ماجرای عجیب با پدرشوهرم (۲)

دیگه از چنگش در رفتم و به محض جدا شدن ازش دوباره بغضم ترکید و خم شدم دو دستام رو زانوهام و گریه می کردم
… فقط داد می زدم ” ازت متنفرم…”

دویدم اومدم تو آشپزخونه، نصف لباسام خیس خیس شده بود، می لرزیدم. واقعا نمیدونستم چیکار کنم. به مهران بگم نگم. اگه می گفتم همه چی خراب می شد و آبروریزی می شد. یه پنج دقیقه ای گذشت. همونجا شلوار و تی شرتمو در آوردم و کمی با حوله بدنمو خشک کردم و پایین کابینت نشستم و هق می زدم. یهو دیدم صدای ویلچرش اومد!!! این که نمی تونست تنهایی پاشه و سوار ویلچر بشه!!! اومد جلوم. گفت “از من ناراحت نباش الهام. خواهش می کنم از من دلگیر نباش!!”
با یه شورت و سوتین چمباتمه زده بودم و زانوهامو بغل کرده بودم.
گفتم ” جلوی چشام نباش هیولای نامرد! تو که نمیتونستی سوار ویلچر بشی!! همه چیو به مهران می گم. همین یه خورده آبرویی که نداری رو هم تو فامیل می برم. انقده همه فامیل و اطرافیانت رو گاییدی که فکر میکنی حقته به هر کسی دست درازی کنی … “
برای اولین بار هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم.
گفت ” اینجوری نگو قربونت بشم، راستش خودم زور بزنم میتونم سوار شم، فقط پاهامو نمیتونم تکون بدم. رو نکردم که تو و مهران بیشتر بیاین پیشم از تنهایی نترکم. فقط تو رو خدا ازم ناراحت نباش. من تحت فشار بودم…”
تازه یادم اومد که لختم و داره وراندازم می کنه. خودشم دیگه روش باز شده بود و لخت رو ویلچر جلوم بود و کیرش نیمه خوابیده ولو بود جلوی چشام. گفت ” قربون اون پاهای مرمری خوشگلت بشم …” که اجازه ندادم حرفش تموم بشه
گفتم ” فقط از جلو چشمام گم شو میخوام لباس بپوشم برم. خیسه همه ش” . گفت: ” باشه باشه تو فقط آروم باش چشم میرم” و ویلچرش راه افتاد سمت هال. رسید به جاش. هنوز جلوی چشام بود و زیرچشمی نگاه می کردم که چجوری می خواد از رو ویلچر پا شه و بشینه سرجاش! ویلچر و چرخوند و خیلی راحت با دو تا دستاش پا شد و وقتی متوجه شد دارم نگاش میکنم قشنگ رو به من شد، نمی دونم . شاید باز به خاطر اینکه کیرش رو نگاه کنم. فکر کنم از این مساله لذت می برد.
خیلی راحت کمرش رو آروم پایین آورد و سر جاش نشست. اصلا هم نیاز به کمک نداشت. چقدر بدجنس بود.
رفتم لباسام و کمی سشوار و اتو بکشم سریع خارج بشم که دیدم گوشیم زنگ میخوره. دخترم بود. برداشتم . گفتم “الان میام دخترم نگران نباش”. گفت ” چرا صدات میلرزه مامان خوبی؟” گفتم “آره مامان جون نگران نباش دارم میام”
تازه دیدم طفلکی چندتا میسکال و پیامک داده که “مامان کجایی چرا جواب نمیدی؟! خونه باباجونی هنوز؟”.
باز نادر صدام کرد : ” الهام فک کنم داری میری؟! لطفا یه پیژامه و زیرپوش از تو خواب توی کشوهام بردار برام بیار”
یعنی واقعا چقدر روو داشت!! انگار نه انگار که با من چیکار کرده! هیچ جوابی ندادم. لباسامو همونجور مرطوب پوشیدم و با لج براش پیژامه و زیرپوش برداشتم بردم بهش بدم. باز تا منو دید پاهاشو باز کرد که ببینم، اصلا نگاهش نکردم و پیژامه و زیرپوش رو پرت کردم طرفش. داشتم وسایلم رو جمع می کردم که گفت “الهام اگه من بدم تو بد نباش، من که میدانم تو چقدر مهربونی و چقدر منو دوست داری! خودتم میدونی چقدر برام عزیزی. ماهی ها رو هم درست نکردیا، می خوای بری؟!”
از اینکه چقدر روو داره و من تا بحال چنین ورژنی ازش ندیده بودم داشتم شاخ درمی آوردم! با اینکه سمت در رفتم که برم بازم برگشتم. گفتم داستان نشه. رفتم ماهی رو براش سرخ کردم و یه نیم ساعت دیگه طول کشید. تو این نیم ساعت هم هی قربون صدقه م می رفت و نازم می داد و عذرخواهی می کرد که طاقتم طاق شد و یهو جیغ زدم : “بخدا یک کلمه دیگه ادامه بدی همه چیو به همه میگم، فقط خفه شو!!”
دیگه هیچی نگفت.
دوباره گریه م گرفت. اون سه ساعت اندازه سه سال برام طول کشیده بود. کارم تموم شد و بی یک کلمه حرف از خونه ش زدم بیرون. پشت فرمون بودم که متوجه شدم مچ دستم قرمز و کبوده انگار. اونقدر محکم گرفته بودش که جاش مونده بود! رسیدم خونه. نمی خواستم دخترم بویی ببره که پریشونم. سریع رفتم دوش گرفتم و هنوز گیج اتفاقات بودم. موقع خواب دلم نمی خواست تنها باشم. دخترم رو صدا زدم گفتم مامان بیا پیش من بخواب. محکم بغلش کرده بودم و خودش تو تعجب که چمه! گفتم” دلم واسه مامانم تنگ شده دخترم. امشب تو مامان من شو …” طفلک چقده نازم کرد و بوسم کرد تا خوابیدم.
دو روزی گذشت و من یواش یواش داشت حالم بهتر می شد و سعی میکردم بهش فکر نکنم. فقط بعد دو روز مهران که زنگ زد گفت چرا نرفتی پیش بابا، طفلکی گله می کرد! که گفتم “نشد برم امروز میرم چشم”. یه جوری گفتم فکر کرد انگاری دیگه خسته شدم یا دوس ندارم برم دیگه. گفت “باشه امروز رو پس لطف کن برو از فردا خودم میرسم دیگه ببخش زحمتت. رسیدم یه فکری براش می کنم.”
عصری با دخترم رفتم که تنها نرم. کارهاشو انجام دادم و هر وقت که می دیدم دخترمو بغل می کنه و ناز میده آتیش می گرفتم و عصبانی می شدم. هیچی هم نمی تونستم بگم. همه ش صداش می کردم که “دخترم بیا پیش من کمکم کن”.
اون روز هم گذشت و مهران م رسید. شب قبلش، نادر، پدرشوهرم به من تو تلگرام پیام داد که “می دونم به مهران نمیگی، می دونی که آبروریزی میشه. هم زندگی شما می پاشه هم من زندگی م بیشتر جهنم میشه… بازم ازت معذرت میخوام#34;.
هیچی جواب ندادم و بعد اینکه خیالش راحت شد که سین کردم پیامو پاک کرد. دیگه بعدش اکثرا مهران می رفت. چند نفر رو هم استخدام کرد ولی بازم نادر عذر همه شونو می خواست. یه سفر آلمان رفتن واسه جراحی و برگشتن. ظاهرا گفتن خیلی بهتر میشه. خیلی فیزیوتراپی هاش هم جواب داد و بعد یک سال دیگه با عصا راه می رفت تو خونه.
تا اینکه …

ادامه در قسمت 3

نوشته: الهام

بازدید 3,014

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “ماجرای عجیب با پدرشوهرم (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید