از وقتی که فهمیدم سکس چیه، علاقه به مفعول بودن داشتم. از هیکلم هم معلوم بود که برای گاییده شدن ساخته شدم. جثه ی کوچیک و کمر باریکی داشتم؛ رون و سینه هام هم گوشتی بودن و پوستم سفید و آفتاب نخورده. تعریف از خود نباشه، ولی تو مدرسه جزو شاگرد زرنگها بودم. با این حال، همیشه به اونایی که ته کلاس مینشستن حسودیم میشد؛ انگار دنیای خودشون رو داشتن. همدیگرو انگولک میکردن و موقع زنگ تفریح تو کلاس میموندن و تو گوشی هاشون فیلم پورن میدیدن (بعضی هاشون همونجا جق میزدن!) ولی اطرافیان من، بقیهی خرخونهای کلاس بودن؛ اونایی که مثل خودم جرأت شیطنت و انگولک بازی رو نداشتن و همهی تمرکزشون فقط روی درس بود. واسه همین همیشه حشری بودم. وقتی از مدرسه برمیگشتم، مستقیم وارد حموم می شدم و با خیال اینکه دارم توسط همکلاسی هام گاییده میشم، خودارضایی میکردم. زیر دوش، کمرم رو قوس میدادم تا آب لیز بخوره و از لای لپ های باسنم رد بشه؛ بعد با انگشت وسطی دست چپم، اطراف سوراخ کونم رو ماساژ میدادم. بعد از چند دقیقه انگشتم رو به زور فرو میکردم داخل و از شدت لذت به آخ و اوخ می افتادم. خودم رو تصور میکردم که با شکم رو نیمکت کلاس افتادم و کونم توسط همکلاسی هام پاره میشه.
چند ماهی روتین روزانهم همین بود تا اینکه یه روز، معلم زیستمون، که ما بهش آقای امیری میگفتیم، ازم خواست کمکش کنم وسایل آزمایشگاهی رو پس بذاره سر جاش. وسایل رو از روی میزها جمع میکردم و دونه دونه به دستش میدادم. در همون حال به این فکر بودم که وقتی برگشتم خونه، این دفعه به جای انگشتم یه چیز کلفت داخل باسنم فرو کنم. میکروسکوپ به دست، و خیار در ذهن، کنار آقای امیری ایستاده بودم که متوجه شدم یکی لپ کونم رو محکم گرفته و میماله. به خودم اومدم و آقای امیری رو دیدم که خم شده و با دست راستش باسنم رو ماساژ میده. بدنش بوی خوشایندی ساطع میکرد؛ عطری با رایحهای چوبی که تا اون روز به مشامم نخورده بود. پیراهن سفید و گشادی به تن داشت که داخل شلوار پارچهای تیرهرنگش کرده بود؛ شلواری که بهخاطر هیکل گنده ش، تنگ به نظر می اومد. برآمدگی کیرش که نزدیک بود شلوارش رو پاره کنه، از خیار توی خیالاتم کلفت تر بود. هم حشری شده بودم و هم نگران اینکه کسی مچ مارو نگیره.
-ساسان، خوشت میاد، ها؟
+آقا… یکی میاد می بینه.
میکروسکوپ رو داخل قفسه گذاشتم و به زحمت لپ کونم رو از چنگش بیرون کشیدم. ولی دوباره نزدیکم شد این دفعه دو دستی لپ های کونم رو محکم گرفت و وحشیانه مالش داد. ناخودآگاه آه میکشیدم.
-بعد از زنگ آخر، بیا پناهگاه.
با اینکه داشتم از ترس میمردم، تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم. داخل دستشویی پنهان شدم، و وقتی صدای دور شدن دانش آموزها از مدرسه رو شنیدم، آروم بیرون اومدم و از پشت درختها، بهسمت گوشهی حیاط رفتم. دبیرستانمون خیلی قدیمی بود و یه پناهگاه زیرزمینی داشت که ازش بهعنوان انباری استفاده میکردن. معمولاً درش قفل بود و برای باز کردنش باید کلید رو از مدیر مدرسه میگرفتی. از پلهها پایین رفتم و سریع وارد شدم. آقای امیری در رو پشت سرمون قفل کرد.
یه راهروی دراز جلوم بود با دیوارهای سیمانی. چندتا اتاق هم داشت که توش میز و نیمکتهای قدیمی چیده بودن. وارد یکی از اتاقها شدیم. لامپ رو روشن کرد و دیدم نیمکتها کنار زده شدن و یه فرش روی زمین بود. کفشهامون رو درآوردیم و روی فرش رفتیم. قبل از اینکه حتی بتونم دکمه های پیراهنم رو کامل باز کنم، آقای امیری به سرعت خودش رو لخت کرد. کیرش کامل شق شده بود. پونزده یا شونزده سانت طول داشت ولی کلفتیش بیشتر من رو میترسوند. کنارم زانو زد، کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو پایین کشید. لای لپ های کونم رو باز کرد و تف کرد رو سوراخ کونم. سعی کرد انگشت اشاره ش رو فرو کنه ولی جیغ کشیدم.
-چقدر تنگی! مگه امکان داره پسر به این خوشگی تا حالا کون نداده باشه؟
دوباره تف کرد رو سوراخ کونم ولی ایندفعه با انگشت شستش اطراف سوراخم رو ماساژ میداد. حشرم بالا زد و دست به کیر شدم. ولی دستم رو گرفت و گفت:
+فعلا به کیرت دست نزن وگرنه بیشتر تحریک میشی و سوراخت تنگ تر میشه.
دستم رو برد سمت دهنم و مجبورم کرد توش تف کنم. بعد همون دست رو گذاشت رو کیر خودش و گفت بمالش. کیرش به حدی کلفت بود که نمیتونستم با انگشت های یه دست حلقه ش کنم. درحالیکه با کیرش ور میرفتم، اون هم با سوراخ کونم بازی میکرد. اینقدر سوراخم رو مالوند تا اینکه بالاخره موفق شد انگشتش رو داخل فرو کنه. کونم میسوخت ولی با این حال حشری بودم و آه میکشیدم. منو بلند کرد و محکم به بغل گرفت. با زور انگشتش رو بیشتر فرو کرد که باعث شد دوباره جیغ بکشم. التماس کردم درمیاره ولی گوش نمی داد و سینه ام رو میخورد. در حالی که هنوز تو بغلش بودم، روی زمین دراز کشید و لنگ هام رو باز کرد. تف کرد کف دستش و روی سر کیرش مالید. انگشتش رو درآورد و سوراخ کونم رو، روی کیرش قرار داد. ازم خواست خودم تلاش کنم کیرش رو داخل کونم جا کنم. اما به حدی بزرگ بود که هرچی زور میزدم داخل نمیرفت.
-آقا این خیلی کلفته، داخل نمیره.
+بخواب رو زمین، خودم جاش میکنم.
به حرفش گوش دادم و با شکم رو فرش دراز کشیدم. آقای امیری هم روی لنگ هام نشست و با انگشت هاش لپ های کونم رو باز کرد. بعد کلاهک کیرش رو محکم فشار داد به سوراخ کونم. یه درد ناگهانی از سوراخ کونم گذشت، داخل ستون فقراتم شد و نهایتا به مغزم رسید. تقلا کردم که بلند شم اما نمیتونستم.
-تکون نخور، داره میره تو.
+خیلی درد داره، توروخدا بزار برم.
اما اون بیشتر زور میزد و حتی روم خوابید تا با فشار وزنش، کیرش داخل سوراخم بشه. اشک هام در اومده بودم و زجه میزدم. آقای امیری هم با اینکه خیلی تلاش کرد، ولی فقط نصف کلاهک کیرش داخل کونم شد. آخر خودش هم خسته شد و کیرش رو در آورد. بعدش لپ های کونم رو با دستش جمع کرد، کیرش رو وسطش گذاشت و شروع کرد تلمبه زدن. خیلی زود درد سوراخم یادم رفت و دوباره حشری شدم. تند تند تف میکرد لای لپ های باسنم تا کیرش خشک نشه. کونم داغ شده بود و شق کرده بودم. دوباره تلاش کرد کیرش رو داخل سوراخم کنه که باعث شد مثل جنده ها جیغ بکشم. التماس کردم:
+بابا ول کن، داخل نمیره.
اونم دیگه بیخیال شد و فقط چاک باسنم رو میگایید. بعد از چند دقیقه صدای آه و اوه اونم بلند شد و شروع کرد قربون صدقه ام رفتن. هی از نرمی و سفیدی کونم تعریف میکرد و میگفت نمیتونه صبر کنه تا بالاخره یه روزی کونم رو پاره کنه. خیلی از حرف هاش لذت می بردم و آبم سریع آمد، در حالی که اون هنوز وسط لپ های کونم تلمبه میزد. بعد از یه مدتی ریتم گاییدنش تندتر شد و پاهاش شروع به لرزیدن کردن. بعد یه آه بلند کشید و کیرش رو خیلی محکم به سوراخ کونم فشار داد، جوری که این دفعه کلاهکش کامل رفت داخل و آبش رو درون سوراخم خالی کرد. ولی اینقدر دردش زیاد بود که غش کردم. بعد از یه مدت کوتاهی به هوش اومدم و دیدم داره لباس هاش رو میپوشه. ازم خواست سریع برم خونه تا کسی شک نکنه. سوراخ کونم خیلی درد میکرد ولی به حرفش گوش دادم و لنگان لنگان راهی خونه مون شدم. سریع رفتم حموم و خودم رو شستم، اما سوراخم ملتهب بود و تا یه مدت طولانی ای میسوخت. به همین علت تا چند روز نتونستم خودم رو انگشت کنم.
مرسی که خاطرهمو خوندین. فقط اسمها و کمی از جزئیات رو دستکاری کردم. اگه حال کردین، بگین تا بقیشم بگم 😄
نوشته: ساسان آپا
5 پاسخ به “چرا از انگشت کردن خودم دست کشیدم؟”
داستان خوبی بود لایک دادم ولی واقعی نبودنش خیلی مشهود بود
مشتاقانه منتظر بقیشم
زودتر بقیش رو بگو
خوش به حالت نه معلم و نه راننده اسنپ شهرمون حالیش نبود که من کونی و عاشق آب کیرم .البته بریزن تو کونم .از شیراز هستم سن بالام.ولی تنگ تنگ
کسشعر