الان دو سالی میشه هر دو سه ماه یکبار مجبوره دو هفته بره چین یا امارات چون زمان سفر دست خودش همیشه تاریخش رو طوری مشخص میکنه که یه هفته قبل از پریود شدن من باشه و تا اتمام پریودم برگرده تحمل این دوری برای جفتمون خیلی سخته ولی بخاطر کارش مجبوریم تحمل کنیم
اما این دفعه فرق داشت :(((
سفر دو هفته ای تبدیل شد به ۲۶ روز توی بدترین شرایط ممکن
دو روز قبل از بلیط برگشت امین اون دوازده روز مسخره ج.ن.گ شروع شد و همه پروازها بسته شدن استرس شرایط بوجود اومده از یه طرف، دلتنگی برای امین و نبودنش و … سختترین روزای ممکن رو برام ساخت
من همراه خانوادهام رفتم شمال ویلای بابا اینا
مامان و بابا و حلما و کیوان شوهرش هم بودن
همه که وابستگی من به امین رو میدونن هر کاری میکرد تا من یه ذره حال و هوام عوض شه ولی هیچی حال منو خوب نمیکرد
بعد ده روز اینور اونور زدن و گاهی وقتا بی خبری بخاطر نداشتن آنتن و اینترنت امین با یه مسیر عجیب غریب تونست برگرده اول رفت عمان از اونجا با قایق تفریحی اومد چابهار و از چابهار هم در نهایت مجبور شد با اتوبوس بیاد سمت شمال
من میخواستم برگردم تهران تا امین بیاد خونه اما هم خودش هم خانوادهام مخالف بودن در نهایت بعد از ۴۸ ساعت تو راه بودن رسید رفتم ترمینال دنبالش احساس میکردم یه تیکه از قلبم داره کنده میشه تا برسه تو تمام مدتی که تو مسیر بود اگر آنتن و اینترنت داشتیم فقط باهم چت میکردیم تا امین برسه
بالاخره دیدمش وسط ترمینال انقدر محکم بغلم کرده بود که احساس میکردم میخواد تو وجودش حل شم دلم میخواست تا ابد تو بغلش بمونم نمیدونم چند دقیقه گذشت که رضایت دادیم از بغل هم بیایم بیرون و سوار ماشین بشیم تو ماشین تمام مسیری که رانندگی میکردم دستمو ماچ میکرد و قربون صدقم میرفت
احساس عجیبی رو داشتیم تجربه می کردیم چیزی خیلی فراتر از کشش جنسی و حس شهوت
یه حس ناب که انگار دارن کیلو کیلو قند تو دلت آب میکنن
رسیدیم خونه همه دلتنگ امین اومدن حدود یه ربعی حال و احوال با بقیه طول کشید تا رفتیم توی اتاق وقتی در اتاق بسته شد به شدت کشیده شدم تو بغل امین
سرم تو سینهاش بود و امین آروم روی موهام بوسه میزد همه جای صورتم چشام پیشونیم لپام همه جای صورتمو غرق بوسه کرد
چشامو بسته بودم و با هر لمس لبش با صورتم خودمو بیشتر تو بغلش فرو میکردم و دستامو دور کمرش محکمتر میکردم
وقتی لباشو روی لبام گذاشت واقعا احساس کردم جونم از تنم رفت
لباشو روی لبام نگه داشته بود که احساس کردم لبم شور شد وقتی چشامو باز کردم باورم نمیشد که بعد از دوازده سال برای اولین بار دارم اشکهای امینو میبینم چشاش بسته بود و اشکاش آروم رو گونهاش غلت میخورد صورتمو یه ذره عقب کشیدم
-امینم
-هییییییسسسسس هیچی نگو اگه یه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم
-دورت بگردم من که خوبم الان تو بغل توام قلبم داره وایمیسه امین برا اشکات
سرمو چسبوند تو سینش
-هیچی نگو مهلا بزار خالی شم دیوونه شدم تو این ده روز تا برسم بهت
حالا جفتمون گریه میکردیم تصور هر رفتاری رو تو این خلوت داشتم جز اینکه دوتایی تو بغل هم گریه کنیم
نمیدونم چقدر گذشت که لبامون توی هم گره خورد یه جوری لبامو میمکید که احساس میکردم تمام خون بدنم تو لبام جمع شده وقتی نفس کم آوردیم لبامون از هم جدا شد پیشونیشو به پیشونیم چسبونده بود و با چشمای اشکیش زل زده بود به چشمام
-نفسم وسایلت رو جمع میکنی بریم خونه
-وسایلم جمعه عشقم یه دوش بگیر نهار بخوریم حرکت کنیم
از تهران وسیله براش آورده بودم لباساش رو روی تخت گذاشتم و منتظر شدم از حموم بیاد بیرون و داشتم به چند دقیقه قبل فکر میکردم
دلم برای اون قیافه مظلومش ضعف رفت وقتی از حموم اومد بیرون دوباره شد همون امین شیطون خودم
حوله رو دور کمرش بسته بود دستاشو از هم باز کرد
-بپر تو بغلم ببینم دختر کوچولوی من
-چقدر خوبه که هستی
-دلم میخواد درسته قورتت بدم خیالم راحت شه
-موافقم الان قورتم میدی؟!
-نهههه فقط جمع کن بریم
از اتاق که بیرون رفتیم میز ناهار حاضر بود امین از قبل ازم خواسته بود براش زرشک پلو درست کنم غذا رو خورد و کنار کیوان نشسته بود و با هم حرف می زد و گوشی رو چک میکردن
چایی رو میز گذاشتم
-پاشو تو برو پیش زنت بشین من میخوام برم تو بغل شوهرم
کیوان خندید و گفت: شوهر ندیده بیا بابا مال خودت
احساس میکردم امین از یه چیزی ناراحت و کلافه است بعد خوردن چایی گفتم: راه بیفتیم عزیزم؟
-نه فدات شم یکی دو روز بمونیم پیش مامان اینا بعد بریم
از جوابش خیلی جا خوردم
-چرا؟؟؟ مگه نگفتی شرکت باید بری حتما
-چرا ولی اوضاع اصلا اوکی نیست با رضا صحبت کردم قرار شد نریم فعلا
واقعا دلم خلوت دو نفرمون رو میخواست و اصلا دوست نداشتم حتی یه روز دیگه بمونم امین هم همینو میخواست برا همین کلافه بود
-بابا جان بمونید دو روز دیگه باهم برمیگردیم
-من اوکیم امین کار داشت تهران
امین که میدونست بد ضدحال خوردم و الان فقط دلم میخواد خودمون دو نفر باشیم دستش رو انداخت دور کمرم منو کشید تو بغلش
چایی رو که خوردیم یهو حلما گفت منو کیوان میخوایم بریم رشت خرید دارم اصلا قرار نبود جایی برن مامان و بابا هم گفتن ما هم میایم بریم بازار ماهی بگیریم و برا شب ماهی درست کنیم
تو کمتر از نیم ساعت از خونه زدن بیرون من انقدر حالم گرفته شده بود از اینکه نرفتیم که اصلا متوجه غیب شدن ناگهانی این ۴ نفر نشدم
-میدونم قرار بود بریم ولی رضا گفت امروز تهران افتضاحه چند جا رو دوباره زدن بهتره بمونیم
بعدش هم یه چشمک زد و گفت:
-حالا غمبرک نگیر بیا تو بغلم میخوام از این فرصتی که خواهر زنم جور کرده نهایت استفاده رو ببرم
تازه دوزاریم افتاد که چی شد همه رفتن بیرون
روی مبل نشسته بود دستاشو از هم وا کرده بود که برم تو بغلش دستشو گرفتم و کشیدم که بلند شه و رفتم سمت اتاق
تا در اتاقو بستم حمله کرد به لبام
تا جایی که میتونست منو تو بغلش فشار میداد و لبامو میخورد منم دستم دور گردنش بود و موهاش رو چنگ میزدم
پیرهنم رو از تنم درآورد و من با یه ست جذاب توری سرخابی جلوش بودم کلید رو تو در چرخوند و درو قفل کرد
وقتی جلوم وایستاد تیشرتش رو از تنش درآوردم لبه تخت نشستم و شلوارک و شورتش باهم کشیدم پایین شروع کردم به خوردن کیرش و تخماش صدای نفساش و قربون صدقه رفتنش دیوونم میکرد
با دستش سرمو عقب و جلو میکرد و تو کمتر از ده دقیقه ارضا شد و آبش رو کامل تو دهنم خالی کرد مطمئن بودم چون خیلی وقته سکس نداشتیم زود ارضا میشه رفتم توی دستشویی صورتمو شستمو اومدم بیرون
امین رو تخت ولو شده بود و منتظر بود برم بغلش
به خاطر مسافت طولانی که تو ماشین بود بدنش خیلی خسته بود همونطور که رو تخت ولو بود رو تنش خوابیدم و شروع کردم خوردن لباش
لبامو میخورد و کمرمو ماساژ میداد آروم پایین تنهام روی کیرش حرکت میدادم که تو توی کمتر از چند دقیقه دوباره سیخ شد
هلم داد روی تخت و افتاد به جون گردنمو و سینههام همه بدنمو با ولع میک میزد و آروم کسمو میمالوند انقدر سینه هام رو میک زده بود که کاملا نوک سینهام سر شده بود
وقتی شروع به خوردن کسم کرد تقریبا از شدن هیجان جیغ میزدم و خیالمون راحت بود که صدامون رو کسی نمیشنوه
با مهارت تمام کسم رو زبون میزد به موقع میک میزد به موقع گاز میکرفت و انگشتش رو توی کسم عقب جلو میکرد موقعی که میخواستم ارضا شم سرشو روی کسم فشار میدادم و موهاشو چنگ میزدم
-اههههههههه امین تندتر بخور
انقدر برام خورد تا ارضا شدم تقریبا صورت امین از آب کسم خیس بود و بخاطر ته ریشش اب کسم روی صورتش مونده بود
روم دراز کشید لبامو میخورد و کیرش رو روی کسم میمالوند
-خوش میگذره لوند من
-اوهووومم اونو بکنی توش بیشتر خوش میگذره
-چششم نفسسم
با یه حرکت کامل کیرش رو فرستاد تو کسم و این حرکت مساوی بود با آه کشیدن جفتمون بود
-اههههههه
کسم کاملا تنگ بود و با وجود اینکه خیس خیس بود ولی کیرش به سختی حرکت میکرد احساس میکردم انگار اولین بار که داره منو میکنه هم خیلی حال میداد هم یه ذره درد داشت
-جوووون چه تنگ شده این خیلی وقته جرش ندادم
-واااای امین یواشتر خیلی کلفت شده کیرت
-اون که همون همیشگیه شما بد تنگ شدی خانومم
آروم کیرش رو تو کسم حرکت میداد قربون و صدقم میرفت
سینههام رو میک میزد و آروم میمالوندشون
چون یه بار ارضا شده بود انتظار یه سکس طولانی رو داشتم ولی زودتر از انتظارم ارضا شد و کامل آبش رو خالی کرد تو کسم و روم خوابیده بود
-ارضا شدی تو عشقم
-اوووهوووووممممم
-دروغگوی کوچولو
از روم بلند شد کنارم به پهلو خوابید و شروع کرد به مالوندن کسم
با اون چشمای خمار عسلیش که دیوونشون هستم زل زده بود به چشمامو دائم قربون صدقم میرفت
یه انگشتش داخل کسم نقطه حساس رو میمالوند و با شستش چوچولمو فشار میداد انقدر کسمو مالوند که ارضا شدم
-وااای امین بسه دیگه نمیتونم
-جووون تو که داری حال میکنی
و بیشتر منو مالوند تا کامل ارضا شدم و تو بغلش ولو شدم لبای همو میخوردیم و فقط بهم نگاه میکردیم
بعد از سکس به حدی بدنش خسته بود که سریع خوابش برد یه پتوی نازک رو خودمون کشیدمو رفتم تو بغلش و دوتایی لخت تو بغل هم بودیم
امین غرق خواب بود و من بهش نگاه میکردم و قربون صدقش میرفتم تا خوابم برد
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای گوشیم بیدار شدم حلما بود
-سلام عزیزم خوبی؟
-آره قربونت بشم
-ببخشید بیدارت کردم
-نه فدات شم باید پامیشدم جانم کجایید شما؟
-فکر کنم یه ساعت دیگه برسیم شما چیزی بیرون نمی خوابد
-نه عزیزم چیزی نمیخوام پس چایی میذارم تا برسید
دوباره خودمو فرو کردم تو بغلش و دستاش دور کمرم حلقه شد
-کی بود قشنگم؟
-حلما بود داشت آمار میداد که یه ساعت دیگه میرسن
-چه زود برگشتن
-عزیزم برا شما زود گذشت وگرنه سه ساعته بیرونن
-مگه ساعت چنده؟ چقدر خوابیدیم؟
-شما دو ساعته خوابی همسرم البته خواب که نه بیهوش شدی
یه غلت زد و منو کشید تو بغلش و شیطون نگام کرد
-حالا کی میرسن؟
-یه ساعت دیگه که دو دقیقهاش گذشت
-پس پاشو باهم بریم حموم زودی بیایم
-فقط بریم حموم
-شما بیا بریم قول میدم خوش بگذره مشتری شی
تو حموم هم زیر دوش آب کلی عشق بازی کردیم و همه جای بدن همدیگرو نوازش کردیم من عاشق اینم که با بدن کفی رو بدن هم وول بخوریم و لبامون تو هم گره بخوره
در نهایت امین انقدر با کسم ور رفت که من دوباره ارضا شدم و تو بغلش ولو شدم و جون تکون خوردن نداشتم
اومدیم بیرون لباسامونو پوشیدیم و مشغول خشک کردن موهام بودم که بابا اینا رسیدن
من تو موقعیت های اینجوری خیلی معذب میشم و از اینکه همه میدونن چه خبر بوده خجالت میکشم
-الان دختر کوچولوی من خجالتی شده
-اوهوووم
-میخوای از پنجره فرار کنیم؟
-نه میخوام بریم خونه خودمون
-میریم دورت بگردم مهم اینه که الان کنار همیم
انقدر سربه سرم گذاشت تا حس کلافگیم از بین رفت و از اتاق رفتیم بیرون ولی همچنان دلم خلوت دو نفرمون رو میخواست و تنها بودنمون رو و سه روز طول کشید تا برگشتیم به خونه امن خودمون
امیدوارم که هیچ وقت دو نفری که عاشق همن تو شرایط اجباری مجبوری به تحمل دوری هم نشن خیلی خیلی شرایط سختیه
داستانای قبلی رو هم تو همون مدتی که امین نبود به پیشنهاد خودش نوشتم فکر کنم اینم فعلا آخرین داستانی باشه که مینویسم
نوشته: مهلا
یک پاسخ به “عشقولانه (۵)”
ممنون که یه داستان مفید و درست حسابی نوشتی که هیچ نشونه ای از فانتزی های بیمار گونه نداشت و یه عاشقانه شیرین و دلچسب بود امیدوارم داستان نویس هایی شبیه تو بیشتر بشن. از صمیم قلب ازت تشکر میکنم داستانت به دلم نشست هر پنج قسمتشو با جون و دل خوندم