سلام من ۲۱سالمه و این اولین داستان یه که مینویسم
از الان میگم این داستان تا ۹۰درصد واقعیه و یه چیزایی اضافه کردم
این خاطره برمیگرده به ۱۵سالگی
من یه دختر خاله داشتم تقریبا ۲۰سالش بود و اندام عالی سینه های کوچک و پوست سفید که خیلی تو کَفِش بودم
این دختر خاله ما قدش از من یکم کوچکتر بود و تقریبا باهم صمیمی بودیم
اون روز منتظر مادربزرگ و پدربزرگ مون بودیم که رفته بودن سفر خارجی و ساعت ۶عصر فرود میومدند و مامانم و بقیه خاله هام بجز مادر این دختر خاله ای که میگفتم رفتن و این موند
چون راه خیلی طولانی بود و گفته بودن دیر میرسن تقریبا ۵یا۶صبح اینا من مجبور شدم خونه مادر بزرگم بخوابم که اونجا بجز زنداییم و بچه هایش هیچکی نبود خلاصه من اونجا موندم
تقریبا ساعت ۱۲شب اینا اون خالم با دختر خالم و خواهر برادرش که هم سن من بودن اومد برای اینکه اونجا بخوابه چون صبح زود میرسم و آنها هم سفرشون خیلی طول کشیده بودو دلش براشون تنگ شدت بود
این هم بگم که خونه مادر بزرگم دوخوابه با یه سالن بزرگ بود که یه اتاقش خانواده پایین زندگی می کرد و یه اتاق کوچکی هم اونطرف بود
اینا اومدن صحبت کردیم بازی کردیم و دیگه همه میخواستن بخوابن خالم تو سالن بزرگه بود و ما(دختر خاله پسر خاله ها)تو اون اتاق کوچیکه بودیم دختر خاله ام گفت امروز رفتم جنگل خسته شدم بیا پاهامو ماساژ بده منم برات شارژ میریزم منم که از خدام بود با یه کرم کف پاشو ماساژ میدادم هی من میخواستم برم بالاتر هی اون نمیزاشت خلاصه که گفت دستت درد نکنه بسته
من کنار دیوار بودم و دختر خالم هم خیلی نزدیک به من خوابیده بود چون اونطرفش خواهر برادراش میخوابیدم و جا نمیشدیم
خلاصه اون سه تا تشک انداختیم و چهار نفره باید جا میشدیم من خوابم برده بود که یهو ساعت ۲اینا بیدار شدم دیدم همه هم خوابن( اینم بگم که من هنوز باکره بودم و حتی یه کس از نزدیک هم ندیده بود)
من کنار دیوار به پهلو خوابیده بودم و دختر خالم هم کونش تو فاصله ۱۰سانتی کیر من بود منم نمیتونستم حتی رو به بالا بخوابم خیلی جا کم بود
اول چک کردم دیدم واقعا خواب بود بعد یواش یواش به کونش دست زدم دو تا لپ کون خیلی بزرگ بودن با اینکه لاغر بود به کونش دست زدم دیدم حس نمیکنه
خلاصه که یه مدت همینجوری داشتم دست میزدم از رو پتو بود
گفتم اینکه حس نمیکنه یکم بمالم بهش میرم هم شیو شده بود مالیدم مالیدم داشت ازش پیشاب میومد هنوز ارضا نشده بودم میخواستم پتو رو بردارم به کونش دست بزنم تا بیشتر حس کنم ولی پتو گیر کرده بود نهایتا به زور پتو رو از زیر کونش در آوردم دستم بردم زیر پتو و به کونش دست زدم یه حالت بین نرمی و سفتی داشت دستور مو بردم لای پاهاش ولی چیزی حس نمیکردم سفت بود فک کنم خوابش یا خیلی سنگین بود یا خودشو زده بود به خواب و جراتم بیشتر شده بود خواستم دستم از زیر شلوارش ببرم تو شلوارشو دادم بالا یکم دیدم سه چهار لایه شورت و شلوارک پوشیده به خاطر همون بوده حس نمیکردم دستور از داخل بردم تو حالا خیلی نرم بود شلوارشو تا یه حدی بردم پایین یه شورت بیکینی مانندی داشت جرات نکردم اونو بردارم ولی میتونستم از روش کصشو حس کنم دوباره کیرمو در آوردم و گذاشتم لایه لپای کونش خیلی گرم بود خیلی یواش کیرمو بالا پایین میکردم و فیلم گرفتم الانم دارم فیلمشو خیلی گرم بود کم کم داشتم ارضا میشدم دستمالو برداشتم گذاشتم سر کیرم و کم کم آبم اومد
کل شبو نخوابیده بودم و مادربزرگم اینا اومدن دختر خالم یه جوری منو نگاه میکرد فک کنم فهمیده بود ولی به روش نیاورد و قصه ی ما به سر رسید …
از الان میگم این داستان تا ۹۰درصد واقعیه و یه چیزایی اضافه کردم
این خاطره برمیگرده به ۱۵سالگی
من یه دختر خاله داشتم تقریبا ۲۰سالش بود و اندام عالی سینه های کوچک و پوست سفید که خیلی تو کَفِش بودم
این دختر خاله ما قدش از من یکم کوچکتر بود و تقریبا باهم صمیمی بودیم
اون روز منتظر مادربزرگ و پدربزرگ مون بودیم که رفته بودن سفر خارجی و ساعت ۶عصر فرود میومدند و مامانم و بقیه خاله هام بجز مادر این دختر خاله ای که میگفتم رفتن و این موند
چون راه خیلی طولانی بود و گفته بودن دیر میرسن تقریبا ۵یا۶صبح اینا من مجبور شدم خونه مادر بزرگم بخوابم که اونجا بجز زنداییم و بچه هایش هیچکی نبود خلاصه من اونجا موندم
تقریبا ساعت ۱۲شب اینا اون خالم با دختر خالم و خواهر برادرش که هم سن من بودن اومد برای اینکه اونجا بخوابه چون صبح زود میرسم و آنها هم سفرشون خیلی طول کشیده بودو دلش براشون تنگ شدت بود
این هم بگم که خونه مادر بزرگم دوخوابه با یه سالن بزرگ بود که یه اتاقش خانواده پایین زندگی می کرد و یه اتاق کوچکی هم اونطرف بود
اینا اومدن صحبت کردیم بازی کردیم و دیگه همه میخواستن بخوابن خالم تو سالن بزرگه بود و ما(دختر خاله پسر خاله ها)تو اون اتاق کوچیکه بودیم دختر خاله ام گفت امروز رفتم جنگل خسته شدم بیا پاهامو ماساژ بده منم برات شارژ میریزم منم که از خدام بود با یه کرم کف پاشو ماساژ میدادم هی من میخواستم برم بالاتر هی اون نمیزاشت خلاصه که گفت دستت درد نکنه بسته
من کنار دیوار بودم و دختر خالم هم خیلی نزدیک به من خوابیده بود چون اونطرفش خواهر برادراش میخوابیدم و جا نمیشدیم
خلاصه اون سه تا تشک انداختیم و چهار نفره باید جا میشدیم من خوابم برده بود که یهو ساعت ۲اینا بیدار شدم دیدم همه هم خوابن( اینم بگم که من هنوز باکره بودم و حتی یه کس از نزدیک هم ندیده بود)
من کنار دیوار به پهلو خوابیده بودم و دختر خالم هم کونش تو فاصله ۱۰سانتی کیر من بود منم نمیتونستم حتی رو به بالا بخوابم خیلی جا کم بود
اول چک کردم دیدم واقعا خواب بود بعد یواش یواش به کونش دست زدم دو تا لپ کون خیلی بزرگ بودن با اینکه لاغر بود به کونش دست زدم دیدم حس نمیکنه
خلاصه که یه مدت همینجوری داشتم دست میزدم از رو پتو بود
گفتم اینکه حس نمیکنه یکم بمالم بهش میرم هم شیو شده بود مالیدم مالیدم داشت ازش پیشاب میومد هنوز ارضا نشده بودم میخواستم پتو رو بردارم به کونش دست بزنم تا بیشتر حس کنم ولی پتو گیر کرده بود نهایتا به زور پتو رو از زیر کونش در آوردم دستم بردم زیر پتو و به کونش دست زدم یه حالت بین نرمی و سفتی داشت دستور مو بردم لای پاهاش ولی چیزی حس نمیکردم سفت بود فک کنم خوابش یا خیلی سنگین بود یا خودشو زده بود به خواب و جراتم بیشتر شده بود خواستم دستم از زیر شلوارش ببرم تو شلوارشو دادم بالا یکم دیدم سه چهار لایه شورت و شلوارک پوشیده به خاطر همون بوده حس نمیکردم دستور از داخل بردم تو حالا خیلی نرم بود شلوارشو تا یه حدی بردم پایین یه شورت بیکینی مانندی داشت جرات نکردم اونو بردارم ولی میتونستم از روش کصشو حس کنم دوباره کیرمو در آوردم و گذاشتم لایه لپای کونش خیلی گرم بود خیلی یواش کیرمو بالا پایین میکردم و فیلم گرفتم الانم دارم فیلمشو خیلی گرم بود کم کم داشتم ارضا میشدم دستمالو برداشتم گذاشتم سر کیرم و کم کم آبم اومد
کل شبو نخوابیده بودم و مادربزرگم اینا اومدن دختر خالم یه جوری منو نگاه میکرد فک کنم فهمیده بود ولی به روش نیاورد و قصه ی ما به سر رسید …
نوشته: .
11 پاسخ به “مالیدن تو خونه مادربزرگ”
کم بود ولی لا اقل راست به نظر می رسید.
کصشر محض
شرت بیکینی مانند چیه دیگه؟
اون بیدار بوده ولی ترسیده و خودشو به خواب زده دفعه بعد بزار کونش
تو داستانت گفتی تواون سن هنوز کص از نزدیک ندیده بودی خواستم هنوزم ندیدی پسرم ،این هایی که گفتی واسه حالت غیر طبیعت هنگام جقِ که واسمون تصویرسازی کردی
نوشتی ۲۱ سالته اماااااسوادت میخوره ۵ ابتدایی باشی
ای کسکش عن زبون .مال کدوم کشوری اومدی اینجا جق نامه نوشتی
ممکنه واقعی باشه و خیلی ها این تجربه رو دارن
ممکنه واقعی باشه و خیلیها این تجربه رو دارن
توی اون خونه هیچ بزرگتری پیدا نمیشد که توی به اصطلاح ۱۵ ساله رو کنار اون دختر نخوابونه.😐🤣 رفته بود جنگل پاش خسته بود و ماساژ میخواست…خودت سنتو لو دادی با این طرز داستان نوشتنت.برو به بچگیت برس هنوز برای بچه ۸ ساله زیاده توی این فکرها باشه🤣🤣🤣 دستشویی برو بعد بخواب وگرنه فشار بهت میاد برای داستان نوشتن💧
شرط میبندم هنوزم کوص واقعی ندیدی