نه
نه
نه
چشمامو بستم تا بتونم نفس بکشم …
.
.
.
امتداد خط لبخندش داشت چشمامو نوازش میکرد ، با انگشتای دست راستم لپشو نوازش کردم ، حس قطره عرقی که کنار گوشش بود انگشتامو به رقص در می آورد انگار که مست عرقش شده بود ، دلم میخواست لبامو بزارم رو لباش و از گرمی وجودش لذت ببرم و تو همون حالت بمیرم ولی … اوه پسر ، نکنه دارم عاشق میشم!
-آرششش
+ها
-چیکار میکنی زود باش الان بیدار میشه
+ببخشید حواسم نبود
و همینطور که بغلش بودم آروم خودمو بهش نزدیکتر میکردم و هر لحظه بیشتر فرو میرفت
-آی یواشتر
+باشه عزیزم
بعد شکست عشقی که نازنین بهم زده بود دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نشدم ، اون پسری که دلش میخواست تو ۱۸ سالگی عاشق و معشوق یه دختری باشه و با هم کل عمرشون رو زندگی کنن
اما الان داره به ۳۰ سالگی نزدیک میشه اما زندگی رو نفهمیده ، چی به سر اون پسر ساده و خوش قلب اومد ، چی شد که اینقدر تنوع طلب شد ، چی شد که اینقدر تعداد دخترای زندگیش زیاد شد که حتی اسم بعضیاشون رو یادش نمیاد اما خاطره هایی که باهاشون ساخته رو بعضی وقتا میتونه به یاد بیاره ، چی شد که …
-آرش امشب چه مرگته
+ببخشید نفس داشتم به ماشینم فکر میکردم فردا درستش کنم
-فکرو بزار برای فردا الان مامانم بیدار میشه
+نترس اون قرصی که بهش دادی بخوره کاری میکنه تا خود صبح بیهوش باشه مشکلی پیش نمیاد
-میدونم عزیزم ولی نزدیک صبحه ، دوست ندارم دوباره همسایه ها ببیننت
تو دلم گفتم بزار ببینن ، مگه من چی کم از اون پسره ی احمق دارم که اون میتونه نامزدت باشه ولی من نه
بیخیال فکرم شدم و محکم خودمو بهش فشار دادم ، صدای آهش با گوشم بازی میکرد. قشنگ حس میکردم داره سر کیرم به یه چیزی میخوره که نمیزاره جلوتر بره ولی گرمای وجودش بدنمو داغ کرده بود و عرق رو پیشونیم سعی میکرد خنکم کنه ولی بی فایده بود ، آروم شروع کردم به تلمبه زدن با یه ریتمی که انگار یه آهنگی داشت داستان لیلی و مجنون رو تعریف میکرد ، دستاشو پشت کمرم حس کردم که سعی میکرد چنگم بزنه اما انگار دستای بچه ای رو حس میکردم که میخواست نازم کنه ، خدا رو شکر که پرده داره ، اگه کونش اینقدر جذابه اگه پرده نداشت چقدر میتونست لذت بخش باشه ، اینطوری آبروم میرفت زودی میومد و دیگه نمیتونستم ارضاش کنم
+نفس از پا افتادم تو بیا روش
-باشه عزیزم دراز بکش
دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو زمین ، زمین سفتی بود ولی وقتی پیشش بودم بهترین جا زمین بود انگار ، تا فکرم به زمین بود یهو گرما رو حس کردم که داشت سانت به سانت کیرمو درگیر میکرد و تا نزدیکی خایه هام رفت ولی بهشون نرسید
+بزار تا ته بره
-نمیتونم اینطوری دردش بیشتره
با دستم کمر باریکشو گرفتم و فشار میدادم ، انگار اگه اون یکی دو سانت باقی مونده هم میرفت تو ، مدال طلا رو بهم میدادن
طلا رو نگرفتم ولی موفق شدم کاری کنم بزاره تا ته بره ، همیشه اینطوری حس بهتری داشت برام ، نمیدونم از اینکه همش رو داخل حس کنم حالم بهتر بود یا اینکه ترجیح میدادم بدنش بهم بچسبه ولی فقط میدونستم همینو میخوام
یهو لرزش بدنشو رو کیرم حس کردم ، لرزشی که انگار بهم میگفت آفرین کارت خوب بوده ، آروم بغلش کردم تا آروم شه بعد همینطوری که بغلم بود با سختی خودمو تکون میدادم که عقب و جلو شه ، انگار هدف فقط ارضا کردن اون بود و منم باید سریع بعدش میشدم
-داخلش بریز
انگار به کیرم دستور آزاد سازی داده بود ، یهو حرکت آبو تو وجودم حس میکردم که میخواست داخل کونشو آبیاری کنه ، همیشه با این دختره یه طوری خالی میشدم که انرژی بدنمو از عمق وجودم میکشید و کمرمو خالی میکرد ، دوست داشتم سریع درش بیارم و نفس راحتی بکشم ولی نمیذاشت ، همیشه عادتش بود بعد ارضا شدنم محکم منو تا چند دقیقه بغلش میگرفت ، میدونستم از ته دل دوسم داره ولی این لحظات آدم دوس داره آزاد شه و بگه آخیش واقعا چسبید
+نفس عزیزم نمیخوای بلند شی ؟
-حرف نزن دارم گوش میدم
+به چی؟
-به صدای قلبت
+دیوونه شدی ؟
-ای آرش یه دقیقه حرف نزن
+…
+…
+پاشو دیگه الانه که مامانت بیدار شه کون جفتمون بزاره
-آی کاش خفه ات کنم
-میشه نری
+چی میگی باز دیوونه شدی
-آی دلم نمیخواد بری خب
+دیوونه نشو
آروم بلند شد یه دستمال به من داد و با دستمال دیگه خودشو تمیز میکرد ، از جام بلند شدم که شلوارمو بپوشم یهو مثل گرگی که می خواست شکارشو بگیره پرید بغلم ، سبک بود ، قدش شاید ۱۵۵ سانتی میشد و اختلاف سی سانتی قدمون باعث شده بود ۴۰ کیلو اختلاف وزن داشته باشیم برای همین اون گرگ نبود ، انگار بره ای بود که بغل مادرشو میخواست ولی تیک تیک ساعت و عقربه ساعتی که نزدیکی صبح رو نشون میداد باعث شد مادر ، بره رو از بغل خودش دراره و شلوارشو بپوشه
با یه بوسه رو پیشونی خداحافظی رو انجام دادم و دزدکی بدون سر صدا از اون خونه زدم بیرون
تو ماشین نشستم که صدای پیامک گوشی نظرمو جلب کرد ( عزیز دلم آروم رانندگی کن ، واقعا دوست دارم ، شب بخیر زندگیم ) دلم میخواست اون غرور مردونه رو نگه دارم ولی لبخندم نمیذاشت و منو شکست پذیر نشون میداد پس منم براش نوشتم منم دوست دارم گلم
ماشینو روشن کردم و آروم حرکت کردم ، کمی که از خونشون فاصله گرفتم صدای ولوم رو زیاد کردم
صدای حبیب طنین انداخت :
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو ، من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا
با خود و تنها
عابر این شبها منم
.
.
.
.
.
.
.
سه چهار سال از اون شبا میگذره ، کاش میموندم بیشتر بغلش میکردم ، کاش بیشتر بوسش میکردم ، کاش بیشتر نازش میکردم ، کاش…
دود سیگار میرفت تو چشمم و چشمامو بیشتر می سوزوند ، یادمه همیشه میگفت آرش هیچ وقت سمت سیگار نرو ، نمیدونست الان سخت تر از این حرفاس
تکیه دادم بود به پیر ترین و کهنه ترین درخت پارک ، شاید اونم مثل من بود بتونه درکم کنه
با اینکه رو به تابستون میرفتیم اما شبا هنوز سرد بود مخصوصا دم صبحش
چند ساعتی گذشته بود ولی هنوز ریتم رقص جلوه انگیزش ، لبخند قشنگش ، صورت دوست داشتنیش ، و لباس سفید و دستای خوشگلش تو دست شوهرش تو مراسم عروسیش ، جلوی چشمام رژه میرفتن
اشکام سرازیر شده بود دیگه نمیتونستم جلوشون مقاومت کنم
لعنتی من با خودم چیکار کردم
نه
نه
نه
نه
چشمامو بستم تا بتونم نفس بکشم …
نوشته: آترگاتیس
7 پاسخ به “من مرد تنهای شبم”
خوب و بدون غلط بود اماااااگر یه رفتگر که دیشب تا الان تو خیابونها جارو کشیده و الان اومده یه داستان بخونه و دستی به …رش بکشه و بخوابههیچی ازش درک نمیکنه
شکست عشقی بهت زده بود یا کیر بهت زده بود؟شماها با این کم سوادی چجوری خایه می کنید بیایید اینجا کستان بنویسید؟واقعا براتون مهم نیست این همه کیر که کاربرا حواله ی خودتون و کس و کارتون می کنند؟
بخاطر اسم داستانت لایک دادم
قلمت خوبه
من مرد تنهای شبم،درد میکنه تخم چپم
عالی همینجور ادامه بده
واقعا قشنگه ، این داستان کجا ، بعضی داستانای چرت پرت سایت کجا!!!