چند ماهی اینجوری گذشت، تا دیگه خودم کلافه شده بودم. تنها جایی که فکر می کردم شاید بتونم برم خونه خالم اینا بود. یکی از خاله هام ۲ تا پسر داره که یکیشون از من یک سال کوچکتر و اون یکی هم پنج سال از من کوچیکتر. اسم پسر خاله م که یک سال از من کوچیکتر کامیاب، کامی صداش می کردیم. تو دلم گفتم اگه به گوش کامی رسیده باشه، حداقل اون از من کوچکتر و نمیزارم با تهدید و کس و شر کونم بزاره. چند باری هم با کامی دودول بازی کرده بودیم. اگه بهش گفته بودن، فوقش بهش میگفتم در همون حد جق بازی بوده و می پیچوندم ش.
خیلی وقت بود جایی نرفته بودم و دلم واسه بازی کردن لک زده بود. هنوز ظهر نشده بود رفتم خونشون و تا دم غروب تو خونه و خیابون مشغول بازی کردن بودیم. دیگه نای راه رفتن هم نداشتیم. دیگه هوا گرگ و میش شده بود، خالم تعارف کرد اشکان جون میخوای شب اینجا بمونی؟ تا این و ازم پرسید اولین چیزی که به مغزم رسید، فکر کردم اگه شب بمونم میتونیم با کامی دوباره دودول بازی کنیم. الان هم که من راه کون کردن و یاد گرفتم، سعی میکنم بکنمش ببینم چقدر حال میده. سریع گفتم آره خاله جون، مرسی. شب میمونم.
خاله م زنگ زد از مادرم اجازه م رو گرفت و شب شد. جای من و انداختم تو اتاق کامی رو زمین. اون رو تختش می خوابید. چراغ ها رو خاموش کردن. تا دیدم وضعیت جور شده، شروع کردم حرف های سکسی زدن. از کس و کون هنرپیشه های هالیوودی حرف میزدیم و فیلم سوپر هایی که دیده بودیم و به هم تعریف می کردیم. اون هم پایه بود. به کامی گفتم آبت هنوز یکی دو قطره میاد یا بیشتر شده. گفت بیشتر شده. گفتم دروغ میگی، من باور نمی کنم! اونم هی قسم که راست میگم. بهش گفتم میخوای جق بزنیم ببینیم کی آبش بیشتر میاد. گفت باشه. اون زیر لحاف کشید پایین شروع کرد جق زدن من هم سر جام زیر پتو داشتم جق میزدم. چند دقیقه گذشت گفتم کامی اینجوری آبمون نمیاد. گفت چیکار کنیم؟ گفتم می خوای واسه هم ساک بزنیم. گفت نه، من بدم میاد. گفتم خوب، لاپایی بزنیم؟ گفت باشه، پس اول من. گفتم، زر نزن، من بزرگترم، اول من. بعد تو. گفت تو نمیزاری! گفتم به خدا میزارم به جون همه کسم میزارم. گفت باشه.
بهش گفتم بیا پایین، رو تخت صدا میده. اومد تو جای من خوابید، شلوارش و تا زیر کونش کشید پایین که اگه صدای کسی اومد زود بکشه بالا. منم نمیخواستم شلوارم در بیارم، ولی با شلوار نمی تونستم روش تسلط داشته باشم و پاهام و دور پاهاش قرار بدم. واسه همین مجبور شدم شلوارمو درآوردم، ولی پتو رو کشیدم روم. شلوارش و یه کم دادم پایین تر شروع کردم سوراخش و تف کاری کردن. اونم فهمید، گفت چرا سوراخم و تف میزنی. نمیزارم تو کونم کنی، فقط لاپایی بزار! گفتم باشه، بزار یه کم لیز بشه، اینجوری بیشتر حال میده. هیچی نگفت. سر کیرم و هم تف زدم گذاشتم رو سوراخش فشار میدادم. سر کیرم داشت میرفت داخل کونش، هی صداش و بلند کرد گفت نکن، نکن. گفتم داد نزن، باشه، چه خبرت. ساکت باش. کونش سبزه و سفت بود، قمبل تمیزی داشت. گفتم همین لای کونش و لای پاش میزارم بسته. دیگه بیخیال شدم بکنم تو کونش. دلم هم می سوخت حس های من و تجربه کنه. گفتم باشه ساکت باش لاپایی میزارم فقط. دوباره تف انداختم لای کونش کیرمو گذاشته بودم لای پاش و در میآوردم، سورش میدادم لای کونش، خیلی داشتم حال می کردم. خیلی نزدیک به ارضا شدن بودم که یه دفعه در اتاق باز شد و سریع چراغ روشن شد. اون همینجوری در همون حالت خودش و زد به خواب، منم تابلو بود که روش هستم. بدنم و سور دادم افتادم کنارش، ولی پاهام هنوز رو پاهاش بود. جفتمون چشم هامون بسته بود و جرات نمی کردیم باز کنیم ببینیم کی اومده. فقط اون لحظه خدا خدا میکردم هرکی هست، خدا کنه چراغ و خاموش کنه بره بیرون.
که یک دفعه پتو رو از رو من ورداشت. من و میگی، داشتم از ترس و خجالت همزمان آب میشدم. کامی دستش رو شلوارش آماده بود، تا پتو رو میخواست برداره، همزمان که تابلو نشه شلوارش تا جایی که میتونست کشید بالا، ولی من کون لخت بودم و شلوارم افتاده بود زیر پتو. یه دفعه صدای بابای کامی اومد، با صدای عصبانی گفت کامیاب بیا بیرون ببینم، و رفت بیرون. کامی پاشد، گفت بدبخت شدیم. اون هم خیلی ترسیده بود. رفت بیرون، منم زود شلوارم و پوشیدم و تو دلم میگفتم ریدم تو این شانس. یعنی اون لحظه حالم کیری تر از همه لحظه های زندگیم بود. یه پنج دقیقه ای طول نکشید، کامی اومد، رفت سر جاش. گفت برو بابام میخواد با تو حرف بزنه! منم قلبم داشت عین گنجشک میزد. گفتم چی ازت پرسید؟ تو چی جواب دادی؟ گفت چیکار میکردید، منم زدم زیرش، گفتم هیچ کاری نمی کردیم. داشتم میرفتم بیرون که کامی گفت گردن نگیری ها. گفتم باشه.
رفتم دیدم، چراغ آشپزخانه که طبقه پایین روشن. فهمیدم اونجاست. با ترس و دلهره رفتم پایین. انگار دوازده تا پله، دوازده ماه طول کشید. رفتم آشپزخونه، دیدم شوهر خالم وایساده داره سیگار میکشه. گفت بیا نزدیک ببینم! ترسیدم کشیده بزنه زیر گوشم. همه بدنم داشت می لرزید. نزدیکش شدم ولی نه خیلی نزدیک. گفت برو در و ببند بیا ببینم. رفتم در و بستم برگشتم. گفت؛ اشکان ازت یک بار می پرسم. اگه دروغ بگی یه کشیده بهت میزنم بری دم خونه تون بیایی پایین، فهمیدی؟ منم سرم و تکون دادم یعنی آره.
گفت؛ داشتید چیکار می کردید؟ با صدای لرزون گفتم، هیچی به خدا. سرم پایین بود. یه قدم اومد جلو، از ترسم سه قدم رفتم عقب. گفت؛ مگه نگفتم راست بگو؟ شلوارت چرا درآورده بودی؟ با ترس گفتم؛ همینجوری. دوباره اومد جلو. از ترس همه چهار ستون بدنم می لرزید. با صدای لرزون و ترس گفتم؛ عمو به خدا هیچ کاری نمی کردیم، فقط داشتیم به هم نشون میدادیم. این و که گفتم، گفت پس داشتید به هم نشون میدادید!! با سرم تایید کردم. گفت در بیار به منم نشون بده ببینم. بغض کرده بودم و چشمام پر اشک شده بود. گفتم؛ عمو تو رو خدا! گفت مگه به هم نشون نمی دادید؟ در بیار منم ببینم. صدام دیگه بند اومده بود، نمیدونستم چیکار کنم. همینجور خشکم زده بود. گفت در میاری یا همینجا خفت کنم، ببرم باغچه پشت چالت کنم؟ بی اراده دستم رفت روی کنارهای شلوارم، و یواش شلوارم و دادم پایین. گفت نمیبینم، بیشتر! بعد بیشتر دادم پایین، تا بالای زانوهام و از خجالت دستمو گرفتم جلوی کیرم. کیرم از ترس جمع شده بود اندازه یه نخود شده بود. گفت؛ برگرد ببینم. یواش و با استرس برگشتم. یه چند لحظه سکوت بود.
ساعت دورو ورای سه نصف شب شده بود و هیچ صدایی از هیچ جای خونه در نمی اومد. خاله اینا هم انگار خواب بودن. گفت؛ دراز بکش زمین. منم بدون چون و چرا هرچی می گفت انجام می دادم که زود تموم شه بزاره برم. همینطور که دستم گرفته بودم جلوی کیرم دراز کشیدم زمین. صدای درآوردن شلوارش و میتونستم بشنوم. اومد بغل دستم نشست، منم از ترس نگاهش نمی کردم. دو تا تف بزرگ انداخت لای کونم با دستش پخشش کرد از بالا به پایین و وسط پام. بعد اومد روم، آرنج یکی از دست هاش و گذاشت بغل سر من. با اون یکی دستش کیرش می مالید رو کونم و بعد کرد لای پام. من کلا خفه خون گرفته بودم. بعد بیشتر سنگینی شو رو پشتم حس کردم، داشت لای کونم و لای پام تلمبه می زد.
دو، سه دقیقه بود که داشت تلمبه میزد یک دفعه خشکش زد. من که زیرش بودم چیزی نمی شنیدم، ولی انگار اون صدایی چیزی شنیده باشه، واسه همون استاپ کرد. بعد چند ثانیه دوباره شروع کرد تلمبه زدن و بعد یکی دو دقیقه دیگه زود از روم پاشد. آبش هم نریخت روم. من تو همون حالت خشک شده بودم. منتظر بودم ببینم چی میگه. تا از روم پاشد بهم گفت؛ پاشو شلوارتو بپوش برو بخواب. باور کردنش سخت، ولی اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن. زود پاشدم شلوارم کشیدم بالا، ولی اصلا نگاهش نمی کردم. اومد نزدیک در گوشم گفت؛ این راز بین من و تو می مونه. به کامی یا کسه دیگه ای نمیگی، فهمیدی؟ گفتم؛ بله. بعد بدو بدو پله ها رو رفتم بالا، رفتم تو اتاق پسر خالم در و بستم و رفتم زیر پتو. کامی پرسید؛ چی شد؟ چرا انقدر طول کشید؟ گفتم هیچی بابا، همون سوال هایی که از تو کرد و پرسید منم گردن نگرفتم. از خستگی روحی و جسمی که داشتم تا چشمم و بستم خوابم برد و فردا پاشدم دیدم شوهر خاله ام رفته سر کار. منم قبل اینکه صبحانه بخورم زود جمع کردم رفتم خونه مون.
نظر همه شما برام محترم. میدونم فکر میکنید شاید این ماجرا رو زیاد کردم یا کم کردم ولی همش عین واقعیت و خودم تو تقدیر خودم موندم که چطور شد به اینجاها کشیده شد. حالا بدتر از اینها هم سرم اومده. اگه دوست داشتید بقیه شو براتون تعریف کنم؟
نوشته: اشکان
7 پاسخ به “کونی فامیل شدم (۲)”
حقیقتش بخاطر اکثر داستان هایی از این دست که زاییده تخیلات عجیب و غریب نویسنده اش هست، می خواستم داستان ات رو نخوانده رها کنم اما،داستان واقعی، کاملا مشخصه و می تونه فضای واقعی اش رو ترسیم کنه. این مورد با نوشتن قشنگ تر شد.منتظر بقیه اش هستم. ادامه بده لطفا
عین داستانای آقای همساده بود…کاکو
بقیه شو بنویس با شوهر حالت جوووووننن
کاش من جات بودم و ب شوهرای فامیل میدادم
داداش منم از این خاطره ها داشتم چطوری باید بنویسم؟
الان دیگه نمیدی
شوهر خاله عوضی تو بگامش.