وقتی خاطرات خوب یا بد گذشته رو ورق میزنم یا هرموقع با دیدن یه صحنه یا یه چیزی یاد گذشته میوفتم از خود بی خود میشم میرم تو حال خودم بی اختیار و آروم آروم اشک از گونه هام جاری میشه.بعضی مواقع حرفهای رفیقام رو دیگه نمیشنوم میرم تو فکر حتی اونا رو نمیبینم… دیگه فقط خاطره… آخ… دلم نگیر بهونه… آره شاید این تقدیرمونه… ولی نه این حقمون نبوده…
دیشب بعد از چند سال دوباره برگشته بودم به اونروزا. اون روزایی که با وجود اینکه وجودمون سرشار از غم بود ولی هرگز لبخند از لبهامون برداشته نمیشد.یادم میاد تو جمع رفیقامون هیچ کس حق نداشت اخم کنه یا ناراحت باشه چون خودش میدونست چه بلایی سرش میاد برای همین کارمون شده بود خنده خنده و خنده…
حتی گاهی اوقات اینقدر بچه ها رو میخندوندم و مسخره بازی در میاوردم که چندین بار خیلی جدی دعوام میکردن یا حتی شده بود منو بزنن که بس کن دیگه بسه! ولی من حالیم نبود اونقدر میخندیدمو میخندوندم که بعضی ها که طاقت نداشتن و کاری هم نمیتونستن بکنن از کنارمون میرفتن که پپیشمون نباشن!
دیشب وقتی قسمت یک رو تموم کردم و لپ تاپم رو با ناراحتی بستم نگاه که به ساعت کردم ساعت بهم آروم گفت که ساعت 6 صبح شده. تعجبی نداشت.تقریبا دیگه شب نشینی و میهمانی گرفتن با سیگارو مشروب و خاطره ها کار هرشبم شده.ساعت6:30بود که خوابم برد.
گوشیم داره زنگ میخوره
آرش بود
دیشب بعد از چند سال دوباره برگشته بودم به اونروزا. اون روزایی که با وجود اینکه وجودمون سرشار از غم بود ولی هرگز لبخند از لبهامون برداشته نمیشد.یادم میاد تو جمع رفیقامون هیچ کس حق نداشت اخم کنه یا ناراحت باشه چون خودش میدونست چه بلایی سرش میاد برای همین کارمون شده بود خنده خنده و خنده…
حتی گاهی اوقات اینقدر بچه ها رو میخندوندم و مسخره بازی در میاوردم که چندین بار خیلی جدی دعوام میکردن یا حتی شده بود منو بزنن که بس کن دیگه بسه! ولی من حالیم نبود اونقدر میخندیدمو میخندوندم که بعضی ها که طاقت نداشتن و کاری هم نمیتونستن بکنن از کنارمون میرفتن که پپیشمون نباشن!
دیشب وقتی قسمت یک رو تموم کردم و لپ تاپم رو با ناراحتی بستم نگاه که به ساعت کردم ساعت بهم آروم گفت که ساعت 6 صبح شده. تعجبی نداشت.تقریبا دیگه شب نشینی و میهمانی گرفتن با سیگارو مشروب و خاطره ها کار هرشبم شده.ساعت6:30بود که خوابم برد.
گوشیم داره زنگ میخوره
آرش بود
- میای بریم کوه صفه ؟
- نه
- چرا؟
- چون حالش رو ندارم میخوام یکم کپه مرگم رو بزارم بخوابم
- بازم تنهایی شب نشینی کردی؟
- به توچه من چیکارا مینکم؟مگه بابامی که سوال پیچم میکنی؟
- داداش به خدا برا خودت میگم. داری خودتو میکشی
- نکته اینجاست که دقیقا میخوام به همین برسم
- توروخدا این حرف و نزن داداش ما خوبیتو میخوایم. ببین…
- آرش خواهشا چرت نگو. تو هم مثل بقیه رفتی تو فاز نصیحت. مردونه بس کن حال و حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم
- اذیت نکن بیا دیگه الان میام دنبالت
- آرش میدونی نمیام اصرار نکن دیگه. اه
گوشی رو قطع کردم.بعد از اینکه اون اتفاق افتاد و امیرسام رفت توی کما و حافظشو از دست داد دیگه ندیدمش.به خدا تقصیر من نبود ولی چند نفر که به رفاقت ما حسودی میکردن رفتن و زیراب منو پیش امیرسام و خانوادش زدن.از اون روز به بعد دیگه ندیدمش.
دیگه اون عمویی قدیم نبودم.یه جورایی دیگه اصلا خودم هم نبودم نمیتونستم باور کنم که اینقدر ساده چندتا نامرد مارو الکی از هم جدا کنن.ما تازه برا آینده ها برنامه ریزی کرده بودیم که مثل همیشه این دفه کی و چه جوری دهن کی رو سرویس کنیم که یه دفعه همه چی خراب شد.بگذریم. دیگه حال و حوصله ی هیچکس حتی خودم رو نداشتم.همه هم میخوان خودشون رو تو دلم جا کنن وبگن ماهم به فکرتیم از این کسشعرها.ولی نمیدونن بی خود نبود که به من و امیرسام میگفتن کسکش.حالم از همشون به هم میخوره. اه دوباره اعصابم رو خورد کردن
ساعت رو نگاه کردم. 8 بود. دیگه خواب از سرم پریده بود بلند شدم رفتم آشپزخونه یه لیوان مشروب ریختم دیدم دیگه آخراشه.اومدم تو اتاقم گوشیمو برداشتم زنگ زدم رفیقم.گفتم امید یه شیش هفتا از همون همیشگی ها برام بیار.نیم ساعت دیگه هفتا کله اسبی آورد. منو امیرسام خیلی باهاشون حال میکردیم.خیلی هم خاطره با این ویسکی های امید داشتیم.
یادش بخیر اولین باری که ازشون خوردم برمیگرده به موقعی که دوماه از رفاقتمون میگذشت.اونروز مثل همیشه زیاد خورده بودم.همیشه امیرسام بعد از خوردنمون میگفت من توبه میکنم که دیگه با تو نخورم اما من گوشم ازاین حرفها پر بود و بازم میخوردم.گوشی امیرسام زنگ زد.رویا بود.نیم ساعت بعد اومد خونه شون و مثل همیشه اول از همه بعد از گفتن سلام عمویی لباسشو درآورد و رفتن توی اتاق بعد یه یه ساعت که با کرم ریزی های همیشگی من همراه بود اومدن بیرون. - خسته نباشین! کارتون به سلامتی تموم شد؟
- نه! مگه توی کسکش گذاشتی؟
- منکه کاری نکردم! ها؟ کردم؟ رویا؟؟؟
- نه عمویی کاری نکرد فقط کم مونده بود بیای جفتمون رو بکنه!
- نگو!!! من؟؟؟ شمارو؟؟؟ نه از این کارا خوشم نمیاد میدونی که؟
- البته عمویی با این کاراتون مارو بدتر گاییدین! مگه گذاشتی کارمون رو بکنیم؟
- نه تورو خدا میخواین برین یه دو سه ساعت دیگه بازم سکس کنین؟ها؟
خسته نمیشین هر روز هر روز فقط سکس میکنین؟اصلا وقتی برا صحبت کردن دارین؟ - صحبت میکنیم اما خیلی کوتاه. بیشتر با کلمات بازی میکنیم. البته من. چون رویا جز با اکبر(امیرسام کوچولو رو میگفت)باچیز دیگه ای بلد نیست بازی کنه!
- مثلا یکی از اون کلماتی که به کار میبرین رو بگو؟
- بیشتر از همه از کلمه ی آخ استفاده میکنیم که معانی مختلفی میده!
- استاد بیشتر میشه توضیح بدین؟
(منو امیرسام همینجوری ادامه دادیم درحالی که رویا قلتان قلتان به دور خانه میچرخید) - مثلا اگر حالت سکس سگی باشد و آخ از بنده صادر شود به معنای این است که تخم های نازنین بنده بر اثر شدت تلمبه کمی به وجد آمده است! اگر این کلمه در حالت فرقونی از هر دو بازیکن شنیده شود به معنای ادامه ی کار میباشد و اگر رویا آخ رو به کار ببرد به معنای خطا وبنده به گرفتن کارت زرد و دوباره جازدن اکبر مجازات میشوم اما اگر…
- اجازه استاد موردی هست که در آن آخ به معنای آرامتر کردن و یا به معنای درد باشد؟
- سوال خوب و بجایی بود. باید خدمتتان عرض کنم که در هیچ یک از موارد موجود به این معنی نیست.اما در صورتی که صدای آخ گفتن از سوی مفعول یعنی کسی که در حال جر خوردن میباشد شدیدتر شود و در آخر به فرار آن شخص و گریز از میدان شود به این معناست که بنده دستشویی دارم کمی صبر کن با قوای بیشتری باز خواهم گشت!
هرچقدر که ما بیشتر در مورد معانی مختلف آخ بحث میکردیم شدت قلت خوردن رویا افزایش می یافت.رویا که از شدت خنده نمیتونست درست حرف بزنه در آخر و با تلاش زیاد فرمود: بچه ها تورو خدا بس کنین دارم میمیرم… ماهم که چیزی حالیمون نبود همینطور ادامه میدادیم تا جایی که فهمیدم این کلمه ی اسرار آمیز معانی دیگری چون: دنیا در حال نابودی است‚ بابام یا بابات سر رسید‚ حامله شدم‚ و حتی سلام در حال حاظر قادر به پاسخ گویی نیستم لطفا بعدا تماس بگیرید هم معنی میده!
خلاصه بزار اصلا بگم این رویا خانوم چی شد که با ما ارتباط برقرار کرد واینکه در حال حاظر علی خان که اونروزا به علی گوجه معروف بود کجا به کون دادن مشغول است…
با من باشین…
“عمویی”
16 پاسخ به “عمویی (2)”
داستانت قسمتاولش کو .
چه زندگی گوهی داری…امیدوارم توش همچنان بغلتی تابه رفیع درجات محشور شی!!!گشاد…اینم شد زندگی که تودرست کردی؟ابله ابنه ی کونی جا لیز خور مردم…تا کی ادامه میدی آخرش که کونت پاره میشه
ککد بخور زیاد دم نگیر می چای.
اخیعنی عمویی مدل نوشته هاتو دوس دارم اما دیر به دیر و کوتاه مینویسی…
مل منتظریم یالا
ما منتظریم یالا
قسمت قبلشو خوندم ولی فقط عموییشو یادم میاد.
یه جورائی دست و دلم به کامنت نوشتن نمیره به خاطر قدر نشناسی ، کم شعوری ، بی انصافی و بی مهری هائی که شاهد بودم این چند وقته ! ولی پیش خودم به این نتیجه رسیدم که اگه قرار باشه میدون را برای اونهائی که گفتم این جفا را روا داشته اند خالی کنم خیلی وضعم خرابه و درست چیزی را که طرف ِنا حق ،می خواد بهش داده ام اونهم با میل و رغبت ! پس عزمم را جزم کردم که باشم و بمانم و اگه لازم شد دفاع کنم . تا چه پیش آید؟!و اما در خصوص داستان؛احسنت , چه عجب بعد از مدّتی یک داستان نسبتن خوب آپ شد؟! ایراد به خصوصی در این داستان به چشم بنده نیامد، به جز دو موضوع؛ ابتدا کوتاه بودن شاید غیر منطقی این قسمت،چون اینطور که از قرائن بر می آد” این قصه سرِ دراز دارد”!!! و سبک وسیاق نوشته توی این دوقسمت خبر از خواندن یک داستان 20-30 قسمتی میده؟!! و خوب اگر بخواد قسمتهاش اینقدر کوتاه هم باشه دیگه اختمال 40-50 قسمت هم میره؟! و دومین مطلب هم مربوط به این قسمت نیست ولی چون من هر دو قسمت را با هم خوندم اینجا می گم که “عمویی” جان ، کمی بیشتر به ویرایش نوشته هات بها بده تا مثل قسمت قبلی انقدر پر غلط (املائی البته) نباشه ولی معلومه در این قسمت توصیه من پیشاپیش رعایت شده و این بخش کم غلط بود.راستی من از دیدن این نوشته یاد قلم زیبای دوستمون کفتار پیر می افتم که اگر نویسنده روی اصفهانی بودن تصریح نکرده شکّ می کردم که کار خودشه با نام دیگر. ولی هر که نوشته کارش بد نیست.موفق باشید
زیادی این داستان صدر نشین مونده! اومدیم ببینیم چه خبره!خوب بود،منتهی فضا رو در اول انقدر تلخ کردید که در بخشی که فلش بک زدید و جنبه طنز داشت هنوز هم مزه ی تلخی خاطره اون ویسکی هایی رو که با امیرسام میخوردید، میداد. فضا رو نتونسته بودید به خوبی تغییر بدید، علت اصلیشم شاید ضعف در اون پاراگرافی باشه که با یادش بخیر شروع کردید. قسمت طنز رو شاید نیاز بود به جای اینکه مثل یک خاطره حسرتبار تعریف کنید، انرژی بیشتری درونش تزریق کنید و یا قسمت حال و گذشته رو کاملا با یه خط از هم جدا میکردید.تعلیق خوبی رو ایجاد کردید که من رو یاد داستان درسا انداخت (گرچه این روزها زیاد به کم پیدا بودن زن اثیری فکر میکنم!). برای مخاطب چه درین قسمت و چه در قسمت قبل این سؤال پیش میاد که خب چرا اون آدم شاد، حالا حال و روزش اینه؟ امیرسام چی شده؟ علی گوجه کجا مشغول ه؟ و برای اینکه تو خماریش نمونه با شما همراه میشه که این نکته مثبته.نوشته شما لحن یک درددل رو داره و شما دارید وقایع رو برای ما بازگو میکنید. من به شخصه این نوع نوشته رو به خاطر صمیمیتش میپسندم، منتهای مراتب چیزی که مینویسید سبک و سیاق داستانی نداره، گرچه که به نظر میاد اتفاقات زیاد و ماجرا (اونچه که بش میگن اُبجه، متإسفانه معادلی بهتر از ماجرا براش پیدا نکردم) داشته باشه. این چیزی ه که به خواست شما برمیگرده، میخواید یک داستان بنویسید یا فقط میخواید قصه عمویی رو تعریف کنید. اگر میخواید داستان بنویسید متن کمی کار بیشتری میطلبه.البته انصافا بد هم ننوشته بودید و خوشحالم که دوباره با این داستان سراغ داستانا اومدم..مستوفی، همیشه سوژه خنده ای والان فهمیدم که آب اصفهان کار خودشو میکنه!
ایول .خوب بود.از رفیق و رفیق بازی خوشم میاد. ولی رفیق هم رفقای قدیم.اون قلتان قلتان که فرمودین یعنی چی ؟دختره چطور دور خونه رو قلطید ؟
[quote=کاربر ناز سایت]جناب مجدلیه و رودابه عزیز :لطفا خلاصه کامنتهاتونو در 2 خط بفرماییدبا تشکرپروازی اینا. [/quote]پروازه درست شو! پرواااااااازه!
عمویی جان خوب بود ولی جا برای پیشرفت داری
خلاصه ای برای پروازه در نیم خط:
مریم بانو یه خلاصه کلی تر هم برای بنده عنایت فرما…باشد که رستگار شوی 😀
خلاصه ای کلیتر برای هیواخان:تغییر فضا: ضعیف؛ تعلیق: خوب؛ روایت غیرداستانیok?
تنکس ا لات…