اندر روایت هست که آ شیخ شَدو در بدو ورودش به گذشته دور، از سر بیکاری و بی پولی گاری به همراه خرش را از یک خوانواده تنگ دست بدزدید تا شغل با آبروی برای خود دست پا کند لقمه حلالی در سفره اش بیاورد.
در این جا ممکن است خواننده این سطور با خود بیاندیشد که چرا مال نستاند از اغنیا ، از آن فقیر بیچاره پول ستادندی!
پاسخ شیخ چنین است :
_برای این که پیگیر نشه بعدش در واقع بشه هم نتونه سرش رو بخوره حتی…
از قضا روزگار میچرخید میچرخید و شیخ پاک دامن مسافرانی از این سر شهر به اون سر شهر میبردندی و پول از مسافران اضافه بر مازاد میستادندی
روزی از روز ها خانومی با خصایص بسیار بهین از جمله سیبیل پشت لب ها ،شکمی همچون بشکه نفت را با خود یدک میکشید و به نوعی پلنگ آن زمان ها برای خودش بود به گاریش سوار شد آدرسی بداد ومنتظر مسافران دیگر بشد شیخ با دیدن پلنگ حالی به حالی بشد اما پاک دامنیش مانع از این شد دست از پا دراز کند تا این که یک روحانی نصرانی همراه با یک فقیر تنگ دست سوارگاری بشدند و شیخ هی کنان خر را به راه انداخت پلنگ که نامش بتول بود از شمایل پر ریش پشم آن روحانی خوشش آمد و سیبیلش را بالا پایین کرده لبانش را قنچه میکرد اما دریغ از یک نگاه توسط روحانی.
مسیر همچنان طی میشد بتول به صورت واضح لای پایش را میمالید تا به نوعی آخرین تیر را زده باشد اما آن روحانی زاهد تر از این حرف ها بود زین سبب نظر سوی او نکرد و در میانه راه پیاده بشد بتول که انگاری شستی به کیونش رفته باشد کرک پرش ریخت دست از لای پایش فرو بست اما آن فقیر گدا که تصورش بر این بود پلنگ او را زیر نظر داشته آلتش را برای او تیز کرد و کیر خویش را میمالید تا انتهای مسیر با بتول بیامد و در آخر دستش را بر ممگان او رساند که جیغ هوار پلنگ به هوا رفت.
اما بشنویم از شیخ ، او پشت گوش خرش یک آیینه نصب کرده بود و مسافران را با آن آیینه زیر نظر داشت زین سبب تمایل بتول به روحانی نصرانی و در ادامه هیز بازی آن فقیر تنگ دس را بدید تریپ فردینی برداشته یک چک آب نکشیده ای زیر گوش آن فقیر بگذاشت رو به بتول بگفت :
_حالت خوبه آبجی
+آره ممنون اون کثافت عوضی دس درازی کرد بهم
_دیدمش آبجی زدم زیر گوشش بخاطر همین بود الان که در رف ببینمش کیونش میزارم شوما دل نگرون نباشید
+خیلی مردی دستتون درد نکنه
_قابل شما رو نداشت آبجی
شیخ کرایه گاری را قبول نکرد و به پلنگ بگفت :
_آبجی بی ادبیه ولی دیدم خیلی از اون عابد روحانی خوشتون اومد منم که تو کار خیرم بهتون یه پیشنهاد میدم برای رسیدن بهش…
+چه راهی؟
_این بنده خدا شب ها میره تو قبرستون کلیسای شهر و برای مردگان دعا میخونه شما لباس سفید میپوشین خودتون رو فرشته ای از جانب خدا معرفی میکنین و ازش طلب نزدیکی میکنین مطمعنا رد نمیکنه در خواستتون رو!
+واقعا ؟ خیلی ممنون نمیدونم چطور تشکر کنم
_تشکر لازم نیس انجام وظیغه بود
+بازم ممنون من باید برم دیگه روزتون خوش
_بدرود
در قبرستان
از دور بانوی سفید روی با دو بال که از نی و پارچه سفید درس شده بود و بر پشتش قرار داشت و همچنین یک نقاب سفید بر صورتش داشت قبرستان را واکاوی میکرد فانوسی نیز در دست داشت تا شمایل سیاه مانند درازی از دور بدید ناگهان احساس بکرد لای پایش خیس شده رو به سوی او کرد و در چند متری او فانوس را خاموش کرد تا سه نشود.
به نزدیکی روحانی رسیده و این سخن را گفت
+ای رو حانی عابد بشنو
حرف پرودگارت را بشنو
قسم به خدایی که ما را آفرید
من یک فرشته از بهشت هستم و پاداش یک عمر ساده زیستی و پاکدامنیت اکنون به روی ما آی و سخن رودگارت بشنو…
روحانی که گویی سخنان فرشته بر او تاثیر گذاشته بود دست از راز نیاز برداشته این طور بگفت
+منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب مزید نعمت است
این را بگفت و رو سوی فرشته بکرد دستی بر صورتش کشید و لبانش را چفت لبان او کرد
حین لب لب بازی اما دستش همه جا کار میکرد روی ممگانش، مخرج تخمدانش
بتول هم اما بیکار ننشست او هم دستش را به خایه دانش رساند حین این بمال بمال ها هیاکل این خرس قطبی را، روحانی بلند کرده روی قبری بینداخت و قمبلش را به سوی هوا کرد به جستجوی سولاخش بپرداخت و سرانجام با بالا پایین کردن بسیار پیدایش کرد تفی بر روی سولاخ بتول انداخته ناجوان مردانه تقه میزد.
همین هنگام پلنگ قصه ما داد هوارش از سر لذت رو سوی هوا بود فریاد ها سر میداد!
روحانی نصرانی حین گایش پشت کیون سفید بتول را کشیده میزد و با سرخ شدن لرزش بعدش پیش خود میگفت _ژلللع رو میمونه
سرانجام پس از ۱ساعت تقه زدن در کص کیونش همچنین لا سینه ای لا پایی کف پایی اورال سکس روحانی زاهد ارضا بشد و آب منی آن آب حیات را روی سینه سایز ۱۱۵ بتول بریخت.
خود را به روی بتول انداخته یکی در کیونش زده گفت
_کص کیون خودت جمع کن زن!
بتول که کم کم داشت حالش جا میامد نقابی که بر چهره داشته برداشته فانوس را روشن کرد و نظر سوی روحانی نصرانی بکرد و این چنین گفت :
- من همون زنه امروزیم که نگاه نکردی بهش هه دیدی بدستت آوردم.
آن روحانی نیز پشم مصنوعی را از صورتش برداشته این چنین بگفت
_کیر خوردی منم همون گاریچیم :دی
و این چنین است عاقبت کسانی که با شیخ عظیم شعنمان در میوفتن و بدانید شیخ همیشه یک قدم جلو تر است الله اعلمُ.
نوشته: shadow
36 پاسخ به “سکس در قبرستان”
یا شیخا یا قدس العمامچنین و چنان گشته شدیم ز روایتتانمزید شد نعمتتان
تشکر از ادمین بابت انتشاردوستان این داستان برداشتی یکی از پستای کاربری امپراطور شب هستش ندانم اوشون از کجا گرفته امیدوارم خوشتون بیاد ?
کزکش تو اسپین آف دادی برا داستان تخمیت؟صب کن فعلا بخونمش تا بگم تا چه حد ریدی…
یا آلت ابن الادمهمانا کزنخ مطلوب است و کزکش نامطلوبهر چه کش آید ، گشاد شودزین پس بگویبم کزنخ
کدوم کیونده ای دیسلایک میده دلیلشو نمیگه بیا بگو کیونت نمیزارم o_O
داداش خوب بود. متلکاش رو دوز داشتم.
پلنگ قصه ما یه چنین چیزی بود
امپراطورشب داداش اتفاقا ایشون اصل قضیس نمیشه نیاد -_-
واللا اگه یه غریبه نوشته بود همه و از جمله شیخ طنازی شاه ایکس قطعا کیون طرف رو جر داده بودند. شدو عزیزم هیچ نکته طنزی نداشت به جز سایز 115. ببخشید
بوی شیخ جاکشان آید همی
چه با حال بود عزیزم دمت گرمبتول چقدر خنده دار بود خیلی داستانت بدلم نشستبازم برامون بنویس ممنونم
بسیار جالب بود یاشیخ
🙄 نمیدونستم مینویسی شدوی عزیز! خیلی جالب بود برام! آفرین!
کیر خوردی
من همون گاریچی امقاه قاه قاه
خدایا! چه کار کردی با جوونهای سرزمینم. همشون یا قرصی و کراکی شدن یا جقی. این کس خل هم که دیگه از صنعتی و سنتی گذشته.
چه با حال بود عزیزم دمت گرم
بتول چقدر خنده دار بود خیلی داستانت بدلم نشست
بازم برامون بنویس ممنونملایک عزیزم ?
شادو تو هم کستان مونویسی؟ کستان خیلی خوبی بود حتی از اصلش هم بهتر. اون بخش شکم مثل بشکه نفت خیلی باحال بوجش.
جالب بود.بسی کیرمان شق شد
18!دهنت سرویس شدو 🙄 🙄
خدایا! چه کار کردی با جوونهای سرزمینم. همشون یا قرصی و کراکی شدن یا جقی. این کس خل هم که دیگه از صنعتی و سنتی گذشته.
دریای غم ساحل ندارد/شیخ ممدپاروبزن…!تاباشه نامداران دشمن دارباانبوه دیسلایکای خصمانه!سایز115دهن سرویس؟!خخخخخخ هندونه چابهاربه شرط چاقو!!!لایک17به بتول پلنگ فقط والاغیرتأقبرستونوبه مکان تبدیل نکنیدجنگ باامواته شیخخخخخخخ
دیسلایک دوبل
بسیار هم جالب…
داستان خوبی بود طنز خوبتری میتونستی ازش در بیاری و اگر کل داستان رو با همون سبک ادامه داستان پیش میرفتی بهتر میشد.
ای وللا! دیگه یادم رفته بود داستان هم می نویسی! نیست که خودم سالی یه داستان به زور مینویسم!
تو تلگرام جکش و خونده بودم :/
دریای غم ساحل ندارد/شیخ ممدپاروبزن…!تاباشه نامداران دشمن دارباانبوه دیسلایکای خصمانه!سایز115دهن سرویس؟!خخخخخخ هندونه چابهاربه شرط چاقو!!!لایک17به بتول پلنگ فقط والاغیرتأقبرستونوبه مکان تبدیل نکنیدجنگ باامواته شیخخخخخخخ
بسیار هم جالب..
من این داستان رو ندیده بودم
بسیار عجیبه!من تگ طنز رو ببینم از خوندنش نمیگذرم چه برسه به اینکه منتظر قسمت بعد بودم!(عینک ته استکانی خاک خورده)اما واقعادرخشش کلید اسرار در جای جای داستان حس میشدمخصوصا اونجا که بتول ناامید بود و شیخ پاک دامن راهی رو پیش روش گذاشتبتول لابد نمیدونست که پاداش صبر در برابر یه آرزوی برآورده نشده و گوش دادن به نصیحت علما همچنین بساطی خواهد بود
*داستان شما رو
کزکژ تو چقدر پیشرفت کردی ? هنوزم که هنوزه اون داستان کزشره اولتو یادم نمیره ها 🙂
یا شیخ الدیوثداستانت به گونه ای بود که پس از خواندن از خنده سر خویش را در خشتک کردندی و به سوی بیابان راهی شدندیخخخخخخخ
کزکژ تو چقدر پیشرفت کردی ? هنوزم که هنوزه اون داستان کزشره اولتو یادم نمیره ها :)ولی واقعا باحال بود.بسی خندیدیم شیخ قلابی 🙂
احسنت یا شیخ
نظر شما چیه؟خیلی برام عجیبه که هیشکی نفهمید این یه داستان دزدیه ولی با ایده تغییر لحن
جذاب بود شیخ ولی فردین بازیش کم بود 45مین لایک