سلام بریم قسمت آخر این داستان رو بگیم و ادامه ماجرا با یک موضوع دیگه شروع کنیم…
بعد صبحانه آماده شدیم و رفتیم سمت دریا یکم گشت و گذار کردیم که سونیا گفت میخوام سوار جت اسکی بشم یکم هیجان خوبه برای آدم خلاصه نزدیک ظهر داشت میشد و هوا هم کم کم گرم سونیا مانتو رو در آورد و گذاشت داخل ماشین,کون سکسی و گردش همه رو به خودش مجذوب کرده بود یه ساپورت سفید پوشیده بود که حتی بند شرت لامبادایی که از رو کمرشرد میشد دیده میشد، رفتیم جلو یکی از این کانکس های لب آب که جت اسکی بگیریم یه پسر سیکس پک دار که تیشرتم تنش نبود و فقط یه شلوارک یا بهتره بگم شرتک پاش بود همه بدن عضلانیش رو ریخته بود بیرون من واقعا جذبش شده بودم قرار شد منو سونیا سوار جت اسکی بشیم و بچه ها یه قدمی بزنن برگردیم ، سونیا با کلی ناز و عشوه کلید جت اسکی رو از پسره گرفت قشنگ مشخص بود پسره اگه الان به سونیا میگفت بیا بریم خونه با کله میرفت همین بود که ما اونجا بودیم و روش نمیشد قشنگ بند رو آب داده بود از بس هی سوتی میداد توی حرف زدنش، کلی به سونیا خندیدیم و چون قبلا هم سوار جت اسکی شده بودیم بلد بودم و پسره هم یه مدرک از ما گرفت مبلغ رو هم زدیم و رفتیم یه نیم ساعتی چرخیدیم توی آب من داشتم میروندم و سونیا داشت محکم فقط داد میزد زیر گوشم ، وقت برگشت کل وجودمون پر آب شد ، من از جت اسکی اومدم پایین و دست سونیا رو گرفتم آوردمش بیرون از آب ،دیگه اگه لخت میبود بهتر بود قشنگ قلمبگی کسش بیرون بود پسره که صاحب جت اسکی بود اومد سمت ما و معلوم بود قشنگ رفته تو کف سونیا اینبار اون بود که نمیدونست چیداره میگه ، کلی از ما دعوت کرد بریم ویلا خودش باهم خوش بگذرونیم و اینا ، ظاهرا قبلش هم بچه ها که تو ساحل مونده بودن باهاش گرم گرفته بودن و باهامون حال کرده بود ، خلاصه چون یک شب دیگه ویلا داشتیم ازش تشکر کردیم و شماره پسره رو سونیا گرفت یه تک زد و گفتیم اگه قرار شد یک شب دیگه بمونیم حتما مزاحمش میشیم ، رفتیم یه رستوران همون نزدیکی و یه باقالی پلو با ماهی زدیم و اومدیم خونه به همون ترتیب قبل هرکی رفت سمت اتاقش.
همه خسته بودن و خوابیدن،چشمامو باز کردم دیدم ساعت ۷ عصر هست و مهدی کنار من نیست . بعد دیدم صدای خنده از اتاق علی و امید میاد ، رفتم تو اتاقی که سونیا بود دیدم دراز به دراز افتاده خوابه چقدر خوشگله اخه این دختر ، خواب سونیا سنگینه و میدونستم توپ بترکه بیدار نمیشه ،
اومدم اتاق علی اینا دیدم چه خبره مهدی داره سوراخ امید رو میخوره و امید داره برای علی ساک میزنه، اونقدر غرق سکس بودن نفهمیدن من اومدم تو اتاق.
گفتم چتونه شما تا ولتون میکنن توهم دیگه میپیچید ، بعد علی گفت خفشو بابا خواهرت منو دیونه کرده از صبح نمیدونم باید چیکار کنم مردم از شقدرد ، منم عصبی شدم و گفتم حرف دهنتو بفهم درسته فاز فمبوی دارم اما دلیل نمیشه که بی تعصب و بی غیرت باشم از اول سفر هی داری میری رو مخم ، علیم عصبی شد اومد تو صورتم گفت بیا کونتو بده بابا حرف مفت میزنه یه اسپنک محکم زد رو باسنم ، مهدی که دید ماجرا داره جدی میشه امید رو ول کرد اومد منو برد داخل پذیرایی ویلا، کلی ماچ و بوسه و لب آرومم کرد ، دیگه من با علی تا آخر سفر حرفی نزدم ، مهدی چسبوند منو به دیوار دستشو رسوند به کونم و مالید نمیدونم این مالیدن کون من چیه که تا دست کسی بهش میرسه سست میشم و دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم همینطوری که از گوشه چشمام اشک میومد داشتم با مهدی لب میگرفتم و با کیرش بازی میگردم شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و محکم منو برگردوند و کیرش و بدون خیس کردن و تف کرد تو سوراخ صورتیم یه درد وحشتناک اولیه گرفتم و شروع کرد عین وحشیا تلمبه زدن اونقدر تند تلمبه میزد که وقت نفس کشیدن بین نفس نفس زدن نداشتم و دولم به دیوار مالیده میشد با اینکه میدونست نباید به دولم دست بزنه اما گرفت دستشو یه حس خوبی اونجا داشتم و شروع کرد مالیدن و تلمبه زدن همونطور سرپا کنار دیوار هی کیرش درمیورد و میکشید رو سوراخم دوباره میکرد داخل، اسپنک محکم میزد رو کونم به شدت قرمز شده بود ، اونقدر با دولم بازی کرد که آبم اومد یه سه چهار دقیقه تو بی حالترین و مزخرفترین حالت ممکن تلمبه زد تا آبش اومد به زور همونطور که از پشت تو بغلش بودم شرتمو با یک دست کشیدم بالا و شروع کردم گریه کردن، مهدی اومد با انگشتاش اشکامو پاک کرد، داغون بودم از این حسی که داشتم به خودم لعنت میفرستادم مهدی میدونست از دست اون ناراحت نیستم و دلیلش رو میدونست اما نمیتونست حرفی بزنه فقط زل زده بود تو چشمام و با چشماش التماس میکرد که گریه نکنم ، یهو دیدم سونیا اومد بیرون و اون وضعیت گریه کردن منو دید، اومد مهدی رو کنار زد و سوال کرد که چی شده ؟
مهدیم قبل اینکه من جواب بدم گفت هیچی انگشت کوچیکش بدجور به پایه مبل گرفت و ضعفش کرد داره اشک میریزه ، بغض کردم خفه خون گرفته بودم نمیدونستم دردم رو به کی بگم از بیشعوری یک نفر که فقط از همجنسگرا بودن تو سوراخ کردن رو یاد گرفته بود ، با دعوایی که بین منو علی اتفاق افتاد مهدی بهونه آورد که براش شهرستان کار پیش اومده و باید امشب برگردیم بریم .
سونیا که اصلا تو باغ نبود همش التماس مهدی رو میکرد که بمونیم و بریم ویلا اون پسره که دعوتمون کرده و اگه میتونه کارش رو به کسی دیگه بسپره که مهدییم وضعیت و دید و گفت نه حتما باید خودم باشم نمیشه.
خلاصه هی سونیا لوس بازی در میاورد که بمونیم اما کسی حتی بهش توجهم نمیکرد طفلی رو اونم تقریبا فهمیده بود که یه اتفاقی بین ماها افتاده دیگه بیخیال شد و خلاصه همون شب ما با ماشین مهدی با سونیا برگشتیم و علی بی ناموس و امید هم اومدن.
پایان ….
روزگارتون خوش بوووس به همه
بعد صبحانه آماده شدیم و رفتیم سمت دریا یکم گشت و گذار کردیم که سونیا گفت میخوام سوار جت اسکی بشم یکم هیجان خوبه برای آدم خلاصه نزدیک ظهر داشت میشد و هوا هم کم کم گرم سونیا مانتو رو در آورد و گذاشت داخل ماشین,کون سکسی و گردش همه رو به خودش مجذوب کرده بود یه ساپورت سفید پوشیده بود که حتی بند شرت لامبادایی که از رو کمرشرد میشد دیده میشد، رفتیم جلو یکی از این کانکس های لب آب که جت اسکی بگیریم یه پسر سیکس پک دار که تیشرتم تنش نبود و فقط یه شلوارک یا بهتره بگم شرتک پاش بود همه بدن عضلانیش رو ریخته بود بیرون من واقعا جذبش شده بودم قرار شد منو سونیا سوار جت اسکی بشیم و بچه ها یه قدمی بزنن برگردیم ، سونیا با کلی ناز و عشوه کلید جت اسکی رو از پسره گرفت قشنگ مشخص بود پسره اگه الان به سونیا میگفت بیا بریم خونه با کله میرفت همین بود که ما اونجا بودیم و روش نمیشد قشنگ بند رو آب داده بود از بس هی سوتی میداد توی حرف زدنش، کلی به سونیا خندیدیم و چون قبلا هم سوار جت اسکی شده بودیم بلد بودم و پسره هم یه مدرک از ما گرفت مبلغ رو هم زدیم و رفتیم یه نیم ساعتی چرخیدیم توی آب من داشتم میروندم و سونیا داشت محکم فقط داد میزد زیر گوشم ، وقت برگشت کل وجودمون پر آب شد ، من از جت اسکی اومدم پایین و دست سونیا رو گرفتم آوردمش بیرون از آب ،دیگه اگه لخت میبود بهتر بود قشنگ قلمبگی کسش بیرون بود پسره که صاحب جت اسکی بود اومد سمت ما و معلوم بود قشنگ رفته تو کف سونیا اینبار اون بود که نمیدونست چیداره میگه ، کلی از ما دعوت کرد بریم ویلا خودش باهم خوش بگذرونیم و اینا ، ظاهرا قبلش هم بچه ها که تو ساحل مونده بودن باهاش گرم گرفته بودن و باهامون حال کرده بود ، خلاصه چون یک شب دیگه ویلا داشتیم ازش تشکر کردیم و شماره پسره رو سونیا گرفت یه تک زد و گفتیم اگه قرار شد یک شب دیگه بمونیم حتما مزاحمش میشیم ، رفتیم یه رستوران همون نزدیکی و یه باقالی پلو با ماهی زدیم و اومدیم خونه به همون ترتیب قبل هرکی رفت سمت اتاقش.
همه خسته بودن و خوابیدن،چشمامو باز کردم دیدم ساعت ۷ عصر هست و مهدی کنار من نیست . بعد دیدم صدای خنده از اتاق علی و امید میاد ، رفتم تو اتاقی که سونیا بود دیدم دراز به دراز افتاده خوابه چقدر خوشگله اخه این دختر ، خواب سونیا سنگینه و میدونستم توپ بترکه بیدار نمیشه ،
اومدم اتاق علی اینا دیدم چه خبره مهدی داره سوراخ امید رو میخوره و امید داره برای علی ساک میزنه، اونقدر غرق سکس بودن نفهمیدن من اومدم تو اتاق.
گفتم چتونه شما تا ولتون میکنن توهم دیگه میپیچید ، بعد علی گفت خفشو بابا خواهرت منو دیونه کرده از صبح نمیدونم باید چیکار کنم مردم از شقدرد ، منم عصبی شدم و گفتم حرف دهنتو بفهم درسته فاز فمبوی دارم اما دلیل نمیشه که بی تعصب و بی غیرت باشم از اول سفر هی داری میری رو مخم ، علیم عصبی شد اومد تو صورتم گفت بیا کونتو بده بابا حرف مفت میزنه یه اسپنک محکم زد رو باسنم ، مهدی که دید ماجرا داره جدی میشه امید رو ول کرد اومد منو برد داخل پذیرایی ویلا، کلی ماچ و بوسه و لب آرومم کرد ، دیگه من با علی تا آخر سفر حرفی نزدم ، مهدی چسبوند منو به دیوار دستشو رسوند به کونم و مالید نمیدونم این مالیدن کون من چیه که تا دست کسی بهش میرسه سست میشم و دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم همینطوری که از گوشه چشمام اشک میومد داشتم با مهدی لب میگرفتم و با کیرش بازی میگردم شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و محکم منو برگردوند و کیرش و بدون خیس کردن و تف کرد تو سوراخ صورتیم یه درد وحشتناک اولیه گرفتم و شروع کرد عین وحشیا تلمبه زدن اونقدر تند تلمبه میزد که وقت نفس کشیدن بین نفس نفس زدن نداشتم و دولم به دیوار مالیده میشد با اینکه میدونست نباید به دولم دست بزنه اما گرفت دستشو یه حس خوبی اونجا داشتم و شروع کرد مالیدن و تلمبه زدن همونطور سرپا کنار دیوار هی کیرش درمیورد و میکشید رو سوراخم دوباره میکرد داخل، اسپنک محکم میزد رو کونم به شدت قرمز شده بود ، اونقدر با دولم بازی کرد که آبم اومد یه سه چهار دقیقه تو بی حالترین و مزخرفترین حالت ممکن تلمبه زد تا آبش اومد به زور همونطور که از پشت تو بغلش بودم شرتمو با یک دست کشیدم بالا و شروع کردم گریه کردن، مهدی اومد با انگشتاش اشکامو پاک کرد، داغون بودم از این حسی که داشتم به خودم لعنت میفرستادم مهدی میدونست از دست اون ناراحت نیستم و دلیلش رو میدونست اما نمیتونست حرفی بزنه فقط زل زده بود تو چشمام و با چشماش التماس میکرد که گریه نکنم ، یهو دیدم سونیا اومد بیرون و اون وضعیت گریه کردن منو دید، اومد مهدی رو کنار زد و سوال کرد که چی شده ؟
مهدیم قبل اینکه من جواب بدم گفت هیچی انگشت کوچیکش بدجور به پایه مبل گرفت و ضعفش کرد داره اشک میریزه ، بغض کردم خفه خون گرفته بودم نمیدونستم دردم رو به کی بگم از بیشعوری یک نفر که فقط از همجنسگرا بودن تو سوراخ کردن رو یاد گرفته بود ، با دعوایی که بین منو علی اتفاق افتاد مهدی بهونه آورد که براش شهرستان کار پیش اومده و باید امشب برگردیم بریم .
سونیا که اصلا تو باغ نبود همش التماس مهدی رو میکرد که بمونیم و بریم ویلا اون پسره که دعوتمون کرده و اگه میتونه کارش رو به کسی دیگه بسپره که مهدییم وضعیت و دید و گفت نه حتما باید خودم باشم نمیشه.
خلاصه هی سونیا لوس بازی در میاورد که بمونیم اما کسی حتی بهش توجهم نمیکرد طفلی رو اونم تقریبا فهمیده بود که یه اتفاقی بین ماها افتاده دیگه بیخیال شد و خلاصه همون شب ما با ماشین مهدی با سونیا برگشتیم و علی بی ناموس و امید هم اومدن.
پایان ….
روزگارتون خوش بوووس به همه
نوشته: طاها فمبوی
یک پاسخ به “یک بازی ساده (۵ و پایانی)”
این یه داستان عجیب بود