فرشته یا هیولا؟ (۲)

امی در عقب ماشین رو باز کرد،نبات رو داخل گذاشت و خودش هم کنارش نشست.

در لحظه این فانتزی به ذهنش رسید،پس بی‌خیال ماشین خودش شده و از حنیف خواسته بود براش ماشین بگیره.

هیچ نگرانی بابت راننده نداشت،پس راحت میتونست به کارش برسه.
کامی بعد دادن آدرس به راننده بازوی نبات رو گرفت،مجبورش کرد دراز بکشه و سرش رو روی پاش بزاره.

نبات بخاطر حس نگاه راننده روشون معذب شده بود،احساسات عجیبی داشت،ترس،هیجان،شاید هم دلتنگی.

کامی دستش رو با نرمی روی سینه های نبات کشید.

+درد داری ریزه؟

نبات در جواب سوال کامی فقط سرشو به نشونه‌ی مثبت تکون داد و مظلوم بهش نگاه کرد‌.

کامی پایین کراپ نبات گرفت بالا داد تا سینه های نبات بیرون بیوفته که نبات هینی کشید و مانع کار کامی شد،خواست از جاش بلند شه که کامی دستشو وسط سینه‌ش گذاشت و بهش اجازه‌ی این کارو نداد‌.

+نترس.فقط میخوام ماساژش بدم که دردش آروم شه کوچولو.دوست نداری؟

نبات مضطرب به راننده نگاه کرد و نامطمئن از اینکه راننده حرفشو نمیفهمه پچ زد

_آخه عمو من خجالت میکشم.اون آقا از آینه نگامون میکنه.

کامی لبخندی زد و در حالی که خم میشد تا پیشونی نبات رو ببوسه گفت

+آخ عمو قربون اون خجالتت بره.

و بعد از بوسه جون‌داری که روی پیشونی نبات زد از راننده خواست حوله ای که روی داشبورد بود روی آینه ماشین بندازه.

راننده از آینه نگاهی کلافه و شاید خشمگین به نبات انداخت و بدون حرفی دستور کامی رو اجرا کرد.

+بفرمایید نبات خانوم.الان بی‌حرف فقط نگاه کن عمو کامی چطور دردت رو خوب میکنه.

با اینکه توی یک ماه گذشته بارها حنیف نبات رو لخت کرده و بدنش دستمالی کرده بود و بازم خجالت میکشید بی حرف تکون داد که کامی اخم کمی کرد.

کراپ نبات رو بالا زد،نیپل صورتی رنگ نبات بین انگشت شصت و اشاره‌ش گرفت و فشار نسبتا محکمی داد.

چهره نبات از درد درهم شد بی‌اختیار ناله دردناکی کرد.

_آییییییییی

+وقتی عمو باهات حرف میزنه با زبون جوابشو بده نه سر
بعد اروم سینه‌ نبات رو ناز کرد.

+فهمیدی نبات عمو؟

نبات ناراحت از این حرکت کامی بغض کرده و قهر گونه جواب داد.

_بله فهمیدم

کامی خیره به سینه های نبات مشغول نوازش شون بود و با لحنی غیر دستوری و صمیمانه گفت.

+دوس دارم هر جمله ای که به من میگی توش کلمه عمو بزاری.باشه؟

باشه سوالی آخر جمله و لحن کامی باعث شد نبات بغضش رو قورت بده معمولی جواب بده.

_باشه عمو

+مودب هم باشی.باید بگی چشم عمو

با اینکه روحیه‌ی چموش و لجباز نبات هنوز زنده بود ولی ترس از یه نیشگون دیگه از سینه های دردناکش که زیر دست کامی نوازش میشد باعث شد لب بزنه.

_چشم عمو

+آفرین نبات عمو،افرین دخترم

لفظ دخترم انقدر برای نبات شیرین و دلچسب بود و اونو تو خلسه برد که تا ایستادن تاکسی متوجه ادامه راه نشد.

کامی کراپ نبات رو پایین داد و اجازه داد بلند شه.

نبات گیج به اطراف نگاه کرد،خیابون نسبتا شلوغ بود و اطراف رو برج ها و ساختمون های بلند احاطه کرده بود.

کامی پیاده شد و نبات هم همراه خودش کشید،از جلوی نگهبان گذشتن وارد آسانسور شدن.

برای نبات حتی طراحی آسانسور هم عجیب بود، آسانسور شیشه ای و خارج از سازه اصلی ساختمون بود.

نگاهش دست کامی رو که دکمه طبقه ۱۷ رو فشار داد دنبال کرد.

با ارتفاع گرفتن از زمین نبات ترسیده به کامی چسبید و چشماش رو بست.۱۷ طبقه ارتفاع از زمین میتونست برای اون وحشتناک باشه.

کامی با لبخند رضایت‌مندی دستش رو دور نبات حلقه کرد و شروع به چیدن برنامه امشبش کرد.

هیجان‌زده بود،مثل هر باری که دختر باکره به خونه می آورد.
با باز شدن در از آسانسور خارج شدن.

نبات باز هم چشم شد رو اطراف رو کنکاش کرد،انگار هر طبقه دو واحد داشت.

کامی سمت واحد خودش رفت و بعد از باز کردن در دستشوی پشت کمر نبات گذاشت و گفت

+بفرمایید نبات خانوم.خوش اومدی.

نبات وارد خونه شد و و پشت سرش کامی.

+تا تو خونه رو یه نگاه بندازی من لباسامو عوض میکنم.رو ناهارخوری بشین تا بیام کوچولو

بعد هم بوسه ای رو سر نبات زد و به سمت یکی از دو دری که کنار هم بود رفت.

نبات پذیرایی نسبتا بزرگ با دکور مینیمال رو از نظر گذروند.

اولین کلمه ای که برای برای توصیف خونه میتونست به کار ببره خاکستری بود.

همه وسایل جز وسایل الکترونیکی مثل تلویزیون و اسپیکرها از رنگ خاکستری با طیف های مختلف تهیه شده بود.

به سمت آشپزخونه رفت و پشت میز نشست.دکور مینیمال و رنگ خاکستری اونجا هم خودنمایی میکرد.

کامی با یه شلوارک مشکی ورزشی وارد آشپزخانه شد و به سمت یخچال رفت.

نبات آنالیز طور هیکل کامی رو نگاه کرد.

قد بلند و چهارشونه بود،با اینکه بدنش خیلی عضلانی و سفت نبود ولی هیچ جای بدنش چربی اضافه نداشت البته که تردمیل و دمبل های گوشه پذیرایی نشون دهنده این بود که کامی به رو فرم بودن بدنش اهمیت میده.

+بزار ببینم چی دارم بدم به این خانوم کوچولو بخوره.

بعد سینیی که کیک نصفه‌ای روش قرار داشت همراه با بطری آب پرتقال روی میز گذاشت.

بعد از آوردن بشقاب و لیوان صندلی کنار نبات رو عقب کشید و نشست.

دو ضربه روی پاش زد و گفت

+بیا رو پای عمو بشین که میخواد خودش به نبات خانوم کیک بده.

نبات با ذوق و شاید کمی هم خجالت روی پای کامی نشست و بعد کمی وول خوردن سر جاش ثابت شد.

کامی غرق لذت از وجود دخترک موهاشو ناز کرد،داخل بشقاب کیک خیس شکلاتی گذاشت و لیوان رو پر کرد.

یه دستش رو دور کمر نبات حلقه کرد و با دست دیگش چنگال شامل کیک رو سمت دهن نبات گرفت.

+کیک شکلاتی دوس داری؟

_بله عمو

+عااا کن عمو جون

نبات دهن باز کرد و با لذت کیک رو وارد دهنش کرد.از طعم عالی کیک چشماش رو بست و اومم کشداری گفت.

کامی از اینک حرکت نبات خنده ای کرد و در حین گرفتن لیوان آبمیوه سمت دهنش گفت.

+آخرین بار کی غذا خوردی موش کوچولوی گشنه؟

نبات سرش رو جلو برد بعد خوردن قلپی از شیر گفت

_ناهار خوردم ولی بیشتر از یک ماه میشه کیک نخوردم.

کامی اخمی کرد،روون پای نبات رو توی چنگش گرفت و با لحن اربابانه گفت.

+مگه نگفتم تو هر جملت بگو عمو؟یادت رفت؟

نبات که از قدرت دست کامی تعجب کرده بود با صدایی که درونش درد مشخص بود لب زد.

_گفتی عمو

کامی فشار دستش رو بیشتر کرد.

+یاد نگرفتی بخاطر اشتباهاتت معذرت خواهی کنی کوچولو؟

_ببخشید.معذرت میخوام عمو

کامی پاش رو ول کرد،اروم جای چنگ شو نوازش کرد و ادامه کیک و آبمیوه رو در آرامش به خورد نبات داد.

نبات ناراحت از کار کامی سوال هایی که قصد داشت بپرسه رو از ذهنش بیرون ریخت و با سکوتش به خیال خودش با کامی قهر کرد.

کامی بی حرف نبات رو روی صندلی کنارش گذاشت و به اتاقش رفت.

بعد چند دقیقه با یه جعبه مخملی و قرمز برگشت،جعبه رو روی میز گذاشت،سر جاش نشست و دوباره نبات رو روی پاش نشوند‌.

یه دستش رو دور کمر نبات حلقه کرد دست دیگه‌ش رو روی روون نبات کشید.

این نوازش که هر لحظه به کص نبات نزدیک تر میشد زنگ خطر های ذهن نبات رو فعال کرد.

ترسیده بدنش رو جمع کرد و خواست از جاش بلند شه که کامی اجازه نداد و محکم تر گرفتش.

+کیک خوشمزه بود؟

_آ…آرهه،ممنون عمو

کامی هومی کشید و در حالی که دستاش رو سمت دکمه شلوارک جین نبات برد تا بازش کنه گفت.

+حالا که کیکت رو خوردی وقتشه عمو رو راضی کنی.

نبات فورا دستش رو روی دست کامی گذاشت ولی کامی بی اهمیت دکمه شلوارکش رو باز کرد.

نبات ترسید.

_نه،تورو خدا نکن

کامی از روی صندلی بلند شد و نبات رو خم کرد روی میز،محکم نگهش داشت و در حالی که مشغول پایین کشیدن شلوارک شد با لحن مهربونی گفت.

+نترس نبات عمو الان فقط یکم کون‌تو میکنم.تازشم من خیلی مهربونم عزیزم

نبات داشت گریه‌ش میگرفت با بغض گفت

_من نمیخوامم.توروخدا،دردم میاد

کامی شلوارک رو تا روی زمین پایین کشید،بعد در حالی که جعبه قرمز در دیدرس نبات قرار میداد و درش رو باز میکرد با همون لحن مهربون گفت.

+باز عمو گفتن رو یادت رفت؟

و بعد از بیرون آوردن ژل لوبریکانت و یه دیلدو کوچیک ادامه داد.

+نترس عمو جون،من خیلی مهربونم.ببین اول کونت رو ژل میزنم بعد با انگشت و این دیلدو سوراختو اماده میکنم تا کیرمو تحمل کنه.باشه عمو؟

بغض نبات شکست و شروع به گریه کرد و در حالی که تقلا میکرد از زیر دست کامی در بره با صدای بالا رفته گفت.

_نهههه…نمیخواممم…ولم کننن…ولمممم کننننن

ولم کن آخر رو با جیغ و فریاد گفت که باعث شد کامی اخم کنه و اسپنک محکمی رو کون نبات بزنه.

_آییییی…هع

+به حرف عمو گوش بده و اروم بگیر نبات خانوم.در ضمن دیگه عمو گفتن رو یادت نره

کون نبات سفید و تمیز بود.سوراخ صورتی و بدون تیرگی و لپ های کونش که جوش های ریز قرمزی داشت و از نظر کامی ویو مقابلش رو خیلی زیبا تر کرده بود میتونست کامی رو به جنون بکشونه.

بوی خوب و ملیح و پوست نرم بدن نبات ناشی از لوسیون ها و کرم های مرغوب نشون میداد حنیف خساست نکرده و حسابی به برده‌اش رسیده.

کامی از فرم و نرمی کون نبات خوشش اومده بود مثل یه پسر بچه که با اسباب بازی مورد علاقش بازی میکنه لپ هاش رو به نوبت توی دستش میگرفت،میچلوند،میمالید و اروم اسپنک میزد و بدون توجه به خواهش ها و گریه‌ی نبات لبخند رو لبش بود.

با همون لحن مهربون و دوستانش گفت

+ای جونم.چه کون نازی داری نبات عمو.حیف نباشه بگذرم از این کون؟ببین چه نرمه.انگار ژله‌س

توروخدا اذیتم نکن…هع…بزار برم کامی…خواهش میکنم

نبات ندونسته،با اوردن اسم کامی بدون پیشوند به حدی اونو عصبی کرد که کامی ملایمت رو کنار گذاشت و با اسپنک های محکم و بی امون به جون کون نبات افتاد خشن غرید

+مگه بهت نمیگم عمو رو تو حرفات جا ننداز؟هااا؟

گریه و تقلای بی ثمر نبات با اسپنک های سنگین کامی بیشتر شد و شروع به التماس کرد.

_اییی…نزن …توروخدااا…اییییی

+چرا حرف عمو رو گوش نمیدی؟هوم؟بگو نبات خانوم،بگو چرا به حرف عمو گوش نمیدی نبات عمو؟

_ببخشید عمو…ایی…ببخشید عمو دیگه…ایییی…هعع…نزن …هع …خواهش میکنم عمووو…اخخخخ…هعع

کامی چند اسپنک دیگه زد و اروم گرفت.به کون نبات که حالا جای دستاش روش نقش بسته و قرمز شده بود نگاه کرد و دوباره لبخند زد.رو به نبات با لحن مهربونی گفت.

+آفرین عمو جون.دیگه یادت نره عزیزم
خم شد و موهای نبات رو که فین فین میکرد و هق میزد بوسید و کنار گوشش گفت.

+رو کونت یه نقاشی خیلی قشنگ کشیدم کوچولو.کامل که شد عکس میگیرم نشونت میدم

بعد بلند شد و خودش رو به طرف ژل کشید و اونو برداشت.

کمی ژل رو سوراخ کون نبات ریخت و در حالی که اونو دور سوراخش پخش میکرد گفت.

+یکم از برنامه امشب بخاطر بی ادبیت عقب افتادیم که باید با سریع باز کردن کونت جبران شه کوچولو

بعد دیلدو رو برداشت و سرش رو به ژل روی کون نبات مالید.

نبات که دیلدو رو روی سوراخش حس کرد سریع بدنش منقبض و سوراخش کونش رو جمع کرد.

+شل کن خودت رو عمو.این کارت نمیتونه جلوم رو بگیره فقط خودت اذیت میشی عزیزم

نبات دلیل رفتار های ضد نقیض کامی رو نمیفهمیدم شاید یه بیماری روانی داشت،شاید سبک لذتش اینطوری بود ولی هرچی که بود جیغ التماس جوابگو نبود و نبات باید از در سیاست وارد میشد.

برای همین خودش رو شل کرد و با بغض و ناز گفت

_عمووو.میشه لطفنی این کارو نکنی.من میترسم عمو جون.اگه نباتت رو دوست داری نکن عمو

کامی از سیاست کودکانه نبات بلند خندید برای لحن و ناز کلماتش کیف کرد.

همونطور خندون گفت

+ای توله سگ.برا عمو دلبری میکنی نمیگی قورتت میده جوجه

دستش رو که تا الان روی پشت نبات گذاشته بود رو برداشت رو دور کمرش قفل کرد.روش خم شد و پاهای نبات رو بین پاهاش قفل کرد و در حالی که دیلدو رو به نبات فشار میداد تا اروم واردش گفت.

+عمو بخواد ولت کنه که دیوونه میشه نبات خانوم.به فکر عمو نیستی که همش ساز مخالف میزنی عزیزم‌.

کامی چند سانت از دیلدو رو وارد نبات کرد که جیغش بلند شد و بی اختیار التماس کرد.

_ایییییییی…عمو توروخداااااااا…ایییییییی

کامی بدون کوچکترین توجهی به حرف ها و جیغ های نبات حرفش رو میزد و دیلدو رو فشار میداد.

+مگه میشه من دوست نداشته باشم قربونت برم.دوست نداشتم اینجوری اروم کونت رو باز میکردم؟

هر لحظه که کون نبات بیشتر باز میشد سوزش دیواره های سوراخ کونش هم بیشتر و دردناک تر میشد.

نبات که نصف دیلدو رو توی کونش حس میکرد بلند بلند زار میزد و از کامی میخواست ادامه نده‌.

_عمو بسهههه…بسه توروخداااا…عمو میسوزههههه…ایییی …عمو خواهش میکنم …اییی

کامی کل دیلدو رو وارد نبات کرد،چند ثانیه دست نگه داشت و دور سوراخ کون نبات آروم دست کشید.

+جونم عمو.گریه نکن عسلم،ببین کلش جا شد،حالا اروم باش تا عمو قشنگ جادارت کنه.

نبات که هق میزد با فهمیدن کاری که میخواد بکنه باز شروع به خواهش کرد ولی کامی بی اهمیت ته دیلدو رو گرفت کمی بیرون کشید و بدون مکث دوباره اروم وارد نبات کرد.

کامی بعد چند بار تکرار این کار دیلدو رو بیرون کشید.دیلدو تمیز بود البته انتظار دیگه ای هم نداشت چون میدونست حنیف نبات رو از همه نظر برای امشب آماده کرده.

دیلدو رو خارج از دید نبات روی میز گذاشت.

از رو نبات بلند شد و دستش رو از دور کمر نبات باز کرد و بین شونه هاش گذاشت و به میز چسبوندش.

کامی پشت نبات قرار گرفت و کمی با سوراخ کونش بازی کرد برای کردن کون نبات بی تاب شده بود دیگه نمیخواست معطل کنه.

شلوارکش رو تا زانو پایین کشید،کیرش بلند و سفت شده بود و اماده‌ی دریدن.

ژل رو برداشت و مقدار زیادی روی کیرش خالی کرد بعد با دستش ژل رو دور کیرش پخش کرد دست ژلیش رو به کون نبات کشید تا تمیز شه.

خودشو پشت نبات تنظیم کرد دو طرف پهلو نبات رو گرفت و سر کیرشو رو سوراخ نبات گذاشت.

نبات همین که کیر کامی رو حس کرد سرشو از روی میزد بلند کرد که کامی دوباره به حالت اول برش گردوند،ضربان قلبش تند میزد و نفس هاش کشدار شد.

نه،نمیتونست…نمیتونست همچین کلفتی رو تحمل کنه.مطمئن بود سوراخش پاره میشه یا زیر تلمبه های کامی میمیره.

لرزون و بریده بریده گفت.

_عمو…خواهش میکنم ازت…نمیتونم…بخدا میمیرم عمو…دووم نمیارم…توروخدا برش دار عمو…التماست میکنم

کامی خم شد روی نبات و اونو بین بازوهاش گرفت همینطور که براش حرف میزد کیرش رو وارد کون نبات میکرد.

+نترس عمو جون.شاید چند تا تلمبه اول درد داشته باشه ولی سریع عادت میکنی.آروم باش عزیزم.شل کن خودتو

کامی که سر کیرش رو وارد کرد نبات تازه کلفتی اصلی کیر کامی رو حس کرد که هرچی جلو تر میومد بیشتر هم میشد.

نمیتونست کاری کنه نه تقلا نه التماس.وارد شوک شده بود و فقط فقط دردمندانه اه میکشید

_آهههه…آه…ایی…آه‍هههه…هههههه

کیر کامی که تا آخر وارد شد چند ثانیه ایستاد،نبات به زور لب زد

_ع…عمو…

نتونست ادامه بده.

کامی کنار گوش نبات سرد پچ زد.

+کیرم گرنسس نبات.خیلی گرسنه.باید سیرش کنی.

بعد با لحن مهربونی ادامه داد

+یه کوچولو درد داره عزیزم ولی زود عادت میکنی‌.عمو که کارش با کونت تموم شد میریم باهم فیلم میبینیم عسلم.تحمل کن تا تموم شه‌

بعد از روی نبات بلند شد و کمر باریکش رو بین دستاش گرفت.خودشو اروم بیرون کشید که اخ و ناله نبات بلند شد.

دوباره کیرشو اروم داخل فرستاد و بیرون کشید.چند تا تلمبه اروم که زد کم کم سرعتش رو بیشتر کرد.

قدرت و سرعت تلمبه های کامی تو کون نبات هر لحظه بیشتر میشد و جیغ نبات بلند تر.

نبات تقلا میکرد و خودش رو جلو می کشد،میدونست هیچ تاثیری نداره ولی ناخودآگاه اونو مجبور میکرد از درد فرار کنه.

دلش میخواست همون لحظه جون از تنش میرفت و میمرد.

ضربات کامی هر لحظه سنگین تر میشد حس از پاهاش رفته بود و اگه دستای کامی روی پهلو هاش اونو نگرفته بود پخش زمین میشد‌.

ناله های آروم و از سر لذت کامی کم کم داشت بلند میشدن،خودشو هر بار محکم تر به نبات میکوبید و صدای برخورد بدن هاشون باعث لبخند رضایت روی لب های کامی شده بود.

بین تلمبه هاش اسپنک های محکم مهمون کون نبات میکرد،لپ هاش رو بین دست هاش می چلوند و از سر لذت با فک قفل شده اوف های کشدار میگفت.

نزدیک ارضا شدنش که رسید چند تلمبه محکم دیگه زد و خودش رو بیرون کشید،نبات رو ول کرد و سمت جعبه دستمال رو کانتر رفت،چند برگه بیرون کشید، کیر خونی و لزجش رو تمیز کرد و با کمی مالش ارضا شد و ابشو بین دستمال ها ریخت.

بی‌حال روی صندلی پشت کانتر نشست و به کابینت پشتش تکیه داد و چشماشو بست تا حجم لذتی رو که چشیده بود هضم کنه.

بعد چند نفس عمیق چشماشو باز کرد و پی نبات گشت

نوشته: بوو کوچولو

بازدید 10,658

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “فرشته یا هیولا؟ (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید