سونیا

دختر عجیبی بود.
هیچوقت لباس های روشن نمی پوشید. با کسی رل نمی زد. رژ لب روشن نداشت انگار. نمی خندید. دوستی نداشت و تلگرام و واتساپ و اینستاگرام هم نداشت. شاید هم داشت ولی به ما نمی گفت. موهاش کوتاه بود و نگاهش سرد.
اوایل تو نخش نبودم. یه دختر ریزه میزه ی پسرنما، جذابیتی نداره که با خودت بگی این کیس رو تور کنم و باهاش بخوابم. دختر با ناز و عشوه هاش زیبا و کردنیه.
نظر من و بقیه پسرهای تئاتر وقتی بهش جلب شد، که دیدیم یه پسر خر پولِ بنز سوار، با قیافه ی فوق جذابش داره آمارش رو در میاره. پسره میومد و می رفت و دختره خبر نداشت. تا اینکه یکی از دخترهای سالن که باهاش لج بود با تمسخر بلند توی جمع گفت: خدا شانس بده والا، ملت زیر زیرکی همه مدل گُهی میخورن بعد ادای تنگا رو در میارن. میگم چرا بعضیا با ما نمیپرن، نگو با بالا بالا ها سر و کار دارن.
ملودی، منظورم همون دختر عجیبه اس، یه نیم نگاهی طرف ما انداخت و بی خیال آدامسش رو باد کرد.
از بیخیالی و ریلکسیش خندم گرفت.
یه ماهی گذشت.
اوایل تابستون بود که نمایشنامه نویس تئاتر، نمایشنامه ی جدیدش رو کامل کرد.
با خوندن نمایشنامه همه کف کردیم. موضوع درام عاشقانه. و نقش اصلی هم ملودی بود و من، بازیگر مقابلش.
موضوع نمیشنامه هم این بود که مثلا ملودی دختر یه دهقان پیره و دختره کلا توی دنیای خودشه.
یه پسری که من باشم، سعی میکنه با دختر دهقان دوستی کنه و از انزوا خارجش کنه. بدون اینکه هویتش رو فاش کنه. حسابی با هم دوست میشن و چیزهای جدید رو تجربه میکنن.
پای دختر دهقان کم کم به شهر باز میشه و با مجهولی به اسم عشق مواجه میشه. پسرهای زیادی خاطرخواه دختر عجیب دهقان میشن و سعی میکنن بهش نزدیک بشن. این وسط دختر دهقان از هر کدوم از پسرها یه سئوال مشترک میپرسه که عشق چیه بنظرت. هر کس یه جوابی میده.
دختر دهقان که تازه متوجه میشه جواب همه ی پسرا، میشه حسی که خودش به پسر اولی داره، میگرده دنبال دوست اولش تا بهش بگه. از اونطرف پسر اول شاهزاده اس و پسر شاه اون کشوره، توی قصر زندگی میکنه و یه هفته تا تاج گذاری فاصله داره. یه روز به پدرش میگه که قصد داره دختر دهقان رو خاستگاری کنه. پدرش هم میترسه از این موضوع، چون دختر دهقان رو هم شان خودشون و دربار نمیدونه. بخاطر همین به دروغ میگه بعد تاج گذاریت حله ولی تا بعد تاج گذاریت اینجا بمون.
تو همون فاصله ی یه هفته دختر دهقان که در به در دنبال پسره اس تا نزدیکی قصر پیش میره.
دیگه خلاصه شاه یه پول گنده ای میده به رفیق پسره که بره به شاهزاده بگه دختردهقان ازدواج کرده.
رفیق شاهزاده هم بهش میگه. شاهزاده میتازونه تا خونه ی دهقان پیر و میبینه دختره نیست. از در و همسایه میپرسه میگن یه هفته اس که نیست.
کم کم باورش میشه دختردهقان ازدواج کرده و رفته.
میره سمت اونجایی که اولین بار دختره رو دیده. دقیقا روز تاج گذاری. همه ی قصر هم دنبال شاهزاده.
دختر دهقان هم که از پیدا کردن پسر ناامید شده میره همونجایی که شاهزاده رفته.
قبل رسیدن دختر دهقان شاهزاده میرسه اونجا و با یه عالمه غم که عشقش از دستش رفته و فلان، از بلندی خودش رو پرت میکنه پایین.
دختر دهقان همزمان میرسه و این صحنه رو میبینه. تا میاد حرفی بزنه شاهزاده پریده و دیگه دیر میشه. دختر دهقان میره پایین و تن شاهزاده رو بغل میکنه و دیالوگ رد و بدل میشه.
خلاصه همه چی آشکار میشه بینشون. همه ی احساس و دروغ ها و واقعیت ها. ولی شاهزاده تو بغل دختر تموم میکنه.
