…
سلام اسم من آناهیتا هست که طبق معمول هم صدام می کنن آنا .
من یه دختر با قد متوسط ، چشم های درشت و خوش اندام هستم . تقریبا زیباترین دختر تو خانواده پدری هستم ! کلا بیبی فیس بودن و شیرین زبونیم به دل خیلی ها می نشست .
مادربزرگ مادری من بعد چهارتا دختر یه پسر بور ،با چشم های عسلی مثل خودش خدا بهش داد و اسمش رو گذاشت کامران !
از بچگی عزیز خونه بود و هر غلطی میکرد هیچ کس به روی مبارکش نمی اورد و فقط گیر دادن بهش درس بخونه و مهندس بشه و الان هم یه بساز بفروش پولدار و البته تو شغل های دیگه هم سرمایه گذاری کلان کرده در کنار این ها یه مرد هیز و فوق حشری هم هست .
من تو بچگی خیلی خونه مادربزرگم می رفتم یعنی همش اونجا پلاس بودم .دوران بچگی من خیلی پر تنش بود و اختلافات خانوادگی بین عموهام به خاطر ارثیه پدر بزرگم و همچنین خودسر بودن و دمدمی مزاجی بابام باعث حرص و جوشی شدن مادرم شد و همیشه عقده های خودشو سرم خالی میکرد و کتکم می زد خب برای من بچه سخت بود 😔نه محبت پدری نه محبت مادری که باعث شده بود با خودآزاری و با افکار مازوخیسم هم خود ارضایی کنم هم آروم بشم .
تنها کسی که انگار احوالم رو می فهمید خوب برام خرج می کرد و با شیرین زبونیش باعث خنده من می شد دایی کامی بود منم بهش وابسته شدم و به دستمالی هاش بی توجه ! فقط دلم میخواست اون باشه و ازم حمایت کنه .
وقتی سال سوم دانشگاه بودم خود ارضایی هام بیشتر ، سینه هام بزرگتر شدن و به خاطر پیلاتس رفتن اندام خوب با کون خوش فرمی صاحب شدم البته تو خود ارضایی هام دایی کامی رو تصور می کردم که داره منو میکنه و بعدش عذاب وجدان می گرفتم .
عروسی پسر عموم بود من از عموم و زن عمو عوضیم متنفر بودم و تصمیم گرفتم نرم و بمونم خونه مادربزرگ مادری و فیلم ببینم . گرمم شد گفتم برم حموم و یه دوش بگیرم و چون کسی خونه نبود و همه رفته بودن عروسی فقط یه حوله دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون .
داشتم دنبال کرم زینک اکساید میگشتم تا بزنم زیر بغلم که احساس کردم یه نفر از پشت بغلم کرد و در حال مالوندن ممه هام بود انگار برق گرفته بودم و با صدای حشری و کشدارش که هعی می گفت جون چه سینه های بزرگ و خوردنی فهمیدم دایی کامرانه !
گفتم : دایی ولم کن اصلا نگام نکن فقط برو …
گفت : نه چرا برم؟ فکر می کنی نمی دونم چقدر تو کف منی ؟ فک می کنی نشنیدم پشت موبایل با دوستت حرف میزدی و میگفتی یه دایی دارم کیر کلفته ،خوشتیپ و پولدار به یادش خودارضایی می کنم ای کاش خواستگارم مثل داییم باشه ؟
منم وقتی تو کوس دوست دخترهام می کردم تصور می کردم تو زیرمی و با چشمای درشت و خمار از شهوتت بهم نگاه می کنی !
با مالوندن کوسم انگار سست شدم و مست از شهوت . دایی فهمید و دست انداخت زیر زانو هامو بغلم کرد و حرکت کرد سمت اتاقش و همزمان منو بوس می کرد . خیلی رویایی بود یعنی تمام این لحظات رو قبل خواب و موقع خود ارضایی تصور می کردم .
من رو گذاشت رو تختش و شروع کرد به لخت شدن و بعدش خیمه زد روم و اون کیر کلفت و داغش رو شکمم حرکت می کرد . لب گرفتن فرانسوی که بلد نبودم و کلا صفر بودم😁 کامی جونم هم می دونست و مراعات میکرد راستش وقتی ممه های بزرگم رو میک می زد و گاز می گرفت واقعا حال می کردم حتی وقتی که کوسم رو چند تا لیس زد و کم چوچولم رو مالید درجا ارضا شدم ، احساس میکردم رو ابر ها بودم .
منو نشوند روی تخت و همزمان که کیرشو می مالیدم ازم لب میگرفت و سرم رو به سمت کیرش هدایت کرد و فقط تونستم کلاهک کیرش رو بخورم و همزمان بمالونم و کامی هم منو دراز کرد با لاپایی و گذاشتن کیرش لای سینه هام ارضا شد و آبش هم ریخت رو ممه هام و کنارم دراز کشید و کمی چرت زد و منم دوباره رفتم حموم و اتفاقات رو مرور می کردم و به خودم میگفتم فک دوست پسرته ، کامی از بچگی تو رو می مالید و برات آبنبات می خرید یه جورایی عاشقش بودم آخه فقط اون بود که بهم محبت می کرد.
تو فکر بودم که دیدم کامران خان اومده حموم و دوباره عشق بازی کردیم اینقد خرکیف بودم که قبول کردم بریم عروسی پسر عمو و مامانم هم به کامی گفت تو فقط حریف این سنگ خارا و کینه شتریش می شی البته چه حریفی به به اگه می دونست.
راستش انگار حال میکردم که مامانم دیگه نمی تونه جلوم رو بگیره و عزیز ترین کس زندگیش بعد برادرم رو تصاحب کردم .
یه چهار ماهی هر هفته دو بار می بردم خونه خالی و از کون ترتیب منو می داد البته از درد کون دادن خوشم نمی اومد . یه بار بهش گفتم از کوس منو بکن هر وقت که رابطه مون به جای باریک رسید خب می رم می دوزم و شوهر می کنم ! زنجیر پاره کرده بودم انگار حالیم نبود از وقتی بهش این رو گفتم متفکر بهم نگاه می کرد و لبخند می زد .
بعد از مدتی آخر هفته ها منو میبرد رستوران البته با دوست و شریک معمارش ابراهیم که صداش میکرد ابی و فهمیدم صاحب همون رستوران هست . مرد خوش چهره و خوش اندامی بود با پوستی سفید . مثل کامی شیرین زبون بود و خیلی سریع باهام دوست شد و تو تلگرام بهم پیام می داد و بعد دانشگاه میومد سراغم و می رفتیم سینما البته هیچوقت بی ادبی یا لمس سکسی نمی کرد .
بهم تو دفترش یه شغل داد و همش ور چشمش بودم و یه روز ازم خواستگاری کرد . منم روم نمیشد به خاطر اون همه محبت بگم نه و گفتم بزارید فکر کنم هرچند شما مورد عالی هستید.
رفتم پیش کامی و گفتم قضیه چیه اول کمی سکوت کرد و بهم گفت : آنا اینقدر بزرگ شدی که بشه درباره یه تصمیم باهات مشورت کنم ؟
گفتم تو همیشه بهم می گفتی دختر عاقلی هستم و مهارت خاصی تو کنترل محیط اطرافم دارم اینقد که هیشکی رابطه مونو نمی دونه پس اینقدر ها هم بچه نیستم !
گفت : تو عاشقمی؟
گفتم : دیدی به مردی غیر تو حتی فکر کنم؟ من از بچگی با فکر سکس با تو از نظر جنسی بالغ شدم .
گفت : فقط گوش کن و عجول نباش . ابراهیم بیشتر از یه دوسته برام . یعنی من دوجنسگرام و ابراهیم گی هست و با هم سکس داریم .
چشمام چهارتا شد و لال شدم 😳😶 ادامه داد: گوش کن خانواده ابراهیم تحت فشارش گذاشتن زن بگیره و آزمایشی تو رو معرفی کرده و اونا بعد کلی تحقیق قبول کردن ، تو با ابراهیم ازدواج کن همه مون باهم سود می کنیم و اصلا خونه و ماشین به نامت می زنم و هر وقت خواستی از ابراهیم طلاق بگیر و می تونی بری دنبال زندگی دلخواهت .منم دلم تمامت رو میخواد دلم میخواد ببرمت مسافرت …
کلی باهام حرف زد و آخرش با جمله باید فکر کنم رفتم . نزدیک دو روز تو فکر بودم من کامی رو دوست داشتم از خیلی از مردای بی عاطفه مثل بابام بهتر بود و ابراهیم هم آدم مودب و حامی خوبی بود
یه جورایی هر سه تامون بهم وصل بودیم رفتم پیش کامی و گفتم به ابراهیم بگو بیاد خواستگاری و خانواده منم خداخواسته قبول کردن و قرار ازدواج رو گذاشتیم ماه بعد که نیمه شعبان بود یه جورایی یه عقد و عروسی باهم و بی سر و صدایی بود .
شب رفتیم به خونمون و منو هدایت کرد به سمت اتاقی که حجله عروس بود با تزیین نشستم رو تخت و سرم رو بوسید گفت : بهت قول میدم تا تهش باهاتم .
از اتاق رفت بیرون و کمی بعد صدای زنگ در رو شنیدم و کمی بعد ترش کامی تو چارچوب در ظاهر شد با لبخند جلو اومد و منو بلند کرد و شروع کردیم به لب گرفتن و گفت : آخرش شدی عروس خودم !
لخت شدیم و بعد از یه عشق بازی مفصل بالاخره اون کیر کلفتش پرده کوسم رو پاره کرد . اونشب دوبار از کوس و کون منو کرد و از خستگی ولو شدم رو تخت و کامی رفت یه دوش بگیره چون خیس عرق بود . ابراهیم با یه ظرف کاچی اومد تو گفت بخورم و بهم گفت اونو و کامی وقت هایی که من خونه نیستم باهم سکس می کنن و سخت نگیرم و منو مثل یه دوست میبینه نه یه رقیب عشقی .
ازون شب به بعد زندگی سه نفری ما شروع شد …
نوشته: ایشتار
7 پاسخ به “همخواب دایی (۱)”
چرا کلید اسرارا رو می ریزی تو پورن هابا!
میتونست موضوع جالبی باشه. ولی خب خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج.شروعش خیلی ضعیف و کلیشه ای بود اصلا پرداخت مناسبی نداشت و خیلی سریع (و غیر منطقی!) به سکس رسید.روند کلی داستان بیش از حد سریع و بدون جزئیاته جوری که نمیشه باهاش ارتباط برقرار کرد. خاطره که تعریف نمیکنی، باید هر اتفاقی مقدمه چینی و پرداخت داشته باشه.سکس ها هم که فقط توی یکی دو خط خلاصه کرده بودی. خلاصه که چه عرض کنم تر زدی توش.ادامشو ننویس.
کدومآدمی حتی عاقل نباشه و مثل توکسخل باشه به روانپزشکش با این جزییات داستان زندگی و سکس هاش رو میگه؟مگه اینکه تو و اون رفیق مشنگت و مثلا روانپزشکه همگی تو تیمارستان باهم آشنا شده باشید احمق گاگول
این داستان کپی بود ، روی سایت قبلا قرار گرفته بود و داستان کوتاه تر شده هیچ یکم اسم ها و رابطه ها عوض شده !
چقدر امشب دلم میخواست یه داستان واقعی نرمال بخونم نه سکس محارم و خیانت و کون گوریل
فقط،خراب اون جشن تو نیمه شعبانتونماین نشون میده اعتقادات هنوز بین مردم هست
سلامنیمه شبتون بخیرخوب بود.موضوع واسم تازگی داشت.منتهاخیلی کوتاه و خلاصه شده بود.جوری کهاین فکر به من القا شد،کهادرارتون داره می ریزه!!!لطف کن،دفعه بعد که خواستین بنویسی،حتما قبلش هماهنگ کنی جونم.