سلام و عرض ادب.دوستان علیرضا هستم و پزشک هستم…از همون اولها که درس میخوندم و بعدشم دانشجو بودم و نوجوون و تازه بالغ میشدم تا الان که بالای۳۰سالمه و ازدواج کردم…عاشق اینترنت و دنیای مجازی بودم و هستم…در کل آدم تو داری هستم و رفیق باز نبوده و نیستم…توی خانواده هم کلا دو تا بچه هستیم.من و خواهرم.که اون دبیره،پدر مادرم دیگه میانسالی رو رد کردند و پیر شدن…کلا از اول زیاد توی روابط عمومی و دوست پیدا کردن خوب نبودم…همش خودمو سرزنش میکردم…۱۷۶سانت قدمه.و ۷۰کیلو وزن…وضع مالی پدرم هم شکر خدا خوبه…بعد از اینکه مدرک عمومی رو گرفتم و یکسالی بود توی مراکز کلینیکها و اورژانسها خدمت میکردم تازه هوس مطب زدن داشتم که از طرف یکی از کلینیکها که وابسته به یک ارگان مهم دولتی بود…تونستم با مخارج اونها بمدت چند سال برم اروپا دوره تخصص بیماریهای داخلی و گوارش بگیرم.موقعی که رفتم اروپا تازه فهمیدم زندگی چیه و ما ایرانیها کجای کاریم…بعد برگشتنم به ایران پدرم کلی هزینه کرد و غیر تایم ۹تا۱ظهر که برای بیمارستان همون ارگان جراحی انجام میدادم…مطب هم داشتم اما مجرد بودم…نه به اون دوران دانشجویی که نمیدونستم خودارضایی چیه نه به رفتن برگشتنم که اگه هفته اینبار۱بار رابطه نمی داشتم بیحال میشدم…خلاصه که بریم سر اصل ماجرا…دیگه به قول مادرم عاقل مردی بودم ولی مجرد…و مادرم خیلی سعی داشت که زودی زنم بده و بقول خودش نوه اش رو ببینه…غروب بود و روز خیلی خسته کننده ای رو داشتم.از ۸صبح تاساعت۲ دوتا جراحی سنگین داشتم…اصلا دلم نمیخواست که غروب بیام مطب.ولی بیمار زیاد داشتم و قول داده بودم.چند روزی هم بود که خونه پدرم نرفته بودم.چون سنتی و مذهبی هستند و من هم گاه گداری لبی تر میکنم و دوست ندارم والدینم چیزی بدونند و منو سرزنش کنند…منشیم اومد داخل گفت دکتر حاج خانوم با خواهرتون تشریف آوردند.گفتم وای توی این شلوغی.؟گفت چی بگم.گفتم هیچچی بگو بیان داخل…مریض بعدی رو بفرست داخل. گفت مث اینکه پیرزنه حالش خوب نیست و ویلچر بردن بیارندش…گفتم اشکال نداره توی این تایم بگو مادرم بیاد…همون موقع از جایی بهم زنگ زدن که مادر مهندس بهروزی حالش خوب نیست دارن میارند ویزیت…((البته رفقا تمامی اسامي مستعار هستند.هرگونه تشابه اسمی اتفاقیه))هنوز صحبتم تموم نشده بود که مادرم و خواهرم اومدند داخل و مادرم از زیر چادرش قابلمه کوچولوش رو بیرون کشید و گفت تو که از خونه فراری هستی ولی واسه ات آش رشته که دوست داری پختم اوردم…منشیم خندید و رفت…گفتم آخه مادرم الان توی این موقعیت جای این کاراست…ببین کلی مریض دارم…گفت علی من نمیدونم دیگه خسته شدم ازت…چندسال نبودی حالا هم که برگشتی سیر نمیبینمت،من آفتاب لب بوم هستم…تو منو دوستم نداری ولی من که جونم برات در میاد.دلم تنگ میشه…بلند شدم بوسیدمش گفتم فدات شم چرا دوستت نداشته باشم…بخدا سرم شلوغه…مثلا اسمم پزشکه،،ولی بخدا چنان گرفتارم که نگو…مسئولیت قبول کردم باید جواب بدم…گفت پسرم بخدا ازدواج کن خوشبخت میشی کارهات درست میشه…گفتم چشم چشم خیالت راحت…خواهرم فقط میخندید…همون لحظه منشی در رو باز کرد و یک دختر زیبا با چادر ملی قد و بالای متوسط سفید چهره.یک پیر زن چاق و رنگ و رو پریده رو آورد داخل که خیلی مریض احوال بود…سلام داد…مادرم گفت عزیزم پسرم من و خواهرت میریم بیرون منتظر میشیم…پیر زنه گفت نه بمونید شما هم جای خواهر من هستید…گفتم خانوم بیزحمت حاج خانوم رو روی تخت بخوابونید…خودش رو معرفی کرد.من مادرم مهندس بهروزی هستم.گفتم زنگ زدند حاج خانوم.راحت باشید.دختره خودش رو معرفی کرد گفت من هم ستاره هستم خواهر مهندس،،گفتم از آشناییتون خوشبختم.گفت دکتر میشه بگین منشیتون هم بیاد کمک آخه مامانم چند ماه پیش افتاد لگنش شکست نمیتونه خوب راه بره.گفتم نه صبر کنید باید بگم آبدارچی بیاد کار زن نیست حاج خانوم سنگین شدند…زنه گفت وای نه اصلا…دکتر محرمه ابدارچیش که محرم نیست…مادرم گفت پسرم بیا خودت آبجی هم هست…من و دخترش هم هستیم…خلاصه که با بدبختی۴نفره کمک کردیم و خوابوندمش روی تخت…طبق عکسها و آزمایشات دیشبش…اوضاعش اصلا خوب نبود.و یبوست شدید داشت…و بدبختی خرمالو خورده بود حالش بدتر شده بود و چسبندگی روده گرفته بود…معلوم بود خیلی زن صبوری هستش…چون میدونستم درد شدید داره…سریع زنگ زدم ریاست بیمارستان و باهاش صحبت کردم و گفتم حتما آمبولانس بفرستند مطب و قرار شد۱۱شب عملش کنم…توی اون مدت کمی آرام بخش بهش دادم و از منشی خواستم واسش شیاف بزاره…روی تخت دراز بود…خواهرم با دختره گرم صحبت بودند…فرستادمشون اتاق کناری که واسه پذیرایی مهمونهام بود…مادرم روی سر مادرش بود و باهاش گرم صحبت بود…واسه زنه خوب بود…البته هر دو زود با هم اخت شده بودن چون مذهبی و تقریبا هم سن بودند.چندتایی مریض راه انداختم و آمبولانس رسید پسرش هم اومد…اوه تازه فهمیدم کیه،،یارو سن بالا بود و دم کلفت…شرایط عمل رو گفتم و اوضاع خراب مادرش رو…و درصد ریسک بالای عمل رو هم بهش گفتم.چون پیر زنه سنش بالا بود و عمل سنگین…شاید مجبور میشدم مقداری از روده رو بردارم…گفت دکتر خواهش میکنم فک کن مادر خودته کمکش کن…خلاصه که بماند که عمل شد و چند باری گل و شیرینی و کادو واسم آوردند و کلی تشکر کردند…و دو ماهی رد شده بود.یک روز پیر زنه با همین ستاره خوشگله اومدند مطب چکاب و سر حال بود بدون ویلچر…حال مادرم رو پرسید و شماره اش رو ازم گرفت و رفتند…مادرم دو روز بعد اومد داخل گفت رفتم برات خواستگاری،،گفتم چی؟کجا؟آقا نگو رفته خونه همینها خواستگاری ستاره که۲۲سالشه واسه منه۳۰سال به بالا…اونها هم از خدا خواسته قبول کرده بودند…دختره فوق زیبا بود.اما بديش مذهبی بودنشون بود…که پدر مادرم عاشق همین گزینه اشون بودند…جالب بود دختره قبول کرده بود…گفتم آخه مامان جون…تا گفتم آخه اشک اومد جلوی چشمش…گفتم فدات شم گریه نکن…آخه اون سن و سالش از من کمتره زشته…گفت نه پسرم اونها از خداشونه،،برادرش و پدرش هنوزم خودشون رو بابت جون مادرشون مدیون تو میدونند…گفتم باشه برو ولی باید با دختره صحبت کنم…گفت باشه پسرم…با خوشحالی بیرون رفت و من هم دو جلسه ای با ستاره خانوم صحبت کردم و خوشگل خانوم فقط آروم حرف میزد و خودشو به مذهبی بازی و سنتی بازی میزد و انگار بچه امام حسینه،ولی عجب خانواده خوب و با اصالتی بودند و هستند.خودش ترم۶دانشکده فنی مهندسی…مهندسی شیمی میخوند…خلاصه که ازدواج کردیم و طی چند تا مراسم بلاخره بنده هم متاهل شدم…اما اصل ماجرا که شماها خوشتون میاد…شب اول عقدمون شرایط اورژانسی عمل برام پیش اومد نتونستم پیشش بمونم…فرداش صبح برداشتمش رفتیم گردش.کمی دلخور بود.بهش گفتم عزیزم باید درک کنی…مسئله مالی نیست…مسئله جون ۱جوون بود.باید میرفتم بیمارستان اگه نباید میمرد،مطمئن باش که از صوابش به تو هم رسیده.بعد ناهار که خیلی کم خورد خجالت و استرس داشت.بردمش آپارتمان شخصی خودم…گفتم به نظرت واسه زندگی خوبه…؟؟گفت نه من ویلایی دوست دارم اینجا کوچیکه، گفتم عزیزم۱۵۰متر آپارتمان کوچیکه؟؟گفت آخه من همیشه توی خونه ویلایی بودم دلم دار و درخت میخواد.گفتم باشه ماهی گاهی میریم ویلای خودم…گفت نه عجله نکن بزار بابا خودش خانه ویلایی رو میده بهم…مامان رو میگم جهیزیه رو بچینه اونجا…توی خونه با لباس بیرون بود.گفتم ستاره عزیزم میشه واسم راحت تر لباس بپوشی…اصلا حجاب دوست ندارم.گفتم نه بابام بدش میاد نمیزاره.گفتم از این به بعد تو همسر منی و اختیار دارت من هستم.گفت نه بابام از بیغیرتی بدش میاد.گفتم این چه حرفیه یعنی تمام خانمهایی که بدون چادر هستند همسراشون دور از جونشون بی غیرتن؟ساکت شد.گفت حالا بزار بریم خونه خودمون.گفتم پس مجبورم زودی عروسی بگیرم…گفت وای نه بزار درسم تموم بشه بعد.گفتم یعنی دوسال صبر کنم.نه من نمیتونم.راستش ازدواج کردم با عشقم خوش باشم.ببین رک بگم من آدم تودار و ساکتی هستم اما…رودربایستی با کسی ندارم.ستاره من عاشق سکس هستم.صددرصد توی دوران نامزدی دوست داری بکارتت رو حفظ کنی و شب زفاف با دستمال خونی بیایی خونه مادر شوهرت.من نمیتونم دو سال صبر کنم…گفت خب اکثرا همینجوری هستند دیگه.گفتم پس حق با منه.گفت خب مگه حتما باید سکس جلو باشه…فعلا آنال سکس و سکسهای دیگه باشه مگه شما ناراحت میشی؟گفتم نه عزیزم میخوام تو ناراحت نشی…گفت نه من دوستت دارم ازدواج کردم پس چی بشه؟گفتم آفرین عشقم.پس الان واسه همسرت یکبار لخت میشی؟گفت چشم…اصلا ابایی نداشت…من فک میکردم محجبه است و باید کلی باهاش کنکاش کنم…ولی نه روال بود.خودش آروم لخت شد.آخ قربون هیکلش…عین مروارید بدنش میدرخشید.گفت چرا معطلی خودت هم آماده شو دیگه…من هم دوست دارم ببینم آقامون چطوریه؟گفتم چشم.کور از خدا چی میخاد دو چشم بینا…کشیدمش روی تخت…با شورت و سوتین گیپور ست مشکی بود…لبهاشو بوسیدم جوابمو داد.لب توی لب بودیم.خودم سوتین قشنگشو در آوردم.چه سینه هایی؟سفت۷۵ ساکت بود با اون چشای مخملیش نگاهم میکرد.گفتم خوب خوشگلی ها، گفت مرسی شما هم خیلی خوشگل خوشتیپی،گفتم چشات خوشگل میبینه نازنینم،خوابوندمش…سینه های قشنگشو میخوردم میمالیدم…لبها و گردن و چشای نازش رو چندبار بوسیدم…رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین…آخ چه کوسی داشت سفید صورتی صددرصد اصل،،چوچوله کوچیکش رو مکیدم…آه قشنگی کشید.گفتم جانم ادامه بدم؟گفت آره حس قشنگی بود…چند باری لیسیدم و مکیدمش…خودش برگشت داگی کرد.گفت بخورشون.انگشتم کن.گفتم چشم…اوف چه سوراخ کون قشنگی داشت…گفتم صبر کن…واسش ژل آوردم روان کننده زدم و کلی لیسیدم و انگشتش کردم.کوسش باکره بود ولی از کونه کار کشیده بود.بعد چند دقیقه کوچولو خیس شد.گفت علی جون صبر کن…برگشت شورتمو درش آورد گفت آفرین شوهر خوبم،سایزت خیلی خوبه.عالیه،من
نه نازک دوست دارم نه کلفت… این خیلی خوبه…متوسط و سر کلفت…۱۶سانت کیر کلفت رو میگفت متوسط.ترسیدم از طرز فکرش.بدون اینکه بهش بگم واسم ساک زد خوب هم زد…برگشت گفت حالا بکن…بزار توی سوراخم…ابتم بریز توش…گفتم چشم…ولی تا سر کیرم رفت توش دادوبیدادش در اومد…ولی من کمرش رو گرفته بودم و نصف کیرم توش بود…چند تا تلمبه زدم کارش به گریه کردن کشید.علی علی بخدا بد کلفته…درد داره…گفتم تو که گفتی سایز متوسطه و خوبه…مگه دوست پسرت سایزش چند بود…تا اینو گفتم برگشت گفت بیشعور بیغیرت مگه من دوست پسر داشتم.گفتم نکنه فک کردی من هالو هستم…خانوم من متخصص گوارش و داخلی هستم…این کون تو کمه کم ۵۰بار کیر رفته توش…خروجیش تبدیل به ورودی شده…ساکت شد…گفت بخدا بقران من فقط لز کردم…و با دیلدو رابطه داشتم…بقران اولین مرد زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود…ولی خودت چی؟ببین پماد ژلت نصفه هستش،گفتم من که منکر نمیشم و فحش نمیدم…من هزار تا رابطه توی اروپا و اینجا داشتم…من متخصص هستم و دنیا گشته ام…انتظارداشتی خام و چشم و گوش بسته باشم…ولی ادعای پاکی ندارم…گذشته تو هم واسم مهم نبود…ولی منو خر فرضم نکن…من توی اروپا با این کیرم کون کردم دختره گریه کرد.جنده رسمی بود…تو آخ نگفتی…گریه کرد علی یعنی میگی من از جنده هم جنده ترم.گفتم نه خدا مرگمو بده…اصلا و ابدا…ببخشید حرف زشتی زدم…ولی میدونم رابطه آنال داشتی و زیاد هم داشتی.گفت علی بخدا با مرد نداشتم…امشب بیا خونمون بهت نشون بدم…چندتا دیلدو دارم…آخه چکار کنم من هم آدمم دیگه…گفتم اشکال نداره…گذشته دوتامون مال خودمون و گذشته هامون…ولی ازین به بعد نباید خطایی داشته باشیم…گفت چشم…دست بده…خندیدم.گفت مخصوصا خودت ها…بهت بگم من زن حساسی هستم ها…گفتم چشم خوشگله…گفت خب بیا کارتو تموم کن…دلم آب کیر میخاد…دوستم میگفت آخرش بگو شوهرت بریزه توش…داخلش داغ میشه…گفتم چشم…خلاصه توی اولین رابطه کون خوبی بهم داد و ارضا شدم…بردمش حموم…توی وان اینقدر با کیرم بازی کرد باز هم شق کردم…دوباره کردش توی کونش و تا آخر فرو کرد به خودش.و از جلو بهم لب میداد و من هم سینه هاش رو میخوردم…تاغروب با هم بودیم و بعدش شب همه مهمونی دعوت بودیم.خونه که نه قصر پدرش،،حیف که خر مذهب بودن و هستن…اگه نه خیلی با ادب و با اصالتن…کاش میشد مجلس توپ و جوون پسندی برگزار کرد…تو این بین دخترای فامیلشون و دوستاش یکی یکی میومدن تبریک میگفتن…ولی دختر برادرش خیلی زیاد پیش این بود…اون از این بدتر خوشگل بود…بینهایت زیبا خوش قد وبالا…چه ناز و دلربا بود…مادر دختره توی۵۰سالگی عین ماه توی مجلس میدرخشید… زنداداش این ستاره من بود…سفید زیبا آرایش شده کمی تپل…لباس مجلسی بلندی تنش بود.پوشیده بود ولی خط شورتش دیده میشد.لامصب چی بود…خلاصه تا۲نصف شب مهمون داشتند و بعضی از پیر پاتالها از موقعیت استفاده کردند و چند تا نسخه مجانی ازم گرفتند…پدر زن برادر زنم مثل خر کیف میکردند.پدرم بدجور افتخار میکرد… ساعت۲و نیم بالاخره منو برد اتاقش…اوه چه اتاقی سوییتی بود واسه خودش…حق داشت اون آپارتمان رو کوچیک میدونست…بلافاصله رفت از توی کشوی میزش چند تا بات پلاگ و دیلدو آورد.از دستی ساده تا ریموت کنترل دار و تا چوچولر دار…و دو سر و غیره…گفتم چه خبرته؟گفت خواستم بدونی تو اولین و آخرین مرد زندگی من هستی…گفتم میزاری اینو بزارم پشتت…گفت آره هر کی میاد دوست داره اول اینو بکنه توم…منظورم از دوست دخترامه…گفتم آخه کونت خیلی ناز و تپله…ژل داد گفت سرش پهنه آروم بکنش خب…بعدش باید واسم لیسش بزنی…تا ارگاسم بشم…گفتم چشم عزیزم…با فشار محکمی کردم توی کونش آخی کشید و 69شدیم…من زیر اون روی من بود…چه کوسی داره…بخور که میخوری…چه ساکی میزد…چند بار بات پلاگ رو درش آوردم و دوباره کردم داخلش.گفتم حالا بشین روش…تا ته بده داخلش… گفت باشه. با کمی روان کننده دوباره کیرم تا ته توی کونش بود…همونجا آبم اومد که کم هم بود ریختم توش.ازش پرسیدم چند وقته لز میکنی،خجالت کشید ساکت شد.گفت راستش ۳ساله.یعنی شاید بیشتر دقیق یادم نیست.از وقتی که پدر مادرم رفتند سفر حج…من با کسی تنها بودم شب توی خواب منو میمالوند،از اون به بعد…گفتم پس طرف خودیه؟با چشاش و حرکت سرش گفت آره،پرسیدم میشه بگی کیه،گفت نه اصلا نپرس،گفتم چرا؟میخوام بدونم کی افتخار داشته اولین بار صفر این کون تنگت رو باز کرده…خوب صددرصد یا آبجی بزرگه یا دختر خاله دختر عمویی کسی بوده که راحت خونه شما رفت و آمد داشته،،گفت نزدیک شدی،؟گفتم ناکس۲۰سوالیه؟خندید.گفت بپرس نزدیک بشی.تق تق بلند میزنم.گفتم باشه…پرسیدم اهل خانواده خودته،تق تق بلند زد…پرسیدم خواهرته، گفت نه…پرسیدم مرده؟گفت لز با مرد؟گفتم ببخشید.مامانت که نیست و نبوده،خندید.گفت مامانم،پیرزنه،،پرسیدم خوشگله،تق تق بلند زد.گفتم راستش دوتا خوشگل امشب
دیدم اولی زنداداش بزرگت بود دومی دخترش، تق تق محکم زد…بلندگفتم زنداداشت،گفت هیس شاید مامان بیدار باشه،گفتم جدی،؟گفت آره لز باز قهاریه،،میدونم حتی با زنداداش کوچیکم هم لز داره…ولی خواهرم خیلی مذهبیه نتونسته با اون باشه.یکجوری بلده باهات سکس کنه که بی هوش میشی…تموم این ابزار رو هم اون واسم خریده…گفتم خیلی هم خوشگله معلومه از کونش خیلی کار کشیده.گفت هی آقای دکتر چشاتو درویش کن ها…بسه دیگه ادامه نده…اوه چیزش رو ببین دوباره بزرگ شده…میدونم این دیگه واسه من بزرگ نشده…پررو شده…گفتم حق داره…اومده توی باغ پر از حوری،،نمیدونه چکار کنه…خندید.گفت میخای دوباره بکنی.گفتم نه میخام بزارم لای نازت…گفت باشه…دراز کشید از روبرو روان کننده ریختم لای کوسش آروم آروم کیرمو میدادم لای پاهاش…لای کوسش…آه و ناله میکرد.میگفت علی چقدر طبیعیش خوبه…چقدر داغه…خوبیش این بود زود ارگاسم میشد.شب قشنگی باهاش داشتم…چیزای قشنگی فهمیدم.صبح بیدار شدم تا دوش گرفتم صبحونه خوردم آماده شدم.ساعت۱۰شد.اومدم برم بیرون.مادر خانومم گفت علی جون میشه ده دقیقه صبر کنی،گفتم چرا مادر جون…گفت آخه جمیله زنگ زد.گفت از دیشب که برگشتند خونه مهلا درد زیر شکم داره…پرسیدم مادر جون جمیله و مهلا خانوم کی هستند؟گفت عزیزم عروس بزرگه و دخترش،توی چشام برق افتاد.ستاره بهم نگاه معنی داری کرد.مادرش رفت اتاقش…گفت هی خوش خوشونت نشه ها؟؟گفتم خانومم عزیزم.ما پزشکیم قسم خوردیم.در ضمن این چیزا واسه من عادی و طبیعیه،نگران نباش،،هنوز حرفم تموم نشده بود.کهدر جلوی باغ باز شدو توی باغ از وجودشون نورانی شد…لامصب ها عین پریزاد بودن.اومدند داخل…سلام و عرض ادب کردند وگفتم مهلا خانوم خدا بد نده چته؟گفت نمیدونم آقای دکتر.گفتم مهلا خانوم همون عمو علی یا علی آقا کافیه…نگران نباش…ستاره جان ببرش اتاقت بزار دراز بکشه…گفت چشم…بیزحمت لباستون کمتر بشه…رفت…من کمی با مامان گلش صحبت کردم…آخه بنظیر خوشگل و نازه سیر نمیشی از دیدنش.ستاره میدونست و از حرفهای دیشبم متوجه بود من ازین خانوم خوشم میاد…زودی اومد گفت علی جان مهلا منتظره درد داره…گفتم ببخشید عزیزم اومدم…رفتم روی سرش…شلوار جین تنگ و زیبا تنش بود با یک بلوز چسب و بدن نما…نیم وجبی چقدر سینه های ور قلمبیده ای داشت…گفتم ستاره جان میشه کمی لباسش رو بدی بالا…ببخشید دستکش همراهم نیست…گفت باشه علی جان…آخ چقدر سفید نرم و نازک خوشگل بود…از معده شروع کردم آروم آروم فشار دادم.معده و کبد نبود…اومدم پایین تر…نزدیک نافش…از شام و شیرینی دیشبش پرسیدم کم و عادی خورده بود.پرسیدم مهلا خانوم چندوقته پریود نشدی.اولش سرخ شد.مادرش و مادر بزرگش هم بودند.گفت کلا پریود من نامنظمه…گفتم برای شما که۱خانوم در ابتدای جوانی هستی مورد بدیه نباید نامنظم باشه…ماهانه و سروقت باشه چون ممکنه توی باروری شما تاثیر گذار بشه.مادر خانومم گفت پس برای عمه اش هم فکری بکن چون اون هم نامنظمه…دوماه میشه…بعدش یکماه نمیشه…ممکنه یکماه بشه دو ماه نشه…وقتی هم بشه دردناک میشه…گفتم آره ستاره خانوم…گفت مامان دیگه،قهر کرد رفت بیرون.گفتم مهم نیست درست میشه…احتمالا شما امروز یا فردا باید پریود بشی…چون دیشب ماشالله کمی ورجه وورجه کردی و رقصیدی تحریک شدی.ببین الان تخمدونهات درد داره و تقریبا این ناحیه متورمه، نگران نباش…غروب دست عمه ناز نازیت رو میگیری میایی مطب تا دو تاییتون رو خودم ببرم پیش همکارم جهت معاینه…نگرانی هم نداره…حتی اگه پریود هم شدی باز هم میایی،خجالت نداره و پزشک محرمه،،مادرش و مادربزرگش خندیدند…مادر خانومم گفت علی جان مادر ظهر بیا ناهار اینجا.گفتم حاج خانوم اولا باید حتما زنگ بزنم مادرم ببینم کاری باهام داره یانه؟دوما فک کنم کارم بیمارستان طول بکشه…چون مطمئنم ۲تاجراحی دارم…معمولا بعد جراحی چندساعتی چیزی نمیخورم و فقط استراحت دارم…ولی باز هم اگه تونستم میام…خلاصه که رفتم به کارهام رسیدم.و از همکارم خانوم دکتر منصوره….متخصص زنان و نازایی…برای دخترها وقت گرفتم…میگفت علی جون مگه تو هم باید وقت بگیری؟حالا کی هستند؟گفتم بیام بهت میگم،،من با این منصوره توی اتریش رفیق شدم…خوشگل و سبزه و قد بلنده توی سکس کارش بیسته، چند روزی خیلی باهاش خوش گذروندم،از من چندسالی بزرگتره،،دلش میخواست باهم ازدواج کنیم ولی اون موقع من خیال ازدواج نداشتم…اگه نه کیس خوبی بود…توی ایران شد همسر یک متخصص چشم…طرف چلغوزیه واسه خودش،.ساعت۷غروب بود که ستاره و مهلا هر دو رسیدند.منشی بهم خبر داد.گفتم بگو بیان داخل.ستاره سلام داد و خسته نباشیدی گفت…خندیدم گفتم زود قهر میکنی بانو؟خندید…گفتم بچه ها بشینید.زنگ زدم به منصوره گفتم.منصوره جون دخترها رسیدن،هستی بیارمشون؟گفت آره بیا.به منشی سپردم.خودم مریض داشتم و نیم ساعتی ازشون عذرخواهی کردم و رفتم طبقه بالاتر مطب منصوره خانوم
منشیش مستقیم ما رو برد اتاق خود دکتر…تا منو دید بلند شد و دست داد و خیلی زیبا برخوردکرد.با دخترها هم همینجور…لباس باز و سرلخت و آرایش شده توی مطبش نشسته بود…گفت چی شده علی جون…گفتم منصوره جون این شاه بانو با اجازه شما همسر من و عزیز دل منه…گفت چی؟ازدواج کردی؟کی؟بی معرفت چرا دعوتمون نکردی؟خندیدم گفتم بخدا مجلس نگرفتیم فقط عقد کردیم…یهو شد…گفت از اولش هم خوش سلیقه بودی…گفتم ایشون هم که میبینی دختر برادر خانوممه،،از دیشب درد تخمدان و زیر ناف داره…مث اینکه دو دوره عقب انداخته پریود نشده…باکره هستند.رابطه نداشتند…گفت از چهره اشون معلومه.خب عروس خانوم چی،؟گفتم مادرشون می گفت ایشون هم پریودی نامنظم دارند…چند ماه یکبار…حالا خودشون واسه ات میگن…ولی شما اول مهلا خانوم که مهمون ما هستند و درد دارند رو معاینه کنید…گفت عزیزم برو اتاق معاینه…علی جان تو بشین جای من خودم میام…گفت حالا چرا جای تو؟همینجا میشینم،گفت مگه بده جای من بشینی،گفتم چشم.دخترها با من بیایید.تازه فهمیدم چرا گفت بشین جای من.دوربین معاینه اش درست روی بیمار تنظیم بود و مانیتور اولش رو نشون میداد…اوف مهلا رو لختش کرد.البته منشی دومش رزیدنتش کنارش بود.بالاتنه لباس داشت…پایین لخت شد…اوف چه کوس پلمپی،صدا نداشت ولی تصویر عالی،قشنگ کوسشو لاش رو باز کرد و معاینه کرد.بعدا فهمیدم که میخواست ببینه عفونت مجاری ادرار داره یا نه،؟که درد یکوقت از عفونت نباشه،کیر من از دیدن کوس این دختر ۱۸ساله مث سنگ شده بود.حتی با دستکش سوراخ کونش رو خوب معاینه کرد…مهلا بلند شد.و به ستاره گفت بشینه،اما اکراه داشت…ولی با کمی ناز دراز کشید…و خوب معاینه اش کرد.ستاره گریه کرد. نمیدونم چی میگفتند… بعدش هم بلند شدن و اومدن اتاق خود دکتر…برای هر کدوم نسخه نوشت…گفت تشخیصت درست بوده.تورم تخمدان داره،،برای هر دو داروی مشابه نوشتم…باید دقیق و سر وقت مصرف بشن…بدون تعلل،زودی خوب میشن…ستاره خیلی نگران و ناراحت بود.گفتم طوری شده عزیزم…ستاره یک نگاهی به من انداخت یک نگاه به منصوره،،منصوره گفت نه طوری نیست نگرانی خانوم بی مورده…خیالتون راحت سالم هستند…خلاصه که هر کاری کردم حق ویزیت هم نگرفت.برگشتیم مطب خودم…فرستادم آبدارچی رفت داروهای بچه ها رو آورد.هر کدوم چند تا آمپول هم داشتند…گفتم نوبتی روی تخت دراز بکشید واسه تزریق،ستاره گفت علی میترسم.گفتم خجالت بکش.در گوشش گفتم از دیلدوی۲۰سانتی نمیترسی از سرنگ نازک میترسی، لبخند زد…دراز کشید اول مال ستاره رو زدم…بعدش…نوبت مهلا بود.جانم به این کون…اخ،تا تزریق کردم و کارش تموم شد با اون کون ناز و تپلش گوشت جونم چند بار ریخت…چندتا مریض راه انداختم و دوتاشون رو برداشتم و رفتیم خرید و گردش…مهلا کم کم روش با من باز میشد و راحت تر حرف میزدیم…آخر شب بود بردمش رسوندمش در خونه خودشون…لامصب خونه اینها چی بود…نمیدونم چه کاره بودند و هستند تجارت چی میکنند… منه متخصص توی کف ثروت اینها موندم…مادرش اومد گفت دکتر جون صددرصد باید بیایی بالا بخدا اگه نیایی نمیدونم جواب حاجی رو چی بدم…ستاره گفت بریم بالا داداش ناراحت میشه ها…گفتم باشه تسلیم…اوف چه خدم و حشمی…دیر وقت بود ولی هنوز بیدار بودند…کلی احترام و تشکر کردند…توی خونه لامصب این جمیله مادر مهلا عین پریزاد توی خونه میدرخشید و می خرامید.عجیب کون بزرگی داشت…دوساعتی بودیم…دیگه دیره دیر بود.خواستیم بلند بشیم.زنداداش ستاره گفت اصلا و ابدا…حاج خانوم میدونند اینجا هستید.در ضمن اتاق مهمونها حاضره،،گفتم ممنونم…امروز هم خیلی بد خسته شدم…رفتیم توی اتاق، تازه فهمیدم چرا به۱۵۰متر آپارتمان میگه کوچیک.اینها اتاق مهمونشون فقط۱۲۰متر سوئیت بود…با خودم گفتم خدایا من باید با اینها چکار کنم…رفتیم توی تخت.گفت علی خانوم دکتر رو از کی میشناسش،گفتم خیلی وقته توی اتریش توی سمینار دیدمش…چند روزی با هم توی اتریش خوش گذروندیم،گفت الان چی؟گفتم استغفرالله الان متاهله،گفت جدا؟گفتم بخدا،،الان مث دوسته خواهر آشنا همکار،،اینجوریه،نگران نباش.فقط خودم.و خودت…دوستم داشته باش تا دوستت داشته باشم…حالا بزار امشب بخوابیم…برگشت طرف من بغلم کرد و بوسم کرد.با دستش کیرمو گرفت،گفتم نکن بزار بخوابم…گفت ولی چقدر آروم و با ناز آمپول مهلا رو زدی.گفتم مث مال تو.گفت خب من همسرتم،گفتم اونم فامیل توست دیگه…مگه نمیگن دختر به عمه میکشه،گفت خیلی بدی علی،،اونو مث من دیدی،گفتم عزیزم بخوابیم دیگه، ببین ساعتو…بخدا۸صبح باید بیمارستان باشم.ساعتم واسه۶و نیم کوکه،،تا دوش بگیرم و صبحونه بخورم برسم۸میشه،،گفت باشه…کیرمو گرفت دستش و خوابیدیم،درست راس ساعت۶خودم بدون اینکه گوشی زنگ بزنه بیدار شدم و آلارم گوشیمو قطعش کردم…دست و صورتی شستم…آروم اومدم برم بیرون از پشت سرم صدای نازی اومد سلام دکتر جون کجا ناشتا نخورده اول صبح.برگشتم جانم جمیله جون
بود با یک ست ورزشی تنگه تنگ بخدا چاک کوسش دیده میشد.سینه ها گرد و گنده کلاه ورزشی قشنگی گذاشته بود موهای ناز و بلندش به زور زیر کلاه جمع بود…گفتم والله باید زودی خودمو برسونم بیمارستان…البته دروغ گفتم میخواستم برم خونه کمی مدارک داشتم بردارم برم اسکن کنم بفرستم جایی و چند تا بانک برم…بعدش بیمارستان…گفتم شما کجا؟گفت هیچ جا هر روز یک ساعت توی همین باغ خودمون ورزش میکنم…کمی چاق شدم…گفتم نه شما اندامتون عالیه،گفت نه کمی شکم و باسنم گنده شده…گفتم توی خانومها سن بالای۴۰سال طبیعیه،گفت یعنی پیر شدم…گفتم خدا نکنه…گفت نرو بمون صبحانه بخوریم بعد…بزار یک دوش کوچیک بگیرم…گفتم باشه…باز هم نیم ساعتی علافم کرد ولی وقتی اومد بخدا عین حوری بهشتی بود…اصلا معلوم بود وقتی ستاره نیست این میخواد خودشو بیشتر بهم نشون بده،البته متوجه حال و احوال من هم نسبت به خودش بود.میدونست و میفهمید ازش خوشم میاد.شوهرش هم خواب بود.صبحونه۲نفره قشنگی خوردیم…فقط کارگرشون بساط رو آماده میکرد… کم حرف اما شیرین زبون بود…گفت دکتر صبح که پامیشم کمی دهنم تلخه و شب کمی آبریزش از دهان دارم…گفتم خوب نیست…الان بهتون یک نسخه میدم حتما فردا صبح ناشتا میری آزمایشگاه… جوابشو میگیری میاری برای معاینه.گفت وای چرا…گفتم بهتون میگم…انشالله چیز خاصی نیست.در ضمن بهم شماره داد و گرفت.خلاصه باز هم تا راه افتادم۷ونیم بود…ظهر ساعت۱۱ستاره زنگ زده کجا رفتی علی،؟گفتم عشقم مگه بهت نگفتم باید برم کارام شلوغه…غروب مطب بهت زنگ میزنم.گفت من میرم خونه خودمون…خلاصه که ساعت۴تونستم ناهار بخورم.ساعت۶مطب بودم و شلوغ بود…هنوز کارم شروع نشده بود دیدم…منصوره اومد داخل،گفتم به جانم منصوره خانم افتخار دادند…گفت علی جان از دیروز میخواستم چیزی بهت بگم روم نمیشد.و البته قول داده بودم…ولی تو برام خیلی مهمی،گفتم ممنونتم طوری شده.گفت راستش خانومت،بکارتش ترمیمیه،قبلا رابطه داشته،.گفتم جدی نمیگی؟گفت علی من دوستت دارم خودت میدونی،ولی الان هر دو متاهلیم و الان مثل برادرم هستی.نزار دختره با اون چادر چاقچورش گولت بزنه،گفتم ممنونم منصوره جان…گفت و رفت…من خیلی عصبی شدم…چند تا بیمار به زور راه انداختم…چند بار بهم زنگ زد.گوشی دادم دست منشیم بهش گفتم…به خانومم بگو دکتر سرش شلوغه نمیتونه جواب بده…گفت چشم دکتر…نیم ساعتی بود میخواستم برم که دختر خانوم جوان و زیبایی رو با لباس ورزشی تقریبا سکسی فرم آوردند داخل گریه و درد شدید داشت…ضربه شدید به شکمش خورده بود.رزمی کار بود.پرده دیافراگم شکمش آسیب دیده بود شدید کبود بود…خطر خونریزی طحال داشت…چند تا دختره با یک پسره آوردنش…خواهش تمنا کردند که به پلیس زنگ نزنم.چون مث اینکه توی مسابقات زیرزمینی آسیب دیده بود…اسمش مژده بود۲۱سالش بود چقدر خوشگل بود.زیر دستم بیهوش شد.زنگ زدم آمبولانس بیمارستان اومد سریع بردمش بیمارستان. رفیقاش هم اومدند گفتم بگید والدینش زود بیان…گفتند این دانشجوست و اونها شهرستان هستند…گفتم یکی باید برگه های رضایت عمل بیمارستان رو امضا کنه…هیچ کدوم حتی بیمارستان هم نیامدند غیر یک دختره لاغر ماغرو،اون هم میترسید… دلم خیلی براش سوخت…خودم تموم کارهاش رو کردم و حتی بردمش عکسبرداری، و عملش کردم.تا۱۲شب درگیرش بودم…چون خودم مسئولیتش رو گردن گرفته بودم نمیشد تنهاش بزارم…شکر خدا۶صبح کامل به هوش و خوب بود.فقط درد داشت.البته گوشیم کامل خاموش بود.نزدیک۷صبح دوباره ویزیتش کردم و سپردمش به سوپروایزر بخش و سفارشات لازم رو کردم.وبا شماره ای که داده بود زنگ زدم والدینش و قضیه رو توضیح دادم…و رفتم خونه خسته بودم…خوابیده بودم.ساعت۱۰از صدای زنگ آپارتمانم بیدار شدم…از چشمی دیدم ستاره است…در رو باز کردم اومد داخل.اخم کرده بود.گفتم چیه عزیزم.گفت تو کجایی اصلا چرا جوابمو نمیدی،چرا گوشیت رو برش نمیداری،البته ازش بخاطر دروغی که به خاطر باکره بودنش بهم گفته بود خیلی ناراحت بودم ولی الان وقتش نبود بهش بگم…گفتم ستاره میتونی ۱قهوه واسم آماده کنی بدجور خسته ام.گفت مگه من نوکرتم.گفتم جانم چی شد؟گفت با توام چرا گوشیت رو جواب ندادی از دیروز تا الان…گفتم ستاره ستاره من جراح هستم و پزشکم حین کار باید حواسم جمع جمع باشه…نمیتونم با جون مردم بازی کنم…حالا چی شده چکارم داری،؟سر صبح اومدی چی بهم بگی،؟رفتم واسه خودم قهوه درست کنم.گفت برو کنار خودم درست میکنم.نگاهش کردم.گفت ببخشید عصبی بودم.چی ازین بهتر آدم واسه عشقش قهوه بسازه…کمی کیک خوردم و قهوه هم روش…گفتم برو از توی ماشین گوشیم رو بیارش،،فک کنم اینقدر زنگ خورده دیگه شارژ تموم کرده باشه…تا اون رفت من رفتم دوش بگیرم…برگشت وقتی اومد مستقیم لخت اومد حموم.بغلم کرد.علی تو رو خدا خودت جوابمو بده…گوشیتو نده اون دختره لوس با اون صدای نازک کرده گربه فرمش جوابمو بده،خنده ام گرفت بدجور.گفتم تو دیوانه ای ستاره،صدای گربه فرم چیه دیگه،بغلم کرد دراز کشیدیم توی وان.گفتم چیه کونت میخاره،خندید گفت دکتر اینقدر بی ادب.لب توی لب بودیم…سینه های بزرگش رو میخوردم…گفتم پاشو سرپا بیرون…کیرم شق بود.دلم سکس میخواست.بدون معطلی فرو کردم توی کونش توی حموم جیغ تندی کشید…تندتند تلمبه زدم.ریختم توش،گفت وای چکارم کردی،چقدر زود من هم ارگاسم شدم…خلاصه که بازم دلم نیومد چیزی بهش بگم…اون هم خیالش راحت شدکه منصوره چیزی بهم نگفته…آخه شک کرده بود و ترسیده بود شاید چیزی فهمیدم که ازش ناراحتم…ظهر رفتم خونه مادرم.گفت دخترم دیدی گفتم هر جا باشه راه دوری نمیره…علی مادر گوشیتو جواب بده این بچه از دیروز خیلی نگرانت شده…غروب باهام اومد مطبم…گفت بشینم کنارت.گفتم والا چی بگم.شاید بعضی بیماران خجالت بکشن با وجود شما بخوان حرف دلشون رو بزنند.گفت یعنی برم.گفتم بخدا نمیدونم چی بگم.فعلا بشین کنار خودم.به آبدارچی گفتم دوتا قهوه بیاره…کنارم بود میدید چیکار میکنم…چند تایی مریض راه انداختم زن و مرد…تا اینکه یک زن و مرد تقریبا۴۰ساله با عجله اومدن داخل و مرده رسید نرسید خم شد دستمو بوسید.گفتم چی شده.گفت دکتر بخدا جون دخترم رو مدیونتم،نمیدونم باید چکار کنم.رفتم بیمارستان آدرس شما رو دادند.دخترم گفت چقدر واسش زحمت کشیدی،این بچه بخاطر اینکه هزینه دانشگاهش زیاد اومده رفته ازین مسابقات کوفتی شرکت کرده تا که خودش مثلا هزینه تحصیلش رو در بیاره،،اونجا زدن ناکارش کردند.مادره هم چادری و زیبا بود.کلی تشکر کردند…گفتم مادرش حتما باید روی سرش باشه برای کمکش لازمه…شما هم بمون دارویی عکسی بردار و گذاری چیزی لازم داره…گفت دکتر میشه بپرسم هزینه بیمارستان چقدر میشه…بنده خدا چنان دستاش پینه بسته و چهره خسته داشت.گفتم چیزی نمیشه،اون هم با خودمه…شما برو مواظب دخترت باش…اونها که رفتند ستاره بلند شد چند تا بوسم کرد مرسی شوهر خوب و مهربونم…گفتم ببین از دیروز گیر این دختره بودم.ببین ثوابش به تو هم که صبر میکنی میرسه،گفت ممنونم…ولی مامانم زنگ زده زود بریم خونه داییم دعوتیم…گفتم ای وای بقران ببین خسته ام کلی هم بیمار پشت دره.گفت یک هفته نه ده روز فقط در مطب رو غروب ببند.خب چند جا مهمونی بریم…آخه رسمه دیگه…بابام گفته،،دیشب هم چون نبودی کنسل شد.گفتم باشه…اوه خونه داییش چه خبر بود.کلی هم زحمت کشیده بودند…خانواده من هم همه بودند…خلاصه شب بدی نشد.ولی بديش اینه چندتا نسخه هم اونجا دادم…پدر زنم گفت پسرم باید ببخشی ها آدم روش نمیشه بهشون بگه اینجا مطب نیست…گفتم نه آقاجون مهم نیست اگه چیزی بگی فک میکنند خدایی نکرده واسه یک مبلغ ناچیز ویزیته،گفت آفرین پسرم خداییش خوب فهمیده ای،،خودم همه رو جبران میکنم…پرسید علی جان چرا مطب رو نمیاری بالاشهر،گفتم آقاجون اولا اونجا به بیمارستان و خونه نزدیکتره…دوما اونجا همچین پایین هم نیست…دوما فعلا اونجا کرایه کردم.تا بتونم مطبی و جایی روبخرم…فعلا به کلینیک…تعهد دادم که درصدی جراحی انجام بدم.چون اونها ویزا و هزینه تحصیلم رو پرداخت کردند که تا یکسال دیگه هم ادامه داره…گفت فهمیدم باشه…چند روز بعد بود…پدر خانومم گفت علی ستاره میاد دنبالت باهاش بیا جایی کارت دارم.گفتم چشم.اوه وقتی رفتم واحدی تجاری توی یک برج تجاری بهم داد…اصلا باورم نمیشد.بزرگ و زیبا.تموم مدارک و سفته ها و ضمانتهای خودم و پدرم رو از کلینیک گرفته بود همه رو داد بهم.گفت دیگه آزادی… گفتم آخه آقاجون.بغلش کردم منو بوسید…مرد خوبی بود و هست…خلاصه گفت فقط بگو چی لازمه میگم بچه ها واست جور کنند گفتم دکوراتور بیاد دیزاینش کنه،گفتم ممنونم…خلاصه شب بخاطر لطفی که بهم کرده بود خوب دخترش رو گاییدم…دو ماهی بود توی مطب جدیده بودم…منشی جدید داشتم…البته قبلیه هم بود.اتاق معاینه و اتاق درمانم جدا بودند…منشی ها جدا بودند.توی بیمارستان بالاشهر جراحی داشتم.و البته برای رضای خدا ماهی یکبار توی یک روز نیازمندان رو پایین شهر مجانی جراحی میکردم…منشی قبلیم گفت دکتر خانومی بدون وقت قبلی اومدن دیدنتون،گفتم چرا؟گفت میگه بهش مدیونم فقط ببینمش رو برم…گفتم بفرستش داخل…مژده بود…چقدر خوش استیل و زیبا بود…گفتم به به دختر کاراته باز…خندید.پرسیدم چطوری،گفت ای بد نیستم…گفتم برو آماده شو معاینه ات کنم.گفت وای دکتر بخدا وقت نگرفتم فقط اومدم جهت تشکر…گفتم نه اول معاینه،خانوم بیزحمت بیمار رو آماده اش کنید قبلا جراحی داشتن.رفت توی اتاق دیگه جهت معاینه و چکاپ.بالا تنه لخت بود.سوتین داشت…چقدر ناز بود.منشی بیرون بود.بدنش لاغر سفید سفت و سخت بود.گفتم ببین تا یکسال فقط بدنسازی ریکاوری،،ضربه بی ضربه.ورزش و نرمش شدید ممنوع…فقط آرامش… معده و طحال و پانکراس آسیب دیده بودند.دیافراگمت بشدت آسیب دیده هستش…تموم بدنش رو با دست دونه دونه معاینه کردم…خیلی ناز بود…نگاهم میکرد.گفتم بچرخ دمر شو…کامل خودتو
ول بده روی تخت…گفت هنوز درد دارم.گفتم نترس اشکال نداره، آروم آروم پشتش رو مالش دادم…درد پشت و کمر نداشت…ازش پرسیدم پریود شده یا نه؟گفت دوبار ولی درد شدید داشتم…برگشت…برعکس لاغریش ولی کس تپلی داشت.گفتم بشین…رد بخیه هاش کمی درد داشت.گفتم لباس بپوش الان سریع با منشی برو طبقه پایین رادیولوژی عکس شیکم.گفت دکتر معذرت میخوام بخدا…الان نمیتونم.گفتم وقتت رو نمیگیره برو زود بیا…خودم بهشون زنگ میزنم.گفت آخه پول دستم نیست…خندیدم.گفتم برو…فرستادمش و رفت بعد یکساعتی اومد و کنارم نشسته بود.توضیحاتی بهش دادم و بخدا موقع رفتن بوسم کرد…گفت واست جبران میکنم. دست دادو یک کارتمم برداشت و رفت…مطب نزدیک خونه مادر زنم بود و خانومم زود زود بهم سر میزد.این منشی جدیده قیافه اش شکل مگ مگ بود…ولی توی کارش اوستا بود…البته حدس زدم کمی چوقولی منو به ستاره میکنه.چون ستاره شب بهم گفت علی چه خبر از مطب.گفتم آهان راستی اون دختره رزمی کاره که نجاتش دادم اومد تشکر و معاینه…فهمید دختری که امروز بهش اهمیت دادم کی بوده…یک ماه رد شده بود نزدیک عید شده بود…منشی فضوله رفت که بره خرید.من با قبلیه بودم…داشت روپوش کارش رو در میآورد… کون تپلش خیلی قشنگ معلوم بود.از وقتی ازدواج کرده بودم.بهش دست نزده بودم…از پشت بغلش گرفتم. گفت وای دکتر چقدر دیر…بمال سینه هامو…میدونی چند وقته لمسشون نکردی.اخ…گفتم جان…گفت از وقتی این فضول رو آوردی نتونستیم خوب با هم حال کنیم.دستامو بردم زیر لباسش و سینه هاشو خوب مالوندم.نوک سینه هاشو گرفتم ناله میکرد.گفت دکتر میکنی منو…گفتم جانم چرا نکنم…کی بود کوس نکرده بودم.فقط کون میکردم.سرپا کشید پایین خم شد.فقط اشتباهمون این بود که در اصلی ورودی رو چک نکردیم.قمبلی کرد.دلم خیلی کوس میخواست،این هم کم سن و سال و مطلقه هستش،کوس تنگی داره.روی سینک رو شویی،جوری از پشت توی کوسش تلمبه میزدم.صدای شلق شلوقش،کل ساختمون رو برداشته بود…برگشت چند تا لب خوب بهم داد و بوسم کرد ولی خوب شد زودی آبم اومد…ریختم توی روشویی و کیرمو زود شستم…رفتم توالت…دست و صورت شسته اومدم بیرون دیدم ستاره داره با منشیه جر رو بحث میکنه…دختره عوضی بیشعور درست لباس بپوش…احمق مگه نمیبینی،و نمیفهمی ممکنه کسی وارد بشه.اومدم پیشش گفتم چی شده ستاره جون…تا منو نگاهم کرد گذاشت زیر گوشم و رفت.گفتم چی شد…گفت دکتر اومد داخل من داشتم لای پاهام رو دستمال میکشیدم و شورتمو درست میکردم…منو دید.ولی وای دکتر روی صورت و گردنت جای لب و رژ من مونده.گفتم اوه اوه بدبخت شدم که،،اون دویید و رفت بیرون و گریه هم میکرد… نرسیدم بهش آسانسور رو زد و رفت.حالا چیکار کنم.چند بار زنگ زدم گوشیش خاموش بود…مطب رو بستم و رفتم دنبالش کارگر خونه در رو زد رفتم داخل…مادرش منو دید گفت چی شده پسرم،،ستاره خیلی عصبی بود.گفتم طوری نیست حاج خانوم.الان ببینمش توجیهش میکنم…تا اومدم برم طرف اتاقش خودش اومد بیرون.گفت علی برو بیرون تا رسوات نکردم…برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت،گفتم آخه چی شده مگه.گفت خیلی عوضی و بیشعوری مثلا دکتر آره… مثلا متخصصی،آقا شانس تخمی ما پدرش هم سر رسید چیه چی شده خونه رو گذاشتین روی سرتون…دویید بغل پدرش و خودشو لوس کرد…من خداحافظی کردم و اومدم بیرون…رفتم آپارتمان خودم البته جدی میگم ها به تخمم هم نبود چون هیچ گوهی نمیتونستند بخورند از دختره آتو داشتم بد هم داشتم.باکره نیود ترمیمی بود.بدتر ازون رابطه آنال قبل عقد زیاد داشت.فرداش اول صبح بیمارستان بودم که پدرم و پدرش اومدند سراغم.فرستادمشون اتاقم.مریضم رو هم فرستاده بودم اتاق عمل…تا رسیدم داخل اتاق پدرم زد زیر گوشم.علی ازت انتظار نداشتم…گفتم اونوقت چرا پدرم…زدی زیر گوشم دمت گرم حال کردم…گفت تو با منشیت رابطه داشتی گفتم آره مگه چیه…وقتی زنت تمکین نکنه مجبوری…پدرم من ۲۰سالم که نیست بالای۳۰سالمه…بهش گفتم میگه من تا دو ساله دیگه که فارغ التحصیل نشم نمیتونم بیام خونه ات…من دو سال دیگه باید چیکار کنم…شما بگو…دو سال توی عقد…پدرش سرش رو انداخت پایین.گفتم حاجی من تو و خانواده ات رو خیلی خیلی دوستتون دارم…برام تا الان هم خیلی بزرگی کردی…ولی آدمها همه توی دنیا مث هم نیستند…من آدم تودار هستم…اما آدم بقول شما قدیمیها داغی هستم…بدون زن نمیتونم زندگی کنم…به دخترتون بگین فکراشو بکنه…اگه راضیه بریم سرخونه زندگیمون اگه نه همینه که هست.نباشه جاش هستند…پدرش گفت پسر تو خیلی پر رویی،گفتم حاجی احترامت خیلی واسم واجبه اما…فک نکن دختر پیغمبر به من دادی…دخترت ددر دودور هاش رو کرده الان که به من رسیده شده دختر امام حسین میگه رابطه دوست ندارم میخام تا دوسال خونه بابام بمونم…هنوز حرفم تموم نشده بود پدره یقه منو گرفت مرتیکه حرف دهنت رو بفهم…میدونی میتونم چکارت کنم.گفتم حاجی تو جای پدر منی اگه احترامت واجب نبود میدونستم چطوری حالتو
بگیرم.فقط صبر کن تا بهت بفهمونم…من خیلی خیلی دوستت داشتم و به خاطر تو نخواستم پامو بکشم کنار…با خط بیمارستان شماره ستاره رو گرفتم…زدم روی اسپیکر،،تا گفت الو.گفتم ستاره قطع نکن فقط گوش بده ببین چی بهت میگم…پدرت اینجا بود.من دوستت داشتم و دارم…نخواستم آبروت رو پیش پدرت و پدر خودم بریزم…ولی حالا که تند رفتی من هم به حاجی میگم پرده بکارتت ترمیمیه،،فک نکن نمیدونستم،اون روز همکارم بهم گفت…من دوستت داشتم به روت نیاوردم و دلت رو نشکوندم ولی تو خیلی پر رو د لوس و ننر تشریف داری…جیغ زد وای علی نه…تو رو خدا نه…غلط کردم بخدا گوه خوردم. تو رو خدا به بابام چیزی نگو…گناه داره…گفتم بیشعور تو آبروی منو پیش پدرم و پدرت بردی…از هر دوتا کتک خوردم…عوضی مگه من بهت نگفتم بیا بریم سر خونه زندگی خودمون گفتی تا دوسال نمیتونم…بعدشم قطع کردم نزاشتم حرفش رو تموم کنه…التماس میکرد… پدرش زانوهاش شل شد…پدرم سرافراز مث چنار وایستاده بود…گفتم حاجی جان این تو واین دخترت من عمل دارم…لباس عوض کردم و سوپروایزر رو صداش زدم فشار حاجی رو بگیره مواظبش باشه…رفتم اتاق عمل و دو ساعتی بیشتر عملش طول کشید برگشتم تا جواب خانواده بیمار رو دادم اومدم توی اتاقم لباس بپوشم برم مطب.هنوز پدرم و پدرش بودند، پدرش سروم بهش وصل بود.گفتم ای بابا چی شده…پدرم گفت بنده خدا فشارش خیلی بالا پایین میشه…مونده ازت حلالیت بگیره…خانومت چند بار زنگ زده گوشیت.پدرش نگاهم کرد اشک توی چشماش بود.گفتم حاجی پاشو بخدا من برام این چیزا مهم نیست…گذشته اش مال خودش من نمیدونم چی شده و با کی بوده…ولی من دوستتون داشتم که چند وقته میدونم و نگفتم…الان هم هنوز دوستش دارم…ولی تو رو خدا زیاد لوسش نکن…بهش گفتم واسم قهوه درست کن میگه مگه من نوکرتم…گفت نگو پسر جان منو بیشتر از این شرمنده نکن…حالا هم اگه نمیخوایش ادعایی ندارم فقط بی سرو صدا طلاقش بده…گفتم بخدا میخوامش دوستش دارم…ولی به یک شرط…گفت چی،؟گفتم شما الان میری خونه استراحت میکنی میگی زدم گوشش پسره آدم شده…ولی میخواد زود بره سر خونه زندگیش،اون هم الان ترسیده که شما بویی از قضیه برده باشی…زود قبول میکنه…حاجی خواهش میکنم بهش هیچچی نگو و خرابش نکن…من دوستش دارم.گفت فدات بشم پسرم منو ببخش حلالم کن…آخ خدا من چی بگم.گفتم هیچی،تو با این پدرم فرقی واسم نداری…فقط جوش نزن که طوریت بشه…هنوز لازمت داریم…پدرم لبخند زد.پدرش پرسید حاجی شما چی دختر منو هنوز به عروستون قبول داری یا نه؟گفت شک نکن…پسرم بخاد من هم میخام…از قدیم میگن علف باید دهن بزی خوش بیاد…بابا تو هم یکوقت به مامان چیزی نگی ها…اونها زن هستند و افکارشون فرق داره…بعد یکعمر عروس دار شده…پدرش بلند شد سرحال شد چندبار بوسم کرد.گفتم حاجی بخدا ببخشید من هم شکر زیادی خوردم…شما برو خونه بگو اون منشی رو امروز میندازه بیرون قول داده…گفت پسر جان خدا خیرت بده…گفت ظهر حتما با گل و شیرینی بیا خونه ما…بزار همه خیالشون راحت بشه…ظهر بهش زنگ زدم.گفت علی گفتی به پدرم.گفتم نه نگفتم ولی مجبورم کرد منشی خوشگله رو بندازم بیرون و دو تا چک هم بهم زد.ولی من نگفتم بهش ولی باید قول بدی زودی عروسی بگیریم…فقط خودم و خودت باشیم.گفت چشم باشه عشق خائن من…گفتم ای کثافت،،خندید…ظهر با خرید یک انگشتر الماس گرون با گل و شیرینی رفتم خونه اشون…مادرش تندی اومد جلو روی منو بوسید پدرش مث اینکه بهش گفته بود…ستاره منو برد اتاقش اولش نگاهم کرد بعدش گفت بقران نمیدونم دوستت دارم یا ازت متنفرم…گریه کرد.گفتم ببخشید خودت مقصری.الان۱با۱مساوی هستیم…خب من هم ازت دلگیر بودم چرا بهم نگفتی.نمیدونم با کی رابطه داشتی ولی خب سرم کلاه گذاشتی،گفت بقران کار جمیله لعنتی بود…گفتم تموم شد رفت ولش کن…پدرت مجبورم کرد منشی قدیمیم رو بندازمش بیرون…درضمن من واقعا به دختره گفتم نیاد ولی پول خوبی واسش زدم…راضی شد.رفتیم ناهار خوردیم…پدرش گفت ستاره برنامه ات چیه،،گفت آقاجون هرچی شما صلاح بدونید…پدره هم میخواست زودی دخترش رو بچسبونه خیالش راحت بشه…گفتم ببخشید حاج آقا ستاره جون میگه آپارتمان۱۵۰متری من کوچیکه…و باید واسش ویلایی بزرگ اجاره کنم…اگه بهم اجازه بدین چند روزی تا جا گیر بیارم…خندید.گفت نمیخواد…اون خرگوش زبل چشش دنبال خونه باغی بزرگه ته خیابون بالاییه،از اول هم میگفت مال خودمه…مادرش میدونه…میگم مرتبش کنن…جهیزیه بچینند اونجا…چی میگی ها؟ستاره با توام؟بلند شد پدرش رو بوسید رفت اتاقش…گفتم ناهارش رو نخورد برم بیارمش.گفت نه بزار خودش میاد.گفتم نه اگه نیاد به من هم ناهار خوش نمیاد…رفتم دنبالش،گفت علی خیلی بابامو دوستش دارم. گفتم کاش یک ذره هم علی رو دوست داشتی،گفت بخدا خیلی دوستت دارم. مخصوصا از وقتی فهمیدم منو واسه خودم میخوای و گذشته ام برات مهم نیست…گفتم بیا بریم ناهار بخوریم منتظر من و تو هستند.خلاصه مطلب
منشی خوشگله اخراج شد.مگ مگ موند و۱منشی خنگ که نه آشنایی با زبان داشت نه کامپیوتر…که همین مسئله باعث شد…مژده خانوم ورزشکار بشه منشی من…هم خوشگل بود هم شهرستانی هم پول لازم بود…هم که خودشو یکجوری مدیون من میدونست،ومهمتر اینکه باکره نبود میگفت باشگاه آسیب دیده…خیلی دختر زیبا خونگرم و اهل دلی بود…بلاخره توی عید طی مجلس بزرگی من و ستاره خانوم رفتیم سر زندگی خودمون…و مثلا ما هم زدیم پرده رو ترکوندیم.واسم مهم نبود و نیست…چند وقتی زندگی خیلی قشنگی داشتیم…البته بزارین اولین سکسم رو با مژده تعریف کنم…آخر وقت بود.میدونم مگ مگ به دستور ستاره بعد از مژده میرفت خونه…مژده رفت و بعد یکربع مگ مگ گفت دکتر اگه اجازه بدین من هم برم راهم دوره…گفتم به سلامت…هنوز کیفم رو بر نداشته بودم که برم خونه. مژده زنگ زدبهم… دکتر؟گفتم جانم مژده خانوم…گفت زیر شکمم درد داره نمیدونم واسه چی…گفتم خب چرا توی مطب نگفتی؟گفت آخه اون فضول بدترکیب تمام گزارش کار و امور مطب رو ثانیه به ثانیه به خانومتون میگه،،گفتم اره میدونم خوب شد پیشش چیزی نگفتی،گفتم فردا صبح زودتر بیا ببینم چت شده،گفت آلام بیام.گفتم تا برسی دیر میشه…گفت نه نزدیکم.دو دقیقه نشد اومد و در رو بست.خودش لامپها رو خاموش کرد…رفت اتاق معاینه لباس در آورد.دراز کشید.گفتم چت شده گفت درد دارم.گفتم دراز بکش…از زیر قفسه سینه تا نافش رو معاینه کردم گفت نه پایینتره.اوه تازه فهمیدم کجاشو میگه،،،گفتم اینجاته عزیزم…کوس تپل و کوچیکش رو گرفتم توی دستم …گفت آره خودشه.گفتم جانم خب زودتر بگو درد نداره خارش داره.گفت آره زیاد…گفتم باشه عزیزم.اخ لب توی لب شدیم…سینه های سفتی داشت لخته لخت شد…من هم لخت شدم.گفت اوف چه کیری داری؟؟پرسیدم دوستش داری؟لبخند زد…رفتم از میز خودم ژل آوردم.گفتم میخوریش؟گفت آره…ساک ناز و نرمی میزد…کلا دختر ملایم و با حالیه،گفت بیا بکن دکتر جون حقته نوش جونت…این کوس بهشتی و کوچولوم فقط مال خودته…فدات شم…روان کننده زدم.وشروع کردم گاییدن چقدر تنگ و نرم بود…چه آبی روی کیرم جمع شده بود و هی با کوسش بیرون میومد…چندتا تلمبه سنگین بهش زدم بلند بلند آخ و ناله میکرد… گفت نریزی توش ها…بیچاره میشم…گفتم خیالت راحت حواسم هست…چرخید داگی کرد. گفت ببین امشب بهت کون نمیدم میدونم دوست داری،،باشه بعدا.امشب دلم کیر میخواد فقط کوس کوچولوم رو جر بده…بجنب بکوب توش…آهان آره آره عزیزم مرسی…بعد۳دقیقه چنان ارگاسم شد.گفت علی جان باور کن چنان خوابم میاد که نگو…گفتم نه الان وقتش نیست…گفت بکن تو هم بشی دیگه،گفتم نه میرم خونه ستاره رو میکنمش…گفت ای کلک،،چند بار بوسیدمش… تا دم راه نزدیک رسوندمش و برگشتم خونه ادکلن خودم رو زدم و لب و دهن و همه رو پاک کردم…رفتم خونه…گفت علی کجایی چرا دیر اومدی…گفتم عزیزم من کارهای دیگه هم دارم ها…خلاصه هنوز دلم کوس میخواست خوب توی تختمون گاییدمش…کیف میکرد…تقریبا یکسال و نیم بود که سر خونه زندگی خودمون بودیم.با تموم فامیلشون دیگه خودمونی و آشنا شده بودم…دیگه کسی با کسی رودربایستی نداشت…حتی یکبار همه با هم دبی هم رفتیم…تا این که واسه کنفرانسی کیش دعوت شدم.و باید حتما میرفتم.۳شب بود.به ستاره گفتم بیا بریم گفت تابستونه گرمه حال ندارم…خودم تنها رفتم.البته قرار بود۵شنبه برگردم…نگو من یک روز دیر رفته بودم و از روز اول جا مونده بودم…بجای اینکه شب سوم برگردم شب دوم برگشتم یعنی یک شب زودتر…ساعتها ماشین خودم که توی پارکینگ فرودگاه بود از فرودگاه برگشتم…ریموت زدم و با ماشین رفتم داخل.حتی سرایدار خونه هم بیدار نشد…رفتم داخل…نور کمی توی اتاقمون بود…از توی کوچه هم معلوم بود…شب خواب روشنه،،اومدم برم داخل.صدا اومد.نه عمه نه.تو رو خدا نه…آخ آخ مامان آخ… نکن عمه تو رو خدا…درد داره…اوه مهلا خوشگله داگی کرده بود و ستاره لخته لخت کیر مصنوعی کلفت کمرش بسته بود و داشت توی حالت داگی کون مهلا رو آباد میکرد… وای عمه نه بیشتر نه تو رو خدا نکن دارم میمیرم از دردش.گریه کرد…ولی اون هم تند تند تلمبه میزد.تا اینکه دختره دمرو ولو شد روی تخت…من زودی گوشی رو درش آوردم و فیلم گرفتم…اینقدری زیبا دمرو کون میکرد و اون هم گریه میکرد حد نداشت…کیره راحت۲۰سانت بود…تا ته میداد توی کونش اون هم جیغ میزد…اصلا حواسشون به پشت سرشون نبود…کیر من مث سنگ سفت شده بود.خلاصه خانوم خسته شدند.و از روی باسن مهلا بلند شد.و رفت یک دیلدو دیگه آورد بست کمر مهلا گفت…یکضرب باید۵دقیقه بکنی پشتم…اصلا معطل نکن…اون هم گوش میداد.داد زد…احمق جلو نه فقط پشت…جلو مال همسر خوشگلمه،.خلاصه چه کونی بهش داد…آخرش لختی هم رو بغل کردن و لب توی لب سر روی یک بالش تخت خوابیدند…من رفتم بیرون…آپارتمان شخصی خودم و ساعت رو واسه۷کوک کردم…صبح زودی بلند شدم…و در خونه خودم کشیک میدادم تا مهلا بیاد بیرون…
ساعت۹رد شده بود که ماشینش رو در آورد و اومد بیرون…من هم پشت سرش…فهمیدم میرفت سمت خونه خودشون…رفتم دنبالش.وقبل اینکه بره داخل بوق زدم منو دید.اشاره کردم بیاد داخل…زود اومد سوار شد…گفت سلام دکتر کی برگشتین؟گفتم دیشب ساعت۲،،تا اینو گفتم رنگ و روش پرید…گفتم اینو ببین خودت قضاوت کن…تا فیلمو دید.کم مونده بود غش کنه.گفت تو رو خدا…تو رو جون هر کی دوست داری…بابام و بابابزرگ اگه بفهمند منو میکشند… با اون گندی که عمه قبل ازدواجش زده…وای اگه بدونند…گفتم مهم نیست باهات چکار میکنندچون حتما میفهمند.گفت علی آقا تو رو خدا گناه دارم…گریه کرد. ماشین رو راه انداختم،از خونه اونها دور شدم.گفتم تکلیف من چیه،؟گفت نمیدونم…میدونم که به پول هم احتیاج نداری،گفتم پس باید بدونی به خودت احتیاج دارم.گفت وای نه…من و شما…،؟گفتم من خوبم یا اون چیز مصنوعی؟گفت آخه.گفتم آخه نداره…کسی هم نمیفهمه… میشی مال خودم کمه کم هفته ای یکبار میکنمت تا شوهر کنی…دیگه نبینم با عمه باشی…در ضمن اگه عمه ات بفهمه به جان خودم پدربزرگت هم میفهمه،راه افتادم گفت کجا؟گفتم چی زود فراموشت شد.گفت الان.گفتم آره پس کی،؟از دیشب توی کفت موندم،،رفتیم آپارتمان خودم…بی معطلی لخت شدم…اون هم هنوز دودل بود.گفتم بجنب…لخت شد.اخ خدا قربون خلقتت…چه سینه هایی داشت چه کونی،،خوابوندمش روی تخت…اصلا دست خودم نبود چه کوسی ازش خوردم…چه حالی میکرد… گفتم جلوت بازه گفت نه خدا نکنه.گفتم خودم میکنم.گفت وای نه بخدا اگه بزارم.گفتم طوری نیست بعدا میدم واست ترمیم کنند…مث مال عمه،گفت نه نمیخام.گفتم نترس الان فقط اون کون نازت رو میکنم…کیرمو دادم بخوره…بلد بود خوب میخورد.داگی شد…چپوندم توی سوراخش بد جور ناله میکرد… بهش رحم نکردم طوری کونش رو جر دادم گریه میکرد…گفت چقدر بدی دوستم نداشتی،گفتم برعکس اینقدری که زیاد دوستت دارم. نمیدونم باید باهات چیکار کنم.ابمو ریختم ته کونش…صبر کردم تا کیرم کوچیک شد ازش کشیدم بیرون…گفتم بخدا اگه ستاره ازین رابطه بویی ببره من میدونم و تو…گفت نه بخدا به هیچکس چیزی نمیگم…گفتم چند روز دیگه پریود ستاره است…هر وقت زنگ زدم میایی اینجا…گفت چشم باشه…بردم رسوندمش خونه اشون…و رفتم سراغ ستاره…تا منو دید تعجب کرد گفت چی زود برگشتی؟کی رسیدی؟جوابشو ندادم و رفتم دوش گرفتم برگشتم…اومد پیشم،پرسید چی شده عزیزم…هنوز به خودش نیومده بود چنان زدم زیر گوشش…که گوشه لبش خونی شد.گفتم عوضی من دیشب ساعت۲برگشتم…اینقدری مشغول کثافتکاری با اون دختره جنده بودی که اصلا متوجه من نبودی.الان هم ساکت رو جمع میکنی و گم میشی بیرون…نه خونه و جهیزیه مال توست من گم میشم…ولی اولش این فیلم رو باید حاجی ببینه…از دور توی دستم نشونش دادم.گفت وای نه تو رو جون مامانت نه،علی مگه دوستم نداری،علی جون بقران بابا مامانم سکته میکنند… گفتم به هر حال من میرم منتظر نامه طلاق باش…یادته چطوری آبروی منو بردی.یادته قرار گذاشتیم واسه هم زیر و رو نکشیم…با این وجود واسم بپا گذاشتی،،ولی من بهت اطمینان کرده بودم…چی معلوم دوست پسری چیزی هم نداشته باشی…گفت نه بخدا نه،،من فقط با خانومها هستم…علی نرو بمون…علی بقران دوستت دارم…گفتم اتفاقا شنیدم کوستو فقط بخاطر من نمیزاری کسی بکنه…سرش پایین بود.گفت واسه ات جبران میکنم بخدا قول میدم…هر چی که بخوای…گفتم تضمین میخوام…گفت چی، گفتم اولا۳دانگ این خونه و۳دانگ مطب رو که پدرت میخواد به نامت انتقال بده…دوما باید من هم مهلا رو بکنم.گفت وای نه نمیشه…اون دوتای اول اصلا میگم ۶دانگشون رو بنام خودت بزنه…وای مهلا نه اصلا امکان نداره…گفتم اونوقت چرا؟تو خوب میکنمش،،گفت هر کی رو میخوای ولی این رو نه، گفتم پس مامانش جمیله خوشگله رو…گفت بخدا دیوانه ای علی…اون که اصلا.گفتم فکراتو بکن…انتخاب کن.گفت آخه چطوری؟بگم جمیله بیا شوهرم تو رو بکنه؟گفتم نه برنامه بچین یکهویی مثلا سر میرسم و مچتون رو میگیرم…گفت نه علی بخدا دوستمو میارم بکنش خوشگل و جوونه،،جلو عقب بکنش.گفتم نه فقط مهلا یا مامانش…اومدم از خونه برم بیرون نزاشت گفت نرو خب…بذار فکرامو بکنم…همونجا زنگ زد باباش…گفت بابا میخوام از اون ساختمون مطب ۳دانگ از خونه هم ۳دانگش رو بزنی بنام خود علی…آخه خیلی دوستش دارم…پدرش گفت من بیشتر دوستش دارم. باشه مال خودتونه خودتون میدونید…گفت مرسی باباجون…گفت دیدی چقدر دوستت داره.گفتم باشه پس فقط جمیله…گفت علی دیگه، ؟بزار دوستم رو بیارمش دیگه…دو روز بعد بهم گفت علی امشب منشی هات رو زود بفرستشون برن خونه.پرسیدم چرا،؟گفت سورپرایز واست دارم…ساعت۸شب با رفیقش ناهید همکلاسیش مطب بودن و توی اتاق بودند.مگ مگ و مژده راس۸ونیم رفتند.خودش ریموت رو برداشت و درها رو قفل کرد…من تا رفتم سرویس برگشتم اومدم هر دو لخت بودن رفیقش مثلا شرم داشت اما دریدگی از چشاش بیرون میریخت.گفتم جانم دخترای
خوشگل خانومم خودش ناهید رو خوابوند روی تخت.گفت عزیزم بیا جلو دختره سبزه و کمی تپل بود و باکره هم نبود.در برابر جمیله و مهلا صفر بود ولی از قدیم میگن کاچی بهتر از هیچچی،ولی میدونم ازین بچه پولدارهای لعنتی بود…خود ستاره کیرمو از زیپم کشید بیرون نذاشت لخت بشم.فک میکرد فقط با یک کوس اینجوری میتونه منو از سر باز کنه،کشیدمش بیرون.گفتم من ازین بدم میاد…چرا اوردیش،گفت علی دیگه،؟گفتم علی دیگه چیه…لعنتی من تا الان چندبار روی همه کثافتکاری هات خط کشیدم…چی فک کردی من اگه کوس بخوام میتونم هر لحظه بخوام بکنم…ببین من هم مث تو فقط مهلا و جمیله رو میخوام…گفت مهلا نمیشه بخدا…ولی بیا اینو بکن تنگه خوبه…بخدا جمیله رو واست جور میکنم… گفتم اگه دروغ بگی دوستت ندارم ها…گفتم خیالت جمع…رفتم خودش ژل ریخت روی کیرم…دختره گفت ستاره اول تحریکم کن…چیزش کلفته…الان واژنم خشکه، گفت علی بیا یککم ممه گنده و خوشگل بخوریم…دختره از توی کیفش ۱دیلدو نازک در آورد گفت ستاره خیسش کن بزار پشتم…گفت باشه…دیلدو رو تا آخر داد توی کونش…من بی معطلی کیرمو کردم توی کوسش.گفت وای مامان چقدر کلفته…ستاره اون رو از پشتم درش بیار…گفتم نه بزار باشه…گفت نه بخدا دکتر دردم میاد.اخ مامان …گفتم جانم…دو کیره دوست نداری؟گفت نه بار اولمه،نمیشه نمیشه تلمبه نزن…ستاره بگو نکنه…خم شدم روش لبهاشو بوسیدم خوشگل و سبزه بود…در گوشش گفتم هیس چقدر قرشمالی،،گریه کرد گفت دکتر بخدا نمیتونم تحمل کنم.گفتم الان ستاره رو میکنم تو هم بزار توی کونش…گفت پس آروم بکن گناه دارم.گفتم چشم چشم…ولی جوری تلمبه میزدم که تا دستمو برداشتم دیلدو قلپی از کونش زد بیرون…بعدشم بدون دیلدو تا ته فرو کردم توی کونش…جیغ بدی زد.ستاره خندید…گفتم هیس لامصبها…گفت خب جر خوردم بخدا.پاهاش روی شونه هام بود و تلمبه سنگین میزدم.جیغ زد ستاره لعنتی اینو ازم جدا کن کونمو پاره کرد…کشیدم بیرون سریع بلند شد.گفتم عزیزم خودت دراز بکش…گفتم نه صبر کن…خودم دراز کشیدم.ناهید تندی شلوارمو در آورد.گفت ستاره برو روی کیرش…گفت آخ جونم چشم…اول با دستمال مرطوب کیرمو خوب تمیز کرد بعدش ژل زد نشست روش…گفت اوف از دیدن سکس شما کوسم آب انداخته بود…تا ته نشست روی کیرم.بغلش گرفتم لبهاشو بوسیدم…دیدم ناهید پشت سر ستاره دیلدو رو تمیز کرد ژل زد…من نگهش داشتم اونم فرو کرد توی کونش…در گوشم جیغ زد علی علی بخدا نمیشه…بگو نکنه…گفتم ناهید جون تا تهش رو بکن کونش…گفت نه بخدا نه جاش نمیشه،،گفتم دیدی که شد…اوف دوستان دو کیره یکی عقب یکی جلو عجب بود…اون داخل دوتا بهم ساییده میشن خیلی حال داره.دو دقیقه نشد از آه و ناله اش که زیاد هم بود همون داخلش ارضا شدم…چقدر هم زیاد بود…حال قشنگی بود…همونجا۳تایی دوش گرفتیم…رفتیم گردش و رستوران۱۲شب ناهید رو رسوندیم دم قصر پدرش…لعنتی ها حساب ثروت نیست که،توی راه برگشت به خونه گفت علی جون چطور بود.گفتم صفر…سیاه نق نقو افاده ای،،مهلا و جمیله کجا این کجا…ببین ستاره تو بهم قول دادی،گفت باشه بخدا یکبار جمیله رو واست جور میکنم…ولی فقط یکبار و یکبار نه بیشتر…گفتم دمتگرم…گفت به بهونه مسافرتی چیزی دو شبی نباش بگم بیاد…شب ناگهانی بیا داخل…اولش یکمی کولی بازی در بیلر بعدشم…بقیه اش رو بزار به عهده من…ببین جمیله کلا رابطه با مردها رو دوست نداره…حتی به زور زیر داداشم میخوابه… پس رام کردنش خیلی سخته.گفتم تو بیارش رام کردنش با من…اگه علی ساربونه میدونه ایم شتر گردن کلفتش رو چجوری و کجا بخوابونه،،گفت باشه…تقریبا۳هفته ای طول کشید تا موقعیت جور شد.شب اول حواسم بهشون بود…جمیله نمیدونست من خونه ام…فقط به صحبت و عیش و نوش گذشت… شب دوم ستاره موضوعات گذشته رو رو کرد.گفت آره عجب یادته…گفت زنداداش چرا دوباره سراغم نمیایی،،گفت دیوونه داداشت فهمیده زایل کردن بکارتت کار من بوده…راستش چرا دروغ۱سیلی بهم زد.ولی من زیر بار نرفتم…چیه حالا داری منو تحریک میکنی،ستاره گفت یعنی بدت میاد؟خنده قشنگی کرد گفت ستاره خودت همه جات میخاره ها…من فقط میتونستم صداشون رو بشنوم.گوشیم روی سایلنت بود و منتظر سکس این دوتا.اون شب هم فقط خاطره بازی کردند…فرداشب ستاره رفت دوش گرفت لختی اومد بیرون…جمیله گفت اوه چه هیکلی بهم زدی…گوشت لخت بهت ساخته ها…رابطه ات با دکتر چطوره؟گفت عالیه،،مخصوصا وقتی مست سکس میشه طوری تلمبه میزنه نفسم بند میاد…جمیله رفت توی اتاقش…بخدا وقتی برگشت اوه چه لباسی پوشیده بود شبیه میسترس ها…کیر مصنوعی بسته بود عین مال خر سیاه و کلفت…ستاره متوجهش نبود…وقتی برگشت جیغ زد وای جمیله این چیه؟گفت لباس جدیدمه،قشنگه؟گفت وای اون چقدر کلفته،گفت مال کوس تنگه، گفت نه بخدا نمیزارم کوسمو بکنی،علی میفهمه گشاد میشم…گفت خودت دیشب دوست داشتی،گفت خب مث قدیمها فقط آنال نه سکس دیگه، گفت باشه…بیا داگی کن…گفت وای جمیله نه
حالی نه حولی یکهو.تو رو خدا صبر کن…پدر سگ اون لباس رو کشید بیرون… اوف عین بلور کریستال بود…چقدر گوشتی و ناز بود، در آن واحد شق کردم.مث دو تا مار در حال جفتگیری چسبیدند به هم…چه لبی و حالی رد و بدل میکردند… من هم فیلمبرداری میکردم…دلمو زدم به دریا من هم لخت شدم البته شورت داشتم…تا رفتم داخل ستاره واقعنی جیغ زد…جمیله تا منو دید دویید لباس بپوشه…گفتم بیا دزد دریایی،،کجا در میری،،چند وقته دنبالتم…گفت ولم کن دکتر…ولم کن…من شوهر دارم…گفتم لعنتی شوهر داری اونوقت اینجوری سکس میکنی؟گفتم بقران اگه بری نمونی،،به جان۳تاییمون…فیلم سکستون رو میفرستم واسه حاجی و پسرش،،دیگه خودت میدونی،،توی لعنتی زدی بکارت اینو ترکوندی،،الان باید جور بکشی.قهر بود اصلا نگاهم نمیکرد و فقط میخواست در بره…محکم دستشو گرفته بودم،گفت هر کاری میکنی بکن.فقط ولم کن…گفتم باشه برو…ولش کردم.رفتم سراغ گوشیم…ستاره گفت وای علی نه تو رو خدا نه، داد زد جمیله لعنتی بابام دوتامون رو میکشه…داداش بی غیرته بابام نیست، گفت خب میگی چکار کنم،؟گفت یکبار باهاش بخواب نمیمیری که،،این الان لج کرده…گفت علی زنگ نزن بخدا میاد…رفت اون اتاق و چند دقیقه بعد هر دو لختی برگشتند…من هم ذوق کرده بودم…اومد نزدیک…گفتم حالا من اربابم…زود باش درش بیار…زود شورتمو در بیار…باور کنید وقتی شورتمو در آورد کیرم آزاد شد چشاش برق زد…گفتم بخورش معطل نکن…روی تخت نشسته بود. من سر پا بودم.گفتم ستاره تو برو کنار…امشب فقط من و این مادیون وحشی و زیبای فامیلتون،چقدر خوشگل بود چه آرایشی چه موهایی،،چه بدنی…سینه های بزرگ و گرد و نوک گنده و قهوهای ورقلمبیده برای من ساک میزد من نوکشون رو آروم میمالیدم.گفتم دراز بکش…خوابید روی تخت…اوف چه کوسی داشت تپل عین بالش بود…چقدر میخوردمش…دیگه ناله اش در اومد…رفتم بالا بوسیدمش…نگاهم کرد. گفتم ستاره برو واسم یک شربت شیرین با دوتا قرص تاخیری بیار بدو…گفت باشه…تا رفت پرسیدم تو الان اینقدر خوشگلی جوونیهات چی بودی،گفت عه وا یعنی الان پیرم.گفتم خدا نکنه…ولی۲۰سال قبلت خدا میدونه چی بودی،خندید…لبهاشو بوسیدم.نگاهم کرد…گفتم دوستم نداری؟لبخند زد.گفت از اول یک چی بهم میگفت یکروزی زیر خوابت میشم…ولی کردی باید همیشه بکنی ها…گفتم فقط ستاره نمیخام بفهمه،،بزار فک کنه بار اول و اخرمونه…گفت مرسی خودمم اینجوری دوست دارم.ستاره اومد قرصها رو انداختم بالا شربت روش…کمی هم پاشیدم روی سینه هاش…دو نفری با ستاره سینه هاشو میموکیدیم،چنان ناله ای میکرد حد نداشت.ستاره یکجوری کوس اینو میخورد میخواست کوسشو از جاش بکنه…گفتم خیلی کوس تپل اینو دوست داری ها…گفت خب ببین چقدر درشت و خوش بو و سفیده،رفتم پاها رو زدم بالا…با کمی آب دهن کیر خوشگلم رو فرو کردم توی کوسش…گفت اوف چقدر خوب و کلفته…ستاره میدونی کیر داداشت،،نصف این هم نیست…هم لاغر هم کوتاه،،گفتم پس حق داری سکس کنی،،گفت آره ولی تا الان جرات نکردم بغیر تو با مرد دیگه باشم…فقط لز کردم و خودارضایی…اگه گشاد شدم کار دیلدو هستش…گفتم نه بابا گشاد کجا بود عالیه…گفتم برگرد داگی شو…ستاره نگاهمون میکرد… گفت برو سینه هاشو بخور…ستاره زیرش دراز کشید مث بره که سینه مامانش رو میخوره سینه های جمیله رو میخورد… من هم تلمبه میزدم…چه جیغی زد…علی آقا درش بیار…تا کشیدم بیرون جان چه آبی زلال از کوسش پاشش کرد…گفتم جان کیف کردی خوب بود؟؟گفت آره عالی بود.گفتم حالا عشقم بیاد که تازه دارو اثر کرده…گفت من رو هم میکنی؟گفتم عه چرا نکنم اصل ماجرا خودتی،،لبخند زد اونم داگی کرد…چه کوسش خیس بود هوس کرده شدن کرده بود.…با جمیله لبهای همو میخوردند… اینقدری تلمبه زدم تا آبم اومد ریختم ته کوس ستاره…۳تایی رفتیم دوش بگیریم…ولی تا ادرار کردم دوباره شق کردم…برگشتم توی اتاق ژل لوبریکانت رو آوردم زدم کون هر دوتاشون…دخترای خوبی بودند…میدونستند میخام کون بکنم…نوبتی میکردمشون سر پا قنبل کرده بودند…خوب حالی بود…برگشتیم تا۱۰صبح بغل هم خوابیدیم… بعدش من رفتم دنبال کارام…هر دو رو بوسیدم،به ستاره گفتم تا شب نمیتونم برگردم سرم شلوغه…غروب مژده گفت دکتر این خانومه فامیلتون اومده،پرسیدم کی کدوم،؟تا از توی مانیتور دوربینها رو چک کردم دیدم…اوف جمیله هستش…گفتم زودی بفرستش داخل…حتی مگ مگ رو هم نذار بیاد داخل…کار مهمی دارم…رفت اونو هم فرستاد داخل…تا رسید نرسید بهم دست داد.و من هم رفتم جلو بوسیدمش.لبخند زد.گفت ناقلا جریان چی بود…گفتم چند وقت بود میدونستم ستاره دوباره شیطونی میکنه…تا فهمیدم تو این بار هستی خیلی کف تو بودم…گفت فهمیدم چقدر عاشقونه باهام سکس کردی…ممنونتم،یه عمره خمار سکس با یک مرد واقعی بودم…گفتم دیگه اینجا نیا این منشی سیاهه اسمش مگم مگه جاسوس ستاره هستش.هر وقت خواستی بین۹صبح تا۱۱باهم هستیم.گفت آره من هم بهونه
باشگاه رو میگیرم…گفتم آهان حالا شد…گفت مرسی دکتر دوستت دارم. گفتم من بیشتر لب قشنگشو بوسیدم و زودی رفت.چند روز بعد واقعا هوس کوس تپل کردم رفتم در خونه جمیله صبح بود…با خودم ببرمش آپارتمان خودم…که مهلا بدون ماشین اومد بیرون.جان چه تیپی ورزشی سکسی قشنگی تنش بود…بوق زدم دور و اطرافش رو نگاه کرد و زودی سوار شد.گفتم چطوری نازنین…چرا دیگه نیومدی،گفت تو که هم مامانم رو میکنی هم ستاره رو هم منو…گفتم آخه عشقم کی مث تو میشه؟در ضمن از کجا میدونی اون رو هم میکنم…؟گفت داشت با عمه تلفنی راجع بهت حرف میزد.من اتفاقی شنیدم…میگفت خداییش شوهرت عجب سکسی میکنه…هیچوقت دیگه پیر نمیشی…من که با یکبار سکس باهاش انگاری ۲۰سال جوونتر شدم…اونجا بود که فهمیدم مامانم رو هم بی نصیب نزاشتی…گفتم باشه ولی تو چیز دیگه ای هستی، رسیدم خونه خودم بردمش بالا…خودش زودی لخت شد…درازش کردم و کوسشو میخوردم فقط با دستاش سرم رو به خودش فشار میداد…چوچوله اش رو براش مکیدم،آه بلندی کشید…چرخوندمش داگی شد…واقعا هوس کوس داشتم…ولی اون فک کرد میخام کونش بزارم…قبلش چندتا دستمال کاغذی آماده سازی کردم…کیرمو آب دهن زیاد زدم…با یک نشانه گیری دقیق…محکم فرو کردم توی کوسش…چنان جیغ بنفش که نه، سیاهی کشید…که نگو و نپرس…ولش نکردم کیرمو محکمتر فشار دادم توی کوسش…گفت ولم کن بدبختم کردی،،رفته جلو.وای مامان پاره شدم…درش آوردم کیرمو شیکمم و روی ران هاش پر خون بود…زیاد هم بود…تندی تمیزش کردم.وبرگشت بد جوری گریه میکرد. بوسیدمش گفتم گریه نکن دیگه عزیزم…اومدم بزارم پشتت، رفت توی جلو…گفت حالا چکار کنم بدبخت شدم که،،گفتم هیچچی زندگی کن…هر وقت خواستی ازدواج کنی یا خواستگار داشتی میبرمت جای همون رفیقم ترمیمت کنه…نامه بکارت هم بهت بده…اصلا غصه نخور…گفت بگو بخدا کمکم میکنی،گفتم خیالت جمع…دوستان دیگه چی بگم…باور کردن نکردنش مهم نیست…تا آلان شکر خدا۳تا شاه کوس رو میکنم…البته ببخشید با مژده عزیزم۴تا هستند…نوبتی هر وقت که دلم بخاد…ممنونم از همه شما که وقت گذاشتین و خوندین…
نه نازک دوست دارم نه کلفت… این خیلی خوبه…متوسط و سر کلفت…۱۶سانت کیر کلفت رو میگفت متوسط.ترسیدم از طرز فکرش.بدون اینکه بهش بگم واسم ساک زد خوب هم زد…برگشت گفت حالا بکن…بزار توی سوراخم…ابتم بریز توش…گفتم چشم…ولی تا سر کیرم رفت توش دادوبیدادش در اومد…ولی من کمرش رو گرفته بودم و نصف کیرم توش بود…چند تا تلمبه زدم کارش به گریه کردن کشید.علی علی بخدا بد کلفته…درد داره…گفتم تو که گفتی سایز متوسطه و خوبه…مگه دوست پسرت سایزش چند بود…تا اینو گفتم برگشت گفت بیشعور بیغیرت مگه من دوست پسر داشتم.گفتم نکنه فک کردی من هالو هستم…خانوم من متخصص گوارش و داخلی هستم…این کون تو کمه کم ۵۰بار کیر رفته توش…خروجیش تبدیل به ورودی شده…ساکت شد…گفت بخدا بقران من فقط لز کردم…و با دیلدو رابطه داشتم…بقران اولین مرد زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود…ولی خودت چی؟ببین پماد ژلت نصفه هستش،گفتم من که منکر نمیشم و فحش نمیدم…من هزار تا رابطه توی اروپا و اینجا داشتم…من متخصص هستم و دنیا گشته ام…انتظارداشتی خام و چشم و گوش بسته باشم…ولی ادعای پاکی ندارم…گذشته تو هم واسم مهم نبود…ولی منو خر فرضم نکن…من توی اروپا با این کیرم کون کردم دختره گریه کرد.جنده رسمی بود…تو آخ نگفتی…گریه کرد علی یعنی میگی من از جنده هم جنده ترم.گفتم نه خدا مرگمو بده…اصلا و ابدا…ببخشید حرف زشتی زدم…ولی میدونم رابطه آنال داشتی و زیاد هم داشتی.گفت علی بخدا با مرد نداشتم…امشب بیا خونمون بهت نشون بدم…چندتا دیلدو دارم…آخه چکار کنم من هم آدمم دیگه…گفتم اشکال نداره…گذشته دوتامون مال خودمون و گذشته هامون…ولی ازین به بعد نباید خطایی داشته باشیم…گفت چشم…دست بده…خندیدم.گفت مخصوصا خودت ها…بهت بگم من زن حساسی هستم ها…گفتم چشم خوشگله…گفت خب بیا کارتو تموم کن…دلم آب کیر میخاد…دوستم میگفت آخرش بگو شوهرت بریزه توش…داخلش داغ میشه…گفتم چشم…خلاصه توی اولین رابطه کون خوبی بهم داد و ارضا شدم…بردمش حموم…توی وان اینقدر با کیرم بازی کرد باز هم شق کردم…دوباره کردش توی کونش و تا آخر فرو کرد به خودش.و از جلو بهم لب میداد و من هم سینه هاش رو میخوردم…تاغروب با هم بودیم و بعدش شب همه مهمونی دعوت بودیم.خونه که نه قصر پدرش،،حیف که خر مذهب بودن و هستن…اگه نه خیلی با ادب و با اصالتن…کاش میشد مجلس توپ و جوون پسندی برگزار کرد…تو این بین دخترای فامیلشون و دوستاش یکی یکی میومدن تبریک میگفتن…ولی دختر برادرش خیلی زیاد پیش این بود…اون از این بدتر خوشگل بود…بینهایت زیبا خوش قد وبالا…چه ناز و دلربا بود…مادر دختره توی۵۰سالگی عین ماه توی مجلس میدرخشید… زنداداش این ستاره من بود…سفید زیبا آرایش شده کمی تپل…لباس مجلسی بلندی تنش بود.پوشیده بود ولی خط شورتش دیده میشد.لامصب چی بود…خلاصه تا۲نصف شب مهمون داشتند و بعضی از پیر پاتالها از موقعیت استفاده کردند و چند تا نسخه مجانی ازم گرفتند…پدر زن برادر زنم مثل خر کیف میکردند.پدرم بدجور افتخار میکرد… ساعت۲و نیم بالاخره منو برد اتاقش…اوه چه اتاقی سوییتی بود واسه خودش…حق داشت اون آپارتمان رو کوچیک میدونست…بلافاصله رفت از توی کشوی میزش چند تا بات پلاگ و دیلدو آورد.از دستی ساده تا ریموت کنترل دار و تا چوچولر دار…و دو سر و غیره…گفتم چه خبرته؟گفت خواستم بدونی تو اولین و آخرین مرد زندگی من هستی…گفتم میزاری اینو بزارم پشتت…گفت آره هر کی میاد دوست داره اول اینو بکنه توم…منظورم از دوست دخترامه…گفتم آخه کونت خیلی ناز و تپله…ژل داد گفت سرش پهنه آروم بکنش خب…بعدش باید واسم لیسش بزنی…تا ارگاسم بشم…گفتم چشم عزیزم…با فشار محکمی کردم توی کونش آخی کشید و 69شدیم…من زیر اون روی من بود…چه کوسی داره…بخور که میخوری…چه ساکی میزد…چند بار بات پلاگ رو درش آوردم و دوباره کردم داخلش.گفتم حالا بشین روش…تا ته بده داخلش… گفت باشه. با کمی روان کننده دوباره کیرم تا ته توی کونش بود…همونجا آبم اومد که کم هم بود ریختم توش.ازش پرسیدم چند وقته لز میکنی،خجالت کشید ساکت شد.گفت راستش ۳ساله.یعنی شاید بیشتر دقیق یادم نیست.از وقتی که پدر مادرم رفتند سفر حج…من با کسی تنها بودم شب توی خواب منو میمالوند،از اون به بعد…گفتم پس طرف خودیه؟با چشاش و حرکت سرش گفت آره،پرسیدم میشه بگی کیه،گفت نه اصلا نپرس،گفتم چرا؟میخوام بدونم کی افتخار داشته اولین بار صفر این کون تنگت رو باز کرده…خوب صددرصد یا آبجی بزرگه یا دختر خاله دختر عمویی کسی بوده که راحت خونه شما رفت و آمد داشته،،گفت نزدیک شدی،؟گفتم ناکس۲۰سوالیه؟خندید.گفت بپرس نزدیک بشی.تق تق بلند میزنم.گفتم باشه…پرسیدم اهل خانواده خودته،تق تق بلند زد…پرسیدم خواهرته، گفت نه…پرسیدم مرده؟گفت لز با مرد؟گفتم ببخشید.مامانت که نیست و نبوده،خندید.گفت مامانم،پیرزنه،،پرسیدم خوشگله،تق تق بلند زد.گفتم راستش دوتا خوشگل امشب
دیدم اولی زنداداش بزرگت بود دومی دخترش، تق تق محکم زد…بلندگفتم زنداداشت،گفت هیس شاید مامان بیدار باشه،گفتم جدی،؟گفت آره لز باز قهاریه،،میدونم حتی با زنداداش کوچیکم هم لز داره…ولی خواهرم خیلی مذهبیه نتونسته با اون باشه.یکجوری بلده باهات سکس کنه که بی هوش میشی…تموم این ابزار رو هم اون واسم خریده…گفتم خیلی هم خوشگله معلومه از کونش خیلی کار کشیده.گفت هی آقای دکتر چشاتو درویش کن ها…بسه دیگه ادامه نده…اوه چیزش رو ببین دوباره بزرگ شده…میدونم این دیگه واسه من بزرگ نشده…پررو شده…گفتم حق داره…اومده توی باغ پر از حوری،،نمیدونه چکار کنه…خندید.گفت میخای دوباره بکنی.گفتم نه میخام بزارم لای نازت…گفت باشه…دراز کشید از روبرو روان کننده ریختم لای کوسش آروم آروم کیرمو میدادم لای پاهاش…لای کوسش…آه و ناله میکرد.میگفت علی چقدر طبیعیش خوبه…چقدر داغه…خوبیش این بود زود ارگاسم میشد.شب قشنگی باهاش داشتم…چیزای قشنگی فهمیدم.صبح بیدار شدم تا دوش گرفتم صبحونه خوردم آماده شدم.ساعت۱۰شد.اومدم برم بیرون.مادر خانومم گفت علی جون میشه ده دقیقه صبر کنی،گفتم چرا مادر جون…گفت آخه جمیله زنگ زد.گفت از دیشب که برگشتند خونه مهلا درد زیر شکم داره…پرسیدم مادر جون جمیله و مهلا خانوم کی هستند؟گفت عزیزم عروس بزرگه و دخترش،توی چشام برق افتاد.ستاره بهم نگاه معنی داری کرد.مادرش رفت اتاقش…گفت هی خوش خوشونت نشه ها؟؟گفتم خانومم عزیزم.ما پزشکیم قسم خوردیم.در ضمن این چیزا واسه من عادی و طبیعیه،نگران نباش،،هنوز حرفم تموم نشده بود.کهدر جلوی باغ باز شدو توی باغ از وجودشون نورانی شد…لامصب ها عین پریزاد بودن.اومدند داخل…سلام و عرض ادب کردند وگفتم مهلا خانوم خدا بد نده چته؟گفت نمیدونم آقای دکتر.گفتم مهلا خانوم همون عمو علی یا علی آقا کافیه…نگران نباش…ستاره جان ببرش اتاقت بزار دراز بکشه…گفت چشم…بیزحمت لباستون کمتر بشه…رفت…من کمی با مامان گلش صحبت کردم…آخه بنظیر خوشگل و نازه سیر نمیشی از دیدنش.ستاره میدونست و از حرفهای دیشبم متوجه بود من ازین خانوم خوشم میاد…زودی اومد گفت علی جان مهلا منتظره درد داره…گفتم ببخشید عزیزم اومدم…رفتم روی سرش…شلوار جین تنگ و زیبا تنش بود با یک بلوز چسب و بدن نما…نیم وجبی چقدر سینه های ور قلمبیده ای داشت…گفتم ستاره جان میشه کمی لباسش رو بدی بالا…ببخشید دستکش همراهم نیست…گفت باشه علی جان…آخ چقدر سفید نرم و نازک خوشگل بود…از معده شروع کردم آروم آروم فشار دادم.معده و کبد نبود…اومدم پایین تر…نزدیک نافش…از شام و شیرینی دیشبش پرسیدم کم و عادی خورده بود.پرسیدم مهلا خانوم چندوقته پریود نشدی.اولش سرخ شد.مادرش و مادر بزرگش هم بودند.گفت کلا پریود من نامنظمه…گفتم برای شما که۱خانوم در ابتدای جوانی هستی مورد بدیه نباید نامنظم باشه…ماهانه و سروقت باشه چون ممکنه توی باروری شما تاثیر گذار بشه.مادر خانومم گفت پس برای عمه اش هم فکری بکن چون اون هم نامنظمه…دوماه میشه…بعدش یکماه نمیشه…ممکنه یکماه بشه دو ماه نشه…وقتی هم بشه دردناک میشه…گفتم آره ستاره خانوم…گفت مامان دیگه،قهر کرد رفت بیرون.گفتم مهم نیست درست میشه…احتمالا شما امروز یا فردا باید پریود بشی…چون دیشب ماشالله کمی ورجه وورجه کردی و رقصیدی تحریک شدی.ببین الان تخمدونهات درد داره و تقریبا این ناحیه متورمه، نگران نباش…غروب دست عمه ناز نازیت رو میگیری میایی مطب تا دو تاییتون رو خودم ببرم پیش همکارم جهت معاینه…نگرانی هم نداره…حتی اگه پریود هم شدی باز هم میایی،خجالت نداره و پزشک محرمه،،مادرش و مادربزرگش خندیدند…مادر خانومم گفت علی جان مادر ظهر بیا ناهار اینجا.گفتم حاج خانوم اولا باید حتما زنگ بزنم مادرم ببینم کاری باهام داره یانه؟دوما فک کنم کارم بیمارستان طول بکشه…چون مطمئنم ۲تاجراحی دارم…معمولا بعد جراحی چندساعتی چیزی نمیخورم و فقط استراحت دارم…ولی باز هم اگه تونستم میام…خلاصه که رفتم به کارهام رسیدم.و از همکارم خانوم دکتر منصوره….متخصص زنان و نازایی…برای دخترها وقت گرفتم…میگفت علی جون مگه تو هم باید وقت بگیری؟حالا کی هستند؟گفتم بیام بهت میگم،،من با این منصوره توی اتریش رفیق شدم…خوشگل و سبزه و قد بلنده توی سکس کارش بیسته، چند روزی خیلی باهاش خوش گذروندم،از من چندسالی بزرگتره،،دلش میخواست باهم ازدواج کنیم ولی اون موقع من خیال ازدواج نداشتم…اگه نه کیس خوبی بود…توی ایران شد همسر یک متخصص چشم…طرف چلغوزیه واسه خودش،.ساعت۷غروب بود که ستاره و مهلا هر دو رسیدند.منشی بهم خبر داد.گفتم بگو بیان داخل.ستاره سلام داد و خسته نباشیدی گفت…خندیدم گفتم زود قهر میکنی بانو؟خندید…گفتم بچه ها بشینید.زنگ زدم به منصوره گفتم.منصوره جون دخترها رسیدن،هستی بیارمشون؟گفت آره بیا.به منشی سپردم.خودم مریض داشتم و نیم ساعتی ازشون عذرخواهی کردم و رفتم طبقه بالاتر مطب منصوره خانوم
منشیش مستقیم ما رو برد اتاق خود دکتر…تا منو دید بلند شد و دست داد و خیلی زیبا برخوردکرد.با دخترها هم همینجور…لباس باز و سرلخت و آرایش شده توی مطبش نشسته بود…گفت چی شده علی جون…گفتم منصوره جون این شاه بانو با اجازه شما همسر من و عزیز دل منه…گفت چی؟ازدواج کردی؟کی؟بی معرفت چرا دعوتمون نکردی؟خندیدم گفتم بخدا مجلس نگرفتیم فقط عقد کردیم…یهو شد…گفت از اولش هم خوش سلیقه بودی…گفتم ایشون هم که میبینی دختر برادر خانوممه،،از دیشب درد تخمدان و زیر ناف داره…مث اینکه دو دوره عقب انداخته پریود نشده…باکره هستند.رابطه نداشتند…گفت از چهره اشون معلومه.خب عروس خانوم چی،؟گفتم مادرشون می گفت ایشون هم پریودی نامنظم دارند…چند ماه یکبار…حالا خودشون واسه ات میگن…ولی شما اول مهلا خانوم که مهمون ما هستند و درد دارند رو معاینه کنید…گفت عزیزم برو اتاق معاینه…علی جان تو بشین جای من خودم میام…گفت حالا چرا جای تو؟همینجا میشینم،گفت مگه بده جای من بشینی،گفتم چشم.دخترها با من بیایید.تازه فهمیدم چرا گفت بشین جای من.دوربین معاینه اش درست روی بیمار تنظیم بود و مانیتور اولش رو نشون میداد…اوف مهلا رو لختش کرد.البته منشی دومش رزیدنتش کنارش بود.بالاتنه لباس داشت…پایین لخت شد…اوف چه کوس پلمپی،صدا نداشت ولی تصویر عالی،قشنگ کوسشو لاش رو باز کرد و معاینه کرد.بعدا فهمیدم که میخواست ببینه عفونت مجاری ادرار داره یا نه،؟که درد یکوقت از عفونت نباشه،کیر من از دیدن کوس این دختر ۱۸ساله مث سنگ شده بود.حتی با دستکش سوراخ کونش رو خوب معاینه کرد…مهلا بلند شد.و به ستاره گفت بشینه،اما اکراه داشت…ولی با کمی ناز دراز کشید…و خوب معاینه اش کرد.ستاره گریه کرد. نمیدونم چی میگفتند… بعدش هم بلند شدن و اومدن اتاق خود دکتر…برای هر کدوم نسخه نوشت…گفت تشخیصت درست بوده.تورم تخمدان داره،،برای هر دو داروی مشابه نوشتم…باید دقیق و سر وقت مصرف بشن…بدون تعلل،زودی خوب میشن…ستاره خیلی نگران و ناراحت بود.گفتم طوری شده عزیزم…ستاره یک نگاهی به من انداخت یک نگاه به منصوره،،منصوره گفت نه طوری نیست نگرانی خانوم بی مورده…خیالتون راحت سالم هستند…خلاصه که هر کاری کردم حق ویزیت هم نگرفت.برگشتیم مطب خودم…فرستادم آبدارچی رفت داروهای بچه ها رو آورد.هر کدوم چند تا آمپول هم داشتند…گفتم نوبتی روی تخت دراز بکشید واسه تزریق،ستاره گفت علی میترسم.گفتم خجالت بکش.در گوشش گفتم از دیلدوی۲۰سانتی نمیترسی از سرنگ نازک میترسی، لبخند زد…دراز کشید اول مال ستاره رو زدم…بعدش…نوبت مهلا بود.جانم به این کون…اخ،تا تزریق کردم و کارش تموم شد با اون کون ناز و تپلش گوشت جونم چند بار ریخت…چندتا مریض راه انداختم و دوتاشون رو برداشتم و رفتیم خرید و گردش…مهلا کم کم روش با من باز میشد و راحت تر حرف میزدیم…آخر شب بود بردمش رسوندمش در خونه خودشون…لامصب خونه اینها چی بود…نمیدونم چه کاره بودند و هستند تجارت چی میکنند… منه متخصص توی کف ثروت اینها موندم…مادرش اومد گفت دکتر جون صددرصد باید بیایی بالا بخدا اگه نیایی نمیدونم جواب حاجی رو چی بدم…ستاره گفت بریم بالا داداش ناراحت میشه ها…گفتم باشه تسلیم…اوف چه خدم و حشمی…دیر وقت بود ولی هنوز بیدار بودند…کلی احترام و تشکر کردند…توی خونه لامصب این جمیله مادر مهلا عین پریزاد توی خونه میدرخشید و می خرامید.عجیب کون بزرگی داشت…دوساعتی بودیم…دیگه دیره دیر بود.خواستیم بلند بشیم.زنداداش ستاره گفت اصلا و ابدا…حاج خانوم میدونند اینجا هستید.در ضمن اتاق مهمونها حاضره،،گفتم ممنونم…امروز هم خیلی بد خسته شدم…رفتیم توی اتاق، تازه فهمیدم چرا به۱۵۰متر آپارتمان میگه کوچیک.اینها اتاق مهمونشون فقط۱۲۰متر سوئیت بود…با خودم گفتم خدایا من باید با اینها چکار کنم…رفتیم توی تخت.گفت علی خانوم دکتر رو از کی میشناسش،گفتم خیلی وقته توی اتریش توی سمینار دیدمش…چند روزی با هم توی اتریش خوش گذروندیم،گفت الان چی؟گفتم استغفرالله الان متاهله،گفت جدا؟گفتم بخدا،،الان مث دوسته خواهر آشنا همکار،،اینجوریه،نگران نباش.فقط خودم.و خودت…دوستم داشته باش تا دوستت داشته باشم…حالا بزار امشب بخوابیم…برگشت طرف من بغلم کرد و بوسم کرد.با دستش کیرمو گرفت،گفتم نکن بزار بخوابم…گفت ولی چقدر آروم و با ناز آمپول مهلا رو زدی.گفتم مث مال تو.گفت خب من همسرتم،گفتم اونم فامیل توست دیگه…مگه نمیگن دختر به عمه میکشه،گفت خیلی بدی علی،،اونو مث من دیدی،گفتم عزیزم بخوابیم دیگه، ببین ساعتو…بخدا۸صبح باید بیمارستان باشم.ساعتم واسه۶و نیم کوکه،،تا دوش بگیرم و صبحونه بخورم برسم۸میشه،،گفت باشه…کیرمو گرفت دستش و خوابیدیم،درست راس ساعت۶خودم بدون اینکه گوشی زنگ بزنه بیدار شدم و آلارم گوشیمو قطعش کردم…دست و صورتی شستم…آروم اومدم برم بیرون از پشت سرم صدای نازی اومد سلام دکتر جون کجا ناشتا نخورده اول صبح.برگشتم جانم جمیله جون
بود با یک ست ورزشی تنگه تنگ بخدا چاک کوسش دیده میشد.سینه ها گرد و گنده کلاه ورزشی قشنگی گذاشته بود موهای ناز و بلندش به زور زیر کلاه جمع بود…گفتم والله باید زودی خودمو برسونم بیمارستان…البته دروغ گفتم میخواستم برم خونه کمی مدارک داشتم بردارم برم اسکن کنم بفرستم جایی و چند تا بانک برم…بعدش بیمارستان…گفتم شما کجا؟گفت هیچ جا هر روز یک ساعت توی همین باغ خودمون ورزش میکنم…کمی چاق شدم…گفتم نه شما اندامتون عالیه،گفت نه کمی شکم و باسنم گنده شده…گفتم توی خانومها سن بالای۴۰سال طبیعیه،گفت یعنی پیر شدم…گفتم خدا نکنه…گفت نرو بمون صبحانه بخوریم بعد…بزار یک دوش کوچیک بگیرم…گفتم باشه…باز هم نیم ساعتی علافم کرد ولی وقتی اومد بخدا عین حوری بهشتی بود…اصلا معلوم بود وقتی ستاره نیست این میخواد خودشو بیشتر بهم نشون بده،البته متوجه حال و احوال من هم نسبت به خودش بود.میدونست و میفهمید ازش خوشم میاد.شوهرش هم خواب بود.صبحونه۲نفره قشنگی خوردیم…فقط کارگرشون بساط رو آماده میکرد… کم حرف اما شیرین زبون بود…گفت دکتر صبح که پامیشم کمی دهنم تلخه و شب کمی آبریزش از دهان دارم…گفتم خوب نیست…الان بهتون یک نسخه میدم حتما فردا صبح ناشتا میری آزمایشگاه… جوابشو میگیری میاری برای معاینه.گفت وای چرا…گفتم بهتون میگم…انشالله چیز خاصی نیست.در ضمن بهم شماره داد و گرفت.خلاصه باز هم تا راه افتادم۷ونیم بود…ظهر ساعت۱۱ستاره زنگ زده کجا رفتی علی،؟گفتم عشقم مگه بهت نگفتم باید برم کارام شلوغه…غروب مطب بهت زنگ میزنم.گفت من میرم خونه خودمون…خلاصه که ساعت۴تونستم ناهار بخورم.ساعت۶مطب بودم و شلوغ بود…هنوز کارم شروع نشده بود دیدم…منصوره اومد داخل،گفتم به جانم منصوره خانم افتخار دادند…گفت علی جان از دیروز میخواستم چیزی بهت بگم روم نمیشد.و البته قول داده بودم…ولی تو برام خیلی مهمی،گفتم ممنونتم طوری شده.گفت راستش خانومت،بکارتش ترمیمیه،قبلا رابطه داشته،.گفتم جدی نمیگی؟گفت علی من دوستت دارم خودت میدونی،ولی الان هر دو متاهلیم و الان مثل برادرم هستی.نزار دختره با اون چادر چاقچورش گولت بزنه،گفتم ممنونم منصوره جان…گفت و رفت…من خیلی عصبی شدم…چند تا بیمار به زور راه انداختم…چند بار بهم زنگ زد.گوشی دادم دست منشیم بهش گفتم…به خانومم بگو دکتر سرش شلوغه نمیتونه جواب بده…گفت چشم دکتر…نیم ساعتی بود میخواستم برم که دختر خانوم جوان و زیبایی رو با لباس ورزشی تقریبا سکسی فرم آوردند داخل گریه و درد شدید داشت…ضربه شدید به شکمش خورده بود.رزمی کار بود.پرده دیافراگم شکمش آسیب دیده بود شدید کبود بود…خطر خونریزی طحال داشت…چند تا دختره با یک پسره آوردنش…خواهش تمنا کردند که به پلیس زنگ نزنم.چون مث اینکه توی مسابقات زیرزمینی آسیب دیده بود…اسمش مژده بود۲۱سالش بود چقدر خوشگل بود.زیر دستم بیهوش شد.زنگ زدم آمبولانس بیمارستان اومد سریع بردمش بیمارستان. رفیقاش هم اومدند گفتم بگید والدینش زود بیان…گفتند این دانشجوست و اونها شهرستان هستند…گفتم یکی باید برگه های رضایت عمل بیمارستان رو امضا کنه…هیچ کدوم حتی بیمارستان هم نیامدند غیر یک دختره لاغر ماغرو،اون هم میترسید… دلم خیلی براش سوخت…خودم تموم کارهاش رو کردم و حتی بردمش عکسبرداری، و عملش کردم.تا۱۲شب درگیرش بودم…چون خودم مسئولیتش رو گردن گرفته بودم نمیشد تنهاش بزارم…شکر خدا۶صبح کامل به هوش و خوب بود.فقط درد داشت.البته گوشیم کامل خاموش بود.نزدیک۷صبح دوباره ویزیتش کردم و سپردمش به سوپروایزر بخش و سفارشات لازم رو کردم.وبا شماره ای که داده بود زنگ زدم والدینش و قضیه رو توضیح دادم…و رفتم خونه خسته بودم…خوابیده بودم.ساعت۱۰از صدای زنگ آپارتمانم بیدار شدم…از چشمی دیدم ستاره است…در رو باز کردم اومد داخل.اخم کرده بود.گفتم چیه عزیزم.گفت تو کجایی اصلا چرا جوابمو نمیدی،چرا گوشیت رو برش نمیداری،البته ازش بخاطر دروغی که به خاطر باکره بودنش بهم گفته بود خیلی ناراحت بودم ولی الان وقتش نبود بهش بگم…گفتم ستاره میتونی ۱قهوه واسم آماده کنی بدجور خسته ام.گفت مگه من نوکرتم.گفتم جانم چی شد؟گفت با توام چرا گوشیت رو جواب ندادی از دیروز تا الان…گفتم ستاره ستاره من جراح هستم و پزشکم حین کار باید حواسم جمع جمع باشه…نمیتونم با جون مردم بازی کنم…حالا چی شده چکارم داری،؟سر صبح اومدی چی بهم بگی،؟رفتم واسه خودم قهوه درست کنم.گفت برو کنار خودم درست میکنم.نگاهش کردم.گفت ببخشید عصبی بودم.چی ازین بهتر آدم واسه عشقش قهوه بسازه…کمی کیک خوردم و قهوه هم روش…گفتم برو از توی ماشین گوشیم رو بیارش،،فک کنم اینقدر زنگ خورده دیگه شارژ تموم کرده باشه…تا اون رفت من رفتم دوش بگیرم…برگشت وقتی اومد مستقیم لخت اومد حموم.بغلم کرد.علی تو رو خدا خودت جوابمو بده…گوشیتو نده اون دختره لوس با اون صدای نازک کرده گربه فرمش جوابمو بده،خنده ام گرفت بدجور.گفتم تو دیوانه ای ستاره،صدای گربه فرم چیه دیگه،بغلم کرد دراز کشیدیم توی وان.گفتم چیه کونت میخاره،خندید گفت دکتر اینقدر بی ادب.لب توی لب بودیم…سینه های بزرگش رو میخوردم…گفتم پاشو سرپا بیرون…کیرم شق بود.دلم سکس میخواست.بدون معطلی فرو کردم توی کونش توی حموم جیغ تندی کشید…تندتند تلمبه زدم.ریختم توش،گفت وای چکارم کردی،چقدر زود من هم ارگاسم شدم…خلاصه که بازم دلم نیومد چیزی بهش بگم…اون هم خیالش راحت شدکه منصوره چیزی بهم نگفته…آخه شک کرده بود و ترسیده بود شاید چیزی فهمیدم که ازش ناراحتم…ظهر رفتم خونه مادرم.گفت دخترم دیدی گفتم هر جا باشه راه دوری نمیره…علی مادر گوشیتو جواب بده این بچه از دیروز خیلی نگرانت شده…غروب باهام اومد مطبم…گفت بشینم کنارت.گفتم والا چی بگم.شاید بعضی بیماران خجالت بکشن با وجود شما بخوان حرف دلشون رو بزنند.گفت یعنی برم.گفتم بخدا نمیدونم چی بگم.فعلا بشین کنار خودم.به آبدارچی گفتم دوتا قهوه بیاره…کنارم بود میدید چیکار میکنم…چند تایی مریض راه انداختم زن و مرد…تا اینکه یک زن و مرد تقریبا۴۰ساله با عجله اومدن داخل و مرده رسید نرسید خم شد دستمو بوسید.گفتم چی شده.گفت دکتر بخدا جون دخترم رو مدیونتم،نمیدونم باید چکار کنم.رفتم بیمارستان آدرس شما رو دادند.دخترم گفت چقدر واسش زحمت کشیدی،این بچه بخاطر اینکه هزینه دانشگاهش زیاد اومده رفته ازین مسابقات کوفتی شرکت کرده تا که خودش مثلا هزینه تحصیلش رو در بیاره،،اونجا زدن ناکارش کردند.مادره هم چادری و زیبا بود.کلی تشکر کردند…گفتم مادرش حتما باید روی سرش باشه برای کمکش لازمه…شما هم بمون دارویی عکسی بردار و گذاری چیزی لازم داره…گفت دکتر میشه بپرسم هزینه بیمارستان چقدر میشه…بنده خدا چنان دستاش پینه بسته و چهره خسته داشت.گفتم چیزی نمیشه،اون هم با خودمه…شما برو مواظب دخترت باش…اونها که رفتند ستاره بلند شد چند تا بوسم کرد مرسی شوهر خوب و مهربونم…گفتم ببین از دیروز گیر این دختره بودم.ببین ثوابش به تو هم که صبر میکنی میرسه،گفت ممنونم…ولی مامانم زنگ زده زود بریم خونه داییم دعوتیم…گفتم ای وای بقران ببین خسته ام کلی هم بیمار پشت دره.گفت یک هفته نه ده روز فقط در مطب رو غروب ببند.خب چند جا مهمونی بریم…آخه رسمه دیگه…بابام گفته،،دیشب هم چون نبودی کنسل شد.گفتم باشه…اوه خونه داییش چه خبر بود.کلی هم زحمت کشیده بودند…خانواده من هم همه بودند…خلاصه شب بدی نشد.ولی بديش اینه چندتا نسخه هم اونجا دادم…پدر زنم گفت پسرم باید ببخشی ها آدم روش نمیشه بهشون بگه اینجا مطب نیست…گفتم نه آقاجون مهم نیست اگه چیزی بگی فک میکنند خدایی نکرده واسه یک مبلغ ناچیز ویزیته،گفت آفرین پسرم خداییش خوب فهمیده ای،،خودم همه رو جبران میکنم…پرسید علی جان چرا مطب رو نمیاری بالاشهر،گفتم آقاجون اولا اونجا به بیمارستان و خونه نزدیکتره…دوما اونجا همچین پایین هم نیست…دوما فعلا اونجا کرایه کردم.تا بتونم مطبی و جایی روبخرم…فعلا به کلینیک…تعهد دادم که درصدی جراحی انجام بدم.چون اونها ویزا و هزینه تحصیلم رو پرداخت کردند که تا یکسال دیگه هم ادامه داره…گفت فهمیدم باشه…چند روز بعد بود…پدر خانومم گفت علی ستاره میاد دنبالت باهاش بیا جایی کارت دارم.گفتم چشم.اوه وقتی رفتم واحدی تجاری توی یک برج تجاری بهم داد…اصلا باورم نمیشد.بزرگ و زیبا.تموم مدارک و سفته ها و ضمانتهای خودم و پدرم رو از کلینیک گرفته بود همه رو داد بهم.گفت دیگه آزادی… گفتم آخه آقاجون.بغلش کردم منو بوسید…مرد خوبی بود و هست…خلاصه گفت فقط بگو چی لازمه میگم بچه ها واست جور کنند گفتم دکوراتور بیاد دیزاینش کنه،گفتم ممنونم…خلاصه شب بخاطر لطفی که بهم کرده بود خوب دخترش رو گاییدم…دو ماهی بود توی مطب جدیده بودم…منشی جدید داشتم…البته قبلیه هم بود.اتاق معاینه و اتاق درمانم جدا بودند…منشی ها جدا بودند.توی بیمارستان بالاشهر جراحی داشتم.و البته برای رضای خدا ماهی یکبار توی یک روز نیازمندان رو پایین شهر مجانی جراحی میکردم…منشی قبلیم گفت دکتر خانومی بدون وقت قبلی اومدن دیدنتون،گفتم چرا؟گفت میگه بهش مدیونم فقط ببینمش رو برم…گفتم بفرستش داخل…مژده بود…چقدر خوش استیل و زیبا بود…گفتم به به دختر کاراته باز…خندید.پرسیدم چطوری،گفت ای بد نیستم…گفتم برو آماده شو معاینه ات کنم.گفت وای دکتر بخدا وقت نگرفتم فقط اومدم جهت تشکر…گفتم نه اول معاینه،خانوم بیزحمت بیمار رو آماده اش کنید قبلا جراحی داشتن.رفت توی اتاق دیگه جهت معاینه و چکاپ.بالا تنه لخت بود.سوتین داشت…چقدر ناز بود.منشی بیرون بود.بدنش لاغر سفید سفت و سخت بود.گفتم ببین تا یکسال فقط بدنسازی ریکاوری،،ضربه بی ضربه.ورزش و نرمش شدید ممنوع…فقط آرامش… معده و طحال و پانکراس آسیب دیده بودند.دیافراگمت بشدت آسیب دیده هستش…تموم بدنش رو با دست دونه دونه معاینه کردم…خیلی ناز بود…نگاهم میکرد.گفتم بچرخ دمر شو…کامل خودتو
ول بده روی تخت…گفت هنوز درد دارم.گفتم نترس اشکال نداره، آروم آروم پشتش رو مالش دادم…درد پشت و کمر نداشت…ازش پرسیدم پریود شده یا نه؟گفت دوبار ولی درد شدید داشتم…برگشت…برعکس لاغریش ولی کس تپلی داشت.گفتم بشین…رد بخیه هاش کمی درد داشت.گفتم لباس بپوش الان سریع با منشی برو طبقه پایین رادیولوژی عکس شیکم.گفت دکتر معذرت میخوام بخدا…الان نمیتونم.گفتم وقتت رو نمیگیره برو زود بیا…خودم بهشون زنگ میزنم.گفت آخه پول دستم نیست…خندیدم.گفتم برو…فرستادمش و رفت بعد یکساعتی اومد و کنارم نشسته بود.توضیحاتی بهش دادم و بخدا موقع رفتن بوسم کرد…گفت واست جبران میکنم. دست دادو یک کارتمم برداشت و رفت…مطب نزدیک خونه مادر زنم بود و خانومم زود زود بهم سر میزد.این منشی جدیده قیافه اش شکل مگ مگ بود…ولی توی کارش اوستا بود…البته حدس زدم کمی چوقولی منو به ستاره میکنه.چون ستاره شب بهم گفت علی چه خبر از مطب.گفتم آهان راستی اون دختره رزمی کاره که نجاتش دادم اومد تشکر و معاینه…فهمید دختری که امروز بهش اهمیت دادم کی بوده…یک ماه رد شده بود نزدیک عید شده بود…منشی فضوله رفت که بره خرید.من با قبلیه بودم…داشت روپوش کارش رو در میآورد… کون تپلش خیلی قشنگ معلوم بود.از وقتی ازدواج کرده بودم.بهش دست نزده بودم…از پشت بغلش گرفتم. گفت وای دکتر چقدر دیر…بمال سینه هامو…میدونی چند وقته لمسشون نکردی.اخ…گفتم جان…گفت از وقتی این فضول رو آوردی نتونستیم خوب با هم حال کنیم.دستامو بردم زیر لباسش و سینه هاشو خوب مالوندم.نوک سینه هاشو گرفتم ناله میکرد.گفت دکتر میکنی منو…گفتم جانم چرا نکنم…کی بود کوس نکرده بودم.فقط کون میکردم.سرپا کشید پایین خم شد.فقط اشتباهمون این بود که در اصلی ورودی رو چک نکردیم.قمبلی کرد.دلم خیلی کوس میخواست،این هم کم سن و سال و مطلقه هستش،کوس تنگی داره.روی سینک رو شویی،جوری از پشت توی کوسش تلمبه میزدم.صدای شلق شلوقش،کل ساختمون رو برداشته بود…برگشت چند تا لب خوب بهم داد و بوسم کرد ولی خوب شد زودی آبم اومد…ریختم توی روشویی و کیرمو زود شستم…رفتم توالت…دست و صورت شسته اومدم بیرون دیدم ستاره داره با منشیه جر رو بحث میکنه…دختره عوضی بیشعور درست لباس بپوش…احمق مگه نمیبینی،و نمیفهمی ممکنه کسی وارد بشه.اومدم پیشش گفتم چی شده ستاره جون…تا منو نگاهم کرد گذاشت زیر گوشم و رفت.گفتم چی شد…گفت دکتر اومد داخل من داشتم لای پاهام رو دستمال میکشیدم و شورتمو درست میکردم…منو دید.ولی وای دکتر روی صورت و گردنت جای لب و رژ من مونده.گفتم اوه اوه بدبخت شدم که،،اون دویید و رفت بیرون و گریه هم میکرد… نرسیدم بهش آسانسور رو زد و رفت.حالا چیکار کنم.چند بار زنگ زدم گوشیش خاموش بود…مطب رو بستم و رفتم دنبالش کارگر خونه در رو زد رفتم داخل…مادرش منو دید گفت چی شده پسرم،،ستاره خیلی عصبی بود.گفتم طوری نیست حاج خانوم.الان ببینمش توجیهش میکنم…تا اومدم برم طرف اتاقش خودش اومد بیرون.گفت علی برو بیرون تا رسوات نکردم…برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت،گفتم آخه چی شده مگه.گفت خیلی عوضی و بیشعوری مثلا دکتر آره… مثلا متخصصی،آقا شانس تخمی ما پدرش هم سر رسید چیه چی شده خونه رو گذاشتین روی سرتون…دویید بغل پدرش و خودشو لوس کرد…من خداحافظی کردم و اومدم بیرون…رفتم آپارتمان خودم البته جدی میگم ها به تخمم هم نبود چون هیچ گوهی نمیتونستند بخورند از دختره آتو داشتم بد هم داشتم.باکره نیود ترمیمی بود.بدتر ازون رابطه آنال قبل عقد زیاد داشت.فرداش اول صبح بیمارستان بودم که پدرم و پدرش اومدند سراغم.فرستادمشون اتاقم.مریضم رو هم فرستاده بودم اتاق عمل…تا رسیدم داخل اتاق پدرم زد زیر گوشم.علی ازت انتظار نداشتم…گفتم اونوقت چرا پدرم…زدی زیر گوشم دمت گرم حال کردم…گفت تو با منشیت رابطه داشتی گفتم آره مگه چیه…وقتی زنت تمکین نکنه مجبوری…پدرم من ۲۰سالم که نیست بالای۳۰سالمه…بهش گفتم میگه من تا دو ساله دیگه که فارغ التحصیل نشم نمیتونم بیام خونه ات…من دو سال دیگه باید چیکار کنم…شما بگو…دو سال توی عقد…پدرش سرش رو انداخت پایین.گفتم حاجی من تو و خانواده ات رو خیلی خیلی دوستتون دارم…برام تا الان هم خیلی بزرگی کردی…ولی آدمها همه توی دنیا مث هم نیستند…من آدم تودار هستم…اما آدم بقول شما قدیمیها داغی هستم…بدون زن نمیتونم زندگی کنم…به دخترتون بگین فکراشو بکنه…اگه راضیه بریم سرخونه زندگیمون اگه نه همینه که هست.نباشه جاش هستند…پدرش گفت پسر تو خیلی پر رویی،گفتم حاجی احترامت خیلی واسم واجبه اما…فک نکن دختر پیغمبر به من دادی…دخترت ددر دودور هاش رو کرده الان که به من رسیده شده دختر امام حسین میگه رابطه دوست ندارم میخام تا دوسال خونه بابام بمونم…هنوز حرفم تموم نشده بود پدره یقه منو گرفت مرتیکه حرف دهنت رو بفهم…میدونی میتونم چکارت کنم.گفتم حاجی تو جای پدر منی اگه احترامت واجب نبود میدونستم چطوری حالتو
بگیرم.فقط صبر کن تا بهت بفهمونم…من خیلی خیلی دوستت داشتم و به خاطر تو نخواستم پامو بکشم کنار…با خط بیمارستان شماره ستاره رو گرفتم…زدم روی اسپیکر،،تا گفت الو.گفتم ستاره قطع نکن فقط گوش بده ببین چی بهت میگم…پدرت اینجا بود.من دوستت داشتم و دارم…نخواستم آبروت رو پیش پدرت و پدر خودم بریزم…ولی حالا که تند رفتی من هم به حاجی میگم پرده بکارتت ترمیمیه،،فک نکن نمیدونستم،اون روز همکارم بهم گفت…من دوستت داشتم به روت نیاوردم و دلت رو نشکوندم ولی تو خیلی پر رو د لوس و ننر تشریف داری…جیغ زد وای علی نه…تو رو خدا نه…غلط کردم بخدا گوه خوردم. تو رو خدا به بابام چیزی نگو…گناه داره…گفتم بیشعور تو آبروی منو پیش پدرم و پدرت بردی…از هر دوتا کتک خوردم…عوضی مگه من بهت نگفتم بیا بریم سر خونه زندگی خودمون گفتی تا دوسال نمیتونم…بعدشم قطع کردم نزاشتم حرفش رو تموم کنه…التماس میکرد… پدرش زانوهاش شل شد…پدرم سرافراز مث چنار وایستاده بود…گفتم حاجی جان این تو واین دخترت من عمل دارم…لباس عوض کردم و سوپروایزر رو صداش زدم فشار حاجی رو بگیره مواظبش باشه…رفتم اتاق عمل و دو ساعتی بیشتر عملش طول کشید برگشتم تا جواب خانواده بیمار رو دادم اومدم توی اتاقم لباس بپوشم برم مطب.هنوز پدرم و پدرش بودند، پدرش سروم بهش وصل بود.گفتم ای بابا چی شده…پدرم گفت بنده خدا فشارش خیلی بالا پایین میشه…مونده ازت حلالیت بگیره…خانومت چند بار زنگ زده گوشیت.پدرش نگاهم کرد اشک توی چشماش بود.گفتم حاجی پاشو بخدا من برام این چیزا مهم نیست…گذشته اش مال خودش من نمیدونم چی شده و با کی بوده…ولی من دوستتون داشتم که چند وقته میدونم و نگفتم…الان هم هنوز دوستش دارم…ولی تو رو خدا زیاد لوسش نکن…بهش گفتم واسم قهوه درست کن میگه مگه من نوکرتم…گفت نگو پسر جان منو بیشتر از این شرمنده نکن…حالا هم اگه نمیخوایش ادعایی ندارم فقط بی سرو صدا طلاقش بده…گفتم بخدا میخوامش دوستش دارم…ولی به یک شرط…گفت چی،؟گفتم شما الان میری خونه استراحت میکنی میگی زدم گوشش پسره آدم شده…ولی میخواد زود بره سر خونه زندگیش،اون هم الان ترسیده که شما بویی از قضیه برده باشی…زود قبول میکنه…حاجی خواهش میکنم بهش هیچچی نگو و خرابش نکن…من دوستش دارم.گفت فدات بشم پسرم منو ببخش حلالم کن…آخ خدا من چی بگم.گفتم هیچی،تو با این پدرم فرقی واسم نداری…فقط جوش نزن که طوریت بشه…هنوز لازمت داریم…پدرم لبخند زد.پدرش پرسید حاجی شما چی دختر منو هنوز به عروستون قبول داری یا نه؟گفت شک نکن…پسرم بخاد من هم میخام…از قدیم میگن علف باید دهن بزی خوش بیاد…بابا تو هم یکوقت به مامان چیزی نگی ها…اونها زن هستند و افکارشون فرق داره…بعد یکعمر عروس دار شده…پدرش بلند شد سرحال شد چندبار بوسم کرد.گفتم حاجی بخدا ببخشید من هم شکر زیادی خوردم…شما برو خونه بگو اون منشی رو امروز میندازه بیرون قول داده…گفت پسر جان خدا خیرت بده…گفت ظهر حتما با گل و شیرینی بیا خونه ما…بزار همه خیالشون راحت بشه…ظهر بهش زنگ زدم.گفت علی گفتی به پدرم.گفتم نه نگفتم ولی مجبورم کرد منشی خوشگله رو بندازم بیرون و دو تا چک هم بهم زد.ولی من نگفتم بهش ولی باید قول بدی زودی عروسی بگیریم…فقط خودم و خودت باشیم.گفت چشم باشه عشق خائن من…گفتم ای کثافت،،خندید…ظهر با خرید یک انگشتر الماس گرون با گل و شیرینی رفتم خونه اشون…مادرش تندی اومد جلو روی منو بوسید پدرش مث اینکه بهش گفته بود…ستاره منو برد اتاقش اولش نگاهم کرد بعدش گفت بقران نمیدونم دوستت دارم یا ازت متنفرم…گریه کرد.گفتم ببخشید خودت مقصری.الان۱با۱مساوی هستیم…خب من هم ازت دلگیر بودم چرا بهم نگفتی.نمیدونم با کی رابطه داشتی ولی خب سرم کلاه گذاشتی،گفت بقران کار جمیله لعنتی بود…گفتم تموم شد رفت ولش کن…پدرت مجبورم کرد منشی قدیمیم رو بندازمش بیرون…درضمن من واقعا به دختره گفتم نیاد ولی پول خوبی واسش زدم…راضی شد.رفتیم ناهار خوردیم…پدرش گفت ستاره برنامه ات چیه،،گفت آقاجون هرچی شما صلاح بدونید…پدره هم میخواست زودی دخترش رو بچسبونه خیالش راحت بشه…گفتم ببخشید حاج آقا ستاره جون میگه آپارتمان۱۵۰متری من کوچیکه…و باید واسش ویلایی بزرگ اجاره کنم…اگه بهم اجازه بدین چند روزی تا جا گیر بیارم…خندید.گفت نمیخواد…اون خرگوش زبل چشش دنبال خونه باغی بزرگه ته خیابون بالاییه،از اول هم میگفت مال خودمه…مادرش میدونه…میگم مرتبش کنن…جهیزیه بچینند اونجا…چی میگی ها؟ستاره با توام؟بلند شد پدرش رو بوسید رفت اتاقش…گفتم ناهارش رو نخورد برم بیارمش.گفت نه بزار خودش میاد.گفتم نه اگه نیاد به من هم ناهار خوش نمیاد…رفتم دنبالش،گفت علی خیلی بابامو دوستش دارم. گفتم کاش یک ذره هم علی رو دوست داشتی،گفت بخدا خیلی دوستت دارم. مخصوصا از وقتی فهمیدم منو واسه خودم میخوای و گذشته ام برات مهم نیست…گفتم بیا بریم ناهار بخوریم منتظر من و تو هستند.خلاصه مطلب
منشی خوشگله اخراج شد.مگ مگ موند و۱منشی خنگ که نه آشنایی با زبان داشت نه کامپیوتر…که همین مسئله باعث شد…مژده خانوم ورزشکار بشه منشی من…هم خوشگل بود هم شهرستانی هم پول لازم بود…هم که خودشو یکجوری مدیون من میدونست،ومهمتر اینکه باکره نبود میگفت باشگاه آسیب دیده…خیلی دختر زیبا خونگرم و اهل دلی بود…بلاخره توی عید طی مجلس بزرگی من و ستاره خانوم رفتیم سر زندگی خودمون…و مثلا ما هم زدیم پرده رو ترکوندیم.واسم مهم نبود و نیست…چند وقتی زندگی خیلی قشنگی داشتیم…البته بزارین اولین سکسم رو با مژده تعریف کنم…آخر وقت بود.میدونم مگ مگ به دستور ستاره بعد از مژده میرفت خونه…مژده رفت و بعد یکربع مگ مگ گفت دکتر اگه اجازه بدین من هم برم راهم دوره…گفتم به سلامت…هنوز کیفم رو بر نداشته بودم که برم خونه. مژده زنگ زدبهم… دکتر؟گفتم جانم مژده خانوم…گفت زیر شکمم درد داره نمیدونم واسه چی…گفتم خب چرا توی مطب نگفتی؟گفت آخه اون فضول بدترکیب تمام گزارش کار و امور مطب رو ثانیه به ثانیه به خانومتون میگه،،گفتم اره میدونم خوب شد پیشش چیزی نگفتی،گفتم فردا صبح زودتر بیا ببینم چت شده،گفت آلام بیام.گفتم تا برسی دیر میشه…گفت نه نزدیکم.دو دقیقه نشد اومد و در رو بست.خودش لامپها رو خاموش کرد…رفت اتاق معاینه لباس در آورد.دراز کشید.گفتم چت شده گفت درد دارم.گفتم دراز بکش…از زیر قفسه سینه تا نافش رو معاینه کردم گفت نه پایینتره.اوه تازه فهمیدم کجاشو میگه،،،گفتم اینجاته عزیزم…کوس تپل و کوچیکش رو گرفتم توی دستم …گفت آره خودشه.گفتم جانم خب زودتر بگو درد نداره خارش داره.گفت آره زیاد…گفتم باشه عزیزم.اخ لب توی لب شدیم…سینه های سفتی داشت لخته لخت شد…من هم لخت شدم.گفت اوف چه کیری داری؟؟پرسیدم دوستش داری؟لبخند زد…رفتم از میز خودم ژل آوردم.گفتم میخوریش؟گفت آره…ساک ناز و نرمی میزد…کلا دختر ملایم و با حالیه،گفت بیا بکن دکتر جون حقته نوش جونت…این کوس بهشتی و کوچولوم فقط مال خودته…فدات شم…روان کننده زدم.وشروع کردم گاییدن چقدر تنگ و نرم بود…چه آبی روی کیرم جمع شده بود و هی با کوسش بیرون میومد…چندتا تلمبه سنگین بهش زدم بلند بلند آخ و ناله میکرد… گفت نریزی توش ها…بیچاره میشم…گفتم خیالت راحت حواسم هست…چرخید داگی کرد. گفت ببین امشب بهت کون نمیدم میدونم دوست داری،،باشه بعدا.امشب دلم کیر میخواد فقط کوس کوچولوم رو جر بده…بجنب بکوب توش…آهان آره آره عزیزم مرسی…بعد۳دقیقه چنان ارگاسم شد.گفت علی جان باور کن چنان خوابم میاد که نگو…گفتم نه الان وقتش نیست…گفت بکن تو هم بشی دیگه،گفتم نه میرم خونه ستاره رو میکنمش…گفت ای کلک،،چند بار بوسیدمش… تا دم راه نزدیک رسوندمش و برگشتم خونه ادکلن خودم رو زدم و لب و دهن و همه رو پاک کردم…رفتم خونه…گفت علی کجایی چرا دیر اومدی…گفتم عزیزم من کارهای دیگه هم دارم ها…خلاصه هنوز دلم کوس میخواست خوب توی تختمون گاییدمش…کیف میکرد…تقریبا یکسال و نیم بود که سر خونه زندگی خودمون بودیم.با تموم فامیلشون دیگه خودمونی و آشنا شده بودم…دیگه کسی با کسی رودربایستی نداشت…حتی یکبار همه با هم دبی هم رفتیم…تا این که واسه کنفرانسی کیش دعوت شدم.و باید حتما میرفتم.۳شب بود.به ستاره گفتم بیا بریم گفت تابستونه گرمه حال ندارم…خودم تنها رفتم.البته قرار بود۵شنبه برگردم…نگو من یک روز دیر رفته بودم و از روز اول جا مونده بودم…بجای اینکه شب سوم برگردم شب دوم برگشتم یعنی یک شب زودتر…ساعتها ماشین خودم که توی پارکینگ فرودگاه بود از فرودگاه برگشتم…ریموت زدم و با ماشین رفتم داخل.حتی سرایدار خونه هم بیدار نشد…رفتم داخل…نور کمی توی اتاقمون بود…از توی کوچه هم معلوم بود…شب خواب روشنه،،اومدم برم داخل.صدا اومد.نه عمه نه.تو رو خدا نه…آخ آخ مامان آخ… نکن عمه تو رو خدا…درد داره…اوه مهلا خوشگله داگی کرده بود و ستاره لخته لخت کیر مصنوعی کلفت کمرش بسته بود و داشت توی حالت داگی کون مهلا رو آباد میکرد… وای عمه نه بیشتر نه تو رو خدا نکن دارم میمیرم از دردش.گریه کرد…ولی اون هم تند تند تلمبه میزد.تا اینکه دختره دمرو ولو شد روی تخت…من زودی گوشی رو درش آوردم و فیلم گرفتم…اینقدری زیبا دمرو کون میکرد و اون هم گریه میکرد حد نداشت…کیره راحت۲۰سانت بود…تا ته میداد توی کونش اون هم جیغ میزد…اصلا حواسشون به پشت سرشون نبود…کیر من مث سنگ سفت شده بود.خلاصه خانوم خسته شدند.و از روی باسن مهلا بلند شد.و رفت یک دیلدو دیگه آورد بست کمر مهلا گفت…یکضرب باید۵دقیقه بکنی پشتم…اصلا معطل نکن…اون هم گوش میداد.داد زد…احمق جلو نه فقط پشت…جلو مال همسر خوشگلمه،.خلاصه چه کونی بهش داد…آخرش لختی هم رو بغل کردن و لب توی لب سر روی یک بالش تخت خوابیدند…من رفتم بیرون…آپارتمان شخصی خودم و ساعت رو واسه۷کوک کردم…صبح زودی بلند شدم…و در خونه خودم کشیک میدادم تا مهلا بیاد بیرون…
ساعت۹رد شده بود که ماشینش رو در آورد و اومد بیرون…من هم پشت سرش…فهمیدم میرفت سمت خونه خودشون…رفتم دنبالش.وقبل اینکه بره داخل بوق زدم منو دید.اشاره کردم بیاد داخل…زود اومد سوار شد…گفت سلام دکتر کی برگشتین؟گفتم دیشب ساعت۲،،تا اینو گفتم رنگ و روش پرید…گفتم اینو ببین خودت قضاوت کن…تا فیلمو دید.کم مونده بود غش کنه.گفت تو رو خدا…تو رو جون هر کی دوست داری…بابام و بابابزرگ اگه بفهمند منو میکشند… با اون گندی که عمه قبل ازدواجش زده…وای اگه بدونند…گفتم مهم نیست باهات چکار میکنندچون حتما میفهمند.گفت علی آقا تو رو خدا گناه دارم…گریه کرد. ماشین رو راه انداختم،از خونه اونها دور شدم.گفتم تکلیف من چیه،؟گفت نمیدونم…میدونم که به پول هم احتیاج نداری،گفتم پس باید بدونی به خودت احتیاج دارم.گفت وای نه…من و شما…،؟گفتم من خوبم یا اون چیز مصنوعی؟گفت آخه.گفتم آخه نداره…کسی هم نمیفهمه… میشی مال خودم کمه کم هفته ای یکبار میکنمت تا شوهر کنی…دیگه نبینم با عمه باشی…در ضمن اگه عمه ات بفهمه به جان خودم پدربزرگت هم میفهمه،راه افتادم گفت کجا؟گفتم چی زود فراموشت شد.گفت الان.گفتم آره پس کی،؟از دیشب توی کفت موندم،،رفتیم آپارتمان خودم…بی معطلی لخت شدم…اون هم هنوز دودل بود.گفتم بجنب…لخت شد.اخ خدا قربون خلقتت…چه سینه هایی داشت چه کونی،،خوابوندمش روی تخت…اصلا دست خودم نبود چه کوسی ازش خوردم…چه حالی میکرد… گفتم جلوت بازه گفت نه خدا نکنه.گفتم خودم میکنم.گفت وای نه بخدا اگه بزارم.گفتم طوری نیست بعدا میدم واست ترمیم کنند…مث مال عمه،گفت نه نمیخام.گفتم نترس الان فقط اون کون نازت رو میکنم…کیرمو دادم بخوره…بلد بود خوب میخورد.داگی شد…چپوندم توی سوراخش بد جور ناله میکرد… بهش رحم نکردم طوری کونش رو جر دادم گریه میکرد…گفت چقدر بدی دوستم نداشتی،گفتم برعکس اینقدری که زیاد دوستت دارم. نمیدونم باید باهات چیکار کنم.ابمو ریختم ته کونش…صبر کردم تا کیرم کوچیک شد ازش کشیدم بیرون…گفتم بخدا اگه ستاره ازین رابطه بویی ببره من میدونم و تو…گفت نه بخدا به هیچکس چیزی نمیگم…گفتم چند روز دیگه پریود ستاره است…هر وقت زنگ زدم میایی اینجا…گفت چشم باشه…بردم رسوندمش خونه اشون…و رفتم سراغ ستاره…تا منو دید تعجب کرد گفت چی زود برگشتی؟کی رسیدی؟جوابشو ندادم و رفتم دوش گرفتم برگشتم…اومد پیشم،پرسید چی شده عزیزم…هنوز به خودش نیومده بود چنان زدم زیر گوشش…که گوشه لبش خونی شد.گفتم عوضی من دیشب ساعت۲برگشتم…اینقدری مشغول کثافتکاری با اون دختره جنده بودی که اصلا متوجه من نبودی.الان هم ساکت رو جمع میکنی و گم میشی بیرون…نه خونه و جهیزیه مال توست من گم میشم…ولی اولش این فیلم رو باید حاجی ببینه…از دور توی دستم نشونش دادم.گفت وای نه تو رو جون مامانت نه،علی مگه دوستم نداری،علی جون بقران بابا مامانم سکته میکنند… گفتم به هر حال من میرم منتظر نامه طلاق باش…یادته چطوری آبروی منو بردی.یادته قرار گذاشتیم واسه هم زیر و رو نکشیم…با این وجود واسم بپا گذاشتی،،ولی من بهت اطمینان کرده بودم…چی معلوم دوست پسری چیزی هم نداشته باشی…گفت نه بخدا نه،،من فقط با خانومها هستم…علی نرو بمون…علی بقران دوستت دارم…گفتم اتفاقا شنیدم کوستو فقط بخاطر من نمیزاری کسی بکنه…سرش پایین بود.گفت واسه ات جبران میکنم بخدا قول میدم…هر چی که بخوای…گفتم تضمین میخوام…گفت چی، گفتم اولا۳دانگ این خونه و۳دانگ مطب رو که پدرت میخواد به نامت انتقال بده…دوما باید من هم مهلا رو بکنم.گفت وای نه نمیشه…اون دوتای اول اصلا میگم ۶دانگشون رو بنام خودت بزنه…وای مهلا نه اصلا امکان نداره…گفتم اونوقت چرا؟تو خوب میکنمش،،گفت هر کی رو میخوای ولی این رو نه، گفتم پس مامانش جمیله خوشگله رو…گفت بخدا دیوانه ای علی…اون که اصلا.گفتم فکراتو بکن…انتخاب کن.گفت آخه چطوری؟بگم جمیله بیا شوهرم تو رو بکنه؟گفتم نه برنامه بچین یکهویی مثلا سر میرسم و مچتون رو میگیرم…گفت نه علی بخدا دوستمو میارم بکنش خوشگل و جوونه،،جلو عقب بکنش.گفتم نه فقط مهلا یا مامانش…اومدم از خونه برم بیرون نزاشت گفت نرو خب…بذار فکرامو بکنم…همونجا زنگ زد باباش…گفت بابا میخوام از اون ساختمون مطب ۳دانگ از خونه هم ۳دانگش رو بزنی بنام خود علی…آخه خیلی دوستش دارم…پدرش گفت من بیشتر دوستش دارم. باشه مال خودتونه خودتون میدونید…گفت مرسی باباجون…گفت دیدی چقدر دوستت داره.گفتم باشه پس فقط جمیله…گفت علی دیگه، ؟بزار دوستم رو بیارمش دیگه…دو روز بعد بهم گفت علی امشب منشی هات رو زود بفرستشون برن خونه.پرسیدم چرا،؟گفت سورپرایز واست دارم…ساعت۸شب با رفیقش ناهید همکلاسیش مطب بودن و توی اتاق بودند.مگ مگ و مژده راس۸ونیم رفتند.خودش ریموت رو برداشت و درها رو قفل کرد…من تا رفتم سرویس برگشتم اومدم هر دو لخت بودن رفیقش مثلا شرم داشت اما دریدگی از چشاش بیرون میریخت.گفتم جانم دخترای
خوشگل خانومم خودش ناهید رو خوابوند روی تخت.گفت عزیزم بیا جلو دختره سبزه و کمی تپل بود و باکره هم نبود.در برابر جمیله و مهلا صفر بود ولی از قدیم میگن کاچی بهتر از هیچچی،ولی میدونم ازین بچه پولدارهای لعنتی بود…خود ستاره کیرمو از زیپم کشید بیرون نذاشت لخت بشم.فک میکرد فقط با یک کوس اینجوری میتونه منو از سر باز کنه،کشیدمش بیرون.گفتم من ازین بدم میاد…چرا اوردیش،گفت علی دیگه،؟گفتم علی دیگه چیه…لعنتی من تا الان چندبار روی همه کثافتکاری هات خط کشیدم…چی فک کردی من اگه کوس بخوام میتونم هر لحظه بخوام بکنم…ببین من هم مث تو فقط مهلا و جمیله رو میخوام…گفت مهلا نمیشه بخدا…ولی بیا اینو بکن تنگه خوبه…بخدا جمیله رو واست جور میکنم… گفتم اگه دروغ بگی دوستت ندارم ها…گفتم خیالت جمع…رفتم خودش ژل ریخت روی کیرم…دختره گفت ستاره اول تحریکم کن…چیزش کلفته…الان واژنم خشکه، گفت علی بیا یککم ممه گنده و خوشگل بخوریم…دختره از توی کیفش ۱دیلدو نازک در آورد گفت ستاره خیسش کن بزار پشتم…گفت باشه…دیلدو رو تا آخر داد توی کونش…من بی معطلی کیرمو کردم توی کوسش.گفت وای مامان چقدر کلفته…ستاره اون رو از پشتم درش بیار…گفتم نه بزار باشه…گفت نه بخدا دکتر دردم میاد.اخ مامان …گفتم جانم…دو کیره دوست نداری؟گفت نه بار اولمه،نمیشه نمیشه تلمبه نزن…ستاره بگو نکنه…خم شدم روش لبهاشو بوسیدم خوشگل و سبزه بود…در گوشش گفتم هیس چقدر قرشمالی،،گریه کرد گفت دکتر بخدا نمیتونم تحمل کنم.گفتم الان ستاره رو میکنم تو هم بزار توی کونش…گفت پس آروم بکن گناه دارم.گفتم چشم چشم…ولی جوری تلمبه میزدم که تا دستمو برداشتم دیلدو قلپی از کونش زد بیرون…بعدشم بدون دیلدو تا ته فرو کردم توی کونش…جیغ بدی زد.ستاره خندید…گفتم هیس لامصبها…گفت خب جر خوردم بخدا.پاهاش روی شونه هام بود و تلمبه سنگین میزدم.جیغ زد ستاره لعنتی اینو ازم جدا کن کونمو پاره کرد…کشیدم بیرون سریع بلند شد.گفتم عزیزم خودت دراز بکش…گفتم نه صبر کن…خودم دراز کشیدم.ناهید تندی شلوارمو در آورد.گفت ستاره برو روی کیرش…گفت آخ جونم چشم…اول با دستمال مرطوب کیرمو خوب تمیز کرد بعدش ژل زد نشست روش…گفت اوف از دیدن سکس شما کوسم آب انداخته بود…تا ته نشست روی کیرم.بغلش گرفتم لبهاشو بوسیدم…دیدم ناهید پشت سر ستاره دیلدو رو تمیز کرد ژل زد…من نگهش داشتم اونم فرو کرد توی کونش…در گوشم جیغ زد علی علی بخدا نمیشه…بگو نکنه…گفتم ناهید جون تا تهش رو بکن کونش…گفت نه بخدا نه جاش نمیشه،،گفتم دیدی که شد…اوف دوستان دو کیره یکی عقب یکی جلو عجب بود…اون داخل دوتا بهم ساییده میشن خیلی حال داره.دو دقیقه نشد از آه و ناله اش که زیاد هم بود همون داخلش ارضا شدم…چقدر هم زیاد بود…حال قشنگی بود…همونجا۳تایی دوش گرفتیم…رفتیم گردش و رستوران۱۲شب ناهید رو رسوندیم دم قصر پدرش…لعنتی ها حساب ثروت نیست که،توی راه برگشت به خونه گفت علی جون چطور بود.گفتم صفر…سیاه نق نقو افاده ای،،مهلا و جمیله کجا این کجا…ببین ستاره تو بهم قول دادی،گفت باشه بخدا یکبار جمیله رو واست جور میکنم…ولی فقط یکبار و یکبار نه بیشتر…گفتم دمتگرم…گفت به بهونه مسافرتی چیزی دو شبی نباش بگم بیاد…شب ناگهانی بیا داخل…اولش یکمی کولی بازی در بیلر بعدشم…بقیه اش رو بزار به عهده من…ببین جمیله کلا رابطه با مردها رو دوست نداره…حتی به زور زیر داداشم میخوابه… پس رام کردنش خیلی سخته.گفتم تو بیارش رام کردنش با من…اگه علی ساربونه میدونه ایم شتر گردن کلفتش رو چجوری و کجا بخوابونه،،گفت باشه…تقریبا۳هفته ای طول کشید تا موقعیت جور شد.شب اول حواسم بهشون بود…جمیله نمیدونست من خونه ام…فقط به صحبت و عیش و نوش گذشت… شب دوم ستاره موضوعات گذشته رو رو کرد.گفت آره عجب یادته…گفت زنداداش چرا دوباره سراغم نمیایی،،گفت دیوونه داداشت فهمیده زایل کردن بکارتت کار من بوده…راستش چرا دروغ۱سیلی بهم زد.ولی من زیر بار نرفتم…چیه حالا داری منو تحریک میکنی،ستاره گفت یعنی بدت میاد؟خنده قشنگی کرد گفت ستاره خودت همه جات میخاره ها…من فقط میتونستم صداشون رو بشنوم.گوشیم روی سایلنت بود و منتظر سکس این دوتا.اون شب هم فقط خاطره بازی کردند…فرداشب ستاره رفت دوش گرفت لختی اومد بیرون…جمیله گفت اوه چه هیکلی بهم زدی…گوشت لخت بهت ساخته ها…رابطه ات با دکتر چطوره؟گفت عالیه،،مخصوصا وقتی مست سکس میشه طوری تلمبه میزنه نفسم بند میاد…جمیله رفت توی اتاقش…بخدا وقتی برگشت اوه چه لباسی پوشیده بود شبیه میسترس ها…کیر مصنوعی بسته بود عین مال خر سیاه و کلفت…ستاره متوجهش نبود…وقتی برگشت جیغ زد وای جمیله این چیه؟گفت لباس جدیدمه،قشنگه؟گفت وای اون چقدر کلفته،گفت مال کوس تنگه، گفت نه بخدا نمیزارم کوسمو بکنی،علی میفهمه گشاد میشم…گفت خودت دیشب دوست داشتی،گفت خب مث قدیمها فقط آنال نه سکس دیگه، گفت باشه…بیا داگی کن…گفت وای جمیله نه
حالی نه حولی یکهو.تو رو خدا صبر کن…پدر سگ اون لباس رو کشید بیرون… اوف عین بلور کریستال بود…چقدر گوشتی و ناز بود، در آن واحد شق کردم.مث دو تا مار در حال جفتگیری چسبیدند به هم…چه لبی و حالی رد و بدل میکردند… من هم فیلمبرداری میکردم…دلمو زدم به دریا من هم لخت شدم البته شورت داشتم…تا رفتم داخل ستاره واقعنی جیغ زد…جمیله تا منو دید دویید لباس بپوشه…گفتم بیا دزد دریایی،،کجا در میری،،چند وقته دنبالتم…گفت ولم کن دکتر…ولم کن…من شوهر دارم…گفتم لعنتی شوهر داری اونوقت اینجوری سکس میکنی؟گفتم بقران اگه بری نمونی،،به جان۳تاییمون…فیلم سکستون رو میفرستم واسه حاجی و پسرش،،دیگه خودت میدونی،،توی لعنتی زدی بکارت اینو ترکوندی،،الان باید جور بکشی.قهر بود اصلا نگاهم نمیکرد و فقط میخواست در بره…محکم دستشو گرفته بودم،گفت هر کاری میکنی بکن.فقط ولم کن…گفتم باشه برو…ولش کردم.رفتم سراغ گوشیم…ستاره گفت وای علی نه تو رو خدا نه، داد زد جمیله لعنتی بابام دوتامون رو میکشه…داداش بی غیرته بابام نیست، گفت خب میگی چکار کنم،؟گفت یکبار باهاش بخواب نمیمیری که،،این الان لج کرده…گفت علی زنگ نزن بخدا میاد…رفت اون اتاق و چند دقیقه بعد هر دو لختی برگشتند…من هم ذوق کرده بودم…اومد نزدیک…گفتم حالا من اربابم…زود باش درش بیار…زود شورتمو در بیار…باور کنید وقتی شورتمو در آورد کیرم آزاد شد چشاش برق زد…گفتم بخورش معطل نکن…روی تخت نشسته بود. من سر پا بودم.گفتم ستاره تو برو کنار…امشب فقط من و این مادیون وحشی و زیبای فامیلتون،چقدر خوشگل بود چه آرایشی چه موهایی،،چه بدنی…سینه های بزرگ و گرد و نوک گنده و قهوهای ورقلمبیده برای من ساک میزد من نوکشون رو آروم میمالیدم.گفتم دراز بکش…خوابید روی تخت…اوف چه کوسی داشت تپل عین بالش بود…چقدر میخوردمش…دیگه ناله اش در اومد…رفتم بالا بوسیدمش…نگاهم کرد. گفتم ستاره برو واسم یک شربت شیرین با دوتا قرص تاخیری بیار بدو…گفت باشه…تا رفت پرسیدم تو الان اینقدر خوشگلی جوونیهات چی بودی،گفت عه وا یعنی الان پیرم.گفتم خدا نکنه…ولی۲۰سال قبلت خدا میدونه چی بودی،خندید…لبهاشو بوسیدم.نگاهم کرد…گفتم دوستم نداری؟لبخند زد.گفت از اول یک چی بهم میگفت یکروزی زیر خوابت میشم…ولی کردی باید همیشه بکنی ها…گفتم فقط ستاره نمیخام بفهمه،،بزار فک کنه بار اول و اخرمونه…گفت مرسی خودمم اینجوری دوست دارم.ستاره اومد قرصها رو انداختم بالا شربت روش…کمی هم پاشیدم روی سینه هاش…دو نفری با ستاره سینه هاشو میموکیدیم،چنان ناله ای میکرد حد نداشت.ستاره یکجوری کوس اینو میخورد میخواست کوسشو از جاش بکنه…گفتم خیلی کوس تپل اینو دوست داری ها…گفت خب ببین چقدر درشت و خوش بو و سفیده،رفتم پاها رو زدم بالا…با کمی آب دهن کیر خوشگلم رو فرو کردم توی کوسش…گفت اوف چقدر خوب و کلفته…ستاره میدونی کیر داداشت،،نصف این هم نیست…هم لاغر هم کوتاه،،گفتم پس حق داری سکس کنی،،گفت آره ولی تا الان جرات نکردم بغیر تو با مرد دیگه باشم…فقط لز کردم و خودارضایی…اگه گشاد شدم کار دیلدو هستش…گفتم نه بابا گشاد کجا بود عالیه…گفتم برگرد داگی شو…ستاره نگاهمون میکرد… گفت برو سینه هاشو بخور…ستاره زیرش دراز کشید مث بره که سینه مامانش رو میخوره سینه های جمیله رو میخورد… من هم تلمبه میزدم…چه جیغی زد…علی آقا درش بیار…تا کشیدم بیرون جان چه آبی زلال از کوسش پاشش کرد…گفتم جان کیف کردی خوب بود؟؟گفت آره عالی بود.گفتم حالا عشقم بیاد که تازه دارو اثر کرده…گفت من رو هم میکنی؟گفتم عه چرا نکنم اصل ماجرا خودتی،،لبخند زد اونم داگی کرد…چه کوسش خیس بود هوس کرده شدن کرده بود.…با جمیله لبهای همو میخوردند… اینقدری تلمبه زدم تا آبم اومد ریختم ته کوس ستاره…۳تایی رفتیم دوش بگیریم…ولی تا ادرار کردم دوباره شق کردم…برگشتم توی اتاق ژل لوبریکانت رو آوردم زدم کون هر دوتاشون…دخترای خوبی بودند…میدونستند میخام کون بکنم…نوبتی میکردمشون سر پا قنبل کرده بودند…خوب حالی بود…برگشتیم تا۱۰صبح بغل هم خوابیدیم… بعدش من رفتم دنبال کارام…هر دو رو بوسیدم،به ستاره گفتم تا شب نمیتونم برگردم سرم شلوغه…غروب مژده گفت دکتر این خانومه فامیلتون اومده،پرسیدم کی کدوم،؟تا از توی مانیتور دوربینها رو چک کردم دیدم…اوف جمیله هستش…گفتم زودی بفرستش داخل…حتی مگ مگ رو هم نذار بیاد داخل…کار مهمی دارم…رفت اونو هم فرستاد داخل…تا رسید نرسید بهم دست داد.و من هم رفتم جلو بوسیدمش.لبخند زد.گفت ناقلا جریان چی بود…گفتم چند وقت بود میدونستم ستاره دوباره شیطونی میکنه…تا فهمیدم تو این بار هستی خیلی کف تو بودم…گفت فهمیدم چقدر عاشقونه باهام سکس کردی…ممنونتم،یه عمره خمار سکس با یک مرد واقعی بودم…گفتم دیگه اینجا نیا این منشی سیاهه اسمش مگم مگه جاسوس ستاره هستش.هر وقت خواستی بین۹صبح تا۱۱باهم هستیم.گفت آره من هم بهونه
باشگاه رو میگیرم…گفتم آهان حالا شد…گفت مرسی دکتر دوستت دارم. گفتم من بیشتر لب قشنگشو بوسیدم و زودی رفت.چند روز بعد واقعا هوس کوس تپل کردم رفتم در خونه جمیله صبح بود…با خودم ببرمش آپارتمان خودم…که مهلا بدون ماشین اومد بیرون.جان چه تیپی ورزشی سکسی قشنگی تنش بود…بوق زدم دور و اطرافش رو نگاه کرد و زودی سوار شد.گفتم چطوری نازنین…چرا دیگه نیومدی،گفت تو که هم مامانم رو میکنی هم ستاره رو هم منو…گفتم آخه عشقم کی مث تو میشه؟در ضمن از کجا میدونی اون رو هم میکنم…؟گفت داشت با عمه تلفنی راجع بهت حرف میزد.من اتفاقی شنیدم…میگفت خداییش شوهرت عجب سکسی میکنه…هیچوقت دیگه پیر نمیشی…من که با یکبار سکس باهاش انگاری ۲۰سال جوونتر شدم…اونجا بود که فهمیدم مامانم رو هم بی نصیب نزاشتی…گفتم باشه ولی تو چیز دیگه ای هستی، رسیدم خونه خودم بردمش بالا…خودش زودی لخت شد…درازش کردم و کوسشو میخوردم فقط با دستاش سرم رو به خودش فشار میداد…چوچوله اش رو براش مکیدم،آه بلندی کشید…چرخوندمش داگی شد…واقعا هوس کوس داشتم…ولی اون فک کرد میخام کونش بزارم…قبلش چندتا دستمال کاغذی آماده سازی کردم…کیرمو آب دهن زیاد زدم…با یک نشانه گیری دقیق…محکم فرو کردم توی کوسش…چنان جیغ بنفش که نه، سیاهی کشید…که نگو و نپرس…ولش نکردم کیرمو محکمتر فشار دادم توی کوسش…گفت ولم کن بدبختم کردی،،رفته جلو.وای مامان پاره شدم…درش آوردم کیرمو شیکمم و روی ران هاش پر خون بود…زیاد هم بود…تندی تمیزش کردم.وبرگشت بد جوری گریه میکرد. بوسیدمش گفتم گریه نکن دیگه عزیزم…اومدم بزارم پشتت، رفت توی جلو…گفت حالا چکار کنم بدبخت شدم که،،گفتم هیچچی زندگی کن…هر وقت خواستی ازدواج کنی یا خواستگار داشتی میبرمت جای همون رفیقم ترمیمت کنه…نامه بکارت هم بهت بده…اصلا غصه نخور…گفت بگو بخدا کمکم میکنی،گفتم خیالت جمع…دوستان دیگه چی بگم…باور کردن نکردنش مهم نیست…تا آلان شکر خدا۳تا شاه کوس رو میکنم…البته ببخشید با مژده عزیزم۴تا هستند…نوبتی هر وقت که دلم بخاد…ممنونم از همه شما که وقت گذاشتین و خوندین…
نوشته: دکی
35 پاسخ به “پذیرفتن بعضی چیزا بد هم نیست”
دکتر ریدم تو سر در اون دانشگاهی که بتو مدرک داد.تو حرف یومیت رو نمیتونی بزنی. فعل و فاعل و اول شخص و … همه رو قاطی پاتی ، تازه املا هم که بماند.تو مدرسه املات رو چند میگرفتی؟مثال : گفتم خانوم بیزحمت حاج خانوم رو روی تخت بخوابونید…خودش رو معرفی کرد.من مادرم مهندس بهروزی هستم.
چه دکتر افتضاح نگارشی به جان خودت اگر تو دوکی باشی.معلومه که کیی هستیو چی تو کله پوکت میگزره لامسب اینارو خودتم باور کردی؟؟؟؟؟
دکی محشر بود داستان👏🏻🤌🏻
سوپروایزر فشار میگیره!؟؟🤣
خدا رحمتی بازم داستان داد… پولدار و مامانش با سانتافه میره سبزی میخره.پدرشم کارخونه داره و …
فقط مونده مارو بکنی
چی بگم اینم دکی مملکت 😂😂😂
اگر مارو نمیکنی ماهم یک نظر بدیم بریم سراغ زندگیمون جناب دکترولی کمتر کمتر جق بزن چون مغزت شاتون زده کلا رد دادی 😂
من که میترسم نظر بدم دکتر بگیره بکنتم.
از کی تاحالا دکتر داخلی جراحی میکنه؟ 😂😂😂😂
کیرم تو خودتو و مدرکت و داستانت همه را کردی کونی ترکیه هم اینجوری نیست
دکتر جقی ندیده بودیم که دیدیم
بنازم اینبار مکانیک و بازاری نبودی ، شدی دکتر و قشنگ به هرکی رسید یه تزریقی کردیولی اینبار کسی خدا رحمتی نشد
خب خب اقای فردین عقده ای که همه عمرش عقده پول داشته اینبار ازشغل کاسب ومکانیک به پزشکی تغییر حرفه داد فقط سوالم اینه چجوری وقت میکنی که هرهفته یبار این همه کسشر به هم میبافیمعلومه خیلی بیکاری بخدا
اینکه اینا داستانه و دروغ همه میدونیم. اما همین دروغ هم باید توش منطق باشه. تخصص داخلی گوارش گرفتی و تو بیمارستان جراحی میکنی؟ به پزشک گوارش اجازه نمیدن پسربچه ختنه کنه تو چجوری جراحی میکنی؟
.
کیر خررررررر. چقدر کسشر نوشتی. کوتاه بنویس.
دکتر اگه ما رو هم نمیکنی یه نظری بنویسیم😂
دکی کدوم بیمارستان قحطیه جراح عمومی داره که داخلی داره جراحی میکنه؟😂مگه داخلی اصول جراحی هم پاس میکنن؟
فقط سر تریاک کشیدن میتونی اینهمه کسشعر بنویسی
بابام میگفت درس بخون دکترشو، یه چیزی میدونست بزرگوار :’)
بابام میگفت درس بخون دکترشو، یه چیزی میدونست بزرگوار :’)
اخه ننه جنده یک دکتر جراح که سرش شلوغه و ۴ تا کوس رو هم نوبتی میکنه وقتی که ننه ات رو میگاد وقت میکنه این همه اراجیف رو تایپ کنه؟
دمت گرممم
یعنی دکی هر چی پنس و تیغ جراحی و گاز استریل و اصلا هر چی تو اتاق عمله تو کص ننت یه جوری گفتی اینو کردم اونو کردم فلان یه لحظه فکر کردم کل ایران کصن من کسخول
خوب خوب خدا رحمتی پُرومَکس هم رونمایی شد . خوبه داری پیشرفت می کنی . از مزرعه داری ، کشاورزی ، دامداری (که البته همه شون شغل های شریفی هستند و اگه نباشن همه مون گُشنه می مونیم) ، مدرس آموزشگاه زبان و مکانیکی و … بالاخره مثل احمدالشّرع (همون جولانی) چشممون به جمال ورژن خدارحمتی پُرومکس روشن شد . 😁دوستان و سروران گرامی بکن تو شما که از این نویسنده ، که هر بار با یه اسم داستان می نویسه ، انتقاد می کنید خدا وکیلی کونشو دارین اینهمه بنویسین آیا ؟بهتر نیست بجای انتقاد ، ازَش تشکر کنیم که داستانهای طولانی برامون می نویسه .آقای خدارحمتی یا هر چی که اسمت هست من به سهم خودم سپاسگزارم ازَت .
نوش جان ،، اگر اوضاعشون همينطوريه شما گفتي حق داري ،، لذتشو ببر
Cleverخدارحمتی اینه نه اون راننده ی تاکسیمشخصات این بابااولیش: پرچانگیدوم اینکه ذهنش فقیرهحتی وقتی خودش و پزشک معرفی میکنه بازم چشمش به مال بابا و پدر زنهخصلت سوم: اغلب دنبال سکس با زنهای کم سن و سالهوجهه ی جدیدش هم که در این داستان از خودش بروز داد اینه که لز اون زن تخیلی را گناه بزرگی می داند ولی اینکه خودش یه مرد خائنه که به گربه های ماده ی سطل آشغالی کوچه شون هم رحم نمیکنهاشکالی نداره.
احتمالا تو کستان بعدی فضانورد میشه کون مریخیا میزاره!!
دکتر دهنتو من گاییدم کونده رمان نوشتی همش هم رو کار بودی کی پس طبابت میکنی 😂 اما حال کردم خوب بود
ساخته ذهن یک لاشی
کص شعر خالصتصورات یک کس خل بی سواد
تیکه آخرش ضد حال بود دکی
دکتر پایان نامه نوشتی ؟
اگه بکارت منو نمیگیری دکتر جان یه کامنت بزارم😒 ولی در کل خوب بود قبلا هم داستاناات رو خوندم خوبی فقط بنظرم فانتزی هات تو داستانهایی که مینویسی کمه و کمرنگه.تا خوده شخص خوب جلو میری ولی بهش رسیدنی دیگه پلن خاصی نداری.اما در کل خوب بود مرسی