سرباز ها هم میرسن و این صحنه رو میبینن. دختر دهقان با یه حالت جنون میگه که شاهزاده رو اون کشته.
سربازها میبرنش قصر و شاه دستور میده همونجور که پسرش مرده، دختر هم بمیره و بعد قلب دختر دهقان رو در بیارن و آتیش بزنن چون معتقد بود قلب دختر سیاهه و باید سوزونده بشه.
حکم رو اجرا میکنن و دختر رو از بلندی پرت میکنن پایین. قلبش رو درمیارن ولی قبل از آتیش زدن قلبش یکی رو میارن پیش شاه. طرف به شاه میگه که پسرت خودش پرید و دختر دیر رسید بهش.
پسرها هم شهادت میدن که دختر دهقان همه ی اونها رو رد کرده چون عاشق شاهزاده بوده.
شاه پشیمون پیکر دختر رو توی تابوت کنار پسرش میذاره و چالشون میکنن. قلب دختر هم داخل جعبه ای بسته، توی معبد میذارن و اون رو سونیا، اسم دختر دهقان، نماد درخشندگی و آفتاب و عشق نام گذاری میکنن.
اینکه انقدر داستان نمایشنامه رو کش دادم بخاطر برخورد من و ملودی با هم بود.
چون دقیقا با ریتم داستان ما دوتا با هم دیگه کمی دوست و صمیمی شدیم.
دیالوگ های سخت، احساس عشق و خواستن همزمان با گفتن دیالوگ ها و صحنه های پر جنب و جوش، باعث شد مدت خیلی زیادی روی نمایشنامه کار کنیم.
اوایل سخت بود. فکر کن با یه ربات حرف عاشقانه بزنی، و خودت از اون ربات خیلی خوشت نیاد.
مثل این بود که از روی کتاب درسی تشریحی توضیح بدی. بی احساس و مشتاق تموم شدن.
اما نمیدونم چی شد که کم کم توجهم بهش جلب شد. به صورت ساده و بی آرایشش و تیپ های ساده و تیره اش.
نه عملی بود نه ابروهاش دست خورده بود. پوست صاف و سفید و موهای مشکی.
اندام خیلی ظریفی داشت. مثل دختر بچه های تازه به بلوغ رسیده. و صدای آروم و تا حدی لرزون و نازک.
تا حالا انقدر بهش دقت نکرده بودم.
اوایل تمرین ها سعی میکردم باهاش حرف بزنم ولی جواب درستی نمی گرفتم. تا اینکه یه روز که تمرین می کردیم، توی صحنه آخر که مثلا توی بغلش بودم و داشتم میگفتم که عاشقشم و مرگ بدون اون برام شیرین تر از عسله، چشم های سیاهش نم برداشت.
باورم نمیشد. دیالوگم یادم رفت. سرم رو از دامنش جدا کرد و با چشم های اشکی رفت‌.
نفهمیدم چی شد. ولی معلوم بود اون چشم ها بخاطر چیزی که توی صحنه وجود داشت خیس شده بود.
کم کم رفتارهاش با من نرم تر و ملایم تر میشد‌. به حرف های خنده دارم میخندید و گاهی اوقات خودش هم چیزی میگفت که خندم میگرفت. شماره رد و بدل کردیم و فهمیدم اتفاقا واتساپ داره.
اما همچنان همون آدم عجیب بود که چیزی از خودش و خانواده اش و گذشتش نمی گفت. فقط روی یه ریتم خاص روز ها رو می گذروندیم. مثل دوتا دوست.
دیگه آخرای تمرین ها بود که حس میکردم جدا بهش علاقه مند شدم. هم جنسی و هم روحی.به آرامش و ملایمتش، به ظرافتش و اخلاق های خاصش، و حتی به غم چشم هاش که چیزی راجع بهش نمی گفت. من هم کنجکاوی نمیکردم.
اما می ترسیدم بهش بگم حسم چیه و اون بزنه تو ذوقم. و گیریم که بگم و قبول کنه، چجوری ببوسمش یا بهش بگم که چند شبه با صدای آرومش توی ویس ها جق میزنم و تصور میکنم که این صدای لرزون زیر کیر من آه و ناله میکنه؟
چطور حالیش میکردم که کمر باریکش با گردی کونش تضاد سکسی ای داره یا گاز گرفتن لب پایینش، که هر بار غیر ارادی انجام میده باعث میشه یه موج از گرما به تنم و کیرم حمله کنه؟
یه بار خیلی جدی گفت که قصد داره از تئاتر بره. کلا قصد داره از ایران بره.
‌و من جدی نگرفتم.
فکر کردم مثل همه، فانتزیش اینه.
ولی…

…+…+
تمرین ها تموم شده بود. آخرین اجرای روز آخر بود. صحنه ی پرت شدن من، ملودی به معنای واقعی ترسید. واقعی تر از هر بار اجرا، به سمتم با ترس دوید. سرم رو روی دامنش گذاشت و با تک تک کلماتم اشک ریخت و هق هق کرد. با خودم فکر کردم حتما برای نمایش آخر میخواد سنگ تموم بذاره.
با احساسی که تا حالا هیچوقت از اون ندیده بودم گفت دوستت دارم کیانمهر(اسم شاهزاده ی قصه).
تمام لحظه های بعد با بغض ملودی اجرا شد. با اشک هایی که میچکید روی گونه هاش.
و همین باعث شد اشک بعضی از دخترها و پسرهایِ با احساس در بیاد، و با شور و شوق موقع معارفه تشویقش کنن.
همه کم کم رفتن و من تنها توی سالن بودم. روز نظافت من بود و داشتم زیر صندلی ها رو جارو میزدم که یه جفت کفش آل استار کنارم دیدم. سرم رو بالا بردم و دیدم ملودی داره نگاهم میکنه.
نشستم روی پنجه هام.
_تو اینجا چیکار میکنی؟نرفتی؟
+نه. نرفتم.
نشست روی یکی از صندلی ها و خیره شد به صحنه.
دست از کار کشیدم و روی صندلی کنارش نشستم.
_خوبی؟
+من تا حالا از کسی خوشم نیومده بود.
ساکت شدم. با تعجب نگاهش کردم.
+یعنی اومده بود. ولی اون مرد. بیشتر از خوشم اومدن بود فی الواقع.
آروم و ناراحت از حرفش گفتم:از کی خوشت میومد؟
مثل همیشه جواب سئوالم رو نداد. فقط لب زد: نمی خوام یه حسرت به حسرتام اضافه بشه.
به من نگاه کرد و با التماس گفت: من طاقت ندارم دیگه. هر چی امروز میبینی رو باور نکن. فقط همین.
داشتم حرفش رو توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم که دیدم روی صورتم خم شد و لبش رو روی لبم گذاشت.
شوکه شدم. بی حرکت مونده بودم و اون لبام رو می بوسید. فکر بوسیدن لبام توسط‌ملودی و پیش قدم شدنش در کسری از ثانیه حشریم کرد.
به قول یکی از بچه ها، گل خودش افتاده بود توی دامنم.
همین شد که همراهیش کردم و ازش لب گرفتم. اولش آروم و ملایم لب هاش رو بوسیدم، ولی همین که بلند شد و اومد روی پاهام نشست و کصش رو از روی شلوار به کیرم مالید، با ولع و حرص بیشتری بوسیدمش. دستم رو به سینه های کوچیکش کشیدم و چنگشون زدم از روی لباس.
آه ریزی از لب هاش دراومد.
از روی پاهام بلند شد و جلوم، روبه روی صندلی زانو زد. با استرس گفتم: در سالن رو بستی؟
آروم گفت: اوم.
خیالم راحت شد و لم دادم ببینم چیکار میکنه. شلوار و شورتم رو کشید پایین و به من که برای لخت شدن کمکش نکردم چپ چپی نگاه کرد.
+بد نگذره!
خندیدم و شلوارم رو کامل درآوردم. کیرم نیمه بیدار بود. به جای ساک زدن روبه روم ایستاد و شوار مام استایل و مانتوی لش و دستمال سرش رو در آورد.
توقع داشتم با شورت و سوتین ببینمش. ولی با دیدن یهویی کص صورتیش کیرم راست شد.
چشم از کصسش بر نداشتم‌. همونجوری نزدیکم شد و روی پاهام نشست.
سرش رو کرد توی گردنم و انگشت فاک و وسطش رو کرد توی دهنم. انگشتاش رو مک زدم و خیس کردم. دستش رو برد لای پاهاش و با خیسی آب دهنم روی انگشتاش، کصش رو خیس کرد. کیرم رو چند بار به کصش کوبید و کلاهکش رو به سوراخ کصش میمالید. این کارش دیوونم میکرد و بی طاقت.
کصش خیس بود و بخاطر همین تونست راحت بکنش توی کصش. لیز خورد کیرم و تا ته کصش رفت. آه غلیظی کشید. جوووون کشدار و خماری گفتم و سرم رو بردم توی گردنش. با دوتا دست دو طرف کونش رو گرفتم و همراه ریتم حرکتش، کونش رو عقب جلو میکردم. گردنش بوی گردن بچه ها رو میداد. کیر ۱۷ سانتیم تموم کص خیسش رو پر کرده بود. نفس نفس میزد و ناله میکرد. با آهنگ خاصی اسمم رو صدا میزد. با حس و لرزون میگفت بردیا. کاملا معلوم بود داره حال میکنه.
پشت گردنم رو چنگ میزد و گاهی که سرم رو از نوک سینه های صورتی و گردنش جدا میکردم، لب هاش رو به لبم فشار میداد.
رد کبودی خیلی سریع روی لب های بدون رژش و گردن سفیدش ظاهر شد.
از روی خودم بلندش کردم و پشت به خودم، به حالت زانو زده چسبوندمش به صندلی. کونش رو عقب داد و کمرش رو پایین برد و یه حالتی مثل نیمه داگی گرفت. خم شدم و خیسی کصش رو لیسیدم. آه های کوتاهش توی گوشم بود و همزمان با دست کیرم رو تند تند میمالیدم. چوچولش رو مک زدم و زبونم روی کردم توی کصش. چند بار زبونم رو توی کصش چرخوندم و در آوردم. صدای ناله هاش بلند شد.
تا حس کردم میخواد ارضا شه ازش جدا شدم و شروع کردم لب گرفتن.
آروم کنار گوشش گفتم: میخوام توی این پوزیشن ارضا شی. یه جوری که یادت نره.
از کنار نگاهم کرد و گفت: بکن، دارم میمیرم. دیگه نمیتونم‌.
تا این رو گفت کیرم رو تا ته کردم توی کصش و شروع کردم به تلمبه زدن. جیغش توی سالن پیچید و سرش رو روی پشتی صندلی گذاشت.
موهای کوتاه تا روی شونه هاش رو کشیدم و تند و محکم تلمبه میزدم توی کصش.
تنم عرق کرده بود و نفس نفس میزدم.
کیرم رو درآوردم و یهو محکم کردمش توی کصش و فشار دادم. جیغ بلندی کشید و با لرزش بدنش ارضا شد.
کیرم خیس شده بود. آبش میچکید از کنار کصش.
ازش جدا شدم و کیرم رو از اوی کصش درآوردم. اومد جلوم زانو زد. تمام آب خودش رو که تخم هام و کیرم رو لیز کرده بود رو با زبون لیس زد.
کلاهک کیرم رو مکید و تمامش رو یه دفعه کرد توی دهنش.
لیزی دهنش و حرکت زبونش دور کیرم باعث شده بود چیزی تا ارضا شدنم نمونه.
سرش رو به کیرم فشار داد جوری که کیرم تا ته گلوش رفت. سرش رو گرفتم و به کیرم فشار دادم. چند بار تند تند ته حلقش تلمبه زدم که آبم اومد و همه رو توی دهنش خالی کردم.
ازش جدا شدم که آب کیرم کش اومد و به سرفه افتاد.
آبم رو که از گوشه ی لبش بیرون ریخته بود با دستمالی که توی کوله اش بود پاک کرد و بقیه اش رو قورت داد.
بی حال روی صندلی افتادم.
_نگفته بودی دختر نیستی.
هیچی نگفت و آروم لباس هاش رو پوشید. شقیقم رو بوسید و دکمه ی بالای پیرهنم رو که درش نیاورده بودم توی سکس، بست و رفت.

+…+…+

ملودی رفت. رفت دیگه نیومد. دیگه ندیدمش. زنگ میزدم خاموش بود و پی ام هام رو هم نمیدید. آمارش رو از همه گرفتم. هیچکس ازش خبر نداشت.
وضعیتم داغون بود. مثل کسی که چیز مهمی رو گم کرده، ملودی رو گم کرده بودم.
دیگه اون بردیای سابق نبودم. منزوی شده بودم و بی قرار.
یه روز نمایشنامه نویس گروه، خانم فتاحی من رو کشید کنار و باهام حرف زد. گفت: دنبال ملودی نباش. اون رفته کانادا. میدونم بینتون چیزی بوده.
به دوربین های بالا اشاره کرد. دست و پام رو گم کردم. آروم گفت: اگه چیزی بهت نگفتم بخاطر خانوادته که میشناسمشون. الان هم دلم به حالت میسوزه. خیلی داغونی! ولی این رو بدون که ملودی حتی اگه نمی رفت و میموند هم قسمت تو نبود. چون دلش مال تو نبود. اون نامزدش رو توی تصادف در حال جون دادن توی بغلش از دست داده. نامزدی که عاشقش بود.
برادر اون پسر، برای ملودی اقامت کانادا گرفت و بردش تا اونجا افسردگی ملودی رو درمان کنه.
دستش رو روی شونه هام گذاشت و ادامه داد: علاقه ی یه طرفه سخته ولی، سخت تر از اون ادامه دادن این علاقه اس و ادامه دادن دروغ گفتن به خودت، که اگه بینتون اون اتفاق افتاد حتما احساس دو طرفه ای در میون بوده.
از کنارم رد شد و رفت.
+به خودت بیا. قبل اینکه از دست بری.

سال ها میگذره از اون روزها.به قول روانکاوم آدمهایی که میرن پیش روان پزشک و روان شناس هیچکدوم بیماری روانی ندارن. اون ها از دست روانی های واقعی دچار مشکل روانی شدن. مثل من که تا چند وقت، چند تا چند تا رل زدم و دست آخر، با اونی که خانوادم تاییدش کردن ازدواج کردم. یه لاشیِ واقعی. یه روانیِ واقعی.
اما گذشت و حالا من یه مرد خوشتیپم، در کنار یه زن زیبا. با موقعیت مالی و شغلی خوب و متناسب، و پدر دوتا بچه ام.
پسرم کیانمهر، و دخترم سونیا…

نوشته: ترمه:)

بازدید 6,777

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “سونیا”

  1. داستان جالبی بود ولی مگه نگفتی که اون به هیچکس چیزی درمورد گذشته نمیگفته پس چجوری اون نمایشنامه نویس میدونسته؟

  2. اونی که اوای تنگا رو در میاره دوبار میده اونم بدجوراره بکنش تا نمرده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید