سرگیجه

مقنعمو کشیدم عقب و نشستم رو مبل :بیا حالا نمیخواد بریز و بپاش کنی
لیوان چایی و بیسکوییت رو گرفت سمتم : زنگ نزنن به خونتون بگن امروز غیبت کردی

چایی رو هورت کشیدم و گفتم :اوووه بابا بچه تهرانی این سوسول بازیا واسه شماست سمت ما که سال تا سال نریم مدرسه براشون مهم نیست خصوصا ما که شبانه ایم

دستش نشست رو سینه هام و از رو لباس باهاشون ور رفت : تو‌ قد و هیکلت به بچه مدرسه ایا نمیخوره ولی
چایی رو گذاشتم کنار : چون من شناسنامم پنج سال واسم کوچکتر گرفتن
سرشو فرو کرد تو یقه ام:یعنی الان۲۱سالته در اصل؟
سر تکون دادم اره
سرشو به زور کنار دادم و گفتم : قرارمون چی شد؟ کی منو میبری ترکیه پس

ابرو بالا انداخت :تو پول رو جور کردی؟ پاسپورتم نداری من باید ‌واست جور کنم

شونه بالا انداختم : جور می‌کنم توام باید باهام راه بیای
-بابا قیمت قاچاقی بردن و از مرز رد کردن خیلی بالاس من دارم فقط ازت ده تومن می‌گیرم

-در عوض سرویسم میدم بهت

لبشو گاز گرفت :سرویس چیه دختر من میخوامت
-چرت نگو

رو مبلش دراز کشیدم و شلوارمو کشیدم پایین:بیا منو بکن

نگام‌کرد که داد زدم:بیا …میخوام

چهاردست و پا اومد سمت و شلوارشو تا رو زانو کشید پایین کیرشو مالید به کوسم و با فرو کردنش به سینه هام‌چنگ زد
تلمبه هاشو سریع و محکم شروع کرد و هم زمان یکی از سینه هام تو دهنش بود
خودمو زیرش تکون میدادم
صدام که بالا رفت کف دستش رو چسبوند به دهنم :سییس …الان همسایه ها میریزن اینجا
چند دقیقه بعد گفت:پشت کن
گفتم :فقط از جلو
خواست جا به جام کنه که پاهامو دور کمرش حلقه کردم: فقط از جلو
-از پشت بیشتر حال میده
-برا تو اره برا من نه …مهم اینه منم حال کنم

خندید ضربه هاش تندتر شد و همزمان باهم ارضا شدیم
از کنار مبل دستمال کاغذی رو برداشتم و گفتم : کارامو زودتر بکن میخوام از این خراب شده هرجور شده برم
سر تکون داد :پولو بیاری حلش می‌کنم

کولمو برداشتم که گفت :برسونمت ؟

ابرو بالا انداختم که دوباره گفت :چرا هیچوقت نمیذاری آدرس خونتون رو بفهمم

کتونیمو پام کردم:آدرس خونمون مهم نیست مهم داداشا و بابامن که اگه ببینتت سر تو و منو‌ با هم میبرن !
در حالی که در رو میبستم و‌گفتم : خدافظ

از پله ها با دو رفتم پایین و یکم مسیر برگشت رو پیچوندم که اگه دنبالمه مسیر رو گم کنه و بره
نزدیک خونه مقنعه رو جلوتر کشیدم و آستین مانتوم رو کشیدم پایین تر با دیدن خانجون سر کوچه سلام کردم
اخماش توهم بود: زود برگشتی از مدرسه؟
باهم سمت خونه راه افتادیم : زودتر تموم شد
تو‌کجا بودی؟

صدایی از گلوش در آورد و خلطش رو تف کرد گوشه حیاط :سبزی خریدم و چغندر شب آش بذارم

رفتم سمت اتاقم که داد زد :درست و درمون لباس بپوشیا باز بابات نیاد گیر بده

سمت مامان رفتم و خم شدم و صورتش رو بوسیدم :دراز نمیکشی؟ میخوای از رو ویلچر بیارمت پایین ؟
سر تکون داد:نه مادر خوبه
سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقم
لباسامو عوض کردم و از زیر بالش گوشیمو در آوردم یه ای ام ای به فریده دادم : خبر نداری امروز چی شد

در جا جواب داد :کجا بودی ؟
با نیش باز جواب دادم: با این پسر تهرونیه بودم اسمش منصوره
سکسم کردیم
-خاک تو سرت کار خودتو کردی
-فردا مفصل توضیح میدم

گوشی رو قایم کردم و رفتم سمت حموم….

من بچه آخر خانواده بودم از وقتی یادم میاد خونه ما همیشه دیوونه خونه بود
یه مادر فلج و یه پدر عصبی با سه تا داداش از پدرم بدتر
از وقتی مامان فلج شده بود خانجون (ننه بابام) اومده بود خونه ما
بچه که بودم همیشه ی خدا یه روسری می بست به کله ام و تو تابستون و زمستون یقه اسکی تنم می‌کرد که نقطه ای از پوستم دیده نشه
بزرگ که شدم مقاومت می‌کردم از پدر و داداشام کتک میخوردم
من دوست داشتم مثل بقیه باشم
مثل تهرونیا
دختراشون هفت قلم آرایش می‌کردند عطر میزدن سینما میرفتن
ولی ما فقط سالی یه بار مشهد می رفتیم
من گوشی میخواستم لباس شیک میخواستم و هیچ کدوم رو خانواده نمیدادن
کم کم یاد گرفتم میشه از راه دیگه ای هم به خواسته هات رسید
ما خانواده فقیری نبودیم اما به شدت سخت گیر بودن
من کمبودا و عقده هامو خودم جبران می‌کردم ….از پانزده سالگی شروع کردم به پیچوندن خانواده و حالا قلق همه چیز دستم بود …

سر کلاس فریده تو دفترم نوشت : قشنگ برام تعریف کن دیروز چی شد چیکار کردین

آروم گفتم : بعد کلاس بریم یه جا خلوت میگم

تا کلاس تموم شه دیوونه ام کرد بس که سوال پرسید
فریده هم مثل من عاشق بلندپروازی بود
عاشق تهرون و شبهاش
عاشق آرایش و لباس شیک و پیک
اما من میرفتم دنبالش اون مثل سگ میترسید
نامزد داشت چندانم راضی نبود بهش
پسره اینقدر گاگول بود که دستم بهش نمیزد میگفت بعد ازدواج‌‌

به محض زنگ تفریح بدو بدو رفتیم سمت دستشویی پشت کلاسا که چون خراب بود و لوله هاش ترکیده بود کسی نمیومد
با هیجان شروع کردم راجبه منصور حرف زدن
فریده با هیجان گفت:خب نمیترسی بابات بخواد شوهرت بده تو باکره نیستی
-اولا که من تا اون موقع از این خونه فرار می‌کنم می‌رم ثانیا اینقدر روش واسه گول زدن هست من شنیدم یه سری کپسول رو میتونی بخری بزاری اون تو شب زفاف خون میاد مثل چشمه
ریز خندیدم : بعدشم من لذت الانو از دست بدم سر آینده نگری؟

دستمو بردم سمت شلوارش :تو نمی‌دونی چقدر حال میده وقتی یکی کوستو میماله

دستمو‌جدا کرد :چیکار میکنی بنفشه نکن دیوونه شدی
شونه بالا انداختن:چند شب پیش تو اینترنت دیدم دوتا دختر همو میمالن و حال میکنن
دوست دارم امتحان کنم

-بخدا تو دیوونه شدی دیگه زده به سرت رسما
-وقتی فرار کنم برم از این خراب شده میخوام بهترین زندگی رو داشته باشم هرکاری دلم می‌خواد بکنم

-با منصور ازدواج کنی میذاره آزاد باشی؟؟

قیافمو جمع کردم:تو چقدر خری کی خواست با منصور ازدواج کنه من اصلا ازدواج نمیکنم میخوام فقط عشق و حال کنم و زندگی !میخوام به جاهای بالا بالا برسم ٫ازدواج کنم بشم مثل مامانم یه ویلچر نشین ؟ که بابام ماه به ماه زن صیغه ایشو بیاره جلوش ببره تو اتاق بکنتش ببرتش؟؟

-حالا از کجا معلوم منصور تو رو ببره ترکیه واقعا؟

نیشخند زدم :فکر کرده من خرم ! میگه ده تومن بده ببرمت
می‌خواد مثلا از من بچاپه!! نمی‌دونه من صدتا مثل اینو درس میدم

-خب پس میخوای چیکار کنی؟
-فعلا برا عشق و حال هست پیشم تا ببینم میتونه برام یه جا جور کنه تو تهران چند وقتی برم اونجا

فریده سر تکون داد:ببین منم از وضعیتم واقعا ناراضیم ولی بنفشه عاقلانه تصمیم بگیر
تو فقط هر کاری به ذهنت می‌رسه داری انجام میدی که عقده خالی کنی من عاقبت خوبی برا اینکارات نمی بینم تو برنامه درست و‌ درمونی داری نه هدف خاصی اصلا مگه فرار به این آسونیه؟

بینی‌مو خاروندم :تو نمیخواد نگران من باشی
نترس

بعد کلاس رفتم سمت خونه منصور ایفون رو زدم‌ بدون پرسیدن در رو باز کرد
وارد خونه شدم که دیدم سیگار بدست وایستاده
پریدم بغلش که سفت گرفتتم:یواش الان خودتو میسوزونی
سرمو‌مالیدم به گردنش:دلم تنگ شده بود
لپمو کشید: کره خر
لبشو بوسیدم که سیگارشو انداخت تو لیوان اب منو گذاشت رو مبل و مانتو رو از تنم کشید بیرون
از رو سوتین سینه هامو گاز میگرفت
پامو باز کردم که شلوارمو کشید پایین
از رو شورت کیرشو میمالید به کوسم
کوسم‌ خیس شده بود
امروز حال و حوصله نداشت‌ چون فقط لاپایی زد
سایش کیرش به کوسم اینقدر ادامه دار شد تا ارضا شدم
خودشم چندتا ضربه رو کوسم‌زد و کیرشو مالید‌ تا آبش اومد
کنارش دراز کشیدم :میدونم داری پس فردا میری
با چشم درشت نگاه کرد
نیشخند زدم :تو گوشیت دیدم اجاره خونه رو دادی و گفتی دیگه تمدید نمیکنی
نشستم‌ رو شکمش: میدونم آشنا برای بردن به ترکیه هم‌ نداری
احتمالا تو فکرت بود ده تومنو بگیری و بپیچونی و‌بری برا همیشه
به لکنت افتاد:چی؟من؟ نه ن…
-نمیخواد شر و ور بگی گوش کن ببین چی میگم
من سه تومن جمع کردم میدم بهت اما به یه شرط
صاف نشستم رو مبل :منو ببر تهران با خودت یه ماه بهم جا بده و بعدش ما رو بخیرو تورو به سلامت
تو اون یکی دوماهم من برات کارای خونت رو می‌کنم که جبران زحمتت بشه

-تهران میخوای بری چیکار؟
-یکی دوماه اول خطریه اگه خانوادم بیفتن دنبالم داستان درست میشه اما اگه تو بهم جا بدی اوکی میشه …میرم دنبال کار و زندگی

نیشخند زد:تو فکر کردی به این‌ سادگیه؟ بیا تهران بهت کار بدن؟ احمق تو از خونه یه شب بیرون نموندی عرضه داری مگه با اون جماعت گرگ یه جا باشی؟
-برا تو فرقی نداره تو پولت رو می‌گیری
-بنفشه دردسر برا خودت درست نکن تو الان تحت تاثیر چندتا فیلم و کلیپ تو اینستاگرامی فکر میکنی بیرون از شهرتون چه خبره
بشین سر درست دانشگاه بزن یه جای دور اصلا
-شر و ور نگو‌ اگه کمک میکنی بکن اگه نمیکنی خودم تنها فرار می‌کنم بالاخره گرگای جامعه مثل توان دیگه توام میخواستی ده میلیون بچاپی بری

-تو مطمئنی؟؟ ببین من بعد دوماه اونجا گردن نمیگیرم ها گفته باشم
خوب فکراتو بکن همچین محیط بیرون هم بهتر از خونه نیست
-تو کاری نداشته باش فقط منو با خودت ببر

-پولو بده
گفتم :نصف پول وقتی رسیدیم تهران نصفه دیگه بعد دوماه

خندید :عاشق اینم که فکر میکنی خیلی بچه زرنگی اما ساده بودن ازت میباره
خب اخه تو دختر کوچولو من هزارها بلا بدتر میتونم سرت بیارم تو داری برا دو سه تومن خبره بازی در میاری

لباسامو پوشیدم و فکر کردم شاید اونقدر که من فکر می‌کنم خبره و بچه زرنگ نیستم!!

-کمکم میکنی پس؟؟
مردد گفت :شر نشه برام
عصبی شدم :پس چطوری گوه میخوردی میبرمت خارج
-من فکر کردم یه چرتی میگی و جدی نیست قضیه …گفتم تو از کجا میخوای ده تومن پول بیاری
-حالا بدون‌ جدیه کمکم کن منم سه تومن میدم بهت حله؟
مردد گفت : من فردا شب ساعت نه دارم میرم اگه میتونی خودتو اون موقع شب برسونی به میدون اصلی شهر سوارت می‌کنم میبرمت

سر تکون دادم :خیله خب دمت گرم

با سرعت سمت خونه رفتم تو راه حس می‌کردم دارم پر در میارم
میرفتم تهرون ! کار میکردم لباس شیک میخریدم آرایش میکردم
دوست پسر میگرفتم
شاید دماغمم عمل میکردم از غضروف بینیم متنفر بودم
شاید میتونستم مدل بشم
من که قدم دراز بود به قول خانجون
به محض اینکه رسیدم خونه با دیدن بهزاد و بهرام استرس بدی بهم وارد شد :سلام داداش
بهزاد رفت تو اتاق در و بست و اما بهرام گفت:کجا بودی تا چهار بعدازظهر ؟تو‌مگه مدرسه ات یک و نیم تموم نمیشه؟
آب دهنمو قورت دادم :معلم ریاضی موند برا ما که ضعیف هستیم تقویتی گذاشت باور نمیکنی فردا بیا مدرسه بپرس ازشون داداش
-نباید خبر میدادی؟
-ببخشید داداش اشتباه کردم
خانجون لنگ لنگان اومد سمتم : برو تو اتاق درم ببند
بدو بدو رفتم تو اتاق که صدای حرف زدن خانجون با بهرام اومد
تموم شب از استرس نخوابیدم
اجازه روشن کردن چراغم نداشتم
صبح با هول و ولا حموم رفتم و کیسه کشیدم
سه چهار دست لباس رو چپوندم تو کوله پشتیم
انگشتر و گردنبند مامانم از تو صندوق کش رفتم و شش میلیون پول نقدی که از جای خانجون و کیسه بهرام برداشته بودمم گذاشتم ته کوله پشتی
چندتا تراول هم تو سوتینم جا دادم
اگه شب از پنجره میرفتم تو حیاط کسی نمیفهمید …
تا خود شب به خانجون تو تمیزی و آشپزی کمک کردم
هر ده دقیقه یه بار خلط بد رنگش رو تف می‌کرد و حالت تهوع گرفته بودم
بابا و بهرام به طرز عجیبی امشب ساکت بودن
بشقاب میوه پوست کنده رو جلو بابا گذاشتم
رو به خانجون گفتم :اگه کاری نیست من بخوابم ؟
-اینقدر زود؟
-فردا چهار صبح بیدار شم درس بخونم برا ریاضی
بابا گفت :برو
رفتم تو اتاق
ضربان قلبم کر کننده بود
چندتا بالشت رو زیر پتو جا دادم و کوله پشتیمو برداشتم
یادم اومد برای آخرین بار مامان رو ندیدم
تو دلم ازش خداحافظی کردم
شاید بعدا یه روزی میدیدمش
تو‌ حیاط کسی نبود
بسم الله گفتم و آروم از پنجره پریدم تو کوچه
پاهام درد گرفت ولی وقت لوس بازی نبود
با تموم سرعتم دویدم
نیم ساعت رو یه نفس دویدم از سوزش سینم صبر کردم
چندتا نفس عمیق کشیدم
رسیده بودم میدون
گوشیمو برداشتم شماره منصور رو گرفتم
با صدای بوق ماشین برگشتم
خندون با دیدنش موبایل رو تو مانتوم گذاشتم و سوار ماشینش شدم :فقط سریع برو
-اینقدر استرس گرفته بودم سر اومدنت داشتم میریدم به خودم بخدا من کسخلم رو حرف تو چیکار که نمیکنم

ده دقیقه ای تو راه بودیم چشمامو بسته بودم به احتمال زیاد برا نماز صبح میفهمیدن من نیستم
با ضربه محکم ماشین چشمام باز شد :چیشد؟
خودش با تعجب گفت :نمیدونم
از ماشین که پیاده شد همزمان سه تا ماشین جلومون ایستادن
مردم روستای خودم بودن
صدای یکی اومد:کارت به جایی رسیده دختر از روستای ما میدزدی؟
وحشت زده تو‌جام جمع شدم نور ماشین ها نمیذاشت قیافه ها رو تشخیص بدم
صدای منصور اومد: حاج آقا من غلط کردم من گوه خوردم بقران قسم میخواستم فقط کمک کنم
چند نفری ریختن سرش از دادهایی که می‌کشید داشتم سکته میکردم
از ماشین پیاده شدم
چهار نفر خوابونده بودنش رو زمین
چیزی که میدیدم باورم نمی‌شد
مثل یه گوسفند داشتن سرشو میبریدن
از نعره هایی که می‌کشید جیغ زدم :تورو ابوالفضل ولش کنید
جلوی چشم اون همه سرش رو داشتن میبریدن
از جیغ زدنام صدام گرفته بود نشستم کف زمین
سرشو تو‌کیسه کردن و بدنش رو می کشیدند سمت ماشین
دست و پام میلرزید
از پشت یکی مانتوم رو کشید و منو برگردوند سمت خودش
با دیدن بابام فقط بهت زده نگاش میکردم
-تو فکر کردی من اینقدر بی غیرتم نفهمن دخترم داره چه گوهی میخوره فقط صبر کردم تا این حروم زاده رو که میخواستی باهاش فرار کنی رو پیدا کنم ما از دو شب پیش میدونستیم چه خبره
سرشو خم‌کرد و به پاهام نگاه کرد
همزمان منم سرمو آوردم پایین
خیسی ادرار تموم شلوارمو خیس کرده بود
فکم بهم میخورد:گوه خوردم ببخشید گوه خوردم
-میبخشم ولی تاوان بی غیرت شدنمو باید بدی دیگه نه؟

رو به مردای روستا گفتم:توروخدا….توروخدا کمک کنید
همه عقب رفتن
رو به بهزاد گفتم:داداش گوه خوردم داداش توروخدا یه کاری کن داداشی
بابا بطری رو به سمتم پرت کرد
سوزش شدیدی تو صورتم حس کردم با دستم. به صورتم کشیدم که سوزش به کف دستمم رسید جیغ کشیدم
همزمان بابا نعره زد :اینم نشونه غیرتم که دخترمو که فرار کرده بود برا همیشه خونه نشین کردم
همه با هم صلوات فرستادن
صورتمو از درد به خاک میمالیدم که فقط سوزشش کم شه
بهرام و بهزاد بلندم کردن و پشت وانت نشوندن
یکی گفت :ببرینش بیمارستان نمیره دختره اسید کل پوستش رو سوزونده

میون جیغ و داد و از درد ناله میکردم ماشین راه افتاد و تکون های بدی خورد و همزمان صدای بقیه میومد
و من وسط اون همه درد و سوزش به این فکر کردم چقدر فریده راست میگفت که این روستا یه جهنمیه که هیچ زنی ازش سالم بیرون نمیره….
به امید روزی که این سرنوشت ها فقط و فقط تو داستان ها باشه
پایان

ماه شب
داستان های قبلی من
تاوان
چرخه تاریکی

نوشته: ماه شب

بازدید 4,693

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “سرگیجه”

  1. نمیدونم. شاید خوبه که خواهر و مادر ندارم تا نبینم هیچ بنی بشری زجرشون بده. خوبه زن ندارم که نکنه دلیل اشکاش بشم خوبه دختر ندارم که گریه هاشو ببینم.گاهی میترسم اگه کسوکار داشتم چجوری سپر بلاشون میشدم. همسر مادر دختر خواهر قسم میخورم هرکدومشونو اگه داشتم جنننده ترین دنیاهم بودن دلم نمیومد بزارم اشک از چشاشون جاری بشه .

  2. یعنی واقعا غیرت یک مرد لاپای دخترش یا زنش یا خواهرشه؟؟؟یعنی داماداشون براحتی همون غیرت و ناموس رو میکنن .چی بگم ولم کنین این داستان و اسید و کپفت حالمو بهم زد

  3. دیگه دوره زمونه این حرفها گذشته و رفته الان هرکسی هر کاری دلش بخواد میکنه . اینکه انقدر راحت سر یکی‌و ببرند و بقیه صلوات بفرستند یا اسید بریزن روی صورت دختر خودشون هم گذشته رفته . الان اگر اسید هم باشه خانواده نمی‌ریزد بلکه زمونه و زندگی بدترین نوع اسید و میریزه سرتا پای آدم. الان دیگه زمونه عوض که نه عوضی شده ، دنیا برای همه مردم دنیا جهنم بدون انتهاست که همه باید تجربه اش کنند . راه فراری هم اکر باشه همان راه مرگه ولاغیر .

  4. لعنت بهت فقط، دنبال پایان قشنگی بودم براش ولی بدجور قفل کردم با پایانشلایکش کردم ولی نه به خاطر خوب بودنشبلکه بخاطر دختران این خاک ک بخاطر اعتقادات و اداب رسوم منسوخ شده و غیرت های کاذبی ک چه خانواده هایی داغ دار شدن، چه همه دختر و زنی ک بخاطر جهنمی براشون درسته شده بود یا اسیر خاک شدن یا اسیر این نوع زندگی های جهنمی تر از قبلشون

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید