با سلام تقدیم دنبال کننده های خاطرات من ( مهدی ) در مورد رابطه های جنسی( گی -سن بالا )
در داستانهای های قبلی ام شروع گی شدن من و علاقه مند شدن جنسی ام به مردهای سن بالا و رابطه ام با بابام رو براتون نوشتم
بعد از اینکه موفق شدم لذت سکس با بابام رو تجربه کنم فکر می کردم تا آخرین نفس همیشه با بابام باشم و یه جورایی باهاش ازدواج کنم و زن جدیدش بشم و همیشه از سکس باهاش لذت ببرم ولی خیلی زود متوجه شدم نه همه چیز اینجوری گل و بلبل نیست … بعد از رابطه اول دو سه بار دیگه هم با بابام سکس کردم ولی با فاصله های یک هفته تا ده روز و سومیش که حدودا یک ماه طول کشید برای هر کدوم هم باید نقشه می کشیدم و طی یه برنامه ریزی بابام رو تحریک می کردم و مجبور به سکس باهام میکردم ولی خوبی که داشت وقتی بابام راضی به سکس میشد و سکس مون شروع میشد یه سکس خیلی لذت بخش و طولانی رو تجربه میکردم و هر بار از دفعه قبل باحال تر … سکس ام با بابام نشون میداد که بابام نسبت به من حس داره ولی مشخص بود از لحاظ های دیگه راضی به سکس با من نیست … حس عذاب وجدان، ترس از گناه و جهنم ، حس پدر پسری و … همه باهام باعث میشد از رابطه با من فرار کنه … و من تشنه سکس … اون دو ماه با علیرضا هم رابطه نداشتم نه اینکه با هم مشکل داشته باشیم نه شرایط پیش نمی اومد و برای من هم لذت سکس با بابام در برابر سکس با علیرضا قابل مقایسه نبود … تابستون بود و از حاج اصغر هم خبر نداشتم … اواخر تابستون جواب کنکور اومد و من رشته تحصیلی مورد علاقه ام قبول شدم پرستاری ولی تهران قبول نشده بودم و به خاطر شرایط مالی دانشگاه آزاد هم نمی تونستم برم من پرستاری دانشگاه پزشکی مشهد قبول شدم بخاطر دوری مسیری و دوری از بابام دلم نمیخواست برم ولی اگه نمی رفتم باید سربازی می رفتم و سربازی رو اصلا دوست نداشتم برم … بابام اصرار داشت که دانشگاه برم و منم به دلیل فرار از سربازی و سردی بابام نسبت به من قبول کردم … و مشهد و دانشگاه و شروع زندگی جدیدم شروع هرزگی بدون مرز من شد … وقتی هرزگی میگم اکثرا قضاوت تون نسبت به من قشنگ نیست برای همین خواهش میکنم خاطراتم رو دنبال کنید شاید نظرتون عوض شد … دو هفته از مهر میگذشت که مشهد رفتم و دانشگاه ثبت نام کردم … اوایل با اینکه دانشگاه مناسبی بود و رشته ام رو دوست داشتم ولی کنار اومدن با زندگی جدیدم برام راحت نبود محیط خوابگاه و کلاس ها و از همه مهم تر دوری از بابام خیلی برام سخت میگذشت درسته باهم سکس نمیکردیم ولی همون دیدنش هم برام لذت داشت … بخاطر دوری مسیر هم نمیتونستم آخر هفته تهران برم و برگردم ولی بعد از دو هفته نتونستم تحمل کنم و بلیط گرفتم و تهران برگشتم … همون شبی که خونه رسیدم با دیدن بابام خیلی خوشحال شدم و خوشحال تر شدم وقتی دیدم بابام هم از دیدنم خوشحاله … مسیر طولانی با اتوبوس های اسکانیای قدیمی خیلی خسته ام کرده بود حموم رفتم و همون موهای نرم بدنم رو شیو کردم و با حوله بیرون اومدم و از بابام خواهش کردم ماساژم بده برخلاف قبل نیاز به تلاش زیاد نبود و خیلی زود کیر بابام رو تو سوراخم در حال تلمبه زدن حس می کردم و بعد از یه سکس یکی دو ساعته دو بار حسابی حال کردیم … بعد از اون روز های بی حال مشهد این حال خیلی بهم چسبید ولی روز بعدش با اینکه خیلی دلم می خواست و حتی به بابام خواهش میکردم ولی هیچ و هیچ و هیچ
حال شب قبلش هم برام بی رنگ شده بود میخواستم بلیط قطار بگیرم که بابام گفت نیازی نیست و از این به بعد سعی کنم با شوهر خاله ام تا مشهد برم و برگردم … با اینکه با خانواده مادری ام رابطه نداشتیم ولی بخاطر اینکه بابام با باجناقش همکار بود کمی از حال همدیگه باخبر بودن ولی من یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش اون هم خیلی سال قبل … وقتی که بار اول دیدمش همون نگاه اول ازش خوشم اومد… اون هم مثل بابام نظامی بود ولی در حد راننده و بادیگارد … کارش هم این بود شخص دیگری رو هر چند وقت به تهران یا جاهای دیگه ببره … بعد از صحبت بابام باهاش قبول کرده بود من هم اگه براش امکان داشت ببره یا بیاره … خیلی خوش اخلاق و مهربون بود و با اینکه کسی همراهش بود با هماهنگی باهاش قبول کرده بود منو تا مشهد ببره … شب بعد از شام با ماشین دنبالم اومد و من و آقا حسن ( شوهر خاله ام ) جلو نشستیم و همراهش که یک روحانی بود عقب نشست تو مسیر من و آقا حسن خیلی باهم صحبت میکردیم ولی حاج آقا یا خواب بود یا با گوشی مشغول شد … شب ساعت یک و دو حاج آقا صندلی عقب خواب بود و من و حسن آقا همچنان مشغول صحبت … در مورد هر چیزی ربط دار و بی ربط صحبت می کردیم که صحبت به عشق و حال هم رسید آقا حسن با خنده و شوخی ازم پرسید این مدت با دختری هم آشنا شدی که منم با خنده جواب دادم نه بابا که حسن آقا ادامه داد زودتر دست به کار شو … اگه مشکل جا هم داشتی من یه آپارتمان خالی سراغ دارم اونجا بری حال کنی یه کم از حرفاش خجالت میکشیدم و حسن آقا ادامه داد خجالت نداره سعی کن هرجور میتونی و دلت میخواد تو زندگی حال کنی قبل از اینکه دیر بشه ، خود من از هر فرصتی برام پیش بیاد نمی گذرم فرقی نداره پسر یا دختر … یه کم حشری شده بودم و سعی میکردم از فرصت استفاده کنم و منم چراغ سبز نشون بدم … برای همین پرسیدم واقعا با پسر هم حال کردی ؟ که سریع جواب داده آره زیاد … پسر کردم که از هر دختری خوش بدن تر بوده و هیچ دختری مثل اون نمیتونست بهم حال بده .. حتی الان که یادش افتادم لعنتی تکون میخوره … یه نگاه به جلو شلوارش کردم که باد کرده بود با دستم از روی شلوار گرفتمش و با شوخی گفتم فک کنم اونا هم با این حال کردن … چه بزرگه چه کلفته … تو دستم کیرش کاملا شق شده بود و بی هیچ حرفی کیرش رو از توی زیپ شلوارش بیرون آورد و گفت ببین چه نازه … از این کارش خیلی ترسیدم و گفتم چیکار می کنی حاج آقا بیدار میشه گفت نترس من شبهای زیادی با حاجی همسفر بودم هیچ جوره بیدار نمیشه … از این حرفش تقریبا خیالم راحت شد و دوباره با دست کیر آقا حسن رو گرفتم، بخاطر شکم بزرگ حسن آقا خوب مشخص نبود برای همین گفتم اینجوری خوب دیده نمیشه … با این حرفم گفت صبر کن یه جای مناسب پارک کرد و به حاجی گفت با من بیرون میره یه هوایی بخوره خوابش نگیره و با حسن آقا بیرون رفتیم و حاجی هم دوباره خیلی سریع خوابش برد … نزدیک یه دیوار باغ پارک کرده بود و بعد از پیاده شدن پشت دیوار باغ رفتیم مشخص بود باغ خشک شده و کسی اونجا نیست … یه زیرانداز پهن کرد و شلوار و شورتش رو درآورد و نشست و گفت بیا کنارم خوب ببینش … کنارش نشستم و دوباره کیرش رو گرفتم هنوز کامل شق بود و پیش آبش اومده بود یه کم براش مالیدم که ازم پرسید چطوره ؟ خوشت میاد ؟ جواب دادم آره خوش به حال هرکی زیرش حال کرده … از جوابم آقا حسن خیلی خوشش اومد و گفت پس سریع شروع کن که وقت کمه ؛ دوست داری بخوریش ؟ منم بی هیچ جوابی خم شدم و شروع کردم براش ساک بزنم… اون هم چه ساکی حرفه ای و با ولع … خیلی حشری شده بود همون جوری که براش ساک میزدم شلوار و شورتم رو پایین کشید و شروع کرد سوراخم رو با تف خیس کنه و انگشتم کنه از کونم بیشتر از ساکم حال کرده بود برای همین بعد چند دقیقه بلند شد و منو به شکم خوابوند و گفت کونت رو با هیچ کس و کونی عوض نمیکنم عالیه ؛ از تعریفش خیلی خوشم اومد بعد از تف و انگشت کیرش رو دم سوراخم تنظیم کرد و با فشار داخل سوراخم جا کرد که خیلی دردم اومد و داد زدم که گفت آروم حاجی بیدار میشه … و بعد از اینکه کیرش رو تا ته داخل کونم چند دقیقه نگه داشت و شروع به تلمبه زدن کرد و خیلی زود تلمبه هاش از داد من صداش بلندتر شده بود و با چند تا تلمبه محکم بغلم کرد و تو کونم ارضا شد … کونم از آب کیرش پر شده بود و با اینکه خیلی چاق و هیکلی بود و زیرش داشتم له میشدم ولی همین چیزها برام خیلی لذت بخش بود که منم چند لحظه بعد سعی کردم با سوراخم کیرش رو بیشتر داخل بفرستم و همین طور ارضا شدم… حسن آقا بی حال روی من خوابیده بود و به سختی بلند شد و گفت سریع خودمون رو تمیز کنیم و برگردیم قبل اینکه خواب حاجی خراب بشه … زود با دبه آبی که آورده بود خودمون رو تمیز کردیم و آماده شدیم وقتی سوار شدیم تو مسیر حاجی هنوز خواب بود که حسن آقا بهم گفت خیلی از سکس با من حال کرده و میخواد باز هم باهم باشیم که من هم ازش تشکر کردم و گفتم حتما فقط یه جای بهتر … که آقا حسن خندید و گفت حتما میبرمت روی تختی میکنمت که مامانت هم میکردم از این حرفش خیلی جا خوردم نمیدونستم باید ناراحت بشم یا عصبانی ولی برعکس
خوشم اومده بود و دوست داشتم داستانش رو بدونم ولی هیچی نگفتم و با خنده بهش نگاه کردم صبح زود مشهد رسیدیم و با اینکه کلاس داشتم ولی بخاطر اینکه زیاد مهم نبود نمیخواستم دانشگاه برم برای همین میخواستم خوابگاه برم و بخوابم … حسن آقا منو تا جلوی در رسوند و بعد از تشکر و تعارف از هم دیگه خداحافظی کردم و از حاج آقا هم خداحافظی کردم و معذرت خواهی کردم که مزاحمش شدم که حاجی جواب داد شما عزیزی … اشکال نداره جبران میکنی … حسن آقا اهل تعارف زدن نیست شما جوون خوبی هستی ما رو از محبتت بی نصیب نمیذاری … از حرف حاجی خیلی ترسیدم متوجه شدن همه چیز رو فهمیده با استرس به آقا حسن نگاه کردم که آقا حسن با خنده گفت حاج آقا نمیخواستم مزاحم خوابتون بشم حتما یه جای مناسب تر دعوت تون میکردم … کمی خیالم راحت شد و تقریبا تحریک هم شده بودم … به حاجی به یه چشم دیگه نگاه کردم و با خنده خداحافظی کردم
ادامه دارد
در داستانهای های قبلی ام شروع گی شدن من و علاقه مند شدن جنسی ام به مردهای سن بالا و رابطه ام با بابام رو براتون نوشتم
بعد از اینکه موفق شدم لذت سکس با بابام رو تجربه کنم فکر می کردم تا آخرین نفس همیشه با بابام باشم و یه جورایی باهاش ازدواج کنم و زن جدیدش بشم و همیشه از سکس باهاش لذت ببرم ولی خیلی زود متوجه شدم نه همه چیز اینجوری گل و بلبل نیست … بعد از رابطه اول دو سه بار دیگه هم با بابام سکس کردم ولی با فاصله های یک هفته تا ده روز و سومیش که حدودا یک ماه طول کشید برای هر کدوم هم باید نقشه می کشیدم و طی یه برنامه ریزی بابام رو تحریک می کردم و مجبور به سکس باهام میکردم ولی خوبی که داشت وقتی بابام راضی به سکس میشد و سکس مون شروع میشد یه سکس خیلی لذت بخش و طولانی رو تجربه میکردم و هر بار از دفعه قبل باحال تر … سکس ام با بابام نشون میداد که بابام نسبت به من حس داره ولی مشخص بود از لحاظ های دیگه راضی به سکس با من نیست … حس عذاب وجدان، ترس از گناه و جهنم ، حس پدر پسری و … همه باهام باعث میشد از رابطه با من فرار کنه … و من تشنه سکس … اون دو ماه با علیرضا هم رابطه نداشتم نه اینکه با هم مشکل داشته باشیم نه شرایط پیش نمی اومد و برای من هم لذت سکس با بابام در برابر سکس با علیرضا قابل مقایسه نبود … تابستون بود و از حاج اصغر هم خبر نداشتم … اواخر تابستون جواب کنکور اومد و من رشته تحصیلی مورد علاقه ام قبول شدم پرستاری ولی تهران قبول نشده بودم و به خاطر شرایط مالی دانشگاه آزاد هم نمی تونستم برم من پرستاری دانشگاه پزشکی مشهد قبول شدم بخاطر دوری مسیری و دوری از بابام دلم نمیخواست برم ولی اگه نمی رفتم باید سربازی می رفتم و سربازی رو اصلا دوست نداشتم برم … بابام اصرار داشت که دانشگاه برم و منم به دلیل فرار از سربازی و سردی بابام نسبت به من قبول کردم … و مشهد و دانشگاه و شروع زندگی جدیدم شروع هرزگی بدون مرز من شد … وقتی هرزگی میگم اکثرا قضاوت تون نسبت به من قشنگ نیست برای همین خواهش میکنم خاطراتم رو دنبال کنید شاید نظرتون عوض شد … دو هفته از مهر میگذشت که مشهد رفتم و دانشگاه ثبت نام کردم … اوایل با اینکه دانشگاه مناسبی بود و رشته ام رو دوست داشتم ولی کنار اومدن با زندگی جدیدم برام راحت نبود محیط خوابگاه و کلاس ها و از همه مهم تر دوری از بابام خیلی برام سخت میگذشت درسته باهم سکس نمیکردیم ولی همون دیدنش هم برام لذت داشت … بخاطر دوری مسیر هم نمیتونستم آخر هفته تهران برم و برگردم ولی بعد از دو هفته نتونستم تحمل کنم و بلیط گرفتم و تهران برگشتم … همون شبی که خونه رسیدم با دیدن بابام خیلی خوشحال شدم و خوشحال تر شدم وقتی دیدم بابام هم از دیدنم خوشحاله … مسیر طولانی با اتوبوس های اسکانیای قدیمی خیلی خسته ام کرده بود حموم رفتم و همون موهای نرم بدنم رو شیو کردم و با حوله بیرون اومدم و از بابام خواهش کردم ماساژم بده برخلاف قبل نیاز به تلاش زیاد نبود و خیلی زود کیر بابام رو تو سوراخم در حال تلمبه زدن حس می کردم و بعد از یه سکس یکی دو ساعته دو بار حسابی حال کردیم … بعد از اون روز های بی حال مشهد این حال خیلی بهم چسبید ولی روز بعدش با اینکه خیلی دلم می خواست و حتی به بابام خواهش میکردم ولی هیچ و هیچ و هیچ
حال شب قبلش هم برام بی رنگ شده بود میخواستم بلیط قطار بگیرم که بابام گفت نیازی نیست و از این به بعد سعی کنم با شوهر خاله ام تا مشهد برم و برگردم … با اینکه با خانواده مادری ام رابطه نداشتیم ولی بخاطر اینکه بابام با باجناقش همکار بود کمی از حال همدیگه باخبر بودن ولی من یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش اون هم خیلی سال قبل … وقتی که بار اول دیدمش همون نگاه اول ازش خوشم اومد… اون هم مثل بابام نظامی بود ولی در حد راننده و بادیگارد … کارش هم این بود شخص دیگری رو هر چند وقت به تهران یا جاهای دیگه ببره … بعد از صحبت بابام باهاش قبول کرده بود من هم اگه براش امکان داشت ببره یا بیاره … خیلی خوش اخلاق و مهربون بود و با اینکه کسی همراهش بود با هماهنگی باهاش قبول کرده بود منو تا مشهد ببره … شب بعد از شام با ماشین دنبالم اومد و من و آقا حسن ( شوهر خاله ام ) جلو نشستیم و همراهش که یک روحانی بود عقب نشست تو مسیر من و آقا حسن خیلی باهم صحبت میکردیم ولی حاج آقا یا خواب بود یا با گوشی مشغول شد … شب ساعت یک و دو حاج آقا صندلی عقب خواب بود و من و حسن آقا همچنان مشغول صحبت … در مورد هر چیزی ربط دار و بی ربط صحبت می کردیم که صحبت به عشق و حال هم رسید آقا حسن با خنده و شوخی ازم پرسید این مدت با دختری هم آشنا شدی که منم با خنده جواب دادم نه بابا که حسن آقا ادامه داد زودتر دست به کار شو … اگه مشکل جا هم داشتی من یه آپارتمان خالی سراغ دارم اونجا بری حال کنی یه کم از حرفاش خجالت میکشیدم و حسن آقا ادامه داد خجالت نداره سعی کن هرجور میتونی و دلت میخواد تو زندگی حال کنی قبل از اینکه دیر بشه ، خود من از هر فرصتی برام پیش بیاد نمی گذرم فرقی نداره پسر یا دختر … یه کم حشری شده بودم و سعی میکردم از فرصت استفاده کنم و منم چراغ سبز نشون بدم … برای همین پرسیدم واقعا با پسر هم حال کردی ؟ که سریع جواب داده آره زیاد … پسر کردم که از هر دختری خوش بدن تر بوده و هیچ دختری مثل اون نمیتونست بهم حال بده .. حتی الان که یادش افتادم لعنتی تکون میخوره … یه نگاه به جلو شلوارش کردم که باد کرده بود با دستم از روی شلوار گرفتمش و با شوخی گفتم فک کنم اونا هم با این حال کردن … چه بزرگه چه کلفته … تو دستم کیرش کاملا شق شده بود و بی هیچ حرفی کیرش رو از توی زیپ شلوارش بیرون آورد و گفت ببین چه نازه … از این کارش خیلی ترسیدم و گفتم چیکار می کنی حاج آقا بیدار میشه گفت نترس من شبهای زیادی با حاجی همسفر بودم هیچ جوره بیدار نمیشه … از این حرفش تقریبا خیالم راحت شد و دوباره با دست کیر آقا حسن رو گرفتم، بخاطر شکم بزرگ حسن آقا خوب مشخص نبود برای همین گفتم اینجوری خوب دیده نمیشه … با این حرفم گفت صبر کن یه جای مناسب پارک کرد و به حاجی گفت با من بیرون میره یه هوایی بخوره خوابش نگیره و با حسن آقا بیرون رفتیم و حاجی هم دوباره خیلی سریع خوابش برد … نزدیک یه دیوار باغ پارک کرده بود و بعد از پیاده شدن پشت دیوار باغ رفتیم مشخص بود باغ خشک شده و کسی اونجا نیست … یه زیرانداز پهن کرد و شلوار و شورتش رو درآورد و نشست و گفت بیا کنارم خوب ببینش … کنارش نشستم و دوباره کیرش رو گرفتم هنوز کامل شق بود و پیش آبش اومده بود یه کم براش مالیدم که ازم پرسید چطوره ؟ خوشت میاد ؟ جواب دادم آره خوش به حال هرکی زیرش حال کرده … از جوابم آقا حسن خیلی خوشش اومد و گفت پس سریع شروع کن که وقت کمه ؛ دوست داری بخوریش ؟ منم بی هیچ جوابی خم شدم و شروع کردم براش ساک بزنم… اون هم چه ساکی حرفه ای و با ولع … خیلی حشری شده بود همون جوری که براش ساک میزدم شلوار و شورتم رو پایین کشید و شروع کرد سوراخم رو با تف خیس کنه و انگشتم کنه از کونم بیشتر از ساکم حال کرده بود برای همین بعد چند دقیقه بلند شد و منو به شکم خوابوند و گفت کونت رو با هیچ کس و کونی عوض نمیکنم عالیه ؛ از تعریفش خیلی خوشم اومد بعد از تف و انگشت کیرش رو دم سوراخم تنظیم کرد و با فشار داخل سوراخم جا کرد که خیلی دردم اومد و داد زدم که گفت آروم حاجی بیدار میشه … و بعد از اینکه کیرش رو تا ته داخل کونم چند دقیقه نگه داشت و شروع به تلمبه زدن کرد و خیلی زود تلمبه هاش از داد من صداش بلندتر شده بود و با چند تا تلمبه محکم بغلم کرد و تو کونم ارضا شد … کونم از آب کیرش پر شده بود و با اینکه خیلی چاق و هیکلی بود و زیرش داشتم له میشدم ولی همین چیزها برام خیلی لذت بخش بود که منم چند لحظه بعد سعی کردم با سوراخم کیرش رو بیشتر داخل بفرستم و همین طور ارضا شدم… حسن آقا بی حال روی من خوابیده بود و به سختی بلند شد و گفت سریع خودمون رو تمیز کنیم و برگردیم قبل اینکه خواب حاجی خراب بشه … زود با دبه آبی که آورده بود خودمون رو تمیز کردیم و آماده شدیم وقتی سوار شدیم تو مسیر حاجی هنوز خواب بود که حسن آقا بهم گفت خیلی از سکس با من حال کرده و میخواد باز هم باهم باشیم که من هم ازش تشکر کردم و گفتم حتما فقط یه جای بهتر … که آقا حسن خندید و گفت حتما میبرمت روی تختی میکنمت که مامانت هم میکردم از این حرفش خیلی جا خوردم نمیدونستم باید ناراحت بشم یا عصبانی ولی برعکس
خوشم اومده بود و دوست داشتم داستانش رو بدونم ولی هیچی نگفتم و با خنده بهش نگاه کردم صبح زود مشهد رسیدیم و با اینکه کلاس داشتم ولی بخاطر اینکه زیاد مهم نبود نمیخواستم دانشگاه برم برای همین میخواستم خوابگاه برم و بخوابم … حسن آقا منو تا جلوی در رسوند و بعد از تشکر و تعارف از هم دیگه خداحافظی کردم و از حاج آقا هم خداحافظی کردم و معذرت خواهی کردم که مزاحمش شدم که حاجی جواب داد شما عزیزی … اشکال نداره جبران میکنی … حسن آقا اهل تعارف زدن نیست شما جوون خوبی هستی ما رو از محبتت بی نصیب نمیذاری … از حرف حاجی خیلی ترسیدم متوجه شدن همه چیز رو فهمیده با استرس به آقا حسن نگاه کردم که آقا حسن با خنده گفت حاج آقا نمیخواستم مزاحم خوابتون بشم حتما یه جای مناسب تر دعوت تون میکردم … کمی خیالم راحت شد و تقریبا تحریک هم شده بودم … به حاجی به یه چشم دیگه نگاه کردم و با خنده خداحافظی کردم
ادامه دارد
نوشته: متی
2 پاسخ به “هرزگی بدون مرز (۴)”
حضوری مجازی در خدمت شمافقط بیا تاLaila69699
به خاطر کون دادن به آخوند باید ترو آزمون دار زد