حمام با خواهرم (۳)

اون چیزی که در ظاهر می بینید، همیشه اونی نیست که حقیقت داره…
حتی عقل هم گاهی خطا می کنه ولی احساس هرگز…
خب دوستان از اون آخرین باری که رفتم تو حموم شیر آب رو برا خواهرم درست کنم، دیگه هیچ چیز بین ما اتفاق نیفتاد، حتی دریغ از یک بوسه و حرف عاشقانه…
و روابطمون از اون چیزی هم که بود، سردتر شد… برای همین من هم دیگه سعی کردم این اتفاق رو برای همیشه به قلمرو فراموشی و تاریکی بفرستم تا برای همیشه همونجا و همون لحظه ای که اتفاق افتاده بود، دفن بشه… و خب البته همین طور هم شد ولی گاهی گردش روزگار بهت اثبات میکنه که همیشه هم فقط اراده خودت کارساز نیست!
یک‌شب که با خانواده سر میز شام بودیم، پدر شروع به صحبت از گرونی و رکود بازار کرد و گفت لازمه که برای یه سفر کاری بره بندر، چند سال بود که از اونجا جنس می آورد و اینجا به فروش می رسوند…
و گفت که مادر هم همراهش می بره که تو راه یه سری به خالم بزنه که شهرستان زندگی می کرد، مثل اینکه حالش زیاد خوب نبود و مادرم جویای احوالش بود…‌.
پدر با این سن و سالش هنوز دنبال تجارت و توسعه کسب و کارش بود و فکر کنم شم تجاریش به منم منتقل شده بود که شرکتی که قبلا دربارش صحبت کردم، هر زمان که مشتری پیدا می شد، من رو به عنوان نماینده می فرستاد که البته دستمزد خوبی هم از این جلسات نصیبم می شد، آن قدر به این کار ادامه دادم که تبدیل به دست راست رئیس اون شرکت شدم ولی باز هم از لحاظ مالی با پدر فاصله قابل توجهی داشتم
خلاصه بازی روزگار برای چندمین مرتبه، من و خواهرم را در کنار هم قرار داد!
با این همه، زیاد نمی شد که در خانه کنار هم باشیم، چون هم من سر کار بودم و هم اون و فقط شبا چند ساعتی با هم بودیم و اون هم زیاد طول نمی کشید چون طولی نمی کشید که چشمامون سنگین می شد…
بعضی وقتا نمی فهمیدیم چه طور همون روی کاناپه جلوی تلویزیون خواب می رفتیم…
هنوز هم با هم مثل دو تا دوست بودیم ولی رومی دیگه زیاد دل و دماغی نداشت و اصلا رومی سابق نبود!
اون روز تو خونه تنها نشسته بودم داشتم حساب های شرکت رو چک میکردم و غرق در صفحه لپ تاپ بودم… حواسم به هیچ جا نبود…‌.فقط یک لحظه احساس کردم یک نفر اومد خونه، سرم رو بالا گرفتم ولی کسی نبود! شایدم اشتباه می کردم…
ناگهان صدای بسته شدن محکم درب اتاق رومی منو به خود آورد…
از جایم پریدم و دستم به فنجون قهوه که کنارم بود، خورد و تمامش ریخت روی میز و صندلی و فرش…
نگاهی به ساعت انداختم ساعت پنج بعد از ظهر بود، عه این که عصرا همین حوالی می رفت آرایشگاه! چرا نرفته برگشت؟!
رفتم دم درب اتاق در زدم، جواب نداد…
قفل درب رو پیچوندم در باز بود…‌
رفتم تو دیدم رومی رو تخت نشسته و درحالیکه با بغض زانوهاش رو بغل کرده بود…به زمين چشم خیره شده…
رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم؛
چی شده رومی؟ باز جواب نداد، نگاهی به چهره اش انداختم، متوجه شدم بغض کرده و قطره اشکی از گوشه چشمش می لغزید…
_اتفاقی افتاده رومی؟
_نه
_پس چرا داری گریه می کنی؟
_من گریه نمی کنم و در حالی که بازویش را گرفته بود، آه خفیفی کشید.‌
درست که دقت کردم متوجه شدم لباس هاش خاکی و بعضی جاهاش پاره شدن!
_عزیزم خب چی شده؟ داشتی میرفتی آرایشگاه یکمرتبه برگشتی اونم با این سر و وضع؟ بگو جریان چیه شاید بتونم کمکت کنم؟
رومی که تا این لحظه ساکت بود، ناگهان بغضش شکست و شروع کرد به گریه و زاری…
-چت شد یهو؟!
_هیچی یک ساعت پیش همین که پام رو از خونه گذاشتم بیرون، کیفم رو زدن!
_چه جوری زدن؟
_یه موتوری از پشت سرم اومد تا به خودم اومدم سریع کیفم رو گرفت، خواستم مقاومت کنم، اونم گاز داد منو همراه خودش کشوند روی آسفالت خیابون…
_ای بابا! خب زودتر میگفتی! حالا اشکال نداره فدای یه تار موت رومی
رومی که همچنان گریه می کرد، گفت چی چیو اشکال نداره؟ گوشیم تو کیف بود، کلی قیمتش بود، حالا اصلا پولش به کنار، کلی اطلاعات و عکس روش داشتم…
_عزیزم مگه داداش رامینت مرده؟ خودم یکی بهترش رو برات میخرم، در مورد عکسا و فیلما هم نگران نباش، گوشیت که رمز داشت؟
رومی گریه اش متوقف شد ولی هنوز ناراحت و عصبی بود و با اخم به دیوار اتاق نگاه می کرد، یک لحظه چیزی گفت که انتظارش رو نداشتم…
_من گوشی نمیخوام من داداش قبلیم رو میخوام!
لبخندی زدم و گفتم: مگه چند تا داداش داری؟
_اونی که بیشتر به فکر ابجیم بود، اونی که تا یه کم دیر میومد خونه، فوری نگرانش می شد، اونی که…
حرفش رو قطع کردم گفتم بزار اینو من بگم اونی که هر از گاهی می گفت رومی جون پول نیاز نداری؟!
_باز حرف پول رو کشید وسط، کی پول خواست لعنتی؟! میدونی چند وقته که یه کاری نکردی؟!
_چه کاری؟!
_هیچی بابا ولش کن…
_عه، خب بگو چه کاری؟ من که علم غیب ندارم!
_می دونی از کی منو نبوسیدی؟!
اینجا بود که قضیه رو متوجه شدم، این حرفش مثل نوری بود که فرسنگ ها جاده ای رو که مدت ها بود برام تاریک و مبهم بود، روشن کرد! مدت ها بود که می خواستم یه جوری سر صحبت رو راجع به مسئله ای که قبلا بینمون اتفاق افتاده بود، باز کنم ولی اصلا تصورش رو هم نمی کردم رومی پا پیش بزاره! اونم انقدر غیر منتظره! اون لحظه اینقدر سرمست شدم که نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم؟! از طرفی هم نمی خواستم خودمو راحت لو بدم و رومی دستم رو بخونه، برای همین بی اختیار خندیدم و گفتم گرفتی ما رو آبجی؟! آخه اینم شد حرف؟!!
_نه! اصلا! این که حرف نیست! حرف فقط صحبت راجع به پول و کار و اون شرکت کوفتیه، اصلا تا حالا شده یه بار بگی رومی زنده ای یا مرده؟! حال و روزت خوبه؟! شده یه بار… که حرفش رو با گذاشتن لبام روی لباش قطع کردم و بوسه طولانی از لباش گرفتم و بعد در حالیکه سرش رو نوازش میکردم گفتم آره شده!
رومی نگاهی معصومانه به من انداخت، نگاهی که در آن عشق و تمنا موج می زد، ناگهان دست هایش را دور گردنم حلقه زد و خودش را در آغوشم رها کرد…
_عاشقتم داداش! ببخشی که اینجوری تند باهات حرف زدم!
_منم همینجور، نه عزیزم چه حرفی زدی مگه؟ و بعد سرش رو بوسیدم و گفتم عزیزم بیا لباسات رو عوض کن، یه دوش بگیر بعدش بیشتر در مورد گوشی صحبت می کنیم…
این رو گفتم و با اینکه احساس میکردم رومی بیشتر بهم نیاز داره، از اتاق بیرون زدم، میخواستم مطمئن شم که این جرقه ای که بینمون زده شده، توانش رو داره که شعله ور بشه یا داخل همین اتاق خفه میشه…
اون روز گذشت و بعد از اون دیگه اتفاق خاصی نیفتاد ولی احساس میکردم رومی حالتش عوض شده بود، هر دفعه جلوم یه لباس نو و شیک می پوشید و بهترین ادکلن های فرانسه رو می زد!
نگاهش گرمی خاصی داشت و هیکلش هم که مثل همیشه ردیف و میزون بود…
همه این ها باعث شده بود تا حسابی تحریک شم ولی با این حال جلو خودمو می گرفتم تا موقعش برسه…
یک روز که می خواستم از شرکت به خونه برگردم، وقتی خواستم سوار ماشین بشم، با چیز عجیبی روبرو شدم؛ هر چهار لاستیک ماشین پنچر شده بود! چند لحظه ماتم برده بود ولی قبل از اینکه کاری بکنم، بلافاصله متوجه شدم که این از یه جور دشمنی شدید آب می خوره چون اصلا قضیه مشکوک بود! ذهنم به سمت خیلی ها رفت ولی یه چیز مسلم بود و اونم این بود که فهمیدم کار هرکی که هست، قصدش این بوده که منو معطل کنه و الا اگه فقط یکیشون پنجر بود، لاستیک زاپاس کارم رو راه می انداخت…
خلاصه اون روز چون هم هوا گرم بود و هم خودم خیلی خسته بودم، ماشین رو همونجا قفل کردم و خواستم اسنپ بگیرم که دیدم هیچ ماشینی پیدا نشد‌…در نهایت چون مسافت شرکت تا خونه زیاد نبود، پیاده به سمت خونه حرکت کردم و یه ۴۵ دقیقه بعدش به خونه رسیدم.
وقتی اومدم داخل، دیدم رومینا خونست.
با تعجب گفتم عه، تو نرفتی آرایشگاه؟
_رفتم ولی امروز زودتر اومدم خونه، چرا اینقدر خسته و کوفته ای؟
_هیچی از شرکت تا اینجا پیاده اومدم
_چرا؟!
_یه بی پدر مادری اومده لاستیک ماشین رو پنچر کرده، اونم هر چهار تاش!
رومینا هم تعجب کرد و هم خندش گرفت و گفت: آخه دیگه چرا هر چهارتاش؟!
_نمی دونم والا! خودمم موندم…احتمالا یکی دشمنی داره باهام…
_عجب! حتما حسابی خسته شدی!
_آره خیلی وقت بود که اینقدر راه پیاده نرفته بودم… اینو گفتم و رفتم توی اتاق با بی حوصلگی سوئیچ ماشین رو روی میز پرت کردم و پیراهنم رو درآوردم…
همون لحظه دیدم رومی با یه لیوان آب پرتقال اومد تو اتاق…
_بیا داداش این حالت رو جا میاره
بهترین چیزی بود که اون لحظه می خواستم، سریع لیوان رو گرفتم و یک نفس سر کشیدم! لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و نگاهی به رومی انداختم، دیدم داره می خنده…
_چیه چرا میخندی؟
_هیچی یه جوری مثل قحطی زده ها لیوان رو سر کشیدی! و بعدش هر دو خندیدیم‌.‌‌‌…
بعد رو تخت ولو شدم و گفتم عجب! این دیگه یه چیزی از دشمنی هم فراتره، یه جور کینه شتریه!
_هنوز تو فکر ماشینی؟
_خب آره، این حسابی حیرونم می کنه
_خب میتونی تا درست میشه از ماشین من استفاده کنی!
_جدی؟ خب خودت چ کار می کنی؟!
_من یه کاریش میکنم، تو نیازت بیشتره…
_ممنون رومی خیالمو راحت کردی! و بعدش ناخودآگاه یک خمیازه کشیدم…
رومی خندید و گفت آره الان قشنگ معلوم شد خیالت راحت شده…
لبخندی زدم و گفتم چه جورم! و بعدش نفهمیدم چطور خوابم برد!
وقتی بیدار شدم، دیدم رومی کنارم خوابیده و داره با لبخند منو نگاه می کنه!
_تو اینجا چیکار میکنی؟
_چیه؟ بدت اومد یه دختر خوشگل کنارت خوابیده؟!
_نه! چرا بدم بیاد؟! سپس رومی رو تنگ در آغوش گرفتم و بوسیدمش…در همون حال نگاهم به پنجره اتاق افتاد؛
_عه شب شد که! چقدر خوابیدیم؟
_خوابیدیم نه! خوابیدی! من همین الان اومدم کنارت آقای خوش خواب!
خب چرا بیدارم نکردی؟!
فکر کردم خسته ای، گفتم استراحت کنی!
نفس عمیقی کشیدم و از رو تخت بلند شدم رفتم حولمو از تو کمد برداشتم.
_کجا؟!
_یعنی چی کجا؟! میرم حموم دوش بگیرم
_تنهایی؟!
با تعجب برگشتم و گفتم چی؟!
_هیچی آخه امشب باید میرفتم مهمونی منم میخواستم برم و بعد خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت فکر کردم با هم بریم بیشتر بچسبه!
_حرفاش مثل صاعقه به سرم فرود اومد… احساس کردم مغزم رگ به رگ شده… اصلا انتظار این حرف رو ازش نداشتم…ولی باز هم سعی کردم عادی جلوه بدم و همینطور که به سمت حمام می رفتم گفتم من که مشکلی ندارم هر طور خودت راحتی!
که صدای رومی از پشت سرم گفت: خب بذار منم حولمو بردارم!!
احساس کردم قلبم داره از سینم بیرون میزنه و کیرم که حسابی از پشت شلوار قد علم کرده بود… سریع رفتم داخل حموم و لباسامو درآورم و فقط شورت پام بود، شک داشتم که اونم در بیارم یا نه که دیدم رومی هم اومد داخل دیدم فقط شورت و سوتین داره! چند لحظه بهت زده بهش خیره شدم، خیلی وقت بود که بدن لختش رو ندیده بودم!
رفتم شیر رو باز کردم و رفتم زیر دوش…
رومی هم بهم ملحق شد و ناخودآگاه شروع کردیم لب گرفتن حسابی لب هاش رو خوردم و چند تا بوسه محکم از گونه و گردنش گرفتم و بعد در آغوشش گرفتم که برآمدگی سینه هاش رو از زیر سوتین احساس کردم…
لحظه ای رومی گفت داداش میخوام یه چیزی بهت بگم…
_چی رومی جون؟!
ببین اون روز یادته گفتم گوشیم رو زدن؟!
_خب آره
_در واقع قضیه اصلا این نبود!!
با تعجب نگاهی به رومینا انداختم و گفتم پس قضیه چی بود؟!
_اون پسره فرزاد یادت بود یه مدت خیلی خاطرخواه شده بود
_خب؟
_اون روز منو به این بهانه که حرف مهمی داره کشونده بود خونش ولی…
که حرفشو قطع کردم و گفتم تو با اجازه کی رفتی خونش؟ مگه ما با هم اتمام حجت نکرده بودیم؟
_رومی گفت: چرا! چرا داداش! یادمه همه اینا رو یادمه! حتی اون روز هنوز که هنوزه جلو چشممه که توی اون رستوران چه زهر چشمی ازش گرفتی…
خب پس برا چی دوباره باهاش رفتی؟
_اون گفت فقط چند تا حرف داره میخواد بزنه، تازه قراری هم نبود من برم خونش فقط برای چند لحظه به اصرار سوار ماشینش شدم ولی منو به زور برد خونش و بعد که فهمیدم قصد کثیفی داره، شروع به جیغ و داد کردم و رو حیاط خونه باهاش درگیر شدم تا بالاخره همسایه ها متوجه شدن و از خونش فرار کردم!
_خب چرا زنگ نزدین پلیس؟
_اگه می زدم ممکن بود پای خودم هم گیر بیفته منم حوصلشو نداشتم…
_ای بابا رومی خب این الان مثل مار زخم خوردست…سرت در خطره که اینجور!
_نگران نباش اون عوضی نه آدرس خونه رو می دونه و نه آدرس محل کارمو
_خب گیر میاره رومی! یهو میاد ردت رو می زنه!
_خب حالا میگی چه کار کنم؟!
چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم بهتره این چند وقت تنها خونه نباشی، ولی در نهایت باید به پلیس بگیم تا اتفاقی نیفتاده…
با این حرفا دیگه شهوتم کاملا پریده بود تنم رو یه آب زدم و اومدم بیرون و رومی هم بعد از من اومد…
اومدم روی کاناپه دراز کشیدم و رومی هم رفت تو آشپزخونه، لحظه ای افکار جورواجور به ذهنم هجوم آورد ، فکر کارهای شرکت، پنچر شدن ماشین، عوض شدن یک مرتبه رومی و حالا هم اون پسره فرزاد، ولی در کل ته دلم خوشحال بودم که رومی دوباره گرم و گیرا شده بود…
_رامين! رامین!
سرم رو بلند کردم و دیدم رومی کنارم نشسته و دوتا فنجون قهوه روی میز گذاشته بود.
_چیه رومی؟
_هیچی! معلوم هست کجایی؟ چند بار صدات کردم…
_چیز مهمی نیست، تو فکر همين پسره بودم!
_کی؟ فرزاد؟ ولش کن اون رو، دیگه فکر نکنم دنبال من باشه، با اين برخورد آخری بینمون و جیغ و داد و دعوایی که من راه انداختم، حسابی آبروش رو در و همسایه رفت…اگه یه جو عقل داشته باشه، دیگه قید منو میزنه برا همیشه
_آره ولی مشکل اینه این جماعت عقل ندارن…
_عقل هم نداشته باشه، ترسش جلوشو می گیره…
_از کجا معلوم ترسیده باشه؟!
_ای بابا! رامین ول کن اون الدنگ رو! اگه باز پیداش شد، دو تایی میزنیم دخلش رو میاریم، حالا خیالت راحت شد؟!
_یه کم ولی نه کاملا… هنوز حرفم تموم نشده بود که رومی دستای ظریفش رو دور گردنم انداخت و لباش رو گذاشت روی لبم و گفت: میتونه خیالت راحت ترم بشه!
_گفتم چه طوری؟ چه کاری بکنیم مثلا؟
همون کاری که زن و شوهرا میکنن!
یک لحظه برق از سرم پرید… اصلا انتظارش رو نداشتم! و درحالیکه هاج و واج به رومی نگاه می کردم، یک چیز رو متوجه شدم و اونم این بود که این حرکت رومی دیگه هیچ تردید و شکی رو باقی نمی گذاشت…
ولی برای اینکه اتمام حجت کنم، گفتم ولی ما خواهر برادریم، این کار مرزهای محبت و مهر و عاطفه رو فرسنگ ها جابجا می کنه، مطمئنی که میخوای این کار رو بکنیم؟
_تا حالا تو زندگیم هیچ وقت اینقدر مطمئن نبودم!
_چه طور؟!
_ببین رامین! خودت هم خوب میدونی من از اون دخترای آفتاب مهتاب ندیده نیستم، با افراد زیادی برخورد داشتم ولی همه آدمای بی شعوری بودن و برای همین در نهایت با هیچ کدوم حاضر نشدم رابطه برقرار کنم، ولی… ولی…
_ولی چی؟!
_ولی میخوام اون حس رو فقط با تو تجربه کنم!
_لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم حقیقتش من هم خیلی وقته همين رو می خوام ولی هنوز ته دلم ترس و واهمه هست… همش میترسم اتفاق بدی میوفته…
به چهره رومی نگاه کردم و دیدم داره گریه میکنه…
_عزیزم چرا گریه میکنی آخه؟!
_رامين من عاشقتم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی، من تا حالا جذب هیچ پسری نشدم… ولی تو برام یه کشش خاصی داری! احساس می کنم ی نیروی مافوق طبیعی بینمون وجود داره‌! بیا برای یکبار هم که شده این کار رو بکنیم!!
کاملا گیج شده بودم، دیگه نتونستم مقاومت کنم، آخه یه مرد تا چقدر دیگه می تونه خویشتن دار باشه وقتی طرف مقابل اینقدر مشتاقه؟!
-برای همین گفتم: خب امشب خوبه؟!
رومی گونه اش سرخ شد و چند لحظه به من خیره شد و سکوت کرد، ولی دیدم رو به من لبخندی زد و صورتم رو غرق بوسه کرد!
بعد گفت: قهوت سرد نشه!
قهوه را که خوردیم از خانه بیرون زدم تا برم دنبال کارهای ماشین…
بالاخره آخرای شب از بیرون برگشتم، دیدم رومی نیست، چند بار صداش کردم تا بالاخره دیدم با یک مینی ژوب قرمز رنگ و چهره ای که گلگون شده بود و از آن شادی و روح زندگی می تراوید، به استقبال من اومد، دقایقی غرق تماشای او شدم و رایحه ادکلنش، هوش از سرم پرونده بود…
_بی اختیار گفتم رومی چه کردی؟! خودتی؟!
_معلومه که خودمم، پس میخواستی کی باشه؟!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، رفتم سمتش و سفت و محکم در آغوشش گرفتم و گونه اش رو بوسیدم و بعد گردنش…یک لحظه رومی گفت: داداش، داداش یه کم یواش تر، و بعد با خنده گفت اینجور که تو فشار میدی الانه که خفه شم!
_ببخشید، آخه اینقدر به خودت رسیدی آدم نمیدونه چیکار کنه!
سپس دستشو گرفتم و رفتیم توی اتاق، گفتم: لباست که معرکست ولی خب حیف که باید درش بیارم دیگه!
رومی لبخندی زد و دستاشو گرفت بالا! سریع لباسش رو درآوردم که سینه هاش افتادن بیرون، زیر لباسش فقط یه شورت قرمز پوشیده بود، یه کم سینه هاش رو خوردم و بعد گفتم بخواب رو تخت،
رومی به پشت خوابید رو تخت و خودم هم که کیرم حسابی از زیر شلوار قد علم کرده بود، سریع لباسام رو درآوردم و رفتم کنار رومی، نوک سینه هاش رو بوسیدم و شورتش رو درآوردم، یه کس صورتی و تمیز و بی مو اون زیر بود! چند لحظه براش خوردمش و بعد رفتم کنارش خوابیدم و همدیگرو در آغوش گرفتیم و شروع کردیم لب گرفتن، چند دقیقه گذشت که رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به مالوندن و خوردنشون… رومی هم آه و ناله می کرد و می گفت رامین! یواش تر، درد می گیره…
ولی دیگه چیزی حالیم نبود…
بعد از چند دقیقه گفتم حالا نوبت توئه، نمی خوای برام ساک بزنی؟!
_چرا نخوام؟!
بعد درحالیکه خوابیده بودم، روم دراز کشید بعدش اومد پایین تر تا سرش دقیقا روبروی کیرم قرار گرفت و بعدش آروم اونو کرد دهنش و بعد دوباره درش آورد و یه بوسه ازش گرفت و بعد دوباره کرد دهنش و شروع کرد به ساک زدن و لیسیدن…
نمی فهمیدم چه طور زمان می گذشت…انگار تو فضا بودم، چه لذتی داشت…رومی با ولع کیرم رو می خورد و به من چشم دوخته بود…
یک لحظه گفتم رومی بسه دیگه دمت گرم حالا نوبت منه که خواستم به پشت بخوانمش و حرکت نهایی رو بزنم که رومی گفت صبر کن، تو نمی خوای مال رومی رو بخوری؟!
_بله که میخوام!
برا همین تصمیم گرفتیم ۶۹ بشیم تا هر دومون از همو بخوریم… چند دقیقه بعد،
رومی کونش درست جلوی دهنم بود و داشتم کس و کونش رو می خوردم، چه بوی صابون خوش بویی می داد! اونم داشت کیرم رو می لیسید…
دیگه نخواستم تو همین وضعیت باشم تا آبم بیاد…برای همین گفتم آبجی! قربونت برم بسه دیگه حالا به پشت بخواب!
_چشم داداشی!
دیگه لحظه نهایی رسیده بود، دوباره رفتم سراغ سینه هاش و یه کم خوردمشون و بعدش رو به رومی گفتم: ببین ما تا همینجا هم کلی لذت بردیم، مطمئنی میخوای پردت رو بزنم؟!
رومی لبخند گرمی زد و گفت قبلا هم اینو پرسیدی، منم بهت گفتم تا حالا اینقدر تو زندگیم مطمئن نبودم!
یه بوسه از گونه اش گرفتم و گفتم من دورت بگردم…
دستم رو دراز کردم و کاندومی رو که گوشه تخت گذاشته بودم برداشتم ولی تا خواستم بازش کنم، رومی گفت: نه! کاندوم رو برندار!
_چرا؟!
_می خوام خودت رو بدون هیچ واسطه ای درونم احساس کنم!
با تعجب نگاهی به رومی انداختم و گفتم آخه اینجوری که خیلی خطرناکه! می دونی یه وقت ممکنه…
که رومی حرفم رو قطع کرد و گفت نگران نباش، قرص می خورم، راه های دیگه هم هست… کار به اونجاها نمی رسه!
با این حرفا، احساس اعتماد به نفس بهم دست داد و روی رومی دراز کشیدم و کیرم رو به سمت کصش هدایت کردم، اولش یه کم سر کیرم رو به کصش مالیدم و بعد با یک فشار آروم بردمش داخل، دوباره درش آوردم و ایندفعه با فشار محکم تری وارد کصش کردم که رومی جیغ خفیفی کشید و گفت: آآآخ…
چیه؟! دردت اومد؟!
_نع رامین! کارت رو بکن!
منم کم کم شروع کردم به تلمبه زدن! دیگه اصلا حالیم نبود که کجا هستم و چه کار می کنم، صدای آه و ناله من و رومی اتاق رو پر کرده بود، هر دومون خیس عرق شده بودیم… رومی با چشمانی معصومانه به من نگاه می کرد و آه و ناله می کرد و در همون حال قطره اشکی از گوشه چشمش می لغزید و در حالیکه نفس نفس می زد با صدای شکسته می گفت: راااااا…مین…من…من…عاااااا…شقتم!
منم در همون حال، دائم صورتش و پستوناش رو می بوسیدم و گفتم تو‌‌‌… تو همه زندگیمی عزیزکم!
در همون حال و هوا یک لحظه صدای مبهمی غیر از صدای خودمون توی گوشم پیچید… ولی درست متوجه نشدم، شایدم گوشم شروع به سوت کشیدن و وزوز کردن کرده بود، برای همین توجهی نکردم و باز به تلمبه زدن ادامه دادم، ناگهان صدایی رو از پشت سرم شنیدم، سریع روم رو برگردوندم، دیدم فرزاد در چارچوب در وایساده بود!
چشمانم به او خیره ماند…
یک لحظه در اثر فشار شدید و هیجاناتی که بهم وارد شده بود، دردی رو در قفسه سینم احساس کردم و بی اختیار خودم رو از رومی جدا کردم و فرياد کشیدم: تو اینجا چه غلطی میکنی آشغال؟!
فرزاد لبخند شیطانی زد و گفت: تند نرو آقای مهندس! بهتره از رومی جونت بپرسی!
_اسم خواهر منو به دهن کثیفت نیار عوضی!
_عه جدا؟! باشه آقای خوش غیرت! حالا نمیخواد هندی بازی در بیاری! خودم دارم میبینم داری با آبجیت چ کار می کنی!
_این به تو هیچ ربطی نداره! اصلا تو چطوری اومدی اینجا کثافت؟!
_ببین بهتره اون دهن گشادت رو ببندی! دیگه داری وادارم میکنی کاری رو که نمی خوام بکنم!
_مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟!
ناگهان فرزاد چاقویی رو از جیبش در آورد و گفت خیلی کارا میشه کرد! بعد رو به رومی گفت: رومی! چرا لال شدی؟! نمی خوای قضیه رو بهش بگی؟!!
هاج و واج به رومی نگاه کردم و پرسیدم: رومی قضیه چیه؟!
رومی در حالیکه ملحفه ای رو دورش پیچیده بود و از ترس به خودش میلرزید، هیچی نگفت…
_دوباره با صدای بلندی گفتم: ازت پرسیدم جریان چیه؟!
_رومی زد زیر گریه و گفت باشه میگم سرم داد نزن! همش تقصیر این لجنه!
فرزاد با طعنه گفت: ببین کی به کی میگه لجن!
رو به فرزاد گفتم خفه میشی یا خودم خفت کنم؟! فکر کردی از اون چاقو که دستت گرفتی، می ترسم؟!
فرزاد هیچی نگفت و فقط با خنده موزیانه ای سرش را تکان داد!
رومی ادامه داد، خودت میدونی همیشه رویای خارج از کشور رو داشتم، ولی خب پدر نه مواقت می کرد و نه پولش رو در اختیارم می گذاشت تا اینکه تصمیم گرفتم تو رو برای یه مدت بیهوش کنم و از اونجایی که می دونستم حسابی کار و بارت گرفته، حسابای بانکیت رو خالی کنم و با اعتبار شرکتی که توش کار می کنی، چند تا وام بگیرم و با فرزاد به خارج از کشور فرار کنیم ولی از یه جایی به بعد و با محبت ها و کارهایی که ازت دیدم، کلا نظرم برگشت ولی فرزاد منو تهدید کرد که اگه اینکار رو نکنم، تو رو می کشه و زندگیمونو نابود می کنه… اون روز هم که اون آب پرتقال رو بهت دادم، همون روز می خواستیم کار رو تموم کنیم ولی باز دلم نیومد و اون مایع بیهوش کننده رو رقیقش کردم که فقط چند ساعت خوابت برد!
_عجب! نکنه پنچر کردن ماشین هم کار خودت بود؟!
فرزاد گفت: نع! اون کار من بود! اون روز من اومده بودم خونتون و قبل از اون دخل ماشین تو رو آورده بودم و چون می دونستیم اون ساعت از روز آژانسی گیر نمی یاد، می خواستیم معطل شی تا با خیال راحت نقشمون رو بکشیم ولی هیچوقت فکر نمی کردم رومینا داره منم بازی میده!
در حالیکه با خشم به رومینا نگاه می کردم، گفتم پس اين کارت رو چی میگی؟! این کاری که الان باهم کردیم، اون حرفات، اون همه ادا و اطوارت، همه الکی بودن؟! چه طور دلت اومد منو بازی بدی این مدت؟ من که اینقدر باهات صادق بودم، چه طور تونستی؟!
رومینا در حالیکه هق هق گریه و زاری می کرد، با صدایی بلند گفت: نه! نه! باور کن بازی در کار نبود! من حاضر نبودم یه تار مو از سرت کم شه… قرار بود دو ساعت بعد به فرزاد پیام بدم که وقتی بعد از رابطمون خواب رفتی، بیاد کار رو تموم کنه ولی باز دلم راضی نشد و الان بهش پیام دادم که اومد!
فرزاد که تا این لحظه ساکت بود، گفت: آره این رو راست میگه والا تا الان غزل خداحافظی رو خونده بودی!
درحالیکه از خشم دندان هایم رو به هم فشار می دادم، ناگهان کنترل از دستم خارج شد و به سمت فرزاد حمله کردم… رومینا جیغ کشید که رامین بس کن من قبلا زنگ زدم به پلیس! ولی اینقدر عصبانی بودم که صدای او فقط مثل همهمه در گوشم می پیچید…
فرزاد هم خواست که بهم چاقو بزنه ولی سریع جاخالی دادم و با یک مشت محکم نقش زمینش کردم!
حالت تهوع داشتم، سرم گیج میرفت، حالم دست خودم نبود!
یک لحظه فرزاد مثل دیوانه ها از روی زمین بلند شد و با چاقویی که داشت، ضربه ای به پایم زد…از درد فریاد کشیدم ولی با اون یکی پام چرخیدم و لگد محکمی به صورتش زدم و پرتش کردم اونور اتاق ولی خودم هم افتادم رو زمین…
رومینا با جیغ و گریه می گفت: بس کنید…بس کنید…
چشمام تار می رفت فقط یک لحظه متوجه شدم که فرزاد دوباره به سمتم هجوم آورد، دیگه رمق نداشتم کاری انجام بدم و فقط بهش خیره شده بودم، فرزاد دستش را در هوا چرخاند که چاقو رو به بدن من بزنه که ناگهان رومی درست همون لحظه خودش رو انداخت جلوی دست فرزاد و چاقو تو سینه اش فرو رفت و افتاد روی دستای من!
در ظرف چند ثانیه دستام غرق خون شد…
همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس به گوشم رسید…
فرزاد که این صحنه رو دید، فورا پا به فرار گذاشت ولی متوجه شدم که بیرون از خونه ماموران پلیس دستگیرش کردند…
با چشمانی اشک آلود به چهره رومی نگاه کردم، رومی با لبخند به نگاه می کرد و در حالیکه خرخر می کرد و خون از دهنش سرازیر بود، گفت: خو…ش…حاااااا…للللللم که تو آغوش تو میبیییی… میرم، بعد با همون لکنت ادامه داد: م…مممممن…هههههههمیشه… عااااااا…شقت بودم!
درحالیکه اشک هایم بی امان می ریختند، بوسیدمش و گفتم حرف نزن عزیزم…حرف نزن قربونت برم…خون بیشتری از دست میدی، نه!من نمیزارم از پیشم بری! میرسونمت بیمارستان! فقط نفس بکش، سعی کن نفس بکشی!
رومینا یک لحظه چشم هاش رو بست و دوباره باز کرد…
چند بار زدم به صورتش، نه! نه! نباید بخوابی! سعی کن هوشیار بمونی، رومی! رومی عزیزم خواهش می کنم از پیشم نرو! رومی! نه! و فرياد زدم: تو نمیتونی اینجوری از پیشم بری!
که دیدم چشم هاش ثابت موند و دیگه حرکت نکرد!
رومی رو در آغوش گرفتم و از ته دل شروع به گريه کردم، احساس میکردم قلبم پاره پاره شده، انگارکه یه آتش درون سینم بود و داشتم می سوختم…
یک لحظه سرم رو بالا آوردم و با تمام وجود فرياد کشیدم: رووومیییی و دیگه چیزی نفهمیدم…
.
.
.
.
.
.

تک و تنها ايستاده بودم و به خورشید نگاه می کردم که به تدریج شعاع هایش از دور‌دست ها ناپدید می شد… نسیم خنکی صورتم رو نوازش می کرد…
بی اختیار قطره اشکی از روی صورتم به زمين افتاد
پسرک جوانی ازم پرسید: پدر جان، میخواین روی سنگ آب بریزم؟!
نگاهی به پسر انداختم و چند لحظه بهش خیره شدم…
پسر نگاهی به سنگ قبر انداخت و گفت: خواهرتون بودن؟!
_همه کسم بود!
پسر دوباره پرسید ببخشید ۳۰ سال قبل فوت کردن؟!
_آهی کشیدم و گفتم: درسته ولی برای من همین دیروز بود…
پسر که فضولی اش گل کرده بود، دوباره پرسید حتما تصادف کردن، همه از همین ماشین ها دارن تلف میشن…
چند لحظه به پسرک نگاه کردم و گفتم از تصادف نبود!
_پس چی بود؟
اینی که اینجا خوابیده قربانی عشقه…از عشق مرد…
پسرک خندید و گفت: گرفتی ما رو پدرجان؟ من فکر کردم که الان آيا چی بوده! چی بهتر از عشق؟ کاش سراغ ما هم می اومد…
رو به پسرک گفتم: یه چیز بهت میگم، هیچ وقت عاشق نشو… ولی اگر هم شدی، هرگز تحت هیچ شرایطی به عشقت شک نکن…
این رو گفتم و درحالیکه عصا رو با زمین آشنا می کردم، در پهنه قبرستان گام نهادم…
قطره بارانی روی پیشانی ام چکید، به آسمان نگاه کردم و بی اختیار گریه ام گرفت، گویا آسمان هم دلش برای دلدارش تنگ شده بود…

نوشته: پژواک

نوشته: Pajvak

بازدید 7,511

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “حمام با خواهرم (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید