چی شد که زنم به دوستم داد

با سلام به خوانندگان داستان زندگیم . من اولش بگم دو نکته را که بعد از خوندنش مورد توهین قرار نگیرم . اول که این ماجرای من و نوشتنش شاید نوعی تخلیه فکری هست چون مدتی برام سخت بود . دوم اینکه اگر من اشتباهی گفتم به نظر خواننده تنها دلیلش اینکه نمیشه جزئیات شخصی را ریز به ریز بیان کرد و ممکنه شخصی حدس بزنه داستان زندگی ما هست و ترجیح میدم اسم ها را تغییر بدم اما همش را بگم بدون توضیحات اضافه …‌‌.
من علی ۳۶ ساله هستم و همسرم ندا ۳۳ سالش هست و ماجرا بهار ۱۴۰۳ اتفاق افتاد ‌.
ما اول دوست دختر پسر بودیم بعد ازدواج کردیم.از مال و سرمایه پدر زنم بگم که خوب هست و خودم هم به واسطه شغل پدرم وضع مالی خوبی داریم . اول توی خیابون معروف شهر نمایشگاه اتومبیل داشتیم و با این شغل با ندا آشنا شدم و دوست شدیم و ازدواج کردیم . اهل دروغ نیستم و دوست دختر چندتایی داشتم قبل و بعد ازدواجم و ندا هم بو برد و چند بار به قول اساتید فن سوتی و گاف دادم و ندا فهمید و داستان شد . بگذریم .‌‌‌‌…
ندا با سرمایه که از پدرش بهش رسید منو متقاعد یا به نحوی مجبور کرد که چند تا ماشین باربری تهیه کنیم و یه شرکت توزیع راه بندازیم و شغلم در عمل تغییر کرد . یک دوست و شریک قدیمی به نام سعید داشتم که بقول بازاری ها با هم داد و ستد و معامله معاشرت داشتیم و چند سال با هم کار کردیم و شش دونگ بودیم و با هم خانم بازی و پارتی و سفر و‌‌… داشتیم . سعید هم با توجه به شرایط بازار و به پیشنهاد من چند تا ماشین ایسوزو تهیه کرد و در واقع شریک شد توی شرکت و توزیع و پخش چند تا شرکت و برند را با هم برداشتیم . خب چند تا راننده چندتا ماشین و گردش سرمایه حسابدار و منشی و کارای شرکت زیاد بود و صادقانش اینکه لابه لای کارا گاهی تنها یا با سعید خانم بازی هم کردیم . سعید هم زرنگ بود هم حرف زن و هم خیلی خوب مدیریت کارا را می‌کرد. با یه خانمی که نزدیک خونه بود و فروشنده مغازه بود آشنا شدم دوست شدیم و خوب سکس هم می‌کردیم. محل کار ما صبح تا عصر خیلی خبری نبود چون اکثر کارها با راننده ها بود و من و سعید و منشی و حسابدار اکثر اوقات فقط بودیم و گاهی همونجا بعد رفتن حسابدار و منشی خانم بازی مون را می‌کردیم. اینو بگم ندا زن تیزی نبود من خریت میکردم و سوتی میدادم . بالاخره بعد ده تا سوتی ریز و درشت یه روز با خانم فروشنده توی شرکت خلوت کردیم و مشغول بکار بودیم که ندا اومد و در واقع روی کار مچ ما را گرفت و شر بپا شد .
از بعدش دیگه فقط تهدید لو دادن تهدید کنسل کردن کل شرکت و بردن سرمایه ش تهدید اجرا گذاشتن مهریه تهدید لو دادنم به قانون و خانواده دختر فروشنده که ندا شناختش چون نزدیک خونه بود محل کارش و هزار جور مرافه دیگه و بدن من روی ویبره و ترس و لرز و حتی گاهی خود دختر فروشنده را هم میرفت تهدید میکرد …
نگم که حال داستان از بین نره . این وسط به سعید هم میگفت فکر کار باش که شرکت را میبرم رو هوا و سرمایه م را میخوام ببرم و…‌
سعید هم با من دائم بحث که جلوی زنتو بگیر ‌‌…
دختر فروشنده هم دائم گریه که بابام میکشه منو بفهمه ‌‌‌‌…
خودمم همش عجب شری شد چه غلطی کردم و…
ندا هم رفته بود قهر و با هم ارتباطی نداشتیم مستقیم .
چند بار سعید خواست وساطت کنه به هر روشی هست ولی خب موفق نشد و منم میگفتم حل میشه حالا عصبانیه ندا و بزودی آشتی میکنیم . یه روز عصر چهارشنبه بود توی شرکت بودیم با سعید نشسته بودیم که ندا اومد داد و بیداد که بشینین حساب کتاب کنیم من ببرم سرمایه م را برای همیشه و …
کار حسابی بیخ پیدا کرد . سعید گفت بزار من حلش میکنم و تو فقط یه کلمه بگو هر چی شد دلخور نمیشی ؟ گفتم مثلا چی؟ گفت ببین آبرو دختر فروشنده و سرمایه من و خودت و همه روی هوان و من هر کلکی بشه میزنم ولی تو فقط بگو هر چی شد بدت نمیاد؟ گفتم تهش را بگو …
گفت لازم شد دهن زنت با کردنش بسته بشه تو دلخور نمیشی؟ اولش بدم اومد خواستم دعوا کنم با سعید ولی دیدم ندا واقعی توی اتاق حسابداری نشسته پشت سیستم و داره همه چیز را از هم تفکیک میکنه و سفت و سخت واستاده کار یکسره بشه . منم گفتم سعید هر چی شد پای تو و بدتر شد پا خودتم گیره . گفت باشه با من همش فقط تو به هیچ وجه دخالتی نکن تا من ندا را رام کنم . نیم ساعتی سعید و ندا توی اتاق حسابداری حرف زدند . اینو بگم وقتی ندا اومد منشی و حسابدار رفته بودند و منو سعید تنها بودیم . سعید اومد بیرون از اتاق و لبخندی زد و گفت که من میرم تا چند دقیقه دیگه برمیگردم و تو فقط حرف با ندا نزن و بشین توی اتاقت . رفت و نیم ساعتی بعد با یه پلاستیک پر چیپس و پفک و ماست موسیر و یه کم مشروب برگشت و گفت فقط جون عزیزات دخالت نکن تا حلش کنم و منم قبول کردم . سعید بعد چند دقیقه منو صدا کرد داخل اتاق حسابداری و به من گفت من میخوام شراکتم را با ندا بکنم و چون سرمایه دار اصلیه و دعوا دارین رضایت داده طرف قرار مستقیم من باشه و با زبون چرب و نرم ندا را آرام کرد و گفت مشروب میخوری؟ گفتم نه گفت پس منو ندا جون می‌خواستیم یه دو شات بزنیم به سلامتی شراکت جدید و خندید و با شوخی و بازی ندا را کشوند توی اتاق مدیریت و صندلی چید دور میز و در واقع نشستن به مشروب خوردن دوتایی . اینم بگم ندا توی مهمونی یا مراسمات مشروب چند تا شات را میزد . بعد چند تا شات کم کم شوخی و لوس بازی سعید شروع شد و خنده های ندا هم شروع شد و کم کم سعید دست انداخت کمر ندا و شال از سرش برداشت و شوخی و جدی چندتا ملچ ملوچ ماچ آبدار ازش کرد و ندا هم بهش راه داد . حالم بد شد بهم ریختم و خواستم دعوا راه بندازم ولی میدونستم ندا خر شده که همه چیزو به فنا بده و الان فرصت خوبیه که اونم یه سوتی بده . من در واقع پشت میز مدیریت بودم و اون دوتا کنار هم پای میز پذیرایی و نیم ساعتی که گذشت تقریبا ندا مست شده بود . سعید استاد مخ زنی و خانم بازی بود. کارش را استادانه پیش برد تا جایی که رک و راست بهم گفت برو اون تیکه موکت و پتویی که روش نماز میخوندین و ندا جون اومد دید را هر جا گذاشتی بیار و خندیدن …
مغزم هنگ کرد ولی با صدا و لحن و تذکر سعید متوجه شدم یعنی عجله کن . رفتم دو متر موکت و یه پتو که روش سکس می‌کردیم و توی آبدارخانه شرکت بود آوردم و گذاشتم توی اتاق و خواستم برم بیرون چون تحملش سخت بود برام ولی سعید گفت وایسا داداش کارت دارم و بشین سر جات و فوری اومد گوشی موبایل و کلید ماشین را ازم گرفت و گفت صبر کن داداشم عجله نکن . تحمل کردم ساکت نشستم و سعید موکت و پتو را انداخت کف اتاق و گفت علی آقا منو ندا جون میخوایم سکس کنیم و ناراحتی میتونی چشمات را ببندی ولی باید باشی . ندا هم فوری گفت آره ببین چه درد هایی من کشیدم تو هم تجربه ش کن و خندید …
ندا تپل و سفیده و سینه هاش بزرگ هستن و کون قلمبه و لب های کلفتی داره . ظرف مدت یه دقیقه نشد که سعید ندا را جایی که باورم نمیشد جلو خودم لختش کرد و شرت ندا را در آورد و دیدم کوسش پر پشم هست ولی مشخصه آب شهوتش شرت و پشم و همه را خیس کرده و واقعی میخواد کوس بده . ندا خیلی حشری بود از همون روز اول و دائم دوست داشت بکنمش . عاشق کیر کلفتم بود چون تپل بود که خب کیر من خیلی بزرگ و کلفت نیست و قلمی هست . کمتر دو دقیقه لنگای ندا بالا بود و زبون سعید لای کوسش و می‌خورد واسش و ناله های ندا که کاملا واقعی بودن بلند شد…
من ندا را می‌شناختم میدونم ادا هاش را و واقعیتش را و متوجه شدم که واقعی داره حال میکنه . سعید هم استادانه پاهای ندا را بالا نگه میذاشت و کوس تپل پشمالوی ندا را لیس زد. بعدم کیر سیاه و کلفت خودش را در آورد از توی شورت و گفت ندا جون ساک بزن . ندا هم ساکی زد که هرگز برای من هم نزده بود. جاهایی از کار اون دوتا حس بدی داشت برام . ولی جاهایی حس انتقام داشتم از دست ندا و یاد تهدیداتش میوفتادم و برام مهم نبود که داره حال میکنه . فقط دوست داشتم تموم بشه اون قضیه دعوا ها و خب در حال حل شدن بود. سعید لنگای ندا را بالا داد و پاهاش را باز کرد و با دوتا دستش رون های تپل ندا را بازش کرد و راحت تا تخماش را کرد توی کوس ندا و نگم صدای شالاپ شلوپ کوس ندا و حتی بویی که بوی شهوتش و بوی کوسش بود که قشنگ انگار چند برابر حد معمول بود. سعید جوری کوس ندا را می‌کرد انگار اسیر گرفته و انتقام داره میگیره ازش و ندا هم در اوج لذت بود و قربون صدقه سعید و کیرش و کمرش میرفت ‌ …
ندا را خودم اوایل دوستی از کون کرده بودم و باز بود کونش و مشخص بود که از کون میده و سعید هم فهمید با دیدنش و حالت داگی که شد ندا فوری انگشت شست خودش را کرد کون ندا و گفت عجب کون نازی و ندا هم جوابش اره عزیزم بکنش مال خودته و…
حدود ۴۰ دقیقه کردن ندا و سعید و دو بار ندا ارضا شد. و مشخص بود خیلی وقته کف بوده ندا بخاطر دعوا و دوری بین ما و سعید هم هر جور تونست کردش و حتی یه کاری کرد که غرو ندا را یه جورایی شکست و از کون که می‌کرد ندا را بهش گفت تو که خیلی حشری تری از زنهای دیگه و آبم را میخوری؟ باور نمیکردم مگر خودم میدیدم و ندا بله داد بهش و کیرش را موقع ارضا از کون ندا در آورد و گذاشت دهن ندا و آب را خورد ندا داد .
باور کردنی نبود ولی خدایی ندا جوری حال کرد و داد که من شاخ در آوردم. هرگز ندیده بودم اون رفتارها را ازش توی زندگی مشترک …
بگذریم. دعوا ها خوابیدن . سعید هم با لاشی بازی شد بکن ثابت ندا و مرتب میکنتش . ندا هم از خر شیطون اومد پایین و هزینه های دیگه روی دستم نزاشت .
اما این اتفاق راه را باز کرد برای منم که اگر فرصتی بشه میام مینویسم برای شما که دادن ندا یه جورایی راه لذت های مختلف را برای من فراهم کرد . با تشکر از همه خوانندگان که تا انتهای داستان را خوندن …

نوشته: علی

بازدید 7,903

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “چی شد که زنم به دوستم داد”

  1. یعنی این 15 سالی که من نبودم فرهنگ سازی با سرعت نور از اروپا ومهدتمدن سکس ولنگاری اجتماعی المان هم گذر کرد باورکنید این حرکت تو المان قفله

  2. این الان کجاش خیانت بود ،خودت زنت رو دادی دوستت کرد،بچه ها بهت توهینم کنند حق دارند

  3. داداش اون قبلا هم ندا رو میکردفقط تو کسخول بودی نفهمیدیاینجوری کرده که ذیگه راحت جلو خودت بکنشچند وقت دیگه هم بابا میشیالبته فقط تو شناسنامه

  4. چقدر حال بهم زنه میان میگن ما اسم خودمون عوض کردیم، خب اسم رو عوض کن نیاز نیست که چیزی دیگه بگی . وجدانا اگه نگی اسمها عوض شده ، کونت میزارن؟

  5. دروغ محض کی از دست شما دروغگوها که صدهزارتومنم یک جا ندیدید وادعای پولداری دارید راحت میشیم

  6. عالی جقی بقول رفیقات که بهت میگفتن کی زن میگری ما بچه مونو ببینیم الان واقعی شده فدای سرت ولی نگفتی بعد از اینکه زنت دید رفیقات کونت میذارن اجازه میده باز کون بدی یانه

  7. اگه داستانت واقعیه باید بهت بگم تو خیلی شوت و ببوگلابی هستی که فکر کردی جلوی تو اولین سکس شون بودهقشنگ برات چیده بودن دمشون گرمحقته.

  8. دفعه بعد بنویس که هم خودت و هم ندا جونت به سعید و منشی و همه راننده های شرکت تون کون و کس دادین و الان بچه تون معلوم نیست مال کیه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید