با احترام به بزرگ علوي****
(داستان داراي محتوي گي و به دور از صحنه پورن مي باشد)(لطفا با استفاده از ناسزا در كامنت ها شان خود را زير سوال نبريد)****
(داستان داراي محتوي گي و به دور از صحنه پورن مي باشد)(لطفا با استفاده از ناسزا در كامنت ها شان خود را زير سوال نبريد)****
- هر وقت كه نگاهش ميكردم سنگيني و سردي نگاهش به سمتم هجوم مي اورد.
انگار ديگه اين چشم هارو نميشناختم.
چيشد كه به اينجا رسيد؟ چيشد كه از اون عشق سوزناك فقط تلي از خاكستر باقي مونده؟
- اين چه وضع شروع داستانه؟
- به قول دولت آبادي هنر داستان كوتاه پيش كسايي مثل كافكا جا مونده…
ما ها فقط داريم كلمات رو روي هم سوار مي كنيم.
بذار داستان رو از يك جاي بهتر شروع كنم؛مثلا ٢ سال قبل:
اولين چيزي كه ازش ديدم دستاش بود.
شايد بشه گفت كه عاشق دستاش شدم. اون انگشت هاي كشيده؛
بعد كه ازم پرسيد ميشه اينجا بشينم عاشق صداش شدم.
بعد صورتش، و بعد چشماش
چشماش
چشماش…
- خب چشماش چي؟
- چشماش چي؟ لعنتي چشماش چي؟
- خب. آروم باش. ادامه بده.
- چند ماه ميگذشت و تمام نگراني من اين بود كه مبادا كيفش به دستش سنگيني كنه يا وقتي صدام ميكنه، يه وقت گلوش درد بگيره. بهش ميگفتم چشماش رو ببنده نكنه خسته بشن.
- اون چي؟
- چي اون چي؟
- جوابم رو گرفتم. ادامه بده.
- اينجاهاش يكم كليشس بذا بريم يه سال بعد: موج تو وجودم، توي تن اون هم رسوخ كرده بود. ديگه حتي چاله هاي خيابون هم فهميده بودن…
- چيو فهميده بودن؟
- من عاشق چشماش بودم.
- اطاق رو گرد و خاك گرفته تو ادامه بده مي خوام جارو بزنم.
- يه بزرگي ميگفت: عشق به خودي خود سبكه و عاشقا بي وزن؛ معلق. اين گرد و خاك روزگاره كه عشقو چنان سنگين ميكنه كه تو گلوشون گير ميكنه. آره دُكي؛ گرد و خاك رو عشق ما هم نشسته بود.
- نميشد مثل همين جارويي كه من زدم، گرد و خاك عشقتونو بتكونيد؟
- ديدي وقتي گرد و خاك جلوي شيشه ماشينو ميگيره ديگه نميتوني جلو رو ببيني؟ حالا تو هي برف پاك كن بزن جز خط و خش چيزي رو شيشه نمي مونه.
آره دكتر! گرد و غبار لعنتي جوري جلوي چشماش رو گرفته بود كه ديگه منو نميديد. منم كه ديگه اون چمشارو نميشناختم شروع كردم به چرخيدن!
- چرخيدن دور چي؟
- دور شهر! دور خودم! مي خواستم دوباره اون چشما رو پيدا كنم.
- پيداشون نكردي؟
- ميدوني! تو فك كن يه بند انگشتت قطع شه. هر چي جاش بذاري، بازم زار ميزنه.
راستي دكتر، گفتم من عاشق چشماشم؟
نوشته: سخذه
10 پاسخ به “چشم هایش”
من جات بودم اسمه داستانو میزاشتم تخم هایش ^-^
وضعیتمو به یادم اوردی… واقعی بودنو نبوزن مهم نیست لایک :)لعنتی اون چشمایه مشکیش
خیلی خوب بود خوشم اومد و اصلا معلوم نبود ک تم گی داره ! لایک پنجو میدم !
لایک ۶…زیبا بود و پرِ حس?..امیدوارم هیچکس سرگرونِ چشمایِ گمشدهی عشقش نشه 🙁 👼
عجب حسی توی نوشتت بود کوتاه بود و اثر گذار امیدوارم بازم بنویسی لایک ?
در اینکه نوشتن و با احساس نوشتن رو بلدین تردیدی نیست …نمیگم داستانی به این سبک نگاشته نمیشه خب اینم سبکی هست ولی شاید اگه من اشتباه نکنم این نوشتار زیبا بیشتر شبیه شعر یا متن ادبیه تا داستان …از همه که بگذریم بخاطر توصیف زیبای دلواپسی واسه دست و چشمای معشوقلایک
ﺧﻮﺵ _ ﻏﯿﺮﺕ والا بوخودا ^-^
اگه میخای احترام ادبا و نوسندگان مملکتت رو نگه داری یه لطف به همشون کن جون ننت دیگه ننویس
Pit: اره ولي اول بايد ببينيم تصوير مشخصي از زيبايي تو ذهنامون هست يا نه.ابزورد عزيز: خبط! جالب بود.Shadow_kaqazi: ممنون بابت نظرت!خوش_غيرت: دمت گرم!جانسينا٦٦: تشكر بابت نظرتTiti moti: راجب اين بايد بگم اره تو داستان بعدي اصلاح ميكنم.Salt_less_: منم اميدوارم عزيز دوست داشتني.Sepideh58: ممنون با اين نظرات خوب حتما دوباره مينويسم عزيز!Takmard:ممنون داستان بعدي رو بيشتر روايت گونه ميكنم.Butterflyir: ممنون عزيزMamadmisterr: نيما كراك ميزد! من كه منم!
اسمهاي اشنايي كه زير داستانهاي گي ، كامنتهاي لايك مي گذاريد ، گي بودنتون به خودتون مربوطه ،