سلام خدمت دوستان عزیز،این داستان رو که میگم آخرین سکس من با چیزی به اسم دوست دختره
حدود ۱۰ سال پیش بود که با یه خانم توی اینستا آشنا شدم چت معمولی و سلام واحول پرسی و ارسال پستی چیزی،حدود دو سال طول کشید این دوستیمون حتی یه بارم گفت میخام پبجمو خصوصی کنم مجبورم انفالوت کنم چون دیگه همه فک و فامیل هستن منم گفتم مشکلی نیست،چند ماه بعد دیدم یه پیج دیگه زده و بهم پیام داده دوباره شروع کردیم چت کردن،تا اینکه عید نوروز شد و چند روزی گذشت و خبری ازش نبود گفت سفر بودیم،بهم گفت کجایی سر کاری،گفتم نه خونه ام،گفت میتونی بیای اینطرف گفتم اره،منم اتفاقا تازه از باشگاه اومده بودم سریع یه دوش گرفتم و رفتم سمت کرج و آدرس رو هم برام ارسال کرد و رفتم تو کوچشون گفتم من رسیدم بیا پایین،گفت تو بیا بالا،پلاک رو هم گفت و منم ماشین رو قفل کردم و رفتم داخل پارکینگ،اولش ترسیدم برای همین از پله ها رفتم بالا،آروم آروم میرفتم بالا رسیدم طبقه سوم و دیدم لای در بازه و رفتم تو و سلام کردم و حال و احوال و خیلی گرم تحویل گرفت و باهام دست داد،قدش بلند بود،اونمورزشکار بود،شناگر حرفه ای بود،قبلا بهم گفته بود و منم برای اینکه بگم چیزی کم ندارم چند تا عکس از بدنم براش قبلا فرستاده بودم میگفت بدنت قشنگه،خلاصه برام میوه آورد و بعد چایی و آجیل آورد خوردم و حدود ۱ ساعتی نشستم و دیگه کم کم میخاستم پاشم بیام،حتی بلند شدم تشکر کردم و دست دادم بیام،ناخودآگاه دستمو بردم جلو انداختم دور کمرش و کشیدمش جلو و لب گرفتم و اونم چیزی نگفت و من سوئیچ و موبایلامو گذاشتم لبه مبل و بغلش کردم و چسبیدم بهش و شروع کردم لب گرفتن و دستمو از پشت گذاشتم رو باسنش گفت نکن دیگه بسه،آروم خوابوندمش و اومدم رو پاش و شلوارشو میخاستم در بیارم که نمیذاشت منم واقعا داشتم از شق درد میمردم و دست خودم نبود قاطی کرده بودم،میدونستم نباید این کارو کنم ولی دست خودم نبود،خلاصه بزور و شوخی و جدی شلوارشو کشیدم پایین و دستشو گذاشت رو صورتش اول فکر کردم بخاطر این خجالت کشید بعد دیدم نه بخاطر اینکه شورتش خیس خیس شده بود،منم شورتشو درآوردم و رفتم پایین و شروع کردم خوردن کوصش،طعم خوبی نداشت برام ولی سفید بود تابلو بود تازه تمیزش کرده،لباسشم دادم بالا و رفتم بالا و سینه هاشم خوددم،ولی بد صلیقه بود،سوتینش تخمی بود،حیف اون سینه های ورزشکاری که تو اون سوتین بود،خیلی خوردم دیگه داشت از خود بیخود میشد گفت ماهان بسه دیگه بکن،منم تیشرتمو درآوردم و اومدم روش و شروع کردم خوردن لب و سینه و گردن و…بلند شدم شلوارمو درآوردم و زانو زدم بین پاهاش و لنگارو یه کم جمع کردم و آروم در کوصش مالیدم و کردم توش و شروع کردم تلمبه زدن،یه چند دقیقه ای همونجور بودم که گفت بزار داگی بشم و داگی شد و چند دقیقه ای هم تو اون حالت تلمبه زدم و اونم بیشتر ساکت بود،خیلی صدایی ازش در نمیومد،چون رو فرش بودیم من زانوهام درد گرفته بود دیگه گفت بیا بریم تو آشپزخونه و رفتیم رفت رو اوپن و لنگشو گرفتم و شروع کردم کردنش اولین بار بود تو اون حالت میکردم خیلی بهم حال میداد اون فقط با انگشت بالای کوصشو میمالید و منم میکردم تند تند و کم کم یهو آبم اومد و ریختم تو و بلند شد که بره حموم گفت میای گفتم بریم،رفتیم تو حموم و یه دوشی گرفتیم و اومدیم بیرون و من رفتم سوار ماشین شدم و تازه فهمیدم چه گوهی خوردم و آخرین سکس من بود تو این حدودا ۸ سال هم اصلا با کسی سکس نکردم و چسبیدم به زندگیم
حدود ۱۰ سال پیش بود که با یه خانم توی اینستا آشنا شدم چت معمولی و سلام واحول پرسی و ارسال پستی چیزی،حدود دو سال طول کشید این دوستیمون حتی یه بارم گفت میخام پبجمو خصوصی کنم مجبورم انفالوت کنم چون دیگه همه فک و فامیل هستن منم گفتم مشکلی نیست،چند ماه بعد دیدم یه پیج دیگه زده و بهم پیام داده دوباره شروع کردیم چت کردن،تا اینکه عید نوروز شد و چند روزی گذشت و خبری ازش نبود گفت سفر بودیم،بهم گفت کجایی سر کاری،گفتم نه خونه ام،گفت میتونی بیای اینطرف گفتم اره،منم اتفاقا تازه از باشگاه اومده بودم سریع یه دوش گرفتم و رفتم سمت کرج و آدرس رو هم برام ارسال کرد و رفتم تو کوچشون گفتم من رسیدم بیا پایین،گفت تو بیا بالا،پلاک رو هم گفت و منم ماشین رو قفل کردم و رفتم داخل پارکینگ،اولش ترسیدم برای همین از پله ها رفتم بالا،آروم آروم میرفتم بالا رسیدم طبقه سوم و دیدم لای در بازه و رفتم تو و سلام کردم و حال و احوال و خیلی گرم تحویل گرفت و باهام دست داد،قدش بلند بود،اونمورزشکار بود،شناگر حرفه ای بود،قبلا بهم گفته بود و منم برای اینکه بگم چیزی کم ندارم چند تا عکس از بدنم براش قبلا فرستاده بودم میگفت بدنت قشنگه،خلاصه برام میوه آورد و بعد چایی و آجیل آورد خوردم و حدود ۱ ساعتی نشستم و دیگه کم کم میخاستم پاشم بیام،حتی بلند شدم تشکر کردم و دست دادم بیام،ناخودآگاه دستمو بردم جلو انداختم دور کمرش و کشیدمش جلو و لب گرفتم و اونم چیزی نگفت و من سوئیچ و موبایلامو گذاشتم لبه مبل و بغلش کردم و چسبیدم بهش و شروع کردم لب گرفتن و دستمو از پشت گذاشتم رو باسنش گفت نکن دیگه بسه،آروم خوابوندمش و اومدم رو پاش و شلوارشو میخاستم در بیارم که نمیذاشت منم واقعا داشتم از شق درد میمردم و دست خودم نبود قاطی کرده بودم،میدونستم نباید این کارو کنم ولی دست خودم نبود،خلاصه بزور و شوخی و جدی شلوارشو کشیدم پایین و دستشو گذاشت رو صورتش اول فکر کردم بخاطر این خجالت کشید بعد دیدم نه بخاطر اینکه شورتش خیس خیس شده بود،منم شورتشو درآوردم و رفتم پایین و شروع کردم خوردن کوصش،طعم خوبی نداشت برام ولی سفید بود تابلو بود تازه تمیزش کرده،لباسشم دادم بالا و رفتم بالا و سینه هاشم خوددم،ولی بد صلیقه بود،سوتینش تخمی بود،حیف اون سینه های ورزشکاری که تو اون سوتین بود،خیلی خوردم دیگه داشت از خود بیخود میشد گفت ماهان بسه دیگه بکن،منم تیشرتمو درآوردم و اومدم روش و شروع کردم خوردن لب و سینه و گردن و…بلند شدم شلوارمو درآوردم و زانو زدم بین پاهاش و لنگارو یه کم جمع کردم و آروم در کوصش مالیدم و کردم توش و شروع کردم تلمبه زدن،یه چند دقیقه ای همونجور بودم که گفت بزار داگی بشم و داگی شد و چند دقیقه ای هم تو اون حالت تلمبه زدم و اونم بیشتر ساکت بود،خیلی صدایی ازش در نمیومد،چون رو فرش بودیم من زانوهام درد گرفته بود دیگه گفت بیا بریم تو آشپزخونه و رفتیم رفت رو اوپن و لنگشو گرفتم و شروع کردم کردنش اولین بار بود تو اون حالت میکردم خیلی بهم حال میداد اون فقط با انگشت بالای کوصشو میمالید و منم میکردم تند تند و کم کم یهو آبم اومد و ریختم تو و بلند شد که بره حموم گفت میای گفتم بریم،رفتیم تو حموم و یه دوشی گرفتیم و اومدیم بیرون و من رفتم سوار ماشین شدم و تازه فهمیدم چه گوهی خوردم و آخرین سکس من بود تو این حدودا ۸ سال هم اصلا با کسی سکس نکردم و چسبیدم به زندگیم
نوشته: ماهان
12 پاسخ به “سکسی که نباید اتفاق می افتد”
من اصلا نفهمیدم چی شد
خوب چرا نباید اتفاق میافتاد؟
خب الان چکار باید بکنیم ؟باید بهت جایزه بدیم ؟ب کیرمونم نیست ک بعدش دیگه سکس کردی یا نهاین ادمین هم کصخل شده ها ، چ کستان هایی آپلود میکنه !!!
معلوم نیست؟اینکه از کجای داستان یهو شور و هیجان موضوع خوابید و سر و ته داستان هم اومد مشخص نیست؟چرا کاملا مشخص و حتی تابلوئه…برای همین همیشه میگم آقاجون اگه داستان مینویسین حتما دودستی بنویسین!🤔
میدونی مشکل داستانت کجاست؟ اونجاست که نتونستی شرح بدی در چه شرایط روحی و روانی قرار داشتی ، چرا این سکس واسه تو یا اون عذاب اور بود ؟ چرا این دوستی انقد دوام داشت؟ چرا این دوستی بعداز سکس تمام شد ؟ و خیلی چرا های دیگه که ذهن خواننده رو مشغول میکنه.درست نوشتن یه واقعه باید بیان گر تمام اتفاق های مربوط به اون باشه.…موفق باشی
این چیزی که نوشتی همه انسانها و حیوانات سراسر جهان هر روز و هر ساعت میکنن
بی سوادی همین
چه گهی خوردی اصغر فرهادی ؟
چه اشکالی داشت مگه ؟ من فکر کردم آخرش کار به کتک کاری و پزشکی قانونی و … رسیده که اینجوری گفتی…
واتتتت
واقعا اون جمله معروف احمدشاه در مورد این داستان خیلی به جا و شایسته هستش 😂 😂
دروغ محض هستشتا حالا میوه و چایی و آجیل به سکس ختم نشده،فقط شربت .