سلام و درود به همه علاقه مندان به خواندن و ارائه این مطالب…
اسم من عادل هست و ۴۰ سالمه، البته اکثر آدمها تو برخورد اول میگن که سنم خیلی کمتر نشون میده، ۱۸۰ قدمه و ۷۲ کیلو وزنمه، بدون اغراق میگن خوش چهره و صورت جذابی دارم اما اندامم خیلی پر و ورزشی نیست، چشمای تیله ای رنگم برای پارتنرهام، یا همون شریک های جنسی م جذاب بوده همیشه… بگذریم… میخوام داستان یه رابطه عاشقانه و سکسی رو براتون بگم که همین یک ماه پیش برام پیش اومد…
توی ویلای عموم تو یه شهرستان خوش آب و هوا آخر هفته جمع شده بودیم، همین یک ماه پیش بود و آخرهای مهرماه، هوا اونجا این موقع سال دیگه کامل سرد شده و طبق رسم سنتی خودشون تو هر خونه و ویلا یه کرسی وسط اتاق هست که شبها همه دورش جمع میشن و میرن زیر کرسی… گرمای کرسی رو همیشه دوست دارم مخصوصا اینکه یه فاز شیطونی هم به آدم دست میده، چون زیر کرسی همه در واقع زیر یه پتوی خیلی بزرگ هستن و اکثرا پاهای همه با هم برخورد میکنه…
جونم براتون بگه که من اون شب به دعوت دختر عموم سحر رفتم و اینم بگم که من و سحر تا قبل از ازدواج ناموفق من چند باری با هم تلفنی حرف زده بودیم اما هیچوقت به هم ابراز علاقه و عشق نکرده بودیم، الانم که من ۳ ساله جدا شدم و مجردم ، سحر و خانوادش هم واسه اینکه بیشتر بهشون خوش بگذره منم دعوت کردن که برم، خلاصه اون شب تا دیر وقت دور هم ورق بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم، کم کم خونواده سحر یکی یکی رفتن واسه خواب، بزرگترها زودتر خوابشون برد و خواهر و دومادشون هم رفتن اتاق خواب رو دو تایی قرق کردن، من و سحر بیدار بودیم و هر کدوم یه ضلع مربع کرسی رو جای خواب کردیم، طوری که سرمون به هم نزدیک بود و با زاویه ۹۰ درجه از هم دراز کشیدیم…
سحر دختر تپل و سبزه و خیلی خوشگلیه، یه جیگر به تمام معنا، تمام طول اون شب رو وقتی باهاش چشم تو چشم میشدم تمام بدنم میلرزید… از یه جا به بعد مخصوصاً موقع نگاه کردن بهش به صورت و لب و دهنم و چشمام حالتی میدادم که بفهمه دارم دیوونه جذابیتش میشم…
هر دومون درازکش سرمون تو گوشیمون بود… منم دل رو زدم به دریا رفتم تو فکر اینکه با پیام دادن مخش رو بزنم…
شروع کردم بهش پیام دادن و اینکه از آخرین باری که دیدمش جذابتر شده و چقدر خوشحالم الان کنارشم و… اون هم دمش گرم خودش رو نگرفت و باهام راحت بود… کم کم پیام هامون به هم خودمونی تر و با شوخی جنسی همراه شد… تا اینکه براش یه ایموجی بوسه فرستادم … جواب نداد… گفتم که کاش خوابش میبرد و من وقتی خوابش برد آروم لبهاش رو ببوسم، به جبران تمام اون سالها که عشق و علاقه مون به هم رو از هم پنهون میکردیم… بازم جواب نداد.. سرمو از روی بالش بلند کردم ببینم خوابش برده یا نه… آره خوابش برده بود، معلوم بود که واقعاً خوابش برده و خودش رو به خواب نزده… نمیدونستم چیکار کنم، همه خواب بودن، میتونستم آروم خودمو با دو تا غلتیدن برسونم کنارش تو ضلع کناری کرسی و حداقل بتونم بوسش کنم… تصمیم گرفتم چند تا پیام دیگه هم بدم… خلاصه… چند تا پیام دادم که بیداری؟ سحر جان خوابت برد؟… بالاخره جواب داد، گفت که ببخشید من خوابم برد، بعدشم گفت همه خوابن تو هم راحت باش… تا اینو خوندم فهمیدم بدش نمیاد برم کنارش … تا گوشیش رو کنار گذاشت یه تکون خورد و رو به بالا خوابید … من دیگه میدونستم شاید هیچوقت این فرصت پیش نیاد، آروم رفتم کنارش و بالشم رو آروم کنارش گذاشتم… صورتش زیباترین صورت دنیا بود، لبهاش درشت و قلب مانند، صورت تپل، مژه های بلند و چشمایی که خیلی ناز بسته بودن… خودمو آروم کنارش جاگیر کردم و پتوش رو روی خودمم کشیدم، دست چپم رو زیر سرم ستون کردم و با دست راستم رو خیلی آروم گذاشتم روی صورتش، نمیدونم چرا اصلا به فکرم نرسید که اگه خوابش برده باشه و یهو بترسه جیغ بزنه چی میشه؟!!! من که بدتر مست زیبایی شده بودم آروم انگشت اشاره مو روی لب پایینش گذاشتم و شروع کردم به لمس کردن لبش… یهو چشماش باز شد… زول زد توی چشمام… چیزی نگفت، تازه فهمیدم که خوابش برده بوده و با لمس من بیدار شده… آروم چشماشو بست، منم شروع کردم به لمس و نوازش لبهاش با نوک انگشتهام، صورت و گونه و لپهای نرم و تپلش رو آروم لمس کردم و نوازشش میکردم… کم کم دیدم اون هم هماهنگ با من داره سرش رو با لذت تکون میده، فهمیدم که خوشش اومده، آروم با فشار کف دستم یه خورده صورتشو به سمت صورت خودم آوردم، فهمید میخوام لبهاشو ببوسم، آروم صورتمو به صورتش نزدیک کردم، لبهامو گذاشتم روی لبهاش و آروم آروم بوسشون میکردم، کم کم هر دومون شروع کردیم لبهای همو بیشتر بوسیدن و مکیدن، خودمو چرخوندمو روی بدنش دراز کشیدم… داشتیم لبهای همو حسابی می خوردیم، زبونمون هم به این عشق بازیمون اضافه شد، طعم خیسی لبهاش داشت دیوونم میکرد، دستامونو تو هم گره کردیم و دست راستمو از دستش در آوردم و سینه اش رو از روی پیراهنش گرفتم و شروع کردم مالوندن، که یهو سحر با همون نفس نفس زدن و حالت شهوتی که داشت گفت بسه… برو…آروم توی گوشم ولی تندتند میگفت برو برو میترسم…خودمو از روش جدا کردم و آروم برگشتم سر جای خودم… حسابی کیرم راست شده بود، که یه مرتبه خواهرش از اتاق بیرون اومد و رفت دستشویی … یعنی اگه دو دقیقه زودتر اومده بود یا ما به کارمون ادامه میدادیم حتماً دیده میشدیم… خلاصه بعد از خودارضایی کردنم گرفتم خوابیدم ولی خوشحال بودم از اینکه بالاخره هر دومون تونسته بودیم به هم بیشتر توجه کنیم… فردای اون شب کلی رفتیم گردش و تفریح توی باغها و جنگل اطراف ویلاشون… تمام مدت با هم بودیم و با نگاه و اشاره قربون صدقه هم میرفتیم… شب دوم یعنی جمعه شب از راه رسید و همه میدونستن من فردا صبح شنبه به خونه خودمون بر می گردم که به کارم برسم… آخرهای شب بهش پیام دادم و ازش خواستم هر جور شده یه بار دیگه با هم باشیم، سحر خیلی بهانه میاورد که نمیشه و میفهمن و… با اصرار من علت اصلیش رو گفت… گفت که میترسه نتونیم خودمونو کنترل کنیم و من بلایی سرش بیارم… ولی کلا دوست داشت که بتونه من رو راضی نگه داره… بهش گفتم قول میدم پشیمون نمیشه و مراقبش هستم… بهش پیام دادم که من امشب میرم تو اتاق خواب زودتر میخوابم که داماد و خواهرش همونجا زیر کرسی بخوابن، ازش قول گرفتم که وقتی همه خوابیدن پا بیاد تو اتاق، احتمال اینکه کسی بیدار بشه و متوجه نبودن سحر زیر کرسی بشه و بیاد تو اتاق دنبالش خیلی کم بود… هوا سرد بود و همه زیر کرسی داغ مست خواب میشدن…
خلاصه… رفتم تو اتاق و جای خوابمو آماده کردمو و دراز کشیدم … یکی دو ساعتی صبر کردیم تا همه خوابیدن… نصفه های شب شده بود که پیام داد عزیزم دارم میام پیشت… بعد چند دقه، در اتاق آروم باز شد، اومد داخل، یه دامن بلند پاش بود و یه بافت یقه باز، موهای مشکی و مجعد دو طرف صورت خوشگلش ریخته بودن… پا شدم و رفتم سمت در، درو آروم بستم و برگشتم، دوتایی نشستیم روی جای من، پتو رو کنار زدم و ازش خواستم دراز بکشه ، بالش ها رو کنار هم چسبوندیم و کنار هم دراز کشیدیم…
گفت فقط دو تا قول باید بدی، اول اینکه دیگه این کار تکرار نشه، دوم اینکه اصلا کیر من کوصش رو حتی لمس نکنه…
گفتم من هیچ قولی نمیدم و با لبخندی که زدم بهش فهموندم که زیاد جدی نباشه… همو بغل کردیم و شروع کردیم لبهای همو بوسیدن و خوردن، خیلی زود فهمیدم که شدید داغ و حشریه ، بهش گفتم که عاشق این حشری و هات بودنشم، گفت میترسه فازش بالا بزنه و بخواد که من بکنمش… همینطور که داشتم گردنشو میخوردم و با سینه هاش ور میرفتم توی گوشش شروع کردن به حرف زدن… گفتم: جااااان چه نفس نفسی میزنی، طپش قلبت رفته روی هزار … تو گوشش گفتم دلم میخواد تو گوشش زمزمه کنم و با حرفهام دیوونش کنم، با اشاره سرش قبول کرد… آروم و با شهوت شروع کردم تو گوشش زمزمه کردن… گفتم الان دقت کن لای نانازت خیس شده، آب نانازت رو میذاری آروم لیس بزنم،… یهو یه نفس عمیق کشید ، داشت با حرفهام حال میکرد… گفتم: دلت میخواد برات نانازتو آروم لیس بزنم، گفت…اااااارررره… صداش میلرزید، گفت عادل دامن بلند پوشیدم، شورت هم پام نکردم ، گفتم شلوارم تنگه درآوردنش برات سخته… جووووون… اینو که گفت از روی بدنش خودمو سر دادم تا رسیدم بین پاهاش، پاهاشو از هم باز کردم و دامنشو بالا زدم… تاریک بود، به زور چیزی دیده میشد، سرمو بردم بین پاهاش با دستام پاهاشو لمس میکردم، اندامش خیلی تپل و نرمه، اول یه ذره با نانازش بازی کردم تا اندازه و جای شکافش و … رو بفهمم، نانازش رو سه تیغ کرده بود، ناناز تپل با لبه های نرم و خیس، آروم آروم شروع کردم براش لیس زدن، اصلا طاقت نداشت، خیلی داشت لذت میبرد، مخصوصاً وقتی با کف دستم دو سه بار روی کوصش سیلی زدم یهو یه جوررر گفت هوووووم که دیدم باید دیوونه ترش کنم، خودمو کشوندم بالا و شروع کردم به خوردن لبهاش، با دستم کوصشو میمالوندم و هر چند لحظه انگشت وسطمو تا سوراخ کوصش میبرد، نوک انگشتمو گذاشتم روی سوراخ کوصش و آروم سوراخشو میچرخوندم… تو گوشش زمزمه کردم داری حال میکنی، گفت میخوام…میخوام بهت بدم،ولی میترسم،کاش میشد یه جوری بکنی منو پردمو پاره نکنی… گفتم امشب برای هردومون میشه قشنگترین شب، و … بعد اون درازم کرد و رفت پایین برام ساک بزنه، چند دقیقه برام ساک زد، عالی میخوردش، فقط سر کیرم چون بزرگه به دندوناش گیر میکرد اذیت میشدم… دیدم بدجور دارم حال میکنم از ترس اینکه آبم نیاد یهو کشوندمش بالا و افتادم روش… همینجوری که داشتم لباشو میخوردم، شورت و شلوارم که تا زانو پایین بود رو کامل درآوردم، پاهاشو باز کردم… کیرمو گذاشتم وسط کوصش و افتادم روش، کیرمو روی کوصش لیز میدادم ، هر دومون داشتیم شدید حال میکردیم،لبهامو بردم زیر گوشش، گفتم فقط سرشو تو سوراخت میکنم، دستمو بردم پایین… میگفت نه نه میره توش…سر کیرمو گذاشتم جلوی سوراخ کوصش…گفتم ببین سوراخت داره دل دل میزنه، سوراخش داشت زیر سر کیرم نبض میزد و تنگ و گشاد میشد… سحر گفت ااااااای… خیلی میخوام… گفتم دستتو بذار پشت باسنم، دو تا دستشو گذاشت روی دو طرف کونم ، تو گوشش شروع کردم به ناله کردن… اااااای، چه کوص تپلی، کیرمو میخواد ، سحر شروع کرد چنگ زدن باسنم، تو گوش هم ناله میکردیم… گفت دوست دارم دو تا دستمو بکشم سمت خودم، گفتم آروم بکش… گفتم دستاتو گذاشتم پشتم که خودت کیرمو هل بدی… یه مقدار فشار داد، سر کیرم یهو رفت داخل، دستاشو دور گردنم انداخت گفت… تو رو خدا خودت از روم بلند شو، من میخوام بکنی منو ، تا ته، بعد سرمو بغل کرد… منم چند بار سر کیرمو عقب جلو کردم… سرعتشو بیشتر کردم… دو تا دستمو ستون کردمو از صورتش فاصله گرفتم… بدون حرف زدن هر دومون راضی شدیم کامل بکنمش… شروع کردم تند تند کردن و هر بار یکی دو میلیمتر بیشتر فرو میکردم… کوصش شدید تنگ بود و کیرمو میکشید داخل، افتادم روش و تند تند تلمبه زدم، دیدم داره کمرمو چنگ میزنه، یهو بازوم رو گاز گرفت و بعد چند لحظه گفت جوووووون جرم دادی … بکن مال خودتم …
انقدر ادامه دادم تا آبم اومد ، و کیرمو کشیدم بیرون و چسبوندم به زیر نافش و آبم تو چند تا پاشیدن ریخت رو نافش…
همو چند دقیقه ای بغل کردیم… بعد با چند تا جمله که بعد حرف میزنیم و عشقم عالی بود اون از اتاق بیرون رفت…
فردای اون روز خیلی سرد از هم جدا شدیم…
الان که یه ماه میگذره … خیلی کم جواب پیاممو میده… میگه من عاشقت بودم درسته نمیخواستم باهات ازدواج کنم چون فامیل بعد طلاق تو نمیذارن، اما میخواستم بعد ازدواجم باهات باشم…
یک ماه گذشته، هر شب اون خاطره رو مرور میکنم، من تو زندگیم ۱۲ سال زن داشتم، کلی رابطه جنسی با خیلی ها، اما اون رابطه با همه فرق میکرد…
اسم من عادل هست و ۴۰ سالمه، البته اکثر آدمها تو برخورد اول میگن که سنم خیلی کمتر نشون میده، ۱۸۰ قدمه و ۷۲ کیلو وزنمه، بدون اغراق میگن خوش چهره و صورت جذابی دارم اما اندامم خیلی پر و ورزشی نیست، چشمای تیله ای رنگم برای پارتنرهام، یا همون شریک های جنسی م جذاب بوده همیشه… بگذریم… میخوام داستان یه رابطه عاشقانه و سکسی رو براتون بگم که همین یک ماه پیش برام پیش اومد…
توی ویلای عموم تو یه شهرستان خوش آب و هوا آخر هفته جمع شده بودیم، همین یک ماه پیش بود و آخرهای مهرماه، هوا اونجا این موقع سال دیگه کامل سرد شده و طبق رسم سنتی خودشون تو هر خونه و ویلا یه کرسی وسط اتاق هست که شبها همه دورش جمع میشن و میرن زیر کرسی… گرمای کرسی رو همیشه دوست دارم مخصوصا اینکه یه فاز شیطونی هم به آدم دست میده، چون زیر کرسی همه در واقع زیر یه پتوی خیلی بزرگ هستن و اکثرا پاهای همه با هم برخورد میکنه…
جونم براتون بگه که من اون شب به دعوت دختر عموم سحر رفتم و اینم بگم که من و سحر تا قبل از ازدواج ناموفق من چند باری با هم تلفنی حرف زده بودیم اما هیچوقت به هم ابراز علاقه و عشق نکرده بودیم، الانم که من ۳ ساله جدا شدم و مجردم ، سحر و خانوادش هم واسه اینکه بیشتر بهشون خوش بگذره منم دعوت کردن که برم، خلاصه اون شب تا دیر وقت دور هم ورق بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم، کم کم خونواده سحر یکی یکی رفتن واسه خواب، بزرگترها زودتر خوابشون برد و خواهر و دومادشون هم رفتن اتاق خواب رو دو تایی قرق کردن، من و سحر بیدار بودیم و هر کدوم یه ضلع مربع کرسی رو جای خواب کردیم، طوری که سرمون به هم نزدیک بود و با زاویه ۹۰ درجه از هم دراز کشیدیم…
سحر دختر تپل و سبزه و خیلی خوشگلیه، یه جیگر به تمام معنا، تمام طول اون شب رو وقتی باهاش چشم تو چشم میشدم تمام بدنم میلرزید… از یه جا به بعد مخصوصاً موقع نگاه کردن بهش به صورت و لب و دهنم و چشمام حالتی میدادم که بفهمه دارم دیوونه جذابیتش میشم…
هر دومون درازکش سرمون تو گوشیمون بود… منم دل رو زدم به دریا رفتم تو فکر اینکه با پیام دادن مخش رو بزنم…
شروع کردم بهش پیام دادن و اینکه از آخرین باری که دیدمش جذابتر شده و چقدر خوشحالم الان کنارشم و… اون هم دمش گرم خودش رو نگرفت و باهام راحت بود… کم کم پیام هامون به هم خودمونی تر و با شوخی جنسی همراه شد… تا اینکه براش یه ایموجی بوسه فرستادم … جواب نداد… گفتم که کاش خوابش میبرد و من وقتی خوابش برد آروم لبهاش رو ببوسم، به جبران تمام اون سالها که عشق و علاقه مون به هم رو از هم پنهون میکردیم… بازم جواب نداد.. سرمو از روی بالش بلند کردم ببینم خوابش برده یا نه… آره خوابش برده بود، معلوم بود که واقعاً خوابش برده و خودش رو به خواب نزده… نمیدونستم چیکار کنم، همه خواب بودن، میتونستم آروم خودمو با دو تا غلتیدن برسونم کنارش تو ضلع کناری کرسی و حداقل بتونم بوسش کنم… تصمیم گرفتم چند تا پیام دیگه هم بدم… خلاصه… چند تا پیام دادم که بیداری؟ سحر جان خوابت برد؟… بالاخره جواب داد، گفت که ببخشید من خوابم برد، بعدشم گفت همه خوابن تو هم راحت باش… تا اینو خوندم فهمیدم بدش نمیاد برم کنارش … تا گوشیش رو کنار گذاشت یه تکون خورد و رو به بالا خوابید … من دیگه میدونستم شاید هیچوقت این فرصت پیش نیاد، آروم رفتم کنارش و بالشم رو آروم کنارش گذاشتم… صورتش زیباترین صورت دنیا بود، لبهاش درشت و قلب مانند، صورت تپل، مژه های بلند و چشمایی که خیلی ناز بسته بودن… خودمو آروم کنارش جاگیر کردم و پتوش رو روی خودمم کشیدم، دست چپم رو زیر سرم ستون کردم و با دست راستم رو خیلی آروم گذاشتم روی صورتش، نمیدونم چرا اصلا به فکرم نرسید که اگه خوابش برده باشه و یهو بترسه جیغ بزنه چی میشه؟!!! من که بدتر مست زیبایی شده بودم آروم انگشت اشاره مو روی لب پایینش گذاشتم و شروع کردم به لمس کردن لبش… یهو چشماش باز شد… زول زد توی چشمام… چیزی نگفت، تازه فهمیدم که خوابش برده بوده و با لمس من بیدار شده… آروم چشماشو بست، منم شروع کردم به لمس و نوازش لبهاش با نوک انگشتهام، صورت و گونه و لپهای نرم و تپلش رو آروم لمس کردم و نوازشش میکردم… کم کم دیدم اون هم هماهنگ با من داره سرش رو با لذت تکون میده، فهمیدم که خوشش اومده، آروم با فشار کف دستم یه خورده صورتشو به سمت صورت خودم آوردم، فهمید میخوام لبهاشو ببوسم، آروم صورتمو به صورتش نزدیک کردم، لبهامو گذاشتم روی لبهاش و آروم آروم بوسشون میکردم، کم کم هر دومون شروع کردیم لبهای همو بیشتر بوسیدن و مکیدن، خودمو چرخوندمو روی بدنش دراز کشیدم… داشتیم لبهای همو حسابی می خوردیم، زبونمون هم به این عشق بازیمون اضافه شد، طعم خیسی لبهاش داشت دیوونم میکرد، دستامونو تو هم گره کردیم و دست راستمو از دستش در آوردم و سینه اش رو از روی پیراهنش گرفتم و شروع کردم مالوندن، که یهو سحر با همون نفس نفس زدن و حالت شهوتی که داشت گفت بسه… برو…آروم توی گوشم ولی تندتند میگفت برو برو میترسم…خودمو از روش جدا کردم و آروم برگشتم سر جای خودم… حسابی کیرم راست شده بود، که یه مرتبه خواهرش از اتاق بیرون اومد و رفت دستشویی … یعنی اگه دو دقیقه زودتر اومده بود یا ما به کارمون ادامه میدادیم حتماً دیده میشدیم… خلاصه بعد از خودارضایی کردنم گرفتم خوابیدم ولی خوشحال بودم از اینکه بالاخره هر دومون تونسته بودیم به هم بیشتر توجه کنیم… فردای اون شب کلی رفتیم گردش و تفریح توی باغها و جنگل اطراف ویلاشون… تمام مدت با هم بودیم و با نگاه و اشاره قربون صدقه هم میرفتیم… شب دوم یعنی جمعه شب از راه رسید و همه میدونستن من فردا صبح شنبه به خونه خودمون بر می گردم که به کارم برسم… آخرهای شب بهش پیام دادم و ازش خواستم هر جور شده یه بار دیگه با هم باشیم، سحر خیلی بهانه میاورد که نمیشه و میفهمن و… با اصرار من علت اصلیش رو گفت… گفت که میترسه نتونیم خودمونو کنترل کنیم و من بلایی سرش بیارم… ولی کلا دوست داشت که بتونه من رو راضی نگه داره… بهش گفتم قول میدم پشیمون نمیشه و مراقبش هستم… بهش پیام دادم که من امشب میرم تو اتاق خواب زودتر میخوابم که داماد و خواهرش همونجا زیر کرسی بخوابن، ازش قول گرفتم که وقتی همه خوابیدن پا بیاد تو اتاق، احتمال اینکه کسی بیدار بشه و متوجه نبودن سحر زیر کرسی بشه و بیاد تو اتاق دنبالش خیلی کم بود… هوا سرد بود و همه زیر کرسی داغ مست خواب میشدن…
خلاصه… رفتم تو اتاق و جای خوابمو آماده کردمو و دراز کشیدم … یکی دو ساعتی صبر کردیم تا همه خوابیدن… نصفه های شب شده بود که پیام داد عزیزم دارم میام پیشت… بعد چند دقه، در اتاق آروم باز شد، اومد داخل، یه دامن بلند پاش بود و یه بافت یقه باز، موهای مشکی و مجعد دو طرف صورت خوشگلش ریخته بودن… پا شدم و رفتم سمت در، درو آروم بستم و برگشتم، دوتایی نشستیم روی جای من، پتو رو کنار زدم و ازش خواستم دراز بکشه ، بالش ها رو کنار هم چسبوندیم و کنار هم دراز کشیدیم…
گفت فقط دو تا قول باید بدی، اول اینکه دیگه این کار تکرار نشه، دوم اینکه اصلا کیر من کوصش رو حتی لمس نکنه…
گفتم من هیچ قولی نمیدم و با لبخندی که زدم بهش فهموندم که زیاد جدی نباشه… همو بغل کردیم و شروع کردیم لبهای همو بوسیدن و خوردن، خیلی زود فهمیدم که شدید داغ و حشریه ، بهش گفتم که عاشق این حشری و هات بودنشم، گفت میترسه فازش بالا بزنه و بخواد که من بکنمش… همینطور که داشتم گردنشو میخوردم و با سینه هاش ور میرفتم توی گوشش شروع کردن به حرف زدن… گفتم: جااااان چه نفس نفسی میزنی، طپش قلبت رفته روی هزار … تو گوشش گفتم دلم میخواد تو گوشش زمزمه کنم و با حرفهام دیوونش کنم، با اشاره سرش قبول کرد… آروم و با شهوت شروع کردم تو گوشش زمزمه کردن… گفتم الان دقت کن لای نانازت خیس شده، آب نانازت رو میذاری آروم لیس بزنم،… یهو یه نفس عمیق کشید ، داشت با حرفهام حال میکرد… گفتم: دلت میخواد برات نانازتو آروم لیس بزنم، گفت…اااااارررره… صداش میلرزید، گفت عادل دامن بلند پوشیدم، شورت هم پام نکردم ، گفتم شلوارم تنگه درآوردنش برات سخته… جووووون… اینو که گفت از روی بدنش خودمو سر دادم تا رسیدم بین پاهاش، پاهاشو از هم باز کردم و دامنشو بالا زدم… تاریک بود، به زور چیزی دیده میشد، سرمو بردم بین پاهاش با دستام پاهاشو لمس میکردم، اندامش خیلی تپل و نرمه، اول یه ذره با نانازش بازی کردم تا اندازه و جای شکافش و … رو بفهمم، نانازش رو سه تیغ کرده بود، ناناز تپل با لبه های نرم و خیس، آروم آروم شروع کردم براش لیس زدن، اصلا طاقت نداشت، خیلی داشت لذت میبرد، مخصوصاً وقتی با کف دستم دو سه بار روی کوصش سیلی زدم یهو یه جوررر گفت هوووووم که دیدم باید دیوونه ترش کنم، خودمو کشوندم بالا و شروع کردم به خوردن لبهاش، با دستم کوصشو میمالوندم و هر چند لحظه انگشت وسطمو تا سوراخ کوصش میبرد، نوک انگشتمو گذاشتم روی سوراخ کوصش و آروم سوراخشو میچرخوندم… تو گوشش زمزمه کردم داری حال میکنی، گفت میخوام…میخوام بهت بدم،ولی میترسم،کاش میشد یه جوری بکنی منو پردمو پاره نکنی… گفتم امشب برای هردومون میشه قشنگترین شب، و … بعد اون درازم کرد و رفت پایین برام ساک بزنه، چند دقیقه برام ساک زد، عالی میخوردش، فقط سر کیرم چون بزرگه به دندوناش گیر میکرد اذیت میشدم… دیدم بدجور دارم حال میکنم از ترس اینکه آبم نیاد یهو کشوندمش بالا و افتادم روش… همینجوری که داشتم لباشو میخوردم، شورت و شلوارم که تا زانو پایین بود رو کامل درآوردم، پاهاشو باز کردم… کیرمو گذاشتم وسط کوصش و افتادم روش، کیرمو روی کوصش لیز میدادم ، هر دومون داشتیم شدید حال میکردیم،لبهامو بردم زیر گوشش، گفتم فقط سرشو تو سوراخت میکنم، دستمو بردم پایین… میگفت نه نه میره توش…سر کیرمو گذاشتم جلوی سوراخ کوصش…گفتم ببین سوراخت داره دل دل میزنه، سوراخش داشت زیر سر کیرم نبض میزد و تنگ و گشاد میشد… سحر گفت ااااااای… خیلی میخوام… گفتم دستتو بذار پشت باسنم، دو تا دستشو گذاشت روی دو طرف کونم ، تو گوشش شروع کردم به ناله کردن… اااااای، چه کوص تپلی، کیرمو میخواد ، سحر شروع کرد چنگ زدن باسنم، تو گوش هم ناله میکردیم… گفت دوست دارم دو تا دستمو بکشم سمت خودم، گفتم آروم بکش… گفتم دستاتو گذاشتم پشتم که خودت کیرمو هل بدی… یه مقدار فشار داد، سر کیرم یهو رفت داخل، دستاشو دور گردنم انداخت گفت… تو رو خدا خودت از روم بلند شو، من میخوام بکنی منو ، تا ته، بعد سرمو بغل کرد… منم چند بار سر کیرمو عقب جلو کردم… سرعتشو بیشتر کردم… دو تا دستمو ستون کردمو از صورتش فاصله گرفتم… بدون حرف زدن هر دومون راضی شدیم کامل بکنمش… شروع کردم تند تند کردن و هر بار یکی دو میلیمتر بیشتر فرو میکردم… کوصش شدید تنگ بود و کیرمو میکشید داخل، افتادم روش و تند تند تلمبه زدم، دیدم داره کمرمو چنگ میزنه، یهو بازوم رو گاز گرفت و بعد چند لحظه گفت جوووووون جرم دادی … بکن مال خودتم …
انقدر ادامه دادم تا آبم اومد ، و کیرمو کشیدم بیرون و چسبوندم به زیر نافش و آبم تو چند تا پاشیدن ریخت رو نافش…
همو چند دقیقه ای بغل کردیم… بعد با چند تا جمله که بعد حرف میزنیم و عشقم عالی بود اون از اتاق بیرون رفت…
فردای اون روز خیلی سرد از هم جدا شدیم…
الان که یه ماه میگذره … خیلی کم جواب پیاممو میده… میگه من عاشقت بودم درسته نمیخواستم باهات ازدواج کنم چون فامیل بعد طلاق تو نمیذارن، اما میخواستم بعد ازدواجم باهات باشم…
یک ماه گذشته، هر شب اون خاطره رو مرور میکنم، من تو زندگیم ۱۲ سال زن داشتم، کلی رابطه جنسی با خیلی ها، اما اون رابطه با همه فرق میکرد…
نوشته: عادل
3 پاسخ به “عادل و سحر”
وبازهم یک جنده درفامیل که می خواهدبعدازازدواج به شوهرش خیانت کند
خداشانس بده
خب خدا را شکر بالاخره فهمیدیم پارتنر همون شریک جنسیه . من تا الان فکر میکردم پارتنر یعنی کسی که نویسنده داستانهای دروغ و فانتزیهای یه آدم مجلوق را میکنه را بهش میگن پارتند .یعنی دودول اسب آبی لای ناناز مادر دروغگو