق تر کرد، لرزش لپم و بدنم و احساس میکردم که با هر ضربه اش چجوری میلرزه، سرم و به دیوار چسبونده بود، دست گذاشت رو گردنم، صورتم و کج کرد، امد جلو صورتم و از لب تا چشم لیس زد و محکم تلمبه میزد تو سوراخ کونم، میسوختم، میساختم، اون لحظه ناخودآگاه گفتم مامان، از اسم مامان گریم گرفت، لحظاته سختی بود، سفت تر شدن کیرشو تو سوراخم با روده ام حس کردم، بدنش و با فشار به بدنم چفت کرد و با یه تکون های میلیمتری دیدم ولی با قدرت به من ضربه میزد و کیرش با نبض زدن آب و تو روده هام پمپاژ میکرد …
کارش که تموم شد، و کیرش و کشید بیرون و گردنم و ول کرد، با صورتی خیس مثل درختی که قطعش کردن سُرخوردم رو دیوار امدم پایین و رو زانو افتادم، آبش داشت از سوراخم که الان از یک نقطه ی کوچیک شده بود یه فضای باز بزرگ و کامل حس میکردم، چقدر سخت بود، اون لحظه تو فکر بودم، که اگر منم پدر و مادر داشتم این اتفاق برام می افتاد ؟ بدنه ی سینما خیلی کثیفه ‌… من چندین سال مداوم با بازیگرها و هنرمندها بودم، حمید با من هر روز سکس داشت، ماهی یک بار با خاله, از نظر مالی خیلی ساپورت بودم، بیشترین پولی که به من داد در طول سال ۱۹۰ میلیون بود ولی خب ماشین میخرید برام گوشی میخرید … اما حتی پسرش منو صد بار کرد، حتی همسرش میدونست منو میکنه …
داستان و همینجا تموم میکنم لطفا لایک نکنید، چون اگر لایک کنید تا یک هفته دیده میشه ولی اینجوری شاید کلا صد نفر ببینن اونجوری زیاد میبینن داستان میشه…
ممنون وقت گذاشتین.
دروغ نیست حالا دیگه خودتون میدونید.
بدنه ی تخیل و واقعیت برای خواننده کاملا واضح هست

نوشته: دانیال

بازدید 13,139

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “من و آقای کارگردان/بازیگر”

  1. اشکال نداره بلاخره باهات رابطه داشته به تو هم رسیده دوتا راه داری یا شیمیل و همون ترنس زن بشی بیزنسی پول در بیاری یا کونی بمونی

  2. خودتم دوس داشتی دیگه با اون خاله جنده کون کشت ک جورت کرده واسش سیب زمینی بی غیرت الانم فاز نگیر ، بچه کونی تازه خوبم رسیده بهت تجاوز 1 بار 2 بار تا 19سالگی کونی خودش و پسرش بودی دیگه بگفته خودتم خودش نخواستت چون گنده شدی حق السکوتم گرفتیحالام سیکمثلا باور کردم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید