شاید باورتون نشه اما داستانِ من از ۱۵ سالگی شروع شد و سکس های من با زن بابام تو سن ۳۸ سالگی بالاخره رقم خورد!! ینی پارسال.
بله درست شنیدید. همهی ماجراها ۲۳ سال طول کشید!
خیلی خلاصه شروع میکنم. من ۹ سالم بود و خواهر بزرگترم ۱۲ سال داشت که مادرم سرطان گرفت و از دنیا رفت. پدرم در به در دنبال کسی میگشت که از من و خواهرم مراقبت کنه. چون خودش روزا میرفت سر کار.
یه مدت کوتاهی خالم ازمون مراقبت میکرد. تا اینکه اونم دیگه گفت نمیتونه هر روز بیاد و به ما سر بزنه. پدرم به فکر افتاد که برای ما پرستارِ نیمه وقت بگیره. حدودا دو سه سالی خانومای مختلف میومدن و میرفتن و هر دفعه پدرم به یه بهونه ای عذرشون رو میخواست. تا بالاخره بعد از ۳ سال نوبت رسید به نفرِ آخر. اسمش سحر بود و من و خواهرم «سحر جون» صداش میکردیم.
زن ریزه میزه ای بود. قد تقریبا کوتاهی داشت. حدود ۱۶۰ سانتی متر. صورت خیلی زیبایی نداشت. زشت نبود. معمولی و اوکی بود. یه مقداری تپل بود. چیز زیادی از فرم بدنش رو متوجه نمی شدم چون همیشه لباس های بلند و پوشیده تنش میکرد. گاهی هم دامن های بلند میپوشید و لباس های آستین دار. خجالتی و کم صحبت بود. صدای تقریبا نازکی هم داشت که در مجموع باعث میشد به دل بشینه.
بابام هم باهاش اوکی بود و چون میدید رابطهی خوبی با ما داره نگهش داشت.
چند سالی گذشت. شاید حدود ۲ یا ۳ سال. پدرم با سحر جون ازدواج کرد.
توی اون چند سالی که گذشته بود خیلی چیزا فرق کرده بود. سحر جون دیگه مثل روزای اول خجالتی نبود. تفکرات پدرم اونو تبدیل به یه زن سرزنده و شاد کرده بود. خیلی خنده رو و شوخ شده بود. ورزش و باشگاه رو به صورت خیلی جدی ادامه میداد. تقریبا هر روز صبح برای ورزش به باشگاه میرفت. دوستای جدید توی محل پیدا کرده بود. نوع لباسهایی که میپوشید به کل تغییر کرده بود. دامن های کوتاه میپوشید اکثر اوقات. دیگه کمتر لباس های آستین دار میپوشید و معمولا توی خونه تاپ تنش میکرد. عاشق رنگای شاد بود و همهی دامن ها و تاپ هاش رنگ های قرمز و زرد و رنگ های جیغ بودن. این وسط یه چیزایی داشت برای من تغییر میکرد. به تدریج احساس میکردم از فرم پاهاش، گردنِ لختش، بازوهاش و فرم سینه هاش داره خوشم میاد. توی سن بدی بودم و کلا دیدنِ اینجور صحنه ها خیلی برام جذاب بود. سحر جون هم تخته گاز داشت به سرعت همه چیش تغییر میکرد. دوستاش رو که اکثرا تو باشگاه باهاشون آشنا میشد رو دعوت میکرد خونه و ماشالا یکی از یکی داف تر. خودش هم خیلی خوب شده بود. بدنش از اون حالت تپلی که قبلا داشت در اومده بود و خیلی هیکل خوبی برای خودش ساخته بود. موهاشو دم به دقیقه رنگ میکرد.
هر چی بیشتر زمان می گذشت، سحر جون بیشتر با من و خواهرم صمیمی میشد. گاهی وقتا با خواهرم به چالش می خورد و بحث بینشون پیش میومد ولی با من اصولا خیلی مهربون بود. از یه جایی به بعد که گوشی ها قابلیت عکس گرفتن بهشون اضافه شده بود کارم شده بود اینکه یواشکی بدون اینکه سحر جون یا بابام و یا خواهرم بفهمن با گوشیم از سحر جون عکس بگیرم. فکر میکنم ۱۸ سال اینطورا داشتم اون موقع. تو حالتای مختلف بدون اینکه بفهمه ازش عکس میگرفتم. چمیدونم مثلا وقتی توی آشپزخونه خم شده بود تا از توی کشو یه چیزی برداره، یا وقتی جلوی تلویزیون نشسته بود و پاهاش رو انداخته بود روی هم… توی هر پوزیشنی که فکر میکردم یه ذره سکسی هست یواشکی ازش عکس میگرفتم و خب مشخصه که با عکسا چیکار میکردم دیگه… بله درسته.
شبا توی اتاقم زیر پتو عکساشو نگاه میکردم وجق میزدم.
یه مدت که خیلی اوضاع خیط شده بود. یادمه هر وقت خونه نبود میرفتم سرِ کشوهای اتاقش و شورت و سوتین هاش رو نگاه میکردم. چه شورتای جذابی بودن. چند تا از اون سکسی هاشون رو برمیداشتم. می بردم توی اتاقم و باز با اونا و با فکر کردنِ سحر جون بازم جق میزدم. به بابام حسودیم میشد. ینی سحر جونو با این شورت و سوتین ها میدید هر شب؟ میکردش؟ توی سکس چجوری بود سحر جون؟ خوب میداد؟ حرفه ای بود؟ یا از این اداییا و نازک نارنجی ها بود؟ یعنی کل زندگی من شده بود فکر اینکه اگه یه بتونم سحر جونو بکنم چی میشد، چی باید میگفتم، چجوری باید میکردمش…
باز چند سالی گذشت. فکر میکنم حدودا ۲۲ یا ۲۳ سالم شده بود.
حدس میزنم اون موقع ها دیگه سحر جون با بابام سکس نمیکرد. چون میونهشون دیگه مثل قدیم نبود. حتی گاهی وقتا با هم بحث هم میکردن. ولی سحر جون همچنان داشت از لحاظ ظاهری به سرعت به سمت جنده شدن پیش میرفت. نمیدونم چه گهی داشت میخورد اون موقع ها. ولی واقعا دیگه نمیشد نگاهش کرد و راست نکرد. لباسایی که توی خونه میپوشید دیگه نفس آدمو بند میاورد. تاپ های خیلی نازک و نخی و کوتاه میپوشید. شلوارک های خیلی کوتاه. یا اگه یه وقتی هم دامن می پوشید انقدر دامنه کوتاه بود که اکثر اوقات شورتش از لای پاهاش مشخص بود. یعنی فقط کافی بود یه ذره خم بشه یا مثلا موقع نشستن. مدل و رنگِ شورتش کاملا دیده میشد. رنگ موهاشو هر چند وقت یک بار تغییر میداد. قرمز، شرابی، سبز، بلوند، پلاتینی. دوستاشم که از خودش جنده تر. یه دوستی داشت به اسم پری. یه روز اومده بود خونهی ما. خودم با گوشای خودم شنیدم که داشت برای سحر جون تعریف میکرد میگفت فلانی رو پیچوندم (منظورش شوهرش بود) و رفتم خونهی سعید. کامل سکسش با سعید رو تعریف کرد برای سحر جون. و هی دوتایی با هم غش غش میخندیدن. من توی اتاقم بودم و یواشکی لای در رو باز کرده بودم و کامل میشنیدم چی میگفتن به هم.
اون پری که رسما جنده بود. سحر جون هم چون رفیقای این مدلی داشت، کم کم همه چیش داشت شبیه اون جک و جنده ها میشد. حتی بعضی اوقات با خودم فکر میکردم که سحر جون با این دوستانش و علیالخصوص با پری یه داستانایی دارن. چون تیپ و استایل سحر جون دقیقا عین جنده ها داشت میشد.
البته من لذت میبردم. چون غیرتی روش نداشتم و هیچوقت احساس مادر و فرزندی بهش نداشتم. گرچه سال های زیادی برای ما مادری میکرد توی خونه. اما چه میشه کرد. دستِ من نبود. من فقط دلم میخواست سحر جونو بکنمش.
آره من از اینکه سحر جون شبیه جنده ها لباس می پوشید و آرایش میکرد، خوشم میومد. چون هم عکسای بهتری میشد ازش بگیرم، هم با فکرش بیشتر و بهتر میتونستم جق بزنم. و مهم تر از همه اینکه شانس بیشتری رو برای خودم میدیدم که شاید یه روزی بتونم بکنمش. نمیدونم فازِ بابام این وسط چی بود… هیچوقت هم نفهمیدم. شاید بحثا و دعواهایی که اون موقع ها با هم داشتن سرِ همین موضوع بود… نمیدونم…
بعضی از زنا توی زندگیت میان که اصلا دوست نداری فضا رو باهاشون احساسی و رمانتیک بکنی. فقط دوس داری عین سگ بگیری بکنیشون. سحر جون با همهی احترامی که براش قائل بودم جزو اون دسته از زنا بود. عجیب ترین حسیه که تا به امروز تجربهش کردم. یکی مدام توی خونهته. مدام دور و برته. بهت محبت میکنه، برات غذا درست میکنه. لباساتو میشوره و …خودش فکر میکنه نقش یه مادر رو داره برات بازی میکنه اما تو از ته قلبت دلت میخواد به صد روش مختلف از کس و کون و دهن جرش بدی و عین سگ بکنیش!
یکی دو سال بعد من ازدواج کردم و از خونهی پدریم رفتم خونهی خودم. کم و بیش با پدرم و خواهرم و سحر جون در ارتباط بودم. گاهی که تنهایی میرفتم خونهی پدرم اینا هنوزم مثل دوران نوجوونیم سحر جونو دید میزدم. خودم از وضعیتی که داشتم اصلا راضی نبودم. با اون سن و سال. با یه زن…… ولی خب دید زدنش عجیب حس خوبی بهم میداد و کنترلی روی خودم نداشتم متاسفانه. لعنتی هر دفعه هم از دفعهی قبل داف تر میشد. هر دفعه بدنش خفن تر می شد انگار. سریِ آخر فهمیدم که ظاهرا سینه هاش رو عمل پروتز هم کرده بود. از نظر بقیه همه چیز ظاهرا داشت نرمال پیش میرفت. ولی خب تو ذهن من هیچ چیز نرمال و عادی نبود. من ارتباط سکسیم با زنم بدک نبود، اما همچنان چند وقت یه بار با فکر سحر جون هم جق میزدم.
۳-۴ سال از ازدواج من می گذشت که پدرم سکتهی مغزی کرد و خونه نشین شد. خواهرم هم برای تحصیل به خارج از ایران رفت. در نبودِ من و خواهرم، سحر جون از بابام مراقبت میکرد.
چند وقت یک بار خودش توی تلگرام بهم پیام میداد. حال و احوال میکرد. با اون صدای کیریش قربون صدقهم میرفت. منم که همچنان تو کف بودم ازش میخواستم برام عکس از خودش بفرسته. اون جنده خانم هم انگار کاملا میدونست جریان از چه قراره. عکس از ۱۸۰ زدنش تو باشگاه برام میفرستاد. عکسایی که خط ممه هاش کاملا مشخص بود میفرستاد. یا عکسایی که از سرش بود تا قسمت شونه ها و یه کمی پایین تر از شونه ها و پایین ترش کات شده بود و معلوم بود که هیچ لباسی تنش نیست. آخرِ مکالماتمون هم همیشه اینطوری بود که من ازش می پرسیدم: «ممه هات حالشون خوبه؟» اون کس کشم توی وویس مث جنده ها میخندید و میگفت: «خوبن سلام میرسونن بهت».
راستش خیلی بهش فکر میکردم. تقریبا هر روز… بیشتر اوقات موقع سکس هام به سحر جون فکر میکردم. وقتی داشتم با زنم سکس میکردم چشمامو میبستم و سحر جون رو توی ذهنم تصور میکردم. انگار که دارم اونو میکنم. خیلی حس خوبی بهم میداد. باعث میشد سکسم با کیفیت تر و بهتر بشه و بیشتر طول بکشه.
از یه جایی به بعد تقریبا هر روز برام عکساشو می فرستد. در واقع به بهانه خبر دادن از حالِ پدرم بهم مسیج میداد. یه کمی در مورد مریضیِ بابا و وضعیتش با هم چت میکردیم و بعدش دیگه میشه فرستادنِ عکس… برام عکساشو می فرستد. من براش قلب میفرستادم و اون برام استیکرِ بوس و اینجور چیزا میفرستاد. سوژهی جقم به راه بود دیگه کلا…
اون دیوث هم میدونست با من چیکار بکنه. واضح و مشخص به من چیزی نمیگفت ولی عکساش دیگه از حالت نرمال داشت خارج میشد. مثلا از حموم میومد بیرون با یه حولهی سفید دورش. زیرش می نوشت: «سحر جونِ بعد از حموم» یا قبل از خواب برام عکس میفرستند با یه لباس خوابِ حریر که کلا پک و پستوناش داشت تو عکس دلبری میکرد. زیرش می نوشت: «سحر جونت خستهس میخواد بره بخوابه»
منم راستش خجالت میکشیدم واضح و شفاف چیزی بهش بگم. فقط بهش میگفتم: «مرسی که از خودت بهم خبر میدی و عکس میفرستی، خیلی برام عزیزی. مراقب خودت و بابا باش» و از اینجور کسشرا.
در صورتی که واقعا برام عزیز نبود. خودم میدونستم که دارم دروغ میگم. تو فکرِ من تنها و تنها کس و کون و ممه و رون و این چیزا بود.
روزا کلا دیگه نمیتونستم درست کار کنم. همش تو فکرم این بود که چجوری میتونم رک و روراست وضعیت منو بهش بگم. وای کاشکی یه راهی بود میتونستم بکنمش…
۶ سال از ازدواجم می گذشت که از زنم جدا شدم و همون زمان ها بود که پدرم هم از دنیا رفت.
تو فاصلهی بین ازدواج اول و دومم، ارتباطم با سحر جون خیلی خیلی کم شده بود. اما یه چند ماهی که از ازدواج دومم گذشته بود، خانومم توی واتس اپ یه گروه سه نفری درست کرد. من، خودش و سحر جون. که مثلا ۳ نفری توش عکس بزاریم و صحبت کنیم. و در واقعا یه جورایی راهی باشه برای اینکه اون از ما و ما از اون با خبر باشیم. خانومم نیتش خیر بود. بندهی خدا فکر میکرد سحر جون حکمِ مامانِ منو داره و تصور میکرد من مثل مادرم اونو دوست دارم…
بعد از یه مدت جنده بازیای سحر جون توی اون گروه هم کم کم و به طورِ نامحسوسی شروع شد. نمیدونم سحر جون دنبال تعریف و تمجیدِ دیگران بود یا میخواست از قصد منو اذیت کنه. بعد از چند وقت دوباره شروع کرد به عکس گذاشتن توی اون گروه ۳ نفریمون. طبیعتا به شدت قبل نمیتونست عکسای نامربوط بفرسته. ولی مثلا از خودش فیلم می گرفت که داره میرقصه. یا مثلا با لباس های ورزشی کوتاه و لگ و اینجور چیزا از خودش عکس می فرستاد و زیر عکساش مینوشت: «سحر جون همچنان داره ورزش میکنه. ببینید چقدر من دارم زحمت میکشم»…
خانومم بندهی خدا بیخبر از همه جا، به من میگفت سحر جون چقدر بدنش خوبه. ماشالا بهش توی این سن و سال عجب کمری داره، عجب باسنی داره… و همیشه کلی ازش تعریف میکرد.
طفلکی نمیدونست که من با فکر بدنِ این جنده خانوم بیست و چند ساله درگیرم و نمیتونم فراموشش کنم!
و نمیدونست که یکی از دلایلِ سکس های خوبمون سحر جونه!!!
ببینید نمیدونم این اتفاقی که برای من افتاده رو کسی تا بحال تجربه کرده یا نه… من هر کسی رو میکردم تصور میکردم سحر جونه. اینطوری خیلی بهتر و وحشی تر و طولانی تر میتونستم سکس کنم. از دورانِ نوجوونیم تا همسر اول و حتی همسر دومم. با هر دختر یا زنی که سکس میکردم تصویر سحر جون رو میدیدم. هم خوبه هم از یه جهاتی خیلی بده. کلا این زن پدرِ ما رو درآورده بود….
بگذریم…
سحر جون خداییش اخیرا خوب چیزی شده بود. خوب که بود. بهتر شده بود. چون مدام و بی وقفه ورزش میکرد، پوستش خیلی صاف بود. شاید مثل دخترای ۲۰ ساله نبود اما تو سن ۵۹ سالگی کاملا در حد یه زنِ ۳۹-۴۰ سالهی بی خط و خش بود.
کمرِ باریک، پاهای خوش فرم، ممه های پروتزی و ردیف، کونش که دیگه محشر بود. حقیقتا کون خوشگلی داشت.
خلاصه سحر جون هی برای ما فیلم و عکس میفرستاد، خانومم هی تعریف میکرد ازش، منم که دوباره فکرای پلیدم شروع شده بود. ولی واقعا دیگه بس بود. عمرم داشت همینطوری میگذشت… باید در دنیای واقعی یه کاری میکردم. باید جدی جدی یه راهی پیدا میکردم میتونستم برم تو کارش. خجالت و رودرواسی بس بود دیگه. پدرم هم که از دنیا رفته بود. کسی نبود که سحر جون به خاطرش پا پس بکشه.
بعد از ازدواج دومم به کل از تهران رفته بودم و دیگه تهران زندگی نمیکردم. اما گاهی برای انجام کارهام مجبور میشدم برم تهران. یه بار که میخواستم برم تهران، به سحر جون مسیج دادم و گفتم دلم براش تنگ شده. ازش پرسیدم که اگه خونه هست برم و ببینمش.
خیلی استقبال کرد و کلی ابراز احساسات کرد و گفت که اونم دلش حسابی برام تنگ شده.
به خانومم گفتم که وقتی برسم تهران و کارام رو انجام بدم میرم که یه سر به سحر جون بزنم چون خیلی وقته ندیدمش.
صبح رسیدم تهران. کارامو کردم و رفتم به سمت خونهی سحر جون.
توی راه یه حرکتِ فوقِ شیطانی انجام دادم. کمتر از ۱ درصد احتمال میدادم که قضیه ای بینمون اتفاق بیفته، اما توی مسیر به یه داروخونه رفتم و یه اسپری تاخیری خریدم!!!
ذهنم باعث شد این کار رو بکنم، وگرنه از نظر منطقی تقریبا هیچ شانسی برای من وجود نداشت. اما از اونجایی که من نسبت به سحر جون حس شهوتِ عجیب و غریبی داشتم، یه نیروی غیبی ای باعث شد من اون تصمیم رو بگیرم. خلاصه خریدمش و گذاشتمش توی کیفم…
رسیدم دم درخونه. زنگ زدم. سحر جون آیفون رو برداشت و در رو باز کرد. خونه آساسنسور نداشت. از پله ها ۳ طبقه رفتم بالا تا رسیدم دم در خونه.
زنگ زدم. درو باز کرد. باورم نمیشد. حسم اونقدر قوی و عمیق بود که نفسم تو سینهم حبس شد. هیچی برام طبیعی نبود. فکر نمیکردم وقتی بعد از اینهمه مدت میبینمش هنوزم اینقدر تحت تاثیر قرار بگیرم.
موهاش بلند، صاف و بلوند بود و از پشت دم اسبی موهاش رو بسته بود. لباشو ژل زده بود. آرایش متوسطی روی کل صورتش بود. یه تاپ سفید تنش بود و یه شلوارک جذب که اونم رنگش سفید بود. با لبخند زیادی ازم استقبال کرد. همدیگه رو بغل کردیم و دعوتم کرد داخل. وقتی بغلش کردم بوی عطر فوق العاده ای پیچید توی بینیم. لحظهی بی نظیری بود. میشد از من مجسمهی یه آدمِ «تو کَف» رو بسازی…
خلاصه رفتم داخل. همه چیز عادی پیش رفت. چای برام ریخت و اومد نشست و کلی حرف زدیم با هم. از خاطرات گذشته گفتیم. از بابام و خواهرم حرف زدیم. در مورد خونهی جدیدش صحبت کردیم و خلاصه کلی زر زدیم دو تایی.
یک ساعتی گذشت. سحر جون رفت توی آشپزخونه. گفت باید کارای ناهار رو انجام بده. ظاهرا کلی تدارک دیده بود برای ناهار.
رفت توی آشپزخونه و منم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودم و کانالای موزیکِ ماهواره هم داشت ویدیو کلیپ پخش میکرد. حواسم به تلویزیون بود. همزمان به سحر جون که توی آشپزخونه بود و پشتش به من بود هم نگاه میکردم. دیگه دید زدنش برام عینِ آب خوردن شده بود. ۵۹ ساله بود اما من همچنان تو کفش بودم. چه کونی برای خودش دست و پا کرده بود… چه پاهایی. چه کمری. بازوهاش. گردنش از پشت. موهای بلند و صافش که دم اسبی بسته بود هم درنوع خودش برام جدید و جذاب بود.
سینه هاش رو هم که چند سال پیش پروتز کرده بود یه کمی از اون صلابت گذشتهش کم شده بود، اما هنوزم بزرگ و جذاب بودن. اصلا شل نشده بودن. خلاصه اینکه بعد از چندین و چند وقت که سحر جونو میدیدم، نه تنها بالا رفتنِ سنش باعث افتِ کیفیتش نشده بود، بلکه به نظرم میومد از هر نظر بهتر و خفن تر هم شده بود.
یه چند دقیقه ای گذشت. من یه چشمم به تلویزیون بود و یه چشمم به سحر جون از پشت. با خودم گفتم پاشو برو تو آشپزخونه پیشش. نمیدونم چه داستانی بود اما انگار تمام تصمیمات رو یکی دیگه برام میگرفت و از راه دور کنترل میشدم.
رفتم توی آشپزخونه گفتم: «کمک نمیخوای سحر جون؟ خسته نکن خودتو انقدر… اومدم فقط ببینمت و برم. چرا انقد زحمت میکشی؟»
گفت: «این چه حرفیه عزیز دلم چه زحمتی؟! بعد اینهمه وقت اومدی اینجا پیش من… یه ناهار نباید با من بخوری یعنی؟»
گفتم: «قربونت برم من که همیشه انقدر مهربونی»
رفتم پشتش وایسادم و با خنده گفتم: «راستی ممه هات در چه حالن سحر جون؟ ماشالا هر روز بهتر از دیروزاااااا… آفرین بهت»
برگشت رو به من. سینه هاش قشنگ افتاد جلوی صورتم. واقعا عالی بودن. بزرگ بودن. دقیقا در حدی که من همیشه دوست داشتم. یه خط خوشگل بین پستوناش درست شده بود که از زیرِ تاپ سفیدش قشنگ زده بود بیرون. حسابی سفید و بودن و ژله ای به نظر میرسیدن. چشمام قفل شد رو ممه هاش.
یهو گفت: «اووووووووووووهههه چتهههههه؟؟!! خوردیشون با چشات! سرتو بنداز پایین بچه جون. برو بیرون بشین تلویزیون رو نگاه کن…»
منم یا یه حالتِ تمسخر آمیزی که همراه با شوخی بود سرمو انداختم پایین که یعنی مثلا شرمنده شدم… پشتمو کردم به سحر جونو رفتم به سمتِ حال.
چند ثانیه نگذشته بود که صداش اومد:
«ناراحت شدی آرش؟ شوخی کردما ناراحت نشی پسرم… ای قربونت برم من. چه زودم قهر میکنه!»
برگشتم دیدم از آشپز خونه اومده بیرون و پشت سرم توی حال و ایستاده. چند ثانیه همینطوری به همدیگه نگاه کردیم بدون هیچ حرفی. بعد یه دفعه با دو تا دستاش پایینِ تاپش رو گرفت و به سمت بالا کشید تا از تنش در بیاد. تاپ سفیدش رو پرت کرد روی مبل. سحر جون با یه سوتین صورتی رنگ و یه شلوارک چسبونِ سفید رنگ جلوم وایستاده بود. فرم ممه هاش از زیر سوتین صورتی رنگش مشخص بود. میدونستم ممه های خوبی داره اما تا اون روز انقدر از نزدیک و با جزییات پستونا و هیکلشو ندیده بودم.
نگام کرد و گفت: «بیا اینم ممه ممه که هی میگفتی. پدر منو درآوردی پسر جون. حالا خیالت راحت شد؟ دیدی حالشون خوبه؟»
به شوخی بهش گفتم: «چرا حالا قاطی میکنی؟ یه ممهس دیگه شلوغش میکنی…»
گفت: «خیلی پر رو و دریده ای تو. همینم زیاده از سرت. از دور ببینشون سلام کن بهشون.»
رفتم سمتش گفتم: « خب بزار دقیق ببینم پس…»
نزدیکش شدم. کیرم راست شده بود تقریبا. دستمو بردم سمت صورتش. از بالا تا پایینِ سمت راست صورتشو ناز کردم با انگشتام. بعد دست چپمو از پشت بردم سمت کمرش و سعی کردم قفل سوتینشو باز کنم.
گفت: «چه گهی داری میخوری تو؟»
گفتم: «هول نکن کاری ندارم که. قفلشم باز نمیشه که!»
گفت: «حیوونی دیگه چیکارت کنم. آروم بکشش به طرفِ بیرون باز میشه»
پشمام ریخته بود. قشنگ داشت راه میداد بهم. چند ثانیه طول کشید تا قفل سوتینش باز شد. بندای سوتینشو از دو طرف شونهش کشیدم پایین و انداختم روی مبل.
یا خدا…. عجب ممه هایی بود. سفید و صاف و صوف. بدون اینکه آویزون و شُل باشن. بزرگ بود همونجوری که من دوست دارم. فکر کنم ۸۵ یا شایدم ۹۰. اصلا یکی از فاکتور های سحر جون که خیلی حشریم میکرد همین بود که زن ریزه میزه ای بود ولی پستونای بزرگی داشت.
یک متری عقب عقب رفتم تا بتونم بهتر ممه هاشو ببینم. دستاشو که به سمت پایین آویزون بودن به هم نزدیک کرد. ممه هاش چسبیدن به همدیگر. یه کمی خجالت کشیده بود انگار. گفت: «دیدی حالا حالشون خوبه؟ بسه دیگه خجالت کشیدم. پررو»
گفتم: «خیلی خوبن ممه هات سحر جون. خیلی خوشگلن»
همونجوری که دستاشو به هم نزدیک کرده بود و ممه هاش به هم چسبیده بودن گفت: «مرسی پسرکم چشمات خوشگل میبینه. بپوشم سوتینمو حالا؟»
گفتم: «خودم میبندمش برات سحر جون.»
رفتم سوتینشو از روی مبل برداشتم. پشتشو کرد بهم که من سوتینش رو ببندم براش. داشتم دیوونه میشدم. سحر جون تو اون وضعیت تو فاصلهی ۱۰ سانتی متریم بود. اومدم که سوتینشو ببندم. یه لحظه نتونستم تحمل کنم. دستامو از پشت بردم روی ممه هاش. با تو تا دستام آروم فشارشون دادم.
گفت: «نکن دیوونه عههههه. مگه قرار نشد سوتینمو ببندی!»
سرمو از پشت بردم سمت گوشش و آروم در گوشش گفتم: «یه ذره بمالمشون… یه کوچولو فقط. دیگه کاری ندارم فقط یه کم باهاشون بازی کنم…»
سرشو برگردوند سمتم بهم گفت: «تو از بچگیتم دنبال این سینه های من بودی. خیله خب باشه هر کاری میکنی بکن آرش. عجب وزه ای هستی تو»
آروم در گوشش گفتم: «مرسی عشقم»
اینو که گفتم یه لرزش کوچیکی توی بدنش احساس کردم. دستام از پشت روی ممه هاش بود. توی دستام کامل جا نمیشدن. فشارشون دادم و باهاشون بازی کردم. با انگشتام نوک ممه هاشو لمس میکردم. اونم زیر لب آروم میگفت: «نوچ…. دیوونهی روانی… چه خوبم بلده. چی میخوای از جونِ من؟»
یه چند دقیقه ای همینجوری من پستوناشو میمالیدم و هر از چند گاهی یه کسشری بهش میگفتم اونم یه چیزی زیر لب میگفت.
یهو صداشو بلند کرد بهم گفت: «آرش پام درد گرفت خب… اجازه میدی بپوشم سوتینمو؟ یا اگه هنوز کار داری بشینیم رو مبل حداقل…»
همونجوری که دستام رو ممه هاش بود عقب عقب آوردمش نزدیک مبل و گفتم: «هنوز کار دارم سحر جون. بیا بشین قربونت برم»
نشوندمش روی مبل خودم هم نشستم کنارش.
خیلی هیجان زده بودم. دیگه به نظرم کار تموم بود. فقط باید کنترل شده میرفتم جلو تا به کس و کونش میرسیدم. خیلی باید حواسمو جمع میکردم یهو یه چیزی نگم که حسش بپره. هیجانِ فوق العاده ای همه ی وجودمو در برگرفته بود. برای من فقط کردن سحر جون مهم بود. ولی خب نمیشد زارتی کیرمو بردارم بکنم تو کس و کونش. باید مثلا الکی فضا رو احساسی میکردم یه کم که یخش آب بشه و خجالت نکشه.
یکی از دستام روی ممهش بود. خیلی به صورتش نزدیک شدم. آروم در گوشش گفتم: «میدونستی من خیلی دیوونتم؟»
با دستاش شروع کرد خودشو باد زدن. گفت: «گرمم شد. اوفففف. دیوونه. چرا اینجوری میگی تو؟ دیوونه ی چیچیمی تو آخه؟»
فشار دستامو کم کردم و با انگشتام شروع کردم به ناز کردنِ ممهش.
گفتم: «دیوونهی همه چیت. من میمیرم واسه بدنت سحر جون. تو مث یه الماس میدرخشی.»
گفت: «آرش نکن اینجوری. بخدا گرمم شد. الان یهو چی شده که از من خوشت اومده؟»
گفتم: «الان خوشم اومده؟! به نظر من تو همیشه از همهی زنای دور و برت سر تر بودی. هنوزم هستی قربونت برم. کِیف کردم اجازه دادی ممه هاتو ببینم و باهاشون بازی کنم. مرسی سحر جونم»
بعد همینطوری که داشتیم همو نگاه میکردیم من رفتم سمت سحر جون. یه کمی خم شدم و صورتمو بردم سمت ممه هاش. با دو تا دستام ممه هاشو چسبوندم به هم. یه خط بزرگ لای پستوناش درست شد.
گفتم: « ای جوووون. خیلی خوبی»
زبونمو آوردم بیرون و گذاشتم لای خط وسط ممه هاش. از پایین تا بالا یه لیسِ گنده زدم.
من: «اومممممم…»
دستشو گذاشت پشت گردنم و سرشو یه کم کشید عقب.
سحر جون: «اوووفففففف… پدر سگِ چه حشری ام هست!»
اینو که گفت بیشتر حشری شدم. شروع کردم به لیس زدن و چلوندنِ ممه هاش. نوکشونو میخوردم و مک میزدم. اونم با دستش پشت گردنمو ناز میکرد.
سحر جون با حالتِ خنده گفت: «چه خوب میخوری. دوس دارممممممم. اوففففففف. خوش به حال زنت.»
من: «اوومممممم. خیلی خوشمزه ای سحر جونم. عاشق ممه هاتم خیلی بزرگ و خوشگلن. اومممممم…»
سحر جون: «آرش وقتی تو این حالت بهم میگی سحر جووون یه جوری میشم. خوشم میاد. همهش بهم بگو خب؟»
من: «من خیلی بدنتو دوس دارم سحر جوووووووون»
سحر جون: «واااای دیووونههههه. کجامو دوست داری؟ بگو میخوام بدونم.»
گفتم: «روم نمیشه آخه سحر جون قربونت برم من. چی بگم؟!»
گفت: «میدونم روت نمیشه. منم روم نمیشه یه کم ازت خجالت میکشم. تو مث پسر منی آخه عزیز دلم. ولی بگو میخوام از دهنت بشنوم. بگو چیو دوست داری؟ کجامو دوست داری؟»
به نظرم فیسش معمولی میومد همیشه. اما لباش بعد از اینکه ژل تسحرق کرده بود خوب شده بودن. خوب که نه در واقع شبیه جنده های سر خیابون شده بود با او لباش. ولی خب از کل صورتش فقط لباش بود که یه کمی حشریم میکرد. ولی بهش گفتم:
«صورتت که دیوونم میکنه. چشمات که یه برقی توشه همیشه. بینیت و لب و دهنت خیلی خوشگلن سحر جون قربونت برم.»
قشنگ داشتم کس شر تفت میدادم!!
گفت: «مرسی عزیز دلم. دیگه چی؟ بازم بگو. بگوووووو بهم.»
گفتم: «ممه هات که هیچوقت ازشون خسته نمیشم. خیلی بزرگ و خوش فرمن. عاشق ممه هاتم. اینکه اصلا شِکم نداری خیلی دوست دارم. تو بهترینی سحر جونم…»
یه لبخندی زد و گفت: «بگو بازم آرش خیلی خوشم میاد وقتی بهم از این حرفا میزنی.»
گفتم: «پاهات… ساق پات. رونات. کمرت که باریکه. تو واقعا محشری سحر جوووووووون.»
یه کمی صدامو آروم تر کردم و گفتم: «کونت… کونت واقعا خوبه. همیشه دوس داشتم کونتو دید بزنم. خودت که بهتر میدونی… من مث کونِ تو رو هیچ جا ندیدم.»
خندش گرفت. گفت: «عوضیِ لاشی. همینو میخواستم بشنوم. پس واقعا نظرت اینه که کونم خوبه؟»
نمیدونم چرا اعتماد به نفسش یه مقدار پایین بود. شاید به خاطر سنش بود. انگار خودش نمیدونست چقدر هیکلش خوبه.
گفتم: «آره عزیزم. واقعا معرکهای تو. همه جات…. به نظرم بدنت بینظیره.»
بعد دوباره خم شدم سمت ممه هاش. چسبوندمشون به هم. یه ماچِ گنده از رو سمت راستی و یکی هم از سمت چپی کردم.
سحر جون دستشو دوباره گذاشت پشت گردنم و آروم گفت: «جووووونم عزیییییییز دلم.»
بهم گفت: «چند دقیقه صبر کن من برم توی اتاقم الان میام.»
پا شد رفت توی اتاق. منم هیچی بهش نگفتم.
کیرم در شق ترین حالتِ خودش بود. داشتم با خودم تجسم میکردم که چجوری شروع کنم… چیکارش کنم…
بعد از چند ثانیه شنیدم از توی اتاقش صدای اسپری کردن میاد. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که داره خودشو خوشبو میکنه و عطر و اسپری و اینا میزنه به خودش.
یه دفعه یادم افتاد!!! عه… اسپری!!!
سریع دستمو بردم توی کیفم که گذاشته بودمش کنار مبل. از توش اسپری تاخیریم رو آوردم بیرون. الان وقتش بود. چون مطمئن بودم از شدت حشری بودن نمیتونستم بدون اسپری سکس طولانی داشته باشم.
در کل من آدمی نبودم که خیلی زود آبم بیاد. ولی سحر جون برام فرق میکرد. سحر جون زنی بود که من ۲۳ سال با فکرش جق زده بودم. قطعا زمان تلمبه زدن زیر ۳ دقیقه آبم میومد!!!
خلاصه اسپری تاخیری رو آوردم بیرون. کردمش توی شورتم. و آروم جوری که صداش زیاد شنیده نشه خالیش کردم رو کیرم. خیلی زدم!!! چند بار بالا تا پایینشو. زیرِ تخمامو همه جاشو اسپری زدم. کیرم کلا خیس شده بود. اسپری رو از شورتم کشیدم بیرون و گذاشتمش توی کیفم. دوباره نشستم روی مبل. منتظر بودم که سحر جون برگرده.
دیدم سحر جون اومد توی حال. یه لباسِ حریرِ سفید خیلی نازک و خوشگل و سکسی تنش بود. مثل یه تاپِ بلند که تا بالای زانوهاش میومد. یه چیزی مثل لباس خواب تقریبا. از زیرِ لباس کاملا همه چی مشخص بود. عینِ پرده بود لباسش. سوتین که نداشت و ممه هاش و نوک ممه هاش کاملا از زیر لباس مشخص بودن. نافش دیده میشد از زیر لباس. یه شورتِ مشکی هم پوشیده بود. از روبرو مشخص نبود شورتش چه مدلیه. فقط مشکی بودنش رو میشه تشخیص داد. به نظر میومد از این شورتای نخی باشه که میره لای چاکِ کون. منظورم شورت لامبادا هست. ولی دقیق نمیشد فهمید.
سحر جون اومد روبروم ایستاد. من نشسته بودم روی مبل و اونم یه ۳-۴ متری با من فاصله داشت. یه لبخندِ حشری کننده رو لبش بود، چشماش هم حالت خماری داشت. من که دیگه تو این دنیا نبودم. فقط منتظر بودم ببینم چطور پیش میره.
برگشت رفت سمت در ورودی که از توی سوراخِ در بیرون رو یه نگاهی بندازه. پشتش که به من شد دیدم کونش کاااااااملا شفاف و واضح از زیر لباسش مشخصه. تقریبا هیچ اثری از شورت دیده نمیشد. حدسم درست بود. شورتش لامبادا بود و قسمت پشت شورتش لای چاکِ کونش بود که اصلا دیده هم نمیشد.
عجب کونی بود لامصب. کوچیک نبود به هیچ وجه. از این کونای گندهی برزیلی هم نبود که کیرت توش گُم بشه. خوب بود سایزش. اما تقریبا میشه گفت بزرگ بود.
سحر جون یه نگاهی از سوراخ در انداخت بیرون. یه دیدی زد و برگشت سمت من. با صدای در گوشی گفت: «این عوضیا خیلی فضولن» منظورش همسایهش بود.
منم خندیدم و بهش گفتم: «رواله بابا نگران نباش. نمیخوایم با هم بجنگیم که!»
اومد سمت مبل و نشست کنارم. بدون معطلی رفتیم تو صورت همدیگه. لبای همو میخوردیم. زبونمو کردم توی دهنش. اونم همکاری میکرد. کلی زبون بازی کردیم. لباشو حسابی میخوردم. از حق نگذریم لباش قلمبه بود و وقتی میخوردمش خیلی حس خوبی بهم میداد.
سحر جونم همش «اوومممممم اوووومممممم» میکرد.
عجیب بوی خوبی میداد سحر جون. نمیدونم چی اسپری کرده بود. واقعا بوی خوبی بود. بیشتر حشریم میکرد.
بهش گفتم: «دوس دارم همه جاتو بخورم و لیس بزنم سحر جون.»
گفت: «کجامو دوست داری بخوری؟ بگو بهم»
با دست راستم یه ضربهی کوچیک به کسش زدم و گفتم: «اینو. اینجا رو دوست دارم.»
با یه حالت حشری ای گفت: «اوومممممممم آرش اسمشو بگو. دقیقا بگو دوست داری کجامو بخوری؟ دوس دارم بهم بگی و من بشنوم.»
گفتم: «سحر جووووونم دوس دارم کستو لیس بزنم. دلم میخواد یه عالمه کستو بخورم قربونت برم.»
گفت: «ای جااااانم. چه قشنگ میگی»
گفتم: «میشه برگردی عزیز دلم؟»
گفت: «چجوری ینی؟»
خودم بلندش کردم و به حالتِ (داگی) نشوندمش روی مبل. خودم هم زانو زدم و نشستم پایین مبل. سر سحر جون رو به پشتیِ مبل بود. لباس حریرش رو آروم با دستم زدم کنار. پایین لباسشو گذاشتم روی کمرش.
یه کونِ سفید و تقریبا بزرگ و خیلی خوشگل افتاد بیرون جلوی صورتم. هیچی از شورتش مشخص نبود. فقط دو تا لُپ کونِ بی نظیر بود که میدیدم.
یه کمی کونشو ماچ کردم و گفتم: «ماشالا قربونت برم ماشالا به این کونِ خوشگلت.»
با دستام دو تا لپ کونشو گرفتم کشیدم به دو طرف تا لای کونش باز بشه. لای کونش که باز شد، نخِ شورتش رو تازه تونستم ببینم. نخ شورت رو کشیدم کنار و با یکی از دستام نگهش داشتم.
سحر جون تو حالت قمبل بود و سرش رو تقریبا چسبونده بود به پشتیِ مبل.
من صورتمو نزدیک کردم به کونش. خیلی بوی خوبی میداد همه جاش. من نمیدونم مگه میشه یه زن ۵۹ ساله انقدر تر و تمیز و خوشبو آخه؟! من خودم روی این چیزا خیلی وسواس دارم ولی سحر جون الحق خیلی تمیز و خوشبو بود. کس کش کونشم بوی عطر میداد!
دماغمو چسبوندم نزدیک سوراخ کونش.
دماغم که خورد به کونش گفت: «آههههههه آییییییی»
گفتم: «ریلکس باش عزیزم»
گفت: «باشه پسرم عزیزم جوووووونم»
زبونمو بردم سمت چاکِ کسش. زیاد چیزی مشخص نبود از اون زاویه ولی چیزی که میشد دید این بود که کس خیلی تمیز و خوشبویی بود. هیچ مویی دیده نمیشد از زاویهی دیدِ من.
زبونمو کردم توی کسش. شروع کردم به لیس زدن و چرخوندنِ زبونم تو کس سحر جون.
من: «اوممممممم. اومممممممممم……»
سحر جون: «آخخخخخخخخخ……. جوووووووووووووووون…. ادامه بده خیلی دوس دارم»
عجب کسی داشت. نمیتونم بوی خوبشو توصیف کنم. حسابی لیسش میزدم و قربون صدقهش میرفتم. یه کمی که کسشو میخوردم زبونمو در میاوردم. چند تا لیس به لپای کونش میزدم دوباره زبونمو میکردم لای کسش و حسابی میچرخوندم. حس میکردم کسش کاملا خیس شده. سحر جونم سرشو کامل کرده بود تو پشتیِ مبل که صداش کمتر شنیده بشه. همش میگفت: «جوووووون…. بخورش آرش… خیلی خوب میخوری قربونت برم.»
اصلا دلم نمیخواست سریع برم سراغ قسمتای بعدی. حدودا یه ۱۰ دقیقه ای کسشو خوردم و لیس زدم.
کیرم راست بود کاملا و احساس میکردم داغ شده. اسپری ای که زده بودم اثر کرده بود.
سرمو از لای کس و کون سحر جون کشیدم بیرون. اونم از حالت قمبل پاشد و دوباره لم داد روی مبل. روناشو انداخته بود روی هم و کاملا شل شده بود. فکر کنم دیگه هر کاری میخواستم میتونستم با سحر جون بکنم. ساعت حدودا ۴:۳۰ عصر بود. حدود نیم ساعتی میشد که داستانِ سکسِ من و سحر جون استارت خورده بود.
منم نشستم روی مبل کنار سحر جون. اونم یه وری لم داده بود روی مبل. دست کشیدم روی رونای پاهاش که افتاده بود روی هم دیگه…
سحر جون: «عوضی دهنمو سرویس کردی. خیلی خوب بوووووووود خیلی ی ی ی ی ی…»
گفتم: «عشق منی تو سحر جون.»
گفت: «میخوای همینجوری با لباس بشینی جلوی من؟»
یه اشاره کرد به سمت کیرم. گفت: «میخوای برات بخورمش؟»
اگه کیرمو می خورد لب مبش سِر و بی حس میشد و میفهمید که اسپری زدم. آبروم میفرت جلوش…
گفتم: «نه سحر جون»
گفت: «چرا؟ دوس نداری بخورمش؟!»
گفتم: «چرا عزیزم معلومه که دوست دارم. ولی الان نه. وقتش بشه خودم میکنمش تو دهنت سحر جووووووونم.»
گفت: «اوفففففففف…. لعنتی خیلی خوشم میاد اینجوری حرف میزنی. باشه عزیز دلم. هر وقت خواستی خودت کیرتو بکن تو دهنم. من خوب بلدم چطوری دیوونت کنم. حداقل پاشو لباستو در بیار ما این حاج آقا رو ببینیم.»
اینو که گفت حس کردم دارم منفجر میشم. از روی مبل بلند شدم که شلوارمو در بیارم. سحر جونم از حالت لم داده در اومد و نشست روی مبل که کمکم بکنه. من کمربندمو باز کردم و سحر جونم زیپ شلوارمو کشید پایین. با کمک هم شلوارمو در آوردیم. خودش شورتمو کشید پایین. کیرم مث فنر پرید بیرون.
گفت: «اوففففف…. پسرکم چه کردی با سحر جونت. چه صاف و صوفه. واقعا خوش به حال زنت!»
گفتم: «سحر جون این بچه تو رو که دیده اینطوری شده. خیلی هیجان داره الان میخواد بره تو کُست.»
گفت: «کثافت تو میدونی روی اینجوری حرف زدنت حساسم هی اینطوری حرف میزنی… دلم خواستتتتتت…»
تیشرتمو خودم در آوردم و پرت کردم روی زمین. من کاملا لخت وایساده بودم جلوی مبل. سحر جون هم همچنان لباس حریرش تو تنش بود و شورتِ لامبادای سکسیش هم پاش بود.
با لباسش خیلی حال میکردم. هم لباس بود هم نبود. یعنی مشکلی با اینکه تنش باشه نداشتم. عین پرده بود. کل بدنش از زیر لباس حریرش واضح دیده میشد.
نشستم جلوی مبل و کمر سحر جونو گرفتم و کشیدم به سمت خودم. دستموکردم زیر لباسش و شورتشو کشیدم پایین. دو تا پاشو با دستام آوردم بالا و شورتشو از پاهاش کشیدم بیرون.
کسشو بالاخره تونستم ببینم. مشخص بود یه کم کُسِ سن بالایی بود. ولی شل و ول و آویزون نبود اصلا. پدرسگِ جنده یه کمی هم مو گذاشته بود بالای کسش بمونه از قصد. یه مدل مثلثی طوری بود موهاش. از بالای چاکِ کسش به اندازهی دو یا سه سانتی متر یه مثلث با موهاش درآورده بود. پشم نبود که حالم بد بشه. خیلی تمیز و شیک. به حالتِ ته ریش.
دو تا رون هاشو با دستام بالا نگه داشته بودم و خودم نشسته بودم جلوی کسش. لباس حریرش هم عینِ یه پردهی نازک افتاده بود روی بدنش.
دوباره شروع کردم لیس زدنِ کس سحر جون. یه کمی خشک شده بود انگار. دوباره باید خیس میشد. من زبونمو تو کسش میچرخوندم و «اومممممم اومممممممم» میکردم. سحر جونم آرنجشو گذاشته بود روی صورتش که چشماش هیچ جا رو نبینه. اونم با من «اوووووووففففففف اووووففففف» و «اووممممم اووووووووممم» میکرد.
بعد از ۲-۳ دقیقه کس لیسی پاشدم دوباره. زانوی چپمو گذاشتم روی زمین. مثل حالتی که میخوای حلقهی ازدواج بدی به نامزدت مثلا…
با دست راستم پای چپشو داده بودم بالا. سحر جونم همچنان آرنجش روی چشماش بود و منو نمیدید.
آروم کیرمو که حسابی شق شده بود و داشت میترکید رو گذاشتم روی کس سحر جون. آروم عقب جلو میرفتم و کیرمو میسابوندم روی کسش. یه کمی سر کیرمو میذاشتم لبهی کسش و دوباره میکشیدمش بیرون. کیرم داشت با کسش بازی بازی میکرد. صدای نفسای سحر جونو می شنیدم که داشت بلند میشد کم کم.
آرنجشو از روی صورتش برداشت. نگاهم کرد و گفت: «بکن توش جوووووونِ دلم. کیرتو بکن توم»
منم خیلی نرم و آروم کیرمو فشارش دادم که بره تو کسش. کیرم به خاطر اسپری داغ بود از قبل. وقتی رفت تو کس سحر جون احساس کردم داغیش دو برابر شد. خیلی گرم و نرم بود کسش.
به بههههههه چه روزی شده بود اون روز… با دست راستم رونشو گرفته بودم بالا و میمالیدمش. کیرمم آروم تو کس زنِ بابام عقب و جلو میکردم.
سحر جون: «اوووووووومممم جوووووووون خیلی خوبه دوس دارم. بکن منو. بکن سحر جونتو پسرم. تند تر. کسمو تند تر بکن عزیز دلم…»
من: « اووووووومممممم عاشق کستم سحر جون. خیلی نرم و تنگه… اوووممممممم»
البته خیلی کس تنگی نداشت. انتظاری هم نداشتم که خیلی تنگ باشه. اما خوب بود. گَل و گشاد نبود اصلا که نفهمی چیو داری میکنی!
حسابی داشتم میگاییدمش. پای سمت چپش روی شونهی راستم بود. با دو تا دستام رون سمت چپشو گرفته بودم و با کیرم تلمبه میزدم تو کسش. خیلی داشت حال میداد. و بهترین چیز این بود که آبم خیلییییییی دور بود و خیالم راحت بود که فعلا میتونم به تلمبه زدنم ادامه بدم.
سحر جونم حسابی دیوونه شده بود. لباشو هی گاز میگرفت و آخ و اوخ میکرد. تیکه کلامش توی سکس هم «جوووووون» بود. هی من میکردمش. اونم هی میگفت: «جووووووووون دوست دارم. بکن سحر جونتو»
کم کم داشت صداش میرفت بالا. و هی دستشو میزاشت روی دهنش تا صداش کمتر شنیده بشه. احساس کردم یه کمی معذبه که صداش نره بیرون.
کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و همینطوری که افتاده بود روی مبل. دستامو زدم زیرِ روناش و بغلش کردم. زن ریزه میزه ای بود تقریبا و وزنش خیلی زیاد نبود. شاید بین ۶۰ تا ۶۵ کیلو بود.
میتونستم راحت بغلش کنم. بلندش کردم رو هوا. بهش گفتم: «میبرمت رو تخت اتاقت. اونجا هر چقدر دوست داری میتونی صداتو ببری بالا»
سحر جون: «آخ جووووون…. دارم دیوونه میشم آرش. منو ببر رو تختم. منو ببر بکن. هر کاری دوس داری باهام بکن. ببر منو فقط…»
بردمش تو اتاقش. یه تخت دو نفرهی بزرگ داشت. انداختمش رو تختش. بعد برگشتم و در اتاقش رو بستم.
یه نورِ کمی توی اتاقش بود که تقریبا نارنجی بود و خیلی فضا رو سکسی تر میکرد.
پریدم رو تختش و لباس حریرش رو از تنش کندم. کاملا لخت بودیم هر دومون. خوابیدم روش. دستاشو از دو طرف بردم بالای سرش. کیرمو دوباره کردم تو کس سحر جون. پاهاشو کامل باز کرده بود.
با دستام دستاشو بالای سرش نگه داشته بودم. و فقط تلمبه میزدم. عینِ سگ داشت زیرم آخ و اوخ میکرد. پستونای بزرگش مثل فنر بالا و پایین میشدن و با هر تلمبه ای که میزدم عین ژله توشون موج می افتد. خیلی این صحنه رو دوست داشتم. اینکه داشتم رو تخت خونهی خودش تو نورِ کم تو کسش تلمبه میزدم، پستوناش بالا و پایین میرفت و دستاش بالای سرش به هم گره خورده بودن خیلی صحنهی خفنی بود برام.
هیچ خبری از ارضا شدن نبود. آبم همچنان خیلی دور بود. خدا رو شکر میکردم و عین سگ داشتم کس سحر جونو میگاییدم.
صدای جیغش دیگه دراومده بود. صدای سحر جون کلا خیلی باحال نبود. اما وقتی که جیغ میزد خیلی منو حشری ترم میکرد. یه جورایی قشنگ و سکسی جیغ میزد. صدای جیغشو که میشنیدم محکم تر کیرمو میکوبوندم تو کسش. مطمئنم اگه اسپری رو روی کیرم خالی نکرده بودم تا حالا ۵۰ دفعه آبم اومده بود. ولی خب خدا رو شکر فعلا بدون دغدغه داشتم جرش میدادم…
همینجوری در حال کردن سحر جون بودم که یکدفعه صدای موبایل رو از بیرون اتاق شنیدم. گوشیم اسم کسایی که بهم زنگ میزدن رو میگفت. دیدم داره اسم خانوممو میگه. پشمام ریخته بود.
تلمبه زدنمو آروم تر کردم و گفتم: «سحر جون زنمه!!! داره زنگ میزنه!!!»
با یه صدای کاملا حشری و سکسی ای گفت: «کون لقش ول کن اون جنده خانومو! سحر جونتو بِگا. آرومش نکن. ادامه بده عزییییییز دلم. جرم بده. پارهم کن. من خیلی نزدیکم. شُلش نکن تو رو خدا!!!»
منم دیگه تو حال خودم نبودم. حرفشو قبول کردم و بیخیالِ موبایلم شدم. و تا جایی که جون داشتم میکردمش. با سرعت و قدرت تمام. صدای جیغاش هنوز تو سرم میپیچه…. «آههههههههه آههههههههههه آههههههههههههه جووووووووون…. بکن منو. همینجوری……. دوس دارم…. آههههههههههههه»
صداش کیری بود ولی جیغاش خیلی سکسی بود واقعا.
همینطوری که کسشو میگاییدم بهش گفتم:
«میدونستی من موقع سکس با زنم همهش به تو فکر میکنم؟! وقتی فکر میکنم دارم تو رو میکنم حشری تر میشم و اونو محکم تر میکنمش؟!»
یه جیغِ سکسی و بلند کشید و گفت: «آههههههه…. بیشتر از این حشریم نکن آرش دیوونم نکن…. کسمو بکن. جرم بده….»
من با همهی توان توی کس سحر جون تلمبه میزدم و کِیف میکردم.
گفتم: «کیرمو دوست داری؟ میبینی چجوری دارم میکنمت سحر جون؟! دیدی بالاخره کیرم رفت تو کست. ۲۳ سال مغز منو گاییدی. با عکسات. با فیلمات. با لباسای کوتاه و سکسیت. حالا وایسا ببین چجوری میکنمت. جنده خانوم!!»
جیغ زد و گفت: «همیشه میدونستم دوست داری منو بکنی. دیگه دل خودمم تاب نیاورد امروز. میبینی چجوری زیرِ کیرتم آرش؟! جووووووون دوس دارم بازم بهم بگو جنده! خیلی خوب حرف میزنی تو سکس!!! آره من جندهام. جندهی تو ام… جووووووووون»
گفت: «آهههههههههههه آههههههه آرش یه کمی دیگه بکن همینجوری دارم ارضا میشممممممم.»
به ۳-۴ تا تلمبه نکشید که دیدم خودشو جمع کرد. بدنش شروع کرد به لرزیدن. اما من ول نکردم. دیدم داره میلرزه بازم چند بار دیگه کیرمو محکم کوبیدم تو کسش.
یه جیغ خیلی بلند زد. من کیرمو آروم از تو کسش در آوردم. اون ارضا شده بود. ولی من…. هیچی به هیچی. خیلی حال میکردم اما خبری از آب و ارضا شدن نبود.
سحر جون یه کمی آروم شد و گفت: «تو چجور جونوری هستی؟! دهن منو گاییدی پسر. عااااااالی بودی. عاااااااااااالی. دیوونه م کردی. عاشقت میشم اینجوری که!»
صورتمو بردم نزدیک صورتش. صاف تو چشماش نگاه کردم. کیرمو چند بار محکم کوبیدم روی کسش. یه لیسِ سکسی از رو لباش زدم و گفتم: «صبر کن حالا کار دارم باهات سحر جوووووووووون»
یهو تو اون لحظه سحر جونو تصور کردم که کیرمو گذاشتم توی دهنش. به نظرم خیلی سکسی اومد. بهش گفتم: «سحر جون دلم میخواد ساک بزنی برام.»
بی درنگ پاشد چهار دست و پا نشست روی تخت. لباس حریرش که کنار تخت افتاده بود رو برداشت و باهاش آبِ کسش که نشسته بود روی کیرم رو تمیز کرد. دوباره لباس حریرش رو پرت کنار کنار تخت. با یه هلِ کوچیک منو از پشت خوابوند روی تخت. با چشمای وحشیش نگام کرد و گفت: «میدونستی من عاشق ساک زدنم؟! پری همیشه میگه تو از منم بهتر ساک میزنی» یادتونه که پری همون دوست جندهش بود که همیشه میومد خونهمون قدیما. من به پشت خوابیده بودم و اون به حالت قمبل نشسته بود روبروی کیرم. بهش گفتم: «سحر جون مگه پری ساک زدنِ تو رو دیده که اینطوری بهت میگه؟!»
کیرمو آروم گرفت تو دستش و گفت: «فضولیش به تو نیومده عزیزم! ساکت شو!»
هم خیلی هیجان زده و داغ بودم، هم از این جملهی سحر جون پشمام ریخته بود. تو همهی این سالا درست حدس میزدم. سحر جون با پری برنامه هم میکرده. شاید الانم برنامه میکنه. کسی چه میدونه! اینو که فهمیدم بیشتر حشری شدم. یه لحظه تجسم کردم… سحر جون و پری دوس جندهش با هم دارن نوبتی کیرمو میخورن… به بهههههه…
میدونستم که الان وقتش نیست که این داستانو کش بدم. حس و حالِ همه چی به هم میریزه. دیگه ادامه ندادم.
سحر جون خم شد روی کیرم تخمامو گرفت توی دستاش. و آروم دهن کوچولوشو باز کرد و کیرمو تا نصفه کرد توی دهنش. دهنش خیلی کوچیک و ریزه میزه بود ولی خیلی راحت نصف کیرمو کرده بود تو دهنش. عالی بود. تا اون لحظه بهترین قسمت سکسمون بود. توی دهنش خیلی گرم و نرم بود. بدون اینکه حتی یک ثانیه دندوناش به کیرم برخورد کنه آروم سرشو بالا و پایین میکرد و هر دفعه که میرفت پایین قسمت بیشتری از کیرمو فرو میکرد تو دهنش. احساس میکردم کیرم توی یه کیکِ خامه ایه. خیلی نرم ساک میزد. دهنش پر از تف نبود ولی. یه کمی سرش رو چرخوند رو به بالا تا بتونه صورتمو نگاه کنه. چشماش خیلی وحشی شده بود. یه دستش به کیرم بود و یه دستش زیر تخمام. تخمامو آروم ماساژ میداد و با اون یکی دستش کیرمو هی فرو میکرد تو دهنش و دوباره در میاورد.
بهش گفتم: «سحر جون تو واقعا تو این کار محشری. کاشکی میشد هر روز این اتفاق تکرار بشه… عاشقتم»
کیرمو از تو دهنش در آورد و گفت: «تو از من خیلی دوری پسرکم. هر وقت بیای اینجا میتونی کیرتو تو دهنم جا کنی. گفتم که من عاشق ساک زدنم»
گفت «جوووووووون» و دوباره کیرمو تا ته کرد توی دهنش.
تقریبا اثر اسپری تاخیری که زده بودم از بین رفته بود. سحر جونم چیزی متوجه نشده بود. چون اگر دهنش بی حس میشد حتما یه چیزی میگفت!
احساس میکردم آبم داره از اون ته مَها میاد.
بهش گفتم: «آههههه…. سحر جون دستمال کجاست؟ من تقریبا نزدیکم»
سرشو دوباره آورد بالا و همیجوری که کیرم تو دهنش بالا و پایین میشد یه چیز مبهمی گفت. من نفهمیدم چی داره میگه. گفتم چی میگی؟ میگم دستمال کجاست آبم داره میاد کم کم قربونت برم.
دو تا دستاشو از دورِ کیرم و زیر تخمام در آورد و گذاشت روی رون پاهام. با یه لحنِ فوقِ حشری گفت: «اووووووومممممممممم» و دوباره سرش رو خیلی نرم آورد پایین و کلِ کیرمو فرو کرد تو دهنش. بالا پایین، بالا پایین… چند تا ساکِ خیلی سکسی زد. انگار که اصلا حرفمو نشنیده بود.
واقعا داشت آبم میومد. خیلی خوب کیرمو میخورد. حقیقتا فراتر از حد تصورم بود. تو لحظات آخر بودم. سرمو آوردم بالا. با دستام صورتشو گرفتم سمت خودم. چشمام تو چشماش بود. گفتم: «سحر جون میخوای بخوریش یعنی؟!»
همینجوری که کیرم تو دهنش بود دوباره از اون نگاهای شیطانی کرد و گفت: «اوهوووووم»
۴-۵ ثانیه بعد دیدم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. گفتم: « آخخخخخخخخخ…… داره میاد سحر جون. داره میادددددد.»
با دو تا دستش محکم دور کیرمو گرفت که از تو دهنش در نیاد. شروع کرد از بالا به پایین کیرمو ماساژ میداد به سمت دهنش. همزمان شروع کرد به صدا درآوردن از خودش. «اوممممممممم اوووووووم»
تمام تنم لرزید. آبم اومده بود و سحر جون از مک زدنِ کیرم دست نمیکشید. یه حس عجیبی بود. ارضا شدن، همراه با یه کمی قلقلک. احساس کردم مغزمو داره از تو سرم میکشه بیرون. ول نمیکرد. با دو تا دستش کیرمو از بالا به پایین میکشید سمت دهنش. تقریبا تا ۱ دقیقه بعد از ارضا شدنم همچنان داشت کیرمو مک میزد و با دستاش هی از بالا به پایین و از پایین به بالا میمالیدش.
ولو شدم رو تخت شبیه جنازه ها. با همون حالت قمبل اومد بالای سرم و دهنشو باز کرد. زبونشو داد بالا تا زیر زبونشو بهم نشون بده. میخواست بگه همهی آبتو خوردم!! واقعا هم خورده بود. هیچی تو دهنش نبود… این صحنه دیگه تیرِ آخر بود. واقعا دمت گرم جندهی عزیزم. پری راست میگفت. سحر جون تو ساک زدن مثال زدنی بود.
ازش تشکر کردم. اومد خوابید کنارم. چون از نظر عاطفی هیچ حسی بهش نداشتم دلم میخواست اون لحظه دیگه نبینمش.
همونطوری که خودشو انداخته بود تو بغلم بهم گفت: «آرش تو خیلی فوق العاده ای عزیز دلم. یکی از بهترین سکسای عمرم بود. خیلی خوب میگایی منو تو»
و یه بوس از لبم کرد و خودشو کشید کنار. گفتم: «تو هم بهترینی سحر جونِ نازم. میمیرم برات»
دلم میخواست اون لحظه فقط نبینمش دیگه جنده خانومو. ساعتمو نگاه کردم. ساعت ۵:۳۰ عصر بود. چشمامو بستمو خوابیدم.
نوشته: آرش
3 پاسخ به “من و سحر جون، زنِ بابام (۱)”
بی معرفت اگه دوستش نداشتی نمی رفتی سراغش .از بی عرضگیت هم این بوده که ۲۵ سال پیش باید کارش را میساختی…
طولانی و هرچقدر طولانیتر خسته کننده تر…از یه جا به بعد پنج خط یکی خوندم کش زیادی دادی…زحمت خودت هدرمیره…ولی بدنبود…
از داستانت خوشم اومد گرچه از بس گفتی سحر جون حالم از این سحر جونت به هم خورد ولی همه داستانت قابل لمس بود مثل خودم بود حرکاتت ولی مثل تو کسخل نیستم ۲۳ سال طول بدم نهایت سه چهار سال بعد کسو زده بودم زمین