شب بی سحر (۳)

این داستان زائیده یک ذهن مریض هستش ، این داستان واقعی نیست!

“صدای زنگ موبایل پریا که کنار تخت بود همه چیز رو خراب کرد ناگهان به جلو حرکت کرد و بات پلاگ بین دندون های من موند، مثل احمق ها شده بودم با دستم از دهنم برش داشتم و گفتم چرا رفتی؟ نگاهم به سمت موبایلش برگشت روی مانیتور موبایل عکس مادرش بود به سمت موبایش رفت و بدون توجه به من چند بار نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش رو تا جایی که میشه آروم کنه و جواب داد:
سلام مامان … آره عزیزم بهتره … باشه عشقم الان برات میفرستم … زحمت میکشی … و قطع کرد
برگشت و به من نگاه کرد و گفت مامانم داره میاد اینجا ملاقاتت!!!”
پریا…!!! برای چی ؟ چه دلیلی داره مامانت بیاد ملاقات من؟ پریا با تعجب به من نگاه کرد چند ثانیه ای ساکت بود انگار که من حرف عجیب یا احمقانه ای زده باشم و گفت از این هم ساده تر هم مگه دلیلی هست جراحی کردی!! تازشم می خواست بیاد بیمارستان من مانع شدم! و سریع مشغول جمع جور کردن اطراف شد یک لحظه سه فازم پرید و گفتم چی!؟؟ بیمارستان ؟ برای چی ؟ ما نه زن و شوهریم نه عقد خونده هميم و نه نامزد!!! چه دلیلی داره بیاد ملاقات من؟؟؟ چهره پریا کمی پکر شد ایستاد و نگاهم کرد ناخودآگاه محو تماشای بدنش شدم هیچ وقت از فاصله دورتر به بدنش توجه نکرده بودم سینه هایی نسبتا کوچک اما کاملا متناسب با قدی بلند، پوست سبزه شفاف بدون حتی یک لک، چقدر کون خوشتراش و زیبایی داشت پاهای بلند که هیچ ایرادی نمیشد ازش گرفت زانوها واقعا بی نقص ، چقدر این بدن برام جذابیت داشت نگاهم رو از بدنش جدا کردم و به صورتش نگاه کردم پریا با اینکه کمی از حرف من رنجیده بود لبخند محوی زد و گفت : الان نگران رابطمونی یا تو کف ؟؟ داری با نگاهت منو میخوری … کمی توی فکر فرو رفتم و به این نکنه فکر کردم که چقدر سطحی و بدون دقت با پریا وقت گذرونده بودم و اینکه چرا تا به امروز به این همه زیبایی در بدن پریا توجه نکرده بودم پریا گفت هوی کجایی !؟ نعشه کردی؟ چشمام رو به چشماش دوختم و خیره بهش موندم و خیلی آروم گفتم پریا تو خیلی خیلی زیبایی… چرا هیچ وقت ازین فاصله بدن لختت رو ندیده بودم ؟؟ و توی دلم سلیقه سحر رو تحسین کردم که دست پریا رو گذاشته بود توی دستام پریا کاملا ذوق زده شده بود و دیگه چیزی از ناراحتی قبل توی چهرش پیدا نبود
گفتم : پریا مامانت برای اولین بار داره میاد خونه من و دوست ندارم همچین آلونکی خونه ی من باشه خواهش میکنم باهاش تماس بگیر و کنسلش کن! من واقعا خجالت زده میشم ، پریا با عجله مشغول پوشیدن لباساش شد و گفت اولا مامانم میدونه خودت خونه داری دوما خونت خوبه و چیزیش نیست سوما چقدر بهت گفتم خونه خودت رو نده به مستاجر و خودت توش بشین!؟ لباساش رو پوشید و به سمت کمد لباسهای من رفت یک پیراهن سفید برداشت و به من داد و گفت لطفا اینو بپوش تیشرت لک شده و مشغول پوشاندن شلوارک من شد پیراهن رو تنم کردم و گفتم عزیز دلم خودت خوب میدونی به خاطر تو اومدم اینجا تا بهت نزدیک باشم در ضمن اون خونه برای من خیلی بزرگ بود و همه پولم رو برای خریدش صرف کرده بودم و پولی برام نمونده بود تا تجهیزش کنم و چاره ای جز این کار نداشتم در ضمن سر و کله مامان من اگه پیدا بشه این دو تا همین امروز عاقد میارن اینجا و عقدمون میکنن!
زیر چشمی بهم نگاه کرد گفت بهتر… خیلی کلافه بودم واقعا دوست نداشتم مادر پریا توی اون شرایط به خونم بیاد، ذهنم درگیر برخوردم با مادر پریا بود و توی ذهنم مرور میکردم چه حرفایی بینمون رد و بدل خواهد شد و داشتم خودم رو آماده این رویارویی میکردم پریا شلوارکم رو از پاهام بالا کشید وقتی کش شلوارم نزدیک کیرم شد دست نگه داشت زل زده بود به کیرم که تمام قامت ایستاده بود و قصدی برای خوابیدن نداشت چند ثانیه ای بهش نگاه کرد و گفت : عزیز دلم امروز روز تو نبود بذار مامانم بیاد و بره یه حالی بهت میدم که برای همیشه از یادت نره دستش رو به سمت تخمام برد و محکم توی مشتش گرفت و لب هاش رو روی کیرم گذاشت جوری باهاش صحبت کرد که انگار شخصیتی جدا از من هستش و خودم هم داشت باورم میشد و منتظر بودم که ازش تشکر کنه!!!
دوست نداشتم توی اون لحظه ارضا بشم باید انرژیم رو ذخیره میکردم تا بعد از رفتن مادر پریا سنگ تموم بذارم دستم رو به سمت سرش برم و سرش رو بالا کشیدم لبهاش رو بوسیدم و بعد گفتم: خوشگلم وقت نداریم الانه که مامانت برسه باید سر و اوضاعمون رو مرتب کنیم باید دوباره میکاپ کنی فعلا کمکم کن تا بلند شم برم سمت سرویس سر و صورتم رو تمیز کنم و شانه ای به موهام بکشم. به کمک پریا داخل سرویس شدم عصا هام رو گوشه ای گذاشتم و آب رو باز کردم و منتظر موندم کمی خنک بشه تو آینه به چهرم نگاه کردم زیر چشمام گود رفته بود کمی رنگ پریده بودم با آب سرد صورتم رو شستم و دستی به گردنم کشیدم کمی سر حال شدم موهام رو مرتب کردم و به هر زحمتی بود خودم رو به تختم رسوندم سعی کردم روی تخت بشینم اما نتونستم چند تا لک بزرگ روی ملحفه تشک بود که بدجوری توی ذوق میزد منصرف شدم و منتظر پریا موندم ، کنار تختم یه کاناپه دو نفره تخت شو داشتم پریا گوشه کاناپه نشسته بود و سخت مشغول میکاپ بود و اصلا متوجه من که خیره داشتم نگاهش میکردم نبود صداش کردم سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد میکاپ ملایمی کرده بود چهرش به مراتب دلپذیرتر شده بود گفتم : پریا دلم برات رفت عین ماه شدی!! صداش رو بچه گونه کرد و گفت عین ماه بودم گفتم : ماه تر شدی… پریا جان یکم عجله کن ملحفه تخت رو باید عوض کنیم خیلی ضایع لک شده و کاملا مشخصه که لک ها برای امروزه پریا عین فنر از جاش پرید به سمت من اومد و با دقت به تخت نگاه کرد و گفت واااای این چرا اینجوری شده؟ به چشماش نگاه کردم عین دوتا مروارید سیاه میدرخشید چقدر چهره پریا برام جذابیت داشت گفتم نمی دونی چقدر دلم می خواد همین الان لباتو بخورم پریا !!! حیف که مادرت داره میاد در ضمن دست گل خودته عزیزم امروز عین دوش حمام آبت میومد و خندیدم پریا کمی خجالت زده شده بود انگار که تحمل حرف های من رو نداشت و سریع به سمت کشوی زیر تخت رفت کشو رو کشید و ملحفه تمیزی برداشت ملحفه روی تخت رو برداشت و مشغول پهن کردن ملحفه تمیز به روی تخت شد بعد از اتمام کارش تیشرت من که کثیف شده بود رو به همراه ملحفه به سمت ماشین لباسشویی برد و داخلش انداخت دوباره پیش من برگشت و کمک کرد تا روی تخت بشینم خودم رو روی تخت بالا کشیدم و بالشت ها رو پشتم تنظیم کردم و تکیه دادم و گفتم: پریا بات پلاگه کو کجا افتاده ؟ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت گذاشتمش تو کیفم
زنگ به صدا دراومد دل توی دلم نبود خیلی مضطرب بودم پریا درب رو باز کرد و مادر پریا با یک سبد گل کوچک و یک جعبه شیرینی و کمی خرید های دیگه مثل میوه و کمپوت و … وارد خونه شد خیلی معذب بودم که نمی تونستم به پاش بلند شم با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت : سلام پویا جان بهتری عزیز دلم ؟ پات بهتره؟ درد که نداری ؟ بلا به دور باشه خیلی نگرانت بودم می خواستم بیام بیمارستان ملاقاتت پریا مانع شد الان بهتری؟ همینطور رگباری داشت ادامه میداد و مجال صحبت به من نمیداد به سختی برای ادای احترام کمی روی تخت خودم رو جابجا کردم و گفتم درود بر شما خانم اقبالی راضی به زحمت شما نبودم قدم رنجه فرمودید چرا انقدر به خودتون زحمت دادید همین که به یاد من بودید برای من یه دنیا ارزش داشت
پریا مادرش رو به سمت کاناپه راهنمایی کرد گل و شیرنی رو از دستش گرفت و گل رو روی میز تلویزیون روبه روی تختم گذاشت و به سمت آشپزخونه رفت مادر پریا رو کاناپه نشت ، خانم اقبالی یک زن جا افتاده حدود شصت تا شصت و پنج ساله بود زنی محترم و تحصیل کرده بود ، میکاپ رقیقی کرده بود و سعی میکرد روی کاناپه ی عمیق من به رسمی ترین حالت ممکن بشینه به خاطر همین نمی تونست تکیه بده و کمی معذب و ناراحت بود پریا رو صدا کردم از آشپزخونه بیرون اومد و بهم نگاه کرد ازش خواهش کردم تا کوسن های مبل رو پشت مادرش تنظیم کنه تا بتونه راحت بشینه پریا بعد از مرتب کردن کوسن ها دوباره به سمت آشپزخونه رفت نمی دونم چرا جو سنگینی حاکم بود و هر دو سکوت کرده بودیم پریا چای به دست به سمت مادرش رفت و تعارف کرد و مشغول به پذیرایی از مادرش شد خانم اقبالی سعی کرد سکوت حاکم به اتاق رو بشکنه و شروع به تعریف و تمجید از خونه من کرد من به شدت خجالت زده بودم و با اینکه معمولا توی حرف زدن کم نمی آوردم و پا به پای مخاطب پیش می رفتم تقریبا ساکت بودم و فقط تشکر میکردم کلافگی و استرس من کم کم به مادر پریا هم منتقل شد و سوکت بین ما سه نفر حاکم شد خانم اقبالی بعد از خوردن جایی و شیرینی عذرخواهی کرد که باید به آموزشگاه بره و کارهای زیادی داره که باید انجام بده انگار که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود کم کم استرس داشت از بدنم بیرون میرفت ازش تشکر کردم و بابت اینکه نتونسته بودم به استقبالشون برم و نمی تونستم تا دم در همراهیشون کنم غذرخواهی کردم پریا به همراه مادرش تا درب خروجی رفت ، نفس راحتی کشیدم هیچ وقت فکر نمی کردم که انقدر از اومدن مادر پریا به خونم معذب بشم و خدا رو شکر کردم که توی اون مدت مادر خودم نیومده بود ؛ خودم رو به گوشه تخت کشیدم و تلفن رو از کنار تختم برداشتم و به مادرم زنگ زدم با اولین زنگ گوشیش رو جواب داد؛

سلام پسرم خوبی؟ چیزی شده؟ حالت خوبه؟
درود مامان جان ؛ مگه باید چیزی بشه تا بهت زنگ بزنم خوبم نگران نباش زنگ زدم ببینم حالت چطوره؟ و بگم نگران نباشی من خوبم

پویا جان !!! مامان تنهایی؟ پریا نیومده پیشت؟
چرا مادرم ! اومده ؛ مادرش اومده بود به عیادتم رفته تا درب خروجی همراهیش کنه الان برمیگرده. شما چطورید خوبید بابا چطوره ؟ تونست کمی استراحت کنه؟

نه مامان جان بابات صبح زود با عموت رفت شهرستان !! یک زمینی داریم اونجا!!! مثل اینکه مشکلات انحصار وراثت داره رفتن پی کارهای اون؛ بی زحمت یه اسنپ برام بگیر منم تنهام بیام اونجا

ساکت شدم واقعا نمی دونستم چیکار باید بکنم با چه بهونه ای از اومدن منصرفش میکردم؟ پریا برگشت داخل انگار متوجه چهره مضطرب و نگران من شده بود پرسید: چیزی شدم عشقم ؟ حالت خوبه؟ دستم رو به سمتش دراز کردم تا به سمتم بیاد و گفتم دارم با مامانم صحبت میکنم میخواد بیاد اینجا!!! پریا که فهمید تو چه مخمصه افتادم خودش رو سریع به نزدیکی من رسوند و بلند گفت سلام مامان جان

گوشی رو روی آیفون قرار دادم مامان با شنیدن صدای پریا لحنش تغییر کرد و صداش شادتر شد و گفت سلام عروس خوشگلم حالت خوبه؟ چطور باید این زحماتت رو جبران کنم؟ الهی که پیر بشی، خیر از جوونیت ببینی، دست به خاک بزنی طلا بشه پریا گوشی رو از من گرفت از آیفون درآورد و مشغول صحبت با مادرم شد:

مامان جون برای چی این همه راه به خودت زحمت میدی و از تهران میای تا اینجا !!! من حواسم به پویا هست عین پروانه دورش میگردم خیالت راحت باشه بابا شهرام هم خیلی خستس اجازه بدید استراحت بکنه … دیگه بدتر !!مامان جون فداتون بشم با اسنپ اذیت میشید اجازه بدید من با گوشیم شما رو تصویری میگیرم تا پویا رو ببینید و دلتون آروم بگیره تا بابا شهرام بگرده و سر فرصت بیاید و به پویا سر بزنید خیالتون راحت پویا حالش خوبه و من مراقبشم … انشالله که دیگه اتفاقی نمیفته و پویا خیلی زود سرپا میشه اگر اتفاقی هم بیفته بهتون قول میدم اولین نفر به شما خبر بدم ، داشتم توی دلم پریا رو تحسین میگردم که بدون جنگ اعصاب داره مامانم رو منصرف میکنه اگر من میخواستم منصرفش کنم باید دعوا میکردیم

پریا با مادرم خداحافظی کرد به سمت گوشیش رفت و بهم نگاه کرد و گفت : مامانت فهمید می خواییم با هم تنها باشیم و مشغول تماس تصویری با مادرم شد و گوشی رو به من داد و گوشه تخت نشست با مادرم کمی صحبت کردم و خیلی سریع سر و تهشو هم آوردم خداحافظی کردم گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم بدون هیچ مقدمه ای کمر شلوارکم رو به زیر تخمام کشیدم و با اشاره به کیرم گفتم : زود باش پریا دیگه تحملم تموم شده هنوز این لعنتی راست مونده و نخوابیده سریع لباساتو در بیار که باید به قولت عمل کنی
پریا با شیطنت به چشمام خیره شد و گفت : هوووی در مورد عشقم درست صحبت کن ، لعنتی خودتی ها الان میام و سر حال میارمش؛ بلند شد و به سمت کیفش رفت همونجا همه لباساش رو دراورد ، من از تماشای این منظره و کنده شدن لباس ها از اون بدن زیبا کمال لذت رو داشتم می بردم دست به داخل کیفش برد بات پلاگ رو برداشت و به سمت سرویس رفت پرسیدم : پس کجا؟؟ سرش رو برگردوند و گفت زود میام
با رفتن پریا به سرویس بهداشتی مشغول باز کردن دکمه های پیراهنم شدم از تنم درآوردم و به روی زمین پرتش کردم شلوارکم رو به زحمت زیاد از پام درآوردم و به کنار پیراهنم پرتاب کردم و منتظر پریا موندم کمی بعد پریا با عشوه از سرویس بیرون اومد از تخت بالا اومد و جلوی من ایستاد پشتش رو به من کرد و سرش رو برگردوند و با صدا بچه گونه خودش رو ملوس کرد و گفت:
از همونجا که تمومش کردیم باید شروع کنیم!!
یک دستم رو به سمت کونش بردم انگشت شصتم رو تا نزدیکی های سوراخ کونش رسوندم و در حالی که کونش رو توی دستم فشار میدادم و به شدت با انگشت شصتم به کناره سوراخش فشار میاوردم با دست دیگم بات پلاگ رو به سرعت از کونش بیرون کشیدم و گفتم دیگه تحملش رو ندارم همین الان می خوام بکنم توش
دوباره پریا شیطنتش گل کرد سرم رو بلند کرده بودم و به چشماش نگاه میگردم در حالی که لبخند میزد با شیطنت گفت هر جا رو که امروز می خوای بکنی قبلش باید بخوریش!!! گفتم : پریاااا… تو رو خدا اذیتم نکن میخورمش قول میدم فعلا بشین روش که دارم میمیرم براش پریا گفت نچ !!
ناچار لپ های کونش رو از هم باز کردم با تردید زبونم رو به سوراخش رسوندم و کمی به سوراخش مالیدم و گفتم بفرما !!! حالا بشین دیگه!! گفت : نچ!! درست و حسابی این قبول نیست
دیگه مغزم کرکره رو کشید پایین وحشیانه به کونش حمله ور شدم زبونم رو به داخش فشار میدادم و سعی میکردم سوراخشو گاز بگیرم دستم رو از بین پاهاش به کسش رسوندم پریا خودش مشغول مالیدن کسش بود دستش رو کنار زدم و بدون مکس و با تمام قدرت دوتا انگشت وسطتم رو به داخل کسش فرو کردم پریا جیغ کوتاهی کشید من بی توجه محکم و سریع انگشتهام رو داخلش عقب جلو میکردم کس پریا به شدت داشت ترشح میکرد و آب ازش خارج میشد طوری که قطره های آبش تا روی ساعد من لغزیده بود کم کم شروع به لرزیدن کرد پاهاش به شدت میلرزید و توان سرپا ایستادن رو نداشت حرکات دستم رو توی کسش متوقف کردم سرم رو عقب کشیدم و به پایین هدایتش کردم رو پاهام نشست و نفس نفس زنان سرش رو به عقب آورد و روی شونم گذاشت دوباره دستم رو به کسش رسوندم و خیلی شدید شروع به مالیدنش کردم با دست دیگم سینشو گرفتم و محکم فشار دادم و مشغول به خوردن گردنش شدم پریا نفسهاش سریع تر شده بود و کنترلی روی حرکات بدنش نداشت انگار که میخواست از بغلم فرار کنه سعی کرد با دستاش حرکت دستهای من رو روی بدنش متوقف کنه متوجه شدم که بیشتر از حد تحمل بدنش بهش فشار آوردم و دست از تحریک کسش برداشتم آروم در گوشش گفتم حالت خوبه عزیزم؟ با صدای بریده بریده و نفس نفس زنان گفت: یکم بهم فرصت بده دیگه توان و تحملش رو ندارم نگاهم به زانوهاش افتاد که به هم چسبونده بودشون و داشت میلرزید گونش رو بوسیدم و مشغول نوازش موهاش شدم صورتش رو برگردوند و لبهاش رو روی لبهام گذاشت بعد از یه بوسه طولانی لبهاش رو ازم جدا کرد گفت: دیگه نوبت توئه فقط یکم مراعات کن پویا با اینکه چند وقته دارم خودمو براش آماده میکنم با اینحال اولین بارمه و میدونم که خیلی دردناکه گفتم خوشگلم من که کاری از دستم بر نمیاد ریش و قیچی دست خودته دورت بگردم
اگر هم دیدی نمیتونی و خیلی درد داره بیخیالش میشیم از روم کنار رفت و گفت دراز بکش خودم رو به جلو کشیدم و دراز کشیدم رو به من روی کیرم نشست و گفت امروز به هر قیمتی که شده این کار رو برات انجام میدم عشقم
کمی خودش رو روی کیرم مالید و بعد از روم کنار رفت و به سمت دستشویی رفت از پشت نگاهش میکردم و لرزش های کونش هوش از سرم برده بود و فکر اینکه میتونم امروز از پشت باهاش سکس کنم داشت عقل از سرم میپروند چند ثانیه بعد برگشت و توی دستش لوبریکانت بود ؛ کیرم رو کامل به لوبریکانت آغشته کرد و روی سوراخ کونش تنظیمش کرد چندتا نفس عمیق کشید نفسش رو حبس کرد و بدنش رو کم کم به پایین هدایت کرد چشم هاش رو بسته بود و پلک هاش رو روی هم فشار میداد من دل توی دلم نبود و ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود برای فرو رفتن کیرم به داخل کونش لحظه شماری میکردم درد زیادی رو داشت تحمل میکرد سر کیرم وارد شد بلافاصله پریا خودش رو به بالا کشید و نفسش رو بیرون داد و همزمان آخ بلندی گفت ؛ چشمهاش رو باز کرده بود و چشمهاش پر از اشک بود ناراحت بودم که همچین خواسته ای ازش داشتم دست هاش رو دو طرف من گذاشت موهاش روی سینم ریخت و شروع به نفس نفس زدن کرد موهاش رو کنار زدم و دستم رو به گردنش رسوندم به سمت خودم کشیدم و لبهام رو روی لبهاش دوختم زبونم رو وارد دهانش کردم و لب عمیقی ازش گرفتم توی چشماش نگاه کردم و گفتم خوشگلم بی خیالش میشیم من نمی خوام تو این حجم از درد رو تحمل کنی دستم رو به سمت کیرم بردم و کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و سعی کردم به داخل کسش فرو کنم پریا مانع کارم شد توی چشمام خیره شد و گفت : امروز به هر قیمتی باید کیرتو تا ته بکنم توی کونم حتی اگه پاره بشه و دوباره با دستش کیرم رو روی سوراخ کونش تنظیم کرد و شروع به فشار آوردن کرد باز چشم هاش رو محکم بسته بود صورتش به شدت سرخ شده بود؛
کیرم لغزید و سرش وارد شد اینبار تحمل کرد و خودش رو بالا نکشید ؛ درد زیادی داشت چند قطره از اشک هاش روی بدنم چکید گفتم : پریا تو رو خدا بس کن نمی خوام دیگه دوست ندارم ؛ نمی خوام تو انقدر درد بکشی! اهمیت نداد و گفت نه پویا نگران نباش می تونم!!! میتونم!!! در حالی که از درد ناله میکرد باز شروع به فشار آوردن کرد میلیمتر به میلیمتر کیرم داشت وارد کونش میشد هر لحظه از شدت فشاری که میاورد احساس میکردم که کیرم الان میشکنه بالاخره کل کیرم داخل کونش جا خوش کرد و کامل روم نشست بی حرکت موند و شروع به ناله با نفس های بریده کرد
آی … آی … آی … پویا … پویا … دیگه نمیتونم … حسم کامل از بین رفته … فقط درد دارم… فقط درد
توی چشماش نگاه کردم و گفتم غلط کردم پریا من می خوام هر دوتامون از سکس با هم لذت ببریم اینجوری هیچ لذتی برام نداره لطفا بلند شو … کافیه تو به قولت عمل کردی

توی چشمام نگاه کرد چشمای خوشگلش پر از اشک بود دلم نمی خواست این وضعیت ادامه پیدا کنه عمیقا از جیزی که ازش درخواست کرده بودم پشیمون بودم و از اتفاقی که داشت میفتاد ناراضی بودم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و شروع به لب گرفتن کرد بعد ازم جدا شد و گفت : می خوام آبتو توی کونم بیارم من که تا اینجاشو تونستم پس بقیشم میتونم لطفا فقط سعی کن زودتر ارضا بشی واقعا درد زیادی دارم بعد کمی خودش رو بالا کشید کیرم کمی از سوراخش خارج شد بلافاصله با یک آخ بلند خودشو رها کرد و روی پام نشست و دوباره و دوباره تکرار کرد چشمام رو بستم سعی کردم در اون لحظه از سکسمون لذت ببرم تا زودتر ارضا بشم اما بی فایده بود حس من هم کم شده بود پریا با اینکه درد داشت به بالا پایین کردن بدش ادامه میداد کم کم ناله های از روی دردش داشت قطع میشد یکی از دستاش رو به کسش رسوند و شروع به مالیدن کسش کرد کمی متوقف شد و تمرکزش رو روی تحریک کس خودش گذاشت کم کم ناله های ریزی از روی لذت میکرد و من هم داشتم بیشتر تحریک میشدم دستش رو دوبار روی تخت گذاشت و شروع به سواری روی کیرم کرد ایندفعه با سرعت بیشتری خودش رو بالا و پایین میکرد حرکت کیرم داخل سوراخش راحت تر شده بود و فشار کمتری بهش میومد و راحت داشت داخل کونش عقب جلو میشد چند باری پریا تا حدی که کم مونده بود کیرم از داخل کونش بیرون بیاد خودش رو بالا کشید و با تمام سرعتی که میتونست کونش رو روی پاهام کوبید اگر چند بار دیگه این کار رو میکرد حتما ارضا میشدم اما بار آخر کیرم کامل ازش خارج شد و موقع برگشتن پریا به سمت پایین زیرش موند پریا خودش رو روی سینم انداخت و نفس نفس زنان توی گوشم گفت پویا، عشق زندگیم حتی دردی که تو باعث باشی برام لذت بخشه اینم از کونم که کردیش !!! هر کاری ازم بخوای برات انجام میدم و لباش رو روی لبام گذاشت ازم جدا شد و چرخید پاهاش رو دوطرف بدنم گذاشت و دوباره کیرم رو روی کونش تنظیم کرد و با یه آخ خیلی بلند کیرم رو تا انتها وارد کونش کرد این بار خیلی عمیق تر کیرم داخلش شده بود
به عقب متمایل شد و دست هاش رو دو طرف من اهرم کرد و به کمک دست ها و پاهاش وزنش رو از روی من برداشت گفت وقتی پات خوب شد میخوام تو این پوزیشن یجوری کونمو با سرعت بکنی که نفسم بند بیاد و شروع به حرکت دادن کونش کرد با این کارش سر کیرم تا نزدیکی های خارج شدن از بدنش بیرون میومد و وقتی کونش کامل روی بدنم قرار میگرفت بیشتر از نصفش وارد بدنش میشد دست هام رو به سمت دست هاش بردم و ازش خواستم با دست هاش مچ دستام رو بگیره بعدش گفتم : پریا خیلی نزدیکم فقط وقتی اومدم دستام رو محکم بگیر و به حرکتت ادامه بده و متوقف نشو!
می خواستم اون لذت غیر قابل تحملی که با سحر داشتم رو با پریا هم داشته باشم طولی نکشید که به اوج رسیدم و گفتم دارم میام عزیزم پریا سرعتش رو کی بیشتر کرد و دستام رو محکمتر گرفت شدیدترین ارضا زندگیم رو تجربه کردم احساس می کردم که روحم داره از سر کیرم خارج میشه دیگه نتونستم این حجم از لذت رو تحمل کنم دستام رو از توی دستاش بیرون کشیدم و زیر لپ های کونش قرار دادم و سعی کردم مانع حرکت بدنش بشم با این کارم حرکت های پریا آروم تر شد و ارضا شدن داخل کونش برای من کمی قابل تحمل تر
اما پریا به حرکتش ادامه داد و این موضوع باعث میشد بدنم حرکت های نا خودآگاهی انجام بده تمام عضلات بدنم رفلاکس نشون میداد و بی اختیار منقبض میشد و پاهام به شدت تکون می خورد
آبم داشت از کونش خارج میشد پریا حرکاتش رو متوقف کرد و آروم بدنش رو روی بدنم قرارداد آروم خودش رو جابجا کرد تا کیرم از بدنش خارج شد از روم بلند شد چندتا دستمال برداشت و خودش رو تمیز کرد و به سمت من اومد و منم تمیز کرد خم شد و کیرم رو کامل داخل دهنش کرد و تا جایی که میتونست برام سنگ تموم گذاشت چشم هام رو بسته بودم و فقط داشتم از اون لحظه لذت میبردم کیرم رو رها کرد خودش رو بالا کشید و سرش رو روی سینم گذاشت و گفت پویا یه کم بخوابیم چشم های قشنگشو بست و من از خستگی این چند روز و سکسی که با پریا داشتم بیهوش شدم.
یکی از با کیفیت ترین خواب های زندگیم رو کردم نمی دونم چه مدت خوابیده بودم چشم هام رو باز کردم و سرم رو به سمت پریا برگردونم پریا با چشم های باز در حالی که بغلم کرده بود داشت نگاهم میکرد گفتم قشنگم خوب تونستی بخوابی؟ جواب غیرمنتظره ای بهم داد:
“پویا خیلی خیلی دوست دارم اگه یک روزی از زندگیم بری مطمئن باش اون روز ، روز آخر زندگیمه”
توی چشماش نگاه کردم و گفتم پریا خوبی؟

نه پویا خوب نیستم هرچی بیشتر نگاهت کردم بیشتر فهمیدم که چقدر عاشقتم و چقدر بودن کنارت برام مهمه لطفا توی حرفم نپر میخوام حرفای خیلی مهمی بهت بزنم گفتم بگو عزیزم ساکت میمونم:

“رشته افکارمو پاره نکن پویا” اون روز توی بیمارستان ستاره و سحر به خاطر من دعواشون شد اول داشتن با هم آروم صحبت میکردن یواش یواش صداشون بلندتر شد یکدفعه ستاره بلند شد و سیلی محکمی توی گوش سحر خوابوند و شروع کرد سرش فریاد زدن این جملاتی که الان میگم عین حرفهای هست که ستاره با فریاد به سحر زد “عین کبک سرتو کردی توی برف و فکر میکنی هیچکس نمی دونه چه غلطی میکنی چی می خوای از جون پویا چرا ازش فاصله نمیگیری چرا داری میونشو با پریا به هم میزنی فکر کردی پویا، پریا رو ول کنه میاد میپره تو بغلت تو واقعا احمقی … اون خواهرزادته شما نمی تونید با هم باشید سالهاست دارم تحملت میکنم سحر، سالهاست هیچی نمیگم و صدام در نمیاد ولی داری دیگه از حدت میگذری چرا داری هم خودت و هم پویا رو بدبخت میکنی چرا نمی ذاری این بچه سر سامون بگیره” سحر تا اینجا هیچی نمی گفت همه فامیلاتون شوکه شده بودن یه آبروریزی به تمام معنی کلمه اتفاق افتاده بود سحر داشت اشک میریخت برای خودم عجیب بود که هیچی نمیگه معمولا سحر انقدر ساکت نمی مونه یکدفعه انگار سحر جنون بهش دست داد و به ستاره حمله کرد موهای ستاره رو گرفته بود و میکشید قبل از اینکه بابات و پسر خالت برسن سر ستاره رو به دیوار کوبید و شکوند تمام صورت ستاره خونی شده بود احسان خودش رو به ستاره رسوند و به زور از بیمارستان بیرون بردش مامانت یه سیلی محکم توی گوش سحر زد و از بیمارستان بیرونش کرد.
پریا سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت
من هاج و واج خفه خون گرفته بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم پریا سرش رو بلند کرد چشماش داشت از حدقه بیرون میومد توی چشمام نگاه کرد و گفت :
پویا میدونم بهم خیانت کردی!!! با این حرفش چنان شوکی بهم وارد شد که زبونم بند اومد با تته پته گفتم:

چی چی میگی پریا؟؟

ازت خواهش کردم هیچی نگی و فقط گوش کنی نیازی نیست از خودت دفاع کنی چیزی برای دفاع وجود نداره!!

دوباره سرش رو پایین انداخت و غم تمام وجودش رو گرفت کمی ساکت موند و دوباره ادامه داد:

پویا می خوام یه داستان برات تعریف کنم که یه جورایی اعتراف من پیش توئه
می دونی که من و سحر توی دانشگاه با هم دوست شدیم سحر دختر پر جنب و جوشی بود توی مدت تحصیل با چند تا پسر هم دانشگاهی دوست شد و کات کرد اما من خیلی خجالتی بودم و با پسرا راحت نبودم البته پیشنهاد داشتم اما جذب کسی نشدم همیشه به این راحتیه سحر حسودیم میشد سحر یکی از بهترین دانشجوهای ورودی سال ۸۳ بود و رابطه خیلی خوبی با اساتید داشت بلافاصله بعد از تموم شدن دانشگاه کانون وکلا قبول شد و بلافاصله بعد از کانون برای خودش دفتر وکالت زد و شروع به کار کرد با توجه به روابط خوبی که با اساتیدش داشت پرونده های خوبی گرفت و زود پیشرفت کرد اما من نتونستم کانون قبول بشم فوقم رو گرفتم و بیکار موندم به ناچار از سحر خواستم توی دفترش بهم کار بده ۱۱ سال پیش با سحر شروع به کار کردم چند سال اول فقط سرم تو کارم بود و به اطرافم و اتفاقات دفتر اهمیت نمی دادم تا اینکه یه مراجع برامون اومد یه مرد حدود چهل و هفت هشت ساله خیلی خوش قیافه ، محترم و بسیار ثروتمند که یکی از اساتید ، سحر رو بهش معرفی کرده بود
پرونده حقوقی پیچیده ای داشت که در مورد یک زمین چند هکتاری توی کردان کرج بود زمان زیادی رو چند وکیل صرف کرده بودن تا به حق و حقوقش برسوننش اما موفق نشده بودن سحر به این آقا نزدیک شد از کنار این پرونده تونست دفترشو بخره خونه ای که الان توش زندگی میکنه رو بخره و کلا زندگیشو تکون داد یک روز این آقا بعد از حل شدن مشکل پرونده با گل و شیرینی به دفتر اومد و به اتاق سحر رفت طبق معمول سحر باهاش گرم گرفته بود و بلند بلند میخندید چند دقیقه بعد سحر از اتاق بیرون اومد و شیرینی رو رو میز من گذاشت و ازم خواست در دفتر رو ببندم و فعلا مراجعی رو قبول نکنم و به اتاق برگشت.
اون روز توی اون دفتر سحر با اون مرد خوابید من واقعا معذب بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم صدای سکس این دو نفر من رو هم تحریک کرده بود و هنوز هم برام سواله که چرا سحر توی دفتر با اون مرد خوابید و حداقل از من نخواست تا از دفتر بیرون برم.

“ من دیگه مغزم هنگ کرده بود و هر لحظه ممکن بود جلوی حرف زدن پریا رو بگیرم و نذارم دیگه ادامه بده حرفهایی که میزد برای من غیر قابل هضم بود و دیگه توان گوش دادن نداشتم پریا ادامه داد و من سعی کردم ساکت بمونم”

بعد از اون پرونده سحر اون دفتر رو خرید بازسازیش کرد و توی تمام سوراخ سنبه هاش دوربین نصب کرد. رفت آمدش با اون مرد کمتر شده بود اما اون سکسشون داخل دفتر باعث شده بود حسی توی من جوونه بزنه که تا اون موقع خیلی ضعیف بود یا شاید هم غریبه!!
هر روز داشت این حس قوی تر میشد و من در مقابلش ضعیف تر میشدم کم کم شروع کردم به خودارضایی و هرچی بیشتر خودارضایی میکردم بیشتر بهش اعتیاد پیدا میکردم. یک روز صبح خیلی زود از خواب بلند شدم خوابم نمی برد ، من معمولا یک ساعت زودتر از سحر راس ساعت ۹ صبح درب دفتر رو باز میکردم پرونده ها رو مرتب میکردم برنامه کاری اون روز رو برای سحر مینوشتم داخل کارتابلش میذاشتم چایی دم میکردم و منتظر می موندم تا سحر به دفتر بیاد اما اون روز خیلی زودتر به دفتر رفتم داخل اتاق سحر شدم و روی صندلیش نشستم چشمام رو بستم و سعی کردم سکس سحر با اون مرد رو تجسم کنم تحریک شدم و ناخودآگاه دستم رفت به سمت کسم و مشغول خود ارضایی شدم کم کم لباسام رو از تنم درآوردم ؛ واقعا نیاز داشتم تا ارضا بشم اونم نه توسط خودم دوست داشتم کسی غیر از خودم ارضام بکنه.
من نمی دونستم که هر وقت دزدگیر دفتر غیر فعال میشه روی موبایل سحر براش پیغام ارسال میشه که دزدگیر غیر فعال شده و با توجه به اینکه بی موقع براش پیغام غیر فعال شدن دزدگیر رفته بود سحر نگران شده بود و دوربین دفتر رو چک کرده بود و متوجه من شده بود که توی اتاقش لخت شدم و دارم خودارضایی میکنم پس سریع خودشو به دفتر رسونده بود کلید رو توی درب که چرخوند من متوجه ورود یه نفر به دفتر شدم از ترس داشتم قبض روح می شدم و نمیدونستم چیکار کنم سحر بدون هیچ حرفی درب ورودی رو قفل کرد و داخل اتاق شد توی کسری از ثانیه تمام لباس هاش رو درآورد و به سمتم اومد موهام رو گرفت و محکم کشید منو تا وسط اتاقش برد و گفت اینجا دوربین میتونه با کیفیت تر فیلم میگیره با خشونت زیادی موهام رو به عقب کشید و شروع به خوردن لبام و بدنم کرد.
از اون روز رابطه من با سحر وارد مرحله جدیدی شد و تا به امروز ادامه داشته خیلی زیاد با هم سکس میکردیم حتی زمان هایی که پریود بودیم ، پویا به جرات میگم سحر هات ترین و حشری ترین زنیه که تو زندگیم دیدم و وقتی هورنی میشه دیگه هیچ چیزی جلودارش نیست.
از شروع رابطه جنسیم با سحر نزدیک به دو سال بود میگذشت که یک روز با حال و روز خراب به دفتر اومد درب دفتر رو بست و گفت تمام قرارهای امروز رو کنسل کنم رفتم به اتاقش سرش رو توی بغلم گرفتم شروع کرد به گریه کردن هر کاری میکردم آروم نمیشد و حرفی هم نمی زد که چه اتفاقی افتاده؟ من نگران شده بودم که نکنه کسی چیزیش شده بالاخره زبون باز کرد و ماجرای تو رو برام تعریف کرد که بهش ابراز عشق کردی اونم طرد کردتت و تو سه ماه گذاشتی و رفتی و برنگشتی تا اون روز که برگشته بودی و حال و روز سحر داغون بود.
لبای سحر رو بوسیدم کمی نوازشش کردم و سوال عجیبی ازش پرسیدم که خودم هم باورم نمیشد
“سحر تو هم عاشقشی”
انگار که سحر رو برق گرفته بود چشماش گرد شده بود دوباره شروع به گریه کرد و جواب مثبت داد. گفت بدجوری پریا بدجوری این پسر دلمو برده
با شک گفتم میدونی که خواهرزادته نمیتونی باهاش ازدواج کنی این احمقانس که عاشقش بمونی
سحر سرش رو پایین انداخت آروم گفت میدونم خوبم میدونم
بعد از اون سحر هفت ماه رو مخم راه رفت که تو رو بندازه تو بغل من ازم می خواست باهات بخوابم تا تو فراموشش کنی و ازش دور بشی اما من قبول نمی کردم من هنوز باکره بودم و با هیچ مردی نخوابیده بودم و دوست داشتم که با یک رابطه عاشقانه این اتفاق برام بیفته اما سحر ول کن نبود و بالاخره تونست راضیم کنه تا این کار رو براش بکنم و ازم خواست بعدش ازت دور بشم اما من توی اولین دیدارمون عاشقت شدم دلم رو بهت باختم همونجا فهمیدم که دیگه بدبخت شدم.
من از اول می دونستم که تو و سحر عاشق هم دیگه هستین و اون شب توی حموم خونه سحر، خودم عمدا همه لباس هات رو درآوردم تا سحر رو تحریک کنم تا نتونه جلوی خودش رو بگیره و باهات سکس بکنه.
باید این اتفاق می افتد باید تو انتخاب کنی ، من دیگه نمی تونم این شرایط رو ادامه بدم بارها خواستم خودم رو بکشم اما نتونستم دیگه تحملش رو ندارم ، پویا دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم، من عاشقت شدم و پنج ساله دارم بین تو و سحر عذاب میکشم دیگه تحملش رو ندارم سحر همه چیز رو برام از اون شب و سکستون تعریف کرده و ازم خواسته تا ازت فاصله بگیرم و اونو با عشقش تنها بذارم می خواستم همین کار رو هم بکنم اما نتونستم پویا
میفهمی ؟؟ پویا نمیتونم!!!
سرش رو پایین انداخته بود و عین ابر بهار اشک میریخت بی اختیار اشک های من هم شروع به ریختن کردن نمیدونستم چی بگم بدن برهنه پریا جلوی من بود و داشتم نگاهش میکردم من هم دوستش داشتم و نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش توی آغوشم گرفتمش بدنم از شدت خشم آتیش گرفته بود پریا خیلی آروم گفت چرا انقدر داغ شدی؟؟ بی اختیار با صدای بلند شروع به گریه کردم پریا منو غرق در بوسه های خودش کرد چشمهام لبهام و تک تک اعضای صورتم رو بوسید سرم رو توی آغوشش گرفت و تا گریه من تموم بشه رهام نکرد و بعد بلند شد کمکم کرد تا لباس بپوشم خیلی سریع لباس پوشید و آماده رفتن شد جلوی در ایستاد سرم رو پایین انداخته بودم و نگاهش نمی کردم گفت پویا لطفا نگاهم کن! سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم توی چشمام خیره شد و گفت :
تک تک لحظه های این پنج سال دیوانه وار عاشقت بودم هیچ دختر دیگه ای شرایط من رو تحمل نمی کرد اگر خواستی دوباره کنارت باشم بهم زنگ بزن تا فردا صبح منتظرت میمونم و اگر خواستی با سحر باشی دیگه هیچ وقت دنبالم نیا چون نمیتونی پیدام کنی
«خداحافظ پویا»
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم همونطور داغون روی تخت موندم چند ساعتی گذشت امیر بالاخره اومد خیلی دیر کرده بود به محض اینکه از در تو اومد و من رو دید گفت باز چت شده ارباب؟؟
اصلا حوصله حرف زدن نداشتم گفتم کمکم کن برم دستشویی این بار بدون توجه به حضور امیر توی دستشویی خودم رو راحت کردم و شستم و دوباره زدم زیر گریه!
امیر خودشو بهم رسوند و گفت چته مرد چرا گریه میکنی؟ باز هم حوصله نداشتم با بغض گفتم کمکم کن امیر دوش بگیرم! امیر گفت چیکار کنم سالار؟

بی زحمت کاور کچ پام رو بیار بپوشم کمکم کن بایستم و لباسام رو در بیارم بعدش برو بیرون
امیر همین کار رو کرد و دم در ایستاد ازش خواستم درب حمام رو ببنده و تنهام بذار گفت امکان نداره اگه دوباره بیفتی من جواب مادرتو چطور بدم من اینجام تا کارت تمام بشه!
برام خیلی اهمیت نداشت رفتم زیر دوش هر دو دستم رو روی دیوار گذاشتم و های های گریه کردم اصلا نمیدونستم برای چی گریه میکنم فقط دلم پر بود و می خواستم خالی بشم کم کم خسته شدم آب رو بستم به امیر نگاه کردم امیر عصاهام رو به دستم داد و رفت و خیلی سریع حوله ای آورد و دورم پیچید کمکم کرد تا دوباره به روی تختم برگردم کمی نشست و نگاهم کرد سیگاری روشن کرد و بین لب هام قرار داد حتی توان کشیدن سیگار رو هم نداشتم
امیر گفت نمی خوای حرف بزنی سالار؟
گفتم نه
امیر گفت پس من حرف دارم باهات
گفتم الان نه امیر اصلا تواناییشو ندارم
امیر که هیچ وقت جدی نمیشد خیلی جدی شد و کمی با چاشنی عصبانیت گفت فکر میکنی همه دنیا هول و حوش تو میگرده؟ باید گوش بدی!!!
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم چته امیر؟

باهات حرف دارم!
برو بذار بمیرم ! امیر الان نه ! ازت خواهش میکنم
امیر بی توجه به من حرفشو ادامه داد امروز پیش سحر بودم دست توی جیبش کرد و موبایلم رو درآورد و داد دستم
چشمام داشت از حدقه بیرون میزد گفتم اونجا چه غلطی میکردی؟

میگم پویا میگم بذار افکارمو منظم کنم ببینم از کجا شروع کنم گفتنش برام سخته ولی اجازه بدی بهت میگم
امروز سحر بهم زنگ زد و خواست برم دفترش من سر صحنه فیلمبرداری بودم و داشتم روی یه تبلیغ کار میکردم و به شدت شلوغ بودم گفتم نمی تونم بیام خیلی کار دارم !بمونه برای یه وقت دیگه ! طبق معمول خیلی مودبانه ازم تشکر کرد و گفت زر نزن سریع خودتو به دفترم برسون !!! راه افتادم و رفتم وقتی رسیدم دفترش سحر داغون بود سر و وضع داغون ، صورت ترکیده، زیر چشم ها کبود بدون مقدمه گوشیت رو داد دستم و گفت با پیشنهادت موافقم !!! بهش گفتم کدوم پیشنهاد؟ گفت همونی که ۵ سال پیش دادی و تا امروز منتظرش موندی؟ پویا خایه کردم گفتم از کجا میدونی منتظرش موندم؟
حرف امیر رو قطع کردم و گفتم چه پیشنهادی؟
امیر گفت تورو خدا پویا زبون به دهن بگیر همه رو میگم!
امیر ادامه داد سحر گفت از اونجا که هنوز مجردی و هر وقت از پویا میپرسم امیر چیکارست میگه سینگله!!
کنترل افکارم رو از دست دادم دیگه توان تحمل این یکی رو نداشتم فریاد زدم مرتیکه احمق تو به سحر من پیشنهاد دوستی دادی؟
امیر سرش رو پایین انداخت و هیچ چیزی نگفت همین موضوع بیشتر عصبیم کرد و گفتم کس کش بی ناموس با تو هستم
امیر خیلی آروم گفت فحش نده پویا من سالهاست عاشق سحرم
دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم ذهنم داشت پاره پاره میشد تمام اتفاقات گذشته رو داشتم به ترتیب مرور میکردم دیگه تحملشو ندارم شروع کردم به زدن خودم چند تا ضربه خیلی محکم به سر و صورتم زدم امیر دستام رو گرفت و اجازه نداد ادامه بدم فریاد زدم ولم کن امیر میگم ولم کن
امیر خیلی آروم گفت ولت میکنم پویا ولی خودتو نزن منو بزن
وقتی دستام رو ول کرد بی اختیار خودمو توی بغلش انداختم و زار زدم امیر دستش رو روی شونه هام گذاشت من رو از خودش جدا کرد و چند بار محکم تکونم دادم و گفت پویا باید تا آخرش رو گوش کنی!!! یعنی مجبوری که گوش کنی
سرم رو پایین انداختم و بی صدا اشک ریختم امیر ادامه داد:
به سحر گفتم تو همه پیشنهاد هایی که بهت میشه رو پنج سال بعد جواب میدی؟
سحر کمی عصبانی بود برام عجیب بود که روی زمین نشست و بهم گفت یا دیگه یه کلمه هم حرف نمی زنی فقط میشینی و به حرفام گوش میدی و هر کاری که ازت می خوام رو انجام میدی !! یا برای همیشه منو از دست میدی که می دونم مثل چی دلت پیش من گیره
من هم به تبعیت از سحر روی زمین نشستم و فقط گوش دادم و هر کاری که ازم خواسته رو دارم انجام میدم
از عشق تو به خودش و عشق خودش به تو برام تعریف کرد خوب من اینو میدونستم و به خاطر همینم بود که تو تا سینگل بودی من هر ماه یه دوست دختر عوض میکردم چون تو رو از برادرام بیشتر دوست داشتم و میدونستم عاشق سحری با اینکه منم عاشق سحر بودم ولی سمتش نمی رفتم تا اینکه تو با پریا دوست شدی احساس کردم که میخوای سحر رو فراموش کنی پس سعی کردم به سحر نزدیک شم و ازش رسما خواستگاری کردم! درست ۵ سال پیش اما سحر نه جواب مثبت بهم داد و نه جواب منفی اصلا کلا بهم جوابی نداد !! فقط گذاشت و رفت
به سحر گفتم که از این موضوع با خبر بودم خبر اما تو چیزی در این مورد بهم نگفتی هر احمقی می تونست این موضوع رو بفهمه از جمله ستاره
خواست ادامه بده که حرفش رو قطع کردم دیگه هیچ چیزی برام تو اون لحظه اهمیت نداشت!
تو چشم های امیر خیره شدم و گفتم: شبی که تو خونه سحر افتادم و پام شکست توی تختش باهاش خوابیدم میفهمی الاغ یعنی چی یعنی باهاش سکس داشتم
امیر دستش رو آورد بالا تا بزنه زیر گوشم اما دستش توی هوا خشک شد دستش رو مشت کرد و به شدت مشتش رو فشار میداد هر لحظه منتظر بودم تا مشت هاش به صورتم برخورد کنه اما خودش رو کنترل کرد.
با صدای خیلی آروم گفت و این تنها کاریه که تا زنده ام به خاطرش نمی تونم ببخشمت !!! سحر برام تعریف کرد همشو بدون جا انداختن حتی یک نقطه و شرطش برای بودن با من این بود که بیام بهت بگم که میدونم و ببخشمت اما پویا نمی تونم بهت دروغ بگم نمی تونم ببخشمت من سالها منتظر موندم!!! متوجه عشق تو به سحر شدم اما تو هیچ وقت متوجه عشق من نشدی؟!!! واقعا نفهمیدی که پنج ساله با هیچکس نیستم چون عاشق سحرم!!! یا خودت رو زدی به خریت؟ بعدش خودخواهانه رفتی با کسی خوابیدی که نمیتونی داشته باشیش؟ اگه نمی شناختمت قضاوتت می کردم و میگفتم یه آدم سگ حشری که به خاله خودتتم رحم نمیکنی؟؟ اگه نمیشناختمت قضاوتت می کردم و میگفتم تو بهترین دوستت برات اهمیت نداره و نمی دونی چه مرگشه!؟؟!! اما تو همچین آدمی نیستی خوب میدونم که همه این سالها می دونستی!!!
چرا باهام همچین کاری کردی؟ هر کسی با سحر می خوابید تو نباید باهاش می خوابیدی؟ چون برای من از همه عزیزتر بودی حتی از خودم هم به تو بیشتر اهمیت دادم!!! غیر از اینه!!! سرم رو پایین انداختم
گفتم امیر با برنامه ریزی قبلی نبود اتفاق افتاد من عاشق سحر بودم و وقتی اتفاق افتاد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؟ دوباره اشک هام شروع به ریختن کرد؟
هیچ وقت توی زندگیم به اندازه اون لحظه آرزوی مرگ نکرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم چه حسی داشته باشم عاشق کی باشم و از کی متنفر باشم فقط دلم می خواست دیگه نفس نکشم سرم سنگین شد چشمام سیاهی رفت و بی هوش شدم .
وقتی به هوش اومدم زیر سرم بودم پریا و سحر و امیر بالای سرم توی درمانگاه ایستاده بودن حالت تهوع داشتم سرم به شدت درد میکرد به امیر اشاره کردم که دارم بالا میارم به سطل کنار تخت اشاره کرد سرم رو به سمت سطل بردم و سعی کردم بالا بیارم اما موفق نشدم از امیر پرسیدم باز من چم شده؟ چرا بیهوش شدم؟ امیر گفت چیزی نیست این دفعه حمله عصبی داشتی باعث شده فشارت بیفته و بیهوش بشی با احساس تهوع به سمت سطل برگشتم و تمام محتویات معدم داخل سطل خالی شد.
به حالت قبل برگشتم و گفتم خدایا من چرا نمیمیرم از دست اینا امیر دست سحر رو گرفت و گفت بیا بریم موضوع خانوادگیه خودشون سنگاشون رو وا میکنن !
سحر و امیر دست توی دست هم داشتن از ما دور میشدن به پریا نگاه کردم و گفتم ازت بخوام پیشم بمونی می تونی منو ببخشی و پیشم بمونی؟
پریا بهم نزدیک شد دستم رو گرفت و گفت فقط ازم بخواه؟
پرسیدم از کجا فهمیدی من اینجام پریا؟
گفت: سحر
واقعا!!!
بله واقعا
توی چشماش نگاه کردم و گفتم :خانم پریا اقبالی ازت درخواست می کنم من و خانوادم رو به خاطر بلاهایی که به سرت آوردیم ببخشی و اگه قبول کنی که با من بمونی از امروز به بعد همه چیز من از جمله روحم جسمم داراییم متعلق به تو هستش پریا خم شد و منو توی آغوشش گرفت و گفت خیلی وقته که همه اینایی که گفتی رو من به تو بخشیدم با خم شدن پریا چشمم به چشمای مادر پریا دوخته شد.
خانم اقبالی شما اینجا چیکار میکنید ؟! چرا خودتون رو به زحمت انداختید!!؟ بهم نزدیک شد و گفت پویا جان تو هم برام مثل پسر خودم میمونی ؛ ببینم شازده قراره هر وقت با پریا حرفت شد ما رو بکشونی بیمارستان؟؟
لبخند محوی زدم و خدا رو شکر کردم که مامان پریا در جریان اتفاقات نیست.
یک سال بعد توی جاده چالوس کنار رودخونه روی یه تخت چهارتایی نشسته بودیم! در حالی که پریا همسرم بود و سحر و امیر قرار بود از ایران مهاجرت کنن و به عنوان گودبای پارتی داشتیم با هم میرفتیم مسافرت!
به جریان شدید آب توی رودخونه نگاه می کردم و به اتفاقات گذشته و پیش رو فکر می کردم…

نوشته: Phoenix

بازدید 14,788

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “شب بی سحر (۳)”

  1. داداش راستش چرا دروغ بگمقسمت اخر داستانت خیلی یهویی اومدی داستانت جمع کردی

  2. واقعا نمیدونم چرا فقط خواستی تمومش کنیبقول رفیقمون بخاطر قلم قشنگت و عالی بودن قسمت 1 لایکش میکنم و کلمه معروفم کسسسسشششر رو استفاده نمیکنمولی داداش چرا اینطوری شد اخرشیاد فیلم ایرانی افتادم

  3. داستانت عالی بود تهش ام چیزی بود که خودت دوس داشتی باشه هر کسی افکار خاص خودشو داره ولی شروع و پایان داستان زیاد بهم نمیخوره یه کوچولو باگ داره مثلا اینکه کسی ک عاشق میشه دیگ نمی تونه عاشق یکی دیگ بشه اینکه همزمان هم سحرو بخوای هم پریا باگ داستانته

  4. به این داستان امیدوار شده بودما این چ پایانی بود اخه انگار صداسیما قسمت اخرو ساخت از داستانی ک اسم شیوا میومد تو کامنتاش یهو شد یه داستان ابدوغ خیاری انگار قلمت خشک شدشاید تجربه اولت بود قسمت اخر انقد خراب شد در کل نا امیدم کرد

  5. یه نکتهوقتی داستان مینویسی تو قوانین دنیایی ک خودت ساختی براش بمون قشنگ انگار تو قسمت اخر همه قوانین دنیات ک اون وحشی بودن و دارک بودن و اهمیت خواسته ها و در کل یه دنیای بی محدودیت بود و ریختی دور گفتی چیکار کنم داستانم مجوز وزارت ارشاد بگیره ک رسیدی به این پایان بندی

  6. لطفاً زود تمومش نکنپیشنهاد: اگه ۵ قسمت تموم شد با یک عنواد دیگه ادامه اش رو بنویس

  7. عوض شدن روال داستان (هم دست بودن سحر و پریا) من رو یاد داستان های شیوا انداخت.اما کاش پخته تر مینوشتی. به ایده ات شاخ و برگ میدادی (مثلا سحر و پریا همدیگه رو دور بزنن یا هر چیز دیگه)، حداقل یه قسمت اضافه میکردی و به پختگی اولای داستانت اون رو تموم میکردی.خوشحال میشم بازم ازت بخونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید