سلام خدمت همه دوستان
این داستان مربوط به خاطرات گذشته هست که چیز عجیبی اتفاق افتاد. من آرمین ۳۰ ساله مشاور یک شرکت تولیدی فرش هستم. اینقدر این ور اونور زدم، کارای وقت و نیمه وقت انجام دادم تا بالاخره تونستم این کار رو پیدا کنم. برا همین به چیزی جز کار فکر نمی کردم ولی یکدفعه همه چیز عوض شد… یک خواهر هم دارم که ۲۵ سالشه و اسمش رومینا هست و اون هم با اینکه درسش خوب بود ولی پی اون نرفت و رفت دنبال آرایشگری. ما به صورت مادرزادی هیکلامون خوبه یعنی هم کشیده و هم قد بلندیم من ۱۸۸ و خواهرم هم ۱۷۵ هست. مخصوصا باسن خیلی تپلی داره ولی از وقتی رفت باشگاه کع دیگه واویلا! بعضی وقتا شوخی می کردم و می زدم به باسنش دفعه اولی عصبانی شد و میخواست بخوره منو ولی دفعات بعدی یه لبخندی هدیه می داد و با یه نازی می گفت: عه داداش…
پدرمون هم سفر کاری میره و برای همین هر چند روزی میاد…
اون روز مادرمون رفته بود خونه یکی از دوستاش، من از سر کار اومدم و ساعت ۳ بعد از ظهر بود خسته رو کاناپه ولو شدم قرار بود ساعت ۵ برم یکی از مشتری هام ببینم برا همین سریع رفتم حولمو بردارم دوش بگیرم یهو دیدم رومینا هم از راه رسید! تا منو دید با طعنه گفت ببخشید شما؟ قیافتون ک خیلی آشناست!
آخه این چند وقت دیر به دیر می رفتم خونه! بعضی وقتا چند هفته هم می شد! یه اتاق تو همون شرکت بهم داده بودن و چون کارم خوب بود گفتن به جای کرایه ماهی این تعداد برای شرکت مشتری جذب کن… خلاصه سرتونو درد نیارم…
_هیچی کارگر کنار ساختمان بغلی ام اومدم خواهرتون ببینم! شنیدم خیلی خوشگله
_خودت لوس نکن، چه خبرا؟ حالا کجا میری با عجله?
_حموم، کار دارم باید برم دوباره اینو گفتم و داشتم می رفتم به سمت حموم یهو رومینا با صدای بلند گفت: ای واای پاک یادم رفته بود! با تعجب برگشتم؛
_چی رو؟!
_منم امروز نوبت دندون پزشکی دارم
_خب؟!
_تو آرایشگاه کلی عرق کردم منم می خواستم دوش بگیرم!
_خب جنابعالی صبر کن تا من بیام
_بزار اول من برم دیگه زود می یام!
یک مرتبه فکری به ذهنم رسید؛ برگشتم گفتم خب اگه خیلی عجله داری، با هم بریم!
_چی؟!
_همین که گفتم یا با من بیا یا برو پی کارت…
_ای بابا حالا کو تا من بعدش برم کی موهام خشک بشه!
با اینکه میدونستم بیهودست و خودم آماده کردم یه فحشی بهم بده ولی دل ب دریا زدم گفتم:
_خب بیا لباس زیرت در نیار!
اصلا انتظار چنین جوابی نداشتم چون یکمرتبه خندید گفت:
_قول میدی خوب موهامو بشوری؟!
_احساس کردم بلبلم میخواد از قفس بزنه بیرون قلبم شروع به تپیدن کرد گفتم چرا که نه؟!
بالاخره با هم رفتیم حموم شروع کردیم لخت شدن…
شلوار و پیراهنم رو درآوردم و رومینا هم بلوز و شلوارش رو بعد از من درآورد و دیدم یه شورت قرمز و یه سوتین مشکی پوشیده… تا حالا هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش البته یه وقتایی دیده بودم با نیم تنه ورزش می کنه ولی این شکلی…
از اونجایی که عادت ب لباس زیر تو حموم نداشتم، سریع شورتم رو هم کندم و بلبل شروع کرد به فیگور گرفتن…
تا چشمش به بلبلم افتاد، چشماش گرد شد خندید و گفت به به خجالتم خوب چیزیه!
_چیه؟ مگه تا حالا ندیدی؟
_بیخود نیست میگن پسرا همشون پررو تشریف دارن
_خودت چی پس؟!
_من چی؟!
_فکر کنم هنوز حالیت نیست با داداشت اومدی حموم
وقتی جنابعالی آدم رو میزاری تو دستگاه پرس چی کار کنم؟
_هیچی… اونا رم دربیار تا کار جالب تر شه
_نه دیگه غلط زیادی نکن!😐
_هیچی نگفتم فقط لبخندی زدم رفتم دوش باز کردم رفتیم زیر دوش، آب که به بدنمون ریخت، شورت و سوتینش کامل چسبیدن به بدنش!
_رومینا نمیخوای اونا رو دربیاری؟!
_نه! ولی دیدم زیر چشمی بلبلم رو می پاد😅
_باز هیچی نگفتم ولی رفتم طرفش و یه لحظه سریع تنگ در آغوشش گرفتم و لب طولانی ازش گرفتم، متوجه شدم ریتم نفساش تغییر کرده دستام انداختم دورش بند سوتینش باز کردم…
عه چه کار میکنی آرمین؟!
_ببین اینطوری که اصلا حموم به آدم نمی چسپه! میخوای خیس شه بعد از درد سینه و سرفه به تنگ بیای؟! خب درش بیار دیگه عزیزم
مقاومتی نکرد فقط آروم گفت: امان از دست تو آرمین…
_سوتینش کامل در آوردم، سینه هاش افتادن بیرون، خوش فرم و سفت فکر کنم سایز ۷۵ بود! سریع نوک پستوناش رو یکی یکی مکیدم و گفتم چه بوی خوبی میدی آبجی جونم!
هیچی نگفت ولی آه و نالش بلند شد و به چشمام خیره شد، نگاهی که سرشار از تمنا و شهوت بود…تا حالا هیچوقت اینجوری ندیده بودمش!
فرصت رو غنیمت شمردم… خم شدم و دو طرف شورتش رو گرفتم و خواستم در بیارم که یهو دستمو گرفت:
_ببین کار درستی نیست…روم نمیشه جون آرمین، تا همینجاشم خیلی کار کردم…
_شنیدی از قدیم گفتن حمومی محرمه؟!!
حمومی دیگه کدوم خریه؟!😐
همونی که آدم رو حموم میکنه،قدیم بهش میگفتن حمومی! الان هم من برا تو حمومیم انگار!😅تو هم برا من!
خندید و گفت نمکدون اینقدر نمک نریز… برو زیر دوش بزار منم بیام یخ کردم…من اینطوری راحت ترم!
یکدفعه اعصابم ریخت بهم هولش دادم گفتم هر طور راحتی بیا برو زیر دوش لعنتی! با فشار دست من خورد به دیوار و افتاد کف حموم ولی چیزیش نشد…
همون لحظه مثل سگ پشیمون شدم! بلبلم دوباره سرش رو پناه گرفت… سریع رفتم بلندش کردم گفتم ببخشید آبجی… طوریت که نشد؟! خسته ام اصلا نفهمیدم چطور شد…ببین بعضی وقتا آدم یه دفعه طوری میشه که…حرفم رو قطع کرد و درحالیکه با لبخند گرمی که داشت صورتم رو بین دستاش گرفته بود با خنده گفت: بسه دیگه! حالا مگه چه طور شده؟! چی آنقدر برای خودت بلغورمیکنی؟! بعد از جاش بلند شد و راحت شورتش رو از پاش درآورد و انداخت یه گوشه و گفت:
خب این آقای حمومی نمی خواد من رو بشوره؟!
_در عرض چند ثانیه دوباره سالار چنان قد علم کرد که از اول بلوغم به این سرعت خیز برنداشته بود! یک بلبل خوشگل که تقریبا به صورتی میزد، اون زیر قایم شده بود! به علاوه کون سفید و قلمبش دیوونم کرده بود… اینقدر محو تماشای بلبلو باسنش شده بودم که اصلا صدای رومینا رو نشنیدم!
آرمین! آرمین! کجاییی؟!
_چی؟ کی؟! من؟ همینجام
رومینا با صدای بلندی خندید و گفت: بلبلت که دوباره سرحال شد!
_تو که سرحال باشی، اینم سرحاله!😂
_دوباره بی امون خندید و این دفعه گفت قشنگه؟!
_چی؟!
_یه کم اخم کرد و به بلبل خودش اشاره کرد و گفت یعنی نمی فهمی چی رو می گم؟! فک کنم سیم کشیت اتصالی کرده!
_وقتی یهو ولتاژش رو بالا پایین میکنی چه توقعی داری؟!
خب معلومه که قشنگه ور منکرش لعنت!
خب بابا برقی! نه آقای حمومی! نمیخوای منو بشوری؟!
تو کارش مونده بودم یهو فازش عوض شده بود، تا یه دقیقه پیش که فقط خجالت بود و سردی! منم
بهش گفتم برو زیر دوش، بعدش بشین رو سکو لیفت بزنم!
رومینا اومد جلو و زیر دوش دوباره لب محکمی از هم گرفتیم و رفت نشست رو سکو. لیف رو قشنگ صابون مالی کردم و بعد صابون رو دادم به خودش گفتم خودت اول یه خورده بمال به تنت، بعدش من لیفت می کشم بیشتر کف می کنه…خلاصه خوب همه جاشو لیف کشیدم حتی وقتی خواستم پستوناش رو لیف بزنم خیلی راحت نشسته
و درحالیکه چشماش رو بسته بود، آروم آه و ناله می کرد…
وقتی رسیدم به بلبلش لیف رو دادم خودش بزنه ولی گفت نه خودت برام بکش… هیچی دیگه منم که همینو میخواستم قشنگ بلبلشو لیف زدم و تمیز کردم تا بالاخره رسیدم به موهاش گفتم وایسا پشتت رو بکن بهمن موهاتو بشورم… خیلی با ملایمت موهاشو شستم و مطمئنم خیلی بهش کیف داد… وقتی خوب تمیز شد گفتم حالا نوبت توئه!
لیف رو گرفت و خواست لیف بزنه دستشو گرفتم و گفتم تو دستات جون نداره بدن من رو بکشی!
_چرا بابا می تونم ناسلامتی کلی باشگاه رفتم این چند وقت
_به جاش یه کار دیگه برام بکن
_جونم داداش چ کار؟
اشاره کردم به بلبلم و گفتم بلبل نمی خوری؟!
رومینا نگاه شهوتناکی ب من انداخت و جلوم زانو زد، بلبلم رو گذاشت دهنش و درحالیکه بی امون تو چشمام نگاه می کرد شروع کرد به خوردن… اینقدر با ولع و حرفه ای میخورد که گفتم رومینا تو کی ساک زدن رو یاد گرفتی؟!
_رومینا یه لحظه بلبل رو از دهنش آورد بیرون و آبی که تو دهنش بود قورت داد و گفت: هیچی یه مدت زیاد فیلم جونمرگی می دیدم….🤪
_نمی دونستم دخترا هم مشتری این فیلم ها هستن
_هستن ولی شما پسرا دیگه تا خرخره میرین جلو!
دوباره شروع کرد به خوردن و مکیدن بلبله
نمی دونم چند دقیقه گذشته بود… با فشار کار و هیجانات بعدی حساب زمان از دستم در رفته بود…فقط نگذاشتم بلبل به قسمت نغمه سرایی هم برسه چون فکر کردم هنوز زوده… برا همین گفتم آبجی بسه بریم مرحله بعدی! دستات رو بذار رو شونه هام… اونم همین کارو کرد… چون عضلاتم قوی بود، در عرض چند ثانیه دستام رو انداختم دور کمرش بلندش کردم نشوندمش رو سکو، یه لب گرفتیم از هم و بعد آروم بلبلم رو بردم نزدیک بلبلش… یه دفعه گفت داداش من هنوز پرده دارم اینجوری دختریم از دست میره! منم قبول کردم و چون کاندوم نداشتیم گفتم خوب پشتت رو بکن به من… اونم پشتش رو کرد بهم… با یه کرم مرطوب کننده که اونجا بود قشنگ سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد بلبلم رو هدایت کردم توش، اول آروم آروم فشار میدادم بعدش یه فشار محکم دادم، رومینا جیغ آهسته ای کشید ولی دیگه کار راحت شد، شروع کردم پشت هم تلمبه زدن، رومینا هم آه و نالش حموم رو برداشته بود و میگفت وای چه حالییی میده واااای آرمین محکم تر…دارم کیف میکنم…
احساس می کردم تو این دنیا سیر نمی کنم… بالاخره دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم، بلبله می خواست هرجوری ک هست آواز بخونه برا همین سریع درش آوردم و گفتم می خوای کجا آواز بخونه؟!
رومینا دهنش رو باز کرد و گفت بنال!
هیچی دیگه هرچی چه چه بود بلبل اونجا سر داد و خودش رو خالی کرد! و بعدش پاهام سست شد و افتادم رو زمین…
.
.
.
.
.
.
.
چشمام رو که باز کردم، لخت تو بغل هم تو حموم خوابیده بودیم…
یه لحظه چشمام رو باز کردم و دیدم رومینا به من نگاه میکنه، یکدفعه چشماش گرد شد؛
_ای وای قرار با مشتریت؟!
_تو دندون پزشکیت!
چند لحظه به هم خیره شدیم و بعد هردو خندیدیم…
مثل اینکه هیچکس پشیمون نبود!
گفتم بی خیال کارو… نظرت در مورد یه فنجون قهوه چیه؟!
_عالیه!
بوسه ای از گونه اش گرفتم و گفتم رومینا خیلی می خوامت… بهترین آبجی دنیایی!
_تو هم بهترین داداش دنیایی
این داستان مربوط به خاطرات گذشته هست که چیز عجیبی اتفاق افتاد. من آرمین ۳۰ ساله مشاور یک شرکت تولیدی فرش هستم. اینقدر این ور اونور زدم، کارای وقت و نیمه وقت انجام دادم تا بالاخره تونستم این کار رو پیدا کنم. برا همین به چیزی جز کار فکر نمی کردم ولی یکدفعه همه چیز عوض شد… یک خواهر هم دارم که ۲۵ سالشه و اسمش رومینا هست و اون هم با اینکه درسش خوب بود ولی پی اون نرفت و رفت دنبال آرایشگری. ما به صورت مادرزادی هیکلامون خوبه یعنی هم کشیده و هم قد بلندیم من ۱۸۸ و خواهرم هم ۱۷۵ هست. مخصوصا باسن خیلی تپلی داره ولی از وقتی رفت باشگاه کع دیگه واویلا! بعضی وقتا شوخی می کردم و می زدم به باسنش دفعه اولی عصبانی شد و میخواست بخوره منو ولی دفعات بعدی یه لبخندی هدیه می داد و با یه نازی می گفت: عه داداش…
پدرمون هم سفر کاری میره و برای همین هر چند روزی میاد…
اون روز مادرمون رفته بود خونه یکی از دوستاش، من از سر کار اومدم و ساعت ۳ بعد از ظهر بود خسته رو کاناپه ولو شدم قرار بود ساعت ۵ برم یکی از مشتری هام ببینم برا همین سریع رفتم حولمو بردارم دوش بگیرم یهو دیدم رومینا هم از راه رسید! تا منو دید با طعنه گفت ببخشید شما؟ قیافتون ک خیلی آشناست!
آخه این چند وقت دیر به دیر می رفتم خونه! بعضی وقتا چند هفته هم می شد! یه اتاق تو همون شرکت بهم داده بودن و چون کارم خوب بود گفتن به جای کرایه ماهی این تعداد برای شرکت مشتری جذب کن… خلاصه سرتونو درد نیارم…
_هیچی کارگر کنار ساختمان بغلی ام اومدم خواهرتون ببینم! شنیدم خیلی خوشگله
_خودت لوس نکن، چه خبرا؟ حالا کجا میری با عجله?
_حموم، کار دارم باید برم دوباره اینو گفتم و داشتم می رفتم به سمت حموم یهو رومینا با صدای بلند گفت: ای واای پاک یادم رفته بود! با تعجب برگشتم؛
_چی رو؟!
_منم امروز نوبت دندون پزشکی دارم
_خب؟!
_تو آرایشگاه کلی عرق کردم منم می خواستم دوش بگیرم!
_خب جنابعالی صبر کن تا من بیام
_بزار اول من برم دیگه زود می یام!
یک مرتبه فکری به ذهنم رسید؛ برگشتم گفتم خب اگه خیلی عجله داری، با هم بریم!
_چی؟!
_همین که گفتم یا با من بیا یا برو پی کارت…
_ای بابا حالا کو تا من بعدش برم کی موهام خشک بشه!
با اینکه میدونستم بیهودست و خودم آماده کردم یه فحشی بهم بده ولی دل ب دریا زدم گفتم:
_خب بیا لباس زیرت در نیار!
اصلا انتظار چنین جوابی نداشتم چون یکمرتبه خندید گفت:
_قول میدی خوب موهامو بشوری؟!
_احساس کردم بلبلم میخواد از قفس بزنه بیرون قلبم شروع به تپیدن کرد گفتم چرا که نه؟!
بالاخره با هم رفتیم حموم شروع کردیم لخت شدن…
شلوار و پیراهنم رو درآوردم و رومینا هم بلوز و شلوارش رو بعد از من درآورد و دیدم یه شورت قرمز و یه سوتین مشکی پوشیده… تا حالا هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش البته یه وقتایی دیده بودم با نیم تنه ورزش می کنه ولی این شکلی…
از اونجایی که عادت ب لباس زیر تو حموم نداشتم، سریع شورتم رو هم کندم و بلبل شروع کرد به فیگور گرفتن…
تا چشمش به بلبلم افتاد، چشماش گرد شد خندید و گفت به به خجالتم خوب چیزیه!
_چیه؟ مگه تا حالا ندیدی؟
_بیخود نیست میگن پسرا همشون پررو تشریف دارن
_خودت چی پس؟!
_من چی؟!
_فکر کنم هنوز حالیت نیست با داداشت اومدی حموم
وقتی جنابعالی آدم رو میزاری تو دستگاه پرس چی کار کنم؟
_هیچی… اونا رم دربیار تا کار جالب تر شه
_نه دیگه غلط زیادی نکن!😐
_هیچی نگفتم فقط لبخندی زدم رفتم دوش باز کردم رفتیم زیر دوش، آب که به بدنمون ریخت، شورت و سوتینش کامل چسبیدن به بدنش!
_رومینا نمیخوای اونا رو دربیاری؟!
_نه! ولی دیدم زیر چشمی بلبلم رو می پاد😅
_باز هیچی نگفتم ولی رفتم طرفش و یه لحظه سریع تنگ در آغوشش گرفتم و لب طولانی ازش گرفتم، متوجه شدم ریتم نفساش تغییر کرده دستام انداختم دورش بند سوتینش باز کردم…
عه چه کار میکنی آرمین؟!
_ببین اینطوری که اصلا حموم به آدم نمی چسپه! میخوای خیس شه بعد از درد سینه و سرفه به تنگ بیای؟! خب درش بیار دیگه عزیزم
مقاومتی نکرد فقط آروم گفت: امان از دست تو آرمین…
_سوتینش کامل در آوردم، سینه هاش افتادن بیرون، خوش فرم و سفت فکر کنم سایز ۷۵ بود! سریع نوک پستوناش رو یکی یکی مکیدم و گفتم چه بوی خوبی میدی آبجی جونم!
هیچی نگفت ولی آه و نالش بلند شد و به چشمام خیره شد، نگاهی که سرشار از تمنا و شهوت بود…تا حالا هیچوقت اینجوری ندیده بودمش!
فرصت رو غنیمت شمردم… خم شدم و دو طرف شورتش رو گرفتم و خواستم در بیارم که یهو دستمو گرفت:
_ببین کار درستی نیست…روم نمیشه جون آرمین، تا همینجاشم خیلی کار کردم…
_شنیدی از قدیم گفتن حمومی محرمه؟!!
حمومی دیگه کدوم خریه؟!😐
همونی که آدم رو حموم میکنه،قدیم بهش میگفتن حمومی! الان هم من برا تو حمومیم انگار!😅تو هم برا من!
خندید و گفت نمکدون اینقدر نمک نریز… برو زیر دوش بزار منم بیام یخ کردم…من اینطوری راحت ترم!
یکدفعه اعصابم ریخت بهم هولش دادم گفتم هر طور راحتی بیا برو زیر دوش لعنتی! با فشار دست من خورد به دیوار و افتاد کف حموم ولی چیزیش نشد…
همون لحظه مثل سگ پشیمون شدم! بلبلم دوباره سرش رو پناه گرفت… سریع رفتم بلندش کردم گفتم ببخشید آبجی… طوریت که نشد؟! خسته ام اصلا نفهمیدم چطور شد…ببین بعضی وقتا آدم یه دفعه طوری میشه که…حرفم رو قطع کرد و درحالیکه با لبخند گرمی که داشت صورتم رو بین دستاش گرفته بود با خنده گفت: بسه دیگه! حالا مگه چه طور شده؟! چی آنقدر برای خودت بلغورمیکنی؟! بعد از جاش بلند شد و راحت شورتش رو از پاش درآورد و انداخت یه گوشه و گفت:
خب این آقای حمومی نمی خواد من رو بشوره؟!
_در عرض چند ثانیه دوباره سالار چنان قد علم کرد که از اول بلوغم به این سرعت خیز برنداشته بود! یک بلبل خوشگل که تقریبا به صورتی میزد، اون زیر قایم شده بود! به علاوه کون سفید و قلمبش دیوونم کرده بود… اینقدر محو تماشای بلبلو باسنش شده بودم که اصلا صدای رومینا رو نشنیدم!
آرمین! آرمین! کجاییی؟!
_چی؟ کی؟! من؟ همینجام
رومینا با صدای بلندی خندید و گفت: بلبلت که دوباره سرحال شد!
_تو که سرحال باشی، اینم سرحاله!😂
_دوباره بی امون خندید و این دفعه گفت قشنگه؟!
_چی؟!
_یه کم اخم کرد و به بلبل خودش اشاره کرد و گفت یعنی نمی فهمی چی رو می گم؟! فک کنم سیم کشیت اتصالی کرده!
_وقتی یهو ولتاژش رو بالا پایین میکنی چه توقعی داری؟!
خب معلومه که قشنگه ور منکرش لعنت!
خب بابا برقی! نه آقای حمومی! نمیخوای منو بشوری؟!
تو کارش مونده بودم یهو فازش عوض شده بود، تا یه دقیقه پیش که فقط خجالت بود و سردی! منم
بهش گفتم برو زیر دوش، بعدش بشین رو سکو لیفت بزنم!
رومینا اومد جلو و زیر دوش دوباره لب محکمی از هم گرفتیم و رفت نشست رو سکو. لیف رو قشنگ صابون مالی کردم و بعد صابون رو دادم به خودش گفتم خودت اول یه خورده بمال به تنت، بعدش من لیفت می کشم بیشتر کف می کنه…خلاصه خوب همه جاشو لیف کشیدم حتی وقتی خواستم پستوناش رو لیف بزنم خیلی راحت نشسته
و درحالیکه چشماش رو بسته بود، آروم آه و ناله می کرد…
وقتی رسیدم به بلبلش لیف رو دادم خودش بزنه ولی گفت نه خودت برام بکش… هیچی دیگه منم که همینو میخواستم قشنگ بلبلشو لیف زدم و تمیز کردم تا بالاخره رسیدم به موهاش گفتم وایسا پشتت رو بکن بهمن موهاتو بشورم… خیلی با ملایمت موهاشو شستم و مطمئنم خیلی بهش کیف داد… وقتی خوب تمیز شد گفتم حالا نوبت توئه!
لیف رو گرفت و خواست لیف بزنه دستشو گرفتم و گفتم تو دستات جون نداره بدن من رو بکشی!
_چرا بابا می تونم ناسلامتی کلی باشگاه رفتم این چند وقت
_به جاش یه کار دیگه برام بکن
_جونم داداش چ کار؟
اشاره کردم به بلبلم و گفتم بلبل نمی خوری؟!
رومینا نگاه شهوتناکی ب من انداخت و جلوم زانو زد، بلبلم رو گذاشت دهنش و درحالیکه بی امون تو چشمام نگاه می کرد شروع کرد به خوردن… اینقدر با ولع و حرفه ای میخورد که گفتم رومینا تو کی ساک زدن رو یاد گرفتی؟!
_رومینا یه لحظه بلبل رو از دهنش آورد بیرون و آبی که تو دهنش بود قورت داد و گفت: هیچی یه مدت زیاد فیلم جونمرگی می دیدم….🤪
_نمی دونستم دخترا هم مشتری این فیلم ها هستن
_هستن ولی شما پسرا دیگه تا خرخره میرین جلو!
دوباره شروع کرد به خوردن و مکیدن بلبله
نمی دونم چند دقیقه گذشته بود… با فشار کار و هیجانات بعدی حساب زمان از دستم در رفته بود…فقط نگذاشتم بلبل به قسمت نغمه سرایی هم برسه چون فکر کردم هنوز زوده… برا همین گفتم آبجی بسه بریم مرحله بعدی! دستات رو بذار رو شونه هام… اونم همین کارو کرد… چون عضلاتم قوی بود، در عرض چند ثانیه دستام رو انداختم دور کمرش بلندش کردم نشوندمش رو سکو، یه لب گرفتیم از هم و بعد آروم بلبلم رو بردم نزدیک بلبلش… یه دفعه گفت داداش من هنوز پرده دارم اینجوری دختریم از دست میره! منم قبول کردم و چون کاندوم نداشتیم گفتم خوب پشتت رو بکن به من… اونم پشتش رو کرد بهم… با یه کرم مرطوب کننده که اونجا بود قشنگ سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد بلبلم رو هدایت کردم توش، اول آروم آروم فشار میدادم بعدش یه فشار محکم دادم، رومینا جیغ آهسته ای کشید ولی دیگه کار راحت شد، شروع کردم پشت هم تلمبه زدن، رومینا هم آه و نالش حموم رو برداشته بود و میگفت وای چه حالییی میده واااای آرمین محکم تر…دارم کیف میکنم…
احساس می کردم تو این دنیا سیر نمی کنم… بالاخره دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم، بلبله می خواست هرجوری ک هست آواز بخونه برا همین سریع درش آوردم و گفتم می خوای کجا آواز بخونه؟!
رومینا دهنش رو باز کرد و گفت بنال!
هیچی دیگه هرچی چه چه بود بلبل اونجا سر داد و خودش رو خالی کرد! و بعدش پاهام سست شد و افتادم رو زمین…
.
.
.
.
.
.
.
چشمام رو که باز کردم، لخت تو بغل هم تو حموم خوابیده بودیم…
یه لحظه چشمام رو باز کردم و دیدم رومینا به من نگاه میکنه، یکدفعه چشماش گرد شد؛
_ای وای قرار با مشتریت؟!
_تو دندون پزشکیت!
چند لحظه به هم خیره شدیم و بعد هردو خندیدیم…
مثل اینکه هیچکس پشیمون نبود!
گفتم بی خیال کارو… نظرت در مورد یه فنجون قهوه چیه؟!
_عالیه!
بوسه ای از گونه اش گرفتم و گفتم رومینا خیلی می خوامت… بهترین آبجی دنیایی!
_تو هم بهترین داداش دنیایی
نوشته: Pajvak
37 پاسخ به “حمام با خواهرم (۱)”
واقعا خجالت نمیکشین اینجور کسشعرهایی رو داستان میکنین؟درسته فانتزی هست اما تواین سایت بچه سال هم هست…واقعافکرمیکنن واقعیه و اتفاقات بعدی…شرف هم خوب چیزیه…کمتر شر و ور بنویسین
شبیه ترجمه است
هر دوتا شخصیت داستان یه نفرن احساس میکنم یا مثلا اسم دستت رومیناست جق زدی داستانشو نوشتی .بعدشم اونهمه روان کننده تو حموم بود کرمو از کجات در اوردی .حمومتونم وان نداشت اصلا ریده شد تو داستان
اسکل پلشت جقی کص مغز
فکر بلبل همه آن است که کون شد یارش
کی کرم مرطوب کننده میزاره تو حمومحالا مال خودتو گفتی بلبل اخه کی رو دیدی به کص بگه بلبل
لیفت چیه لامصب 😂
سکو ماله حموم های سی سال پیشه اقای بلبل
اینقد بلبل بلبل کردی فکر کردم دارم داستان سکسی باغ پرندگانو میخونم والا الان بچه ۷ ساله هم میگه کیر
کسکش سناریوی پورن هاب هم اینطور نیس که به همین راحتی طرف وا بدهاز بلبل گفتنت معلومه سنت هنوز دورقمی نشده عمویی
بلبل دیگه برای بچه های زیر ۶ ساله ،تو رسیدی به ۳۰ هنوز دودولت بلبل باقی موندهبلبلت رو بزار رو تخماش بخوابه شاید تخماش جوجه شنحداقل اگه از تو بلبله از خواهرت باید لونه بلبل باشه
کیرم؛توکوس وکون خواهرت.
خودت یه بار از اول بخون چرا مستقیم به شعور خواننده توهین میکنی اخه😕
منم داداش میخوااااااااممممممممممممممم
ننویس
تکراری بود انگار ، چند وقت پیش آپلود شده بود ولی در کسشر بودنش شکی نیست
درجه کسخل تمامیتعلق میگیره به ؛بلبلِ کسمغز نژاد 😂👉
برای تو هم آرزو میکنم یه کس و کون از نزدیک ببینی
بچه سال
بلبلم تو کونت
بلبل همه بچه های بکن تو تو قفس مامان جونت با این بچه تربیت کردنش
Cm من عاشق داستان محارمم ول یخوب ننوشتی. اینهمه بلبل مردی فک مردم اومدم پرنده فروشی.
یعنی ها بچه سال واقعی این اراجیفو نوشته.کیرم تو لونه بلبل ابجیتو مامیت باهم
داشتانش ی کوچولو ب واقعیت نزدیکه ینی مال کسیه ک روی یکی از محارمش کراش داره… ب این دلیل میگم ک هیچ کجا اسم عضو های خصوصیش رو نیاورد ی جورایی تعصب داشت دوس نداش بگه کون و کص
بلبل 😕😐😕🤦🏻♂️
یه بی غیرت بیاد پیوی عکس فیلم ناموسش برام بفرسته
خواهرت حیف نمیاد ب این راحتی جندش میکنی این مدلی ک تو میگی جنده ی پنج هزاری نمیده راحت
بلبلم تو بلبل خواهر دروغگو کونکش کرم تو حموم چیکار میکنه آخه
نوشتی سی سالته ولی افکار یه پسربچه ی هفده هجده ساله را داری.
ریدم توی هر چه کس و شعره 👎
چقدر کصخلی مرتیکه جقی ، مراقب ذهنت باش فردا روز بگا میری زندگیت نابود میکنی یا سرت الکی میره بالای دار
آبجی جنده
تو که ناموس نداری بخوام بهت فوش بدم آخه بی همه چیز خواهر وبرادر اینقد حرمت دارن که اگر واقعا از یه پدر و مادر باشین هیچ حسی از روی شهوت نمیتونی بهش داشته باشی، حتی طرف وقتی با یه دختر نا محرم از بچگی باهم بزرگ میشن وقتی بهشون میگن ازدواج کنین میگن ما مثل خواهرو برادریم حس اونطوری به همدیگه نداریم ،بعد تو بی ناموس هیچی ندار که معلوم نیست بابا و ننه ات کی هستن اومدی اینجا ازکردن خواهر خودت مینویسی ؟؟؟؟؟توووووف
کیرم تو بلبلت و بلبلش
سیکتیم بابا ، من حقیقتا یک سومش رو خوندم دیوم مدام نوشتی بلبل گفتم از این عقده ایی های ندید بدید هستیوقایع داستانت هم بهیچوجه عادی نیست ، دوست گرامی هیچ دختری سری اول اینجوری با داداشش پایه نمیشه
عالی بود مرسی ازت. لطفا قسمت سوم رو هم بنویس که منتظریم. به حرف این حسود ها توجه نکن میان میزنن بعد فحش میدن
بلبل دیگه کصشریه