زن زیبای درشت (۳)

،،،،یه بارون نم نم شروع شد و ماشین ها مثل مور و ملخ زیاد شدن و ترافیک سنگین شد.
دستم رو گذاشتم رو دست چپش، انگشتاش رو فشار دادم. خونی که توی دستش سرازیر شد و گرمش کرد، نوک انگشتام رو داغ کرد.
سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و پوست سفید صورتش گل انداخت.
یه لبخند محو زد و چشم های عسلیش رو عمدا بست و سرش رو به سمت خیابون چرخوند.
دستم رو کشیدم روی رونش تا برجستگی کسش رو لمس کنم.
سرش رو برگردوند و گفت: خیلی حساس شده!
دستم رو از روی رونش برداشتم و ماهیچه ی پشت ساقش رو فشار دادم.
یه آه کشید و باز توی سکوت نگاهش رو به خیابون بارونی دوخت.
ترجیح دادم اذیتش نکنم، دستش رو گذاشت روی پام و من هم ساعدم رو گذاشتم روی انگشتاش.
صحبت کرد!
از خونواده ش گفت، از فوت عزیزاش، از غم تنهایی، از بی همزبونی تو شهر غریب.
گفت و گفت تا رسیدیم جلوی خونه ش.
بارون تندتر شده بود و نم توی چشم هاش و رگ های قرمز شده اش یه هماهنگی خاصی داشت، مثل غروب نیمه ابری که ابرهای ارغوانی رنگش دل آدم رو ریش می کنه.
پیاده شد و خداحافظی کردیم و راه افتادم سمت خونه.
زنگ زدم بهش و پرسیدم که رفتی بالا، مراقب باد باش که سرما نخوری
یهو موبایلش قطع شد، نمیدونم چرا.
تو ترافیک لحظه لحظه ی بعد از ظهر رو مرور کردم.
ساعتی طول کشید تا ترافیک سنگین رو رد کنم و برسم خونه.
موبایلم زنگ خورد، گفت شارژ موبایلش تموم شد و خودش هم رفته بوده حموم.
ادامه داد و تمام اتفاق ها رو دوره کرد. مثل خودم مو به مو و ثانیه به ثانیه اش رو برام گفت.
گفت که داره از خستگی چشماش می‌ره.
شب به خیر گفتیم.
تا بعد از ظهر فرداش خبری ازش نبود، زنگ زد و حالش رو پرسیدم.
گفت رفته پیش دوستش و تمام وقایع رو مو به مو واسه ش تعریف کرده!!
از تعجب شاخ درآوردم، مگه میشه یه آدم انقدر دهن لق باشه؟
رفتم سراغ کارهای عقب مونده ی دیروز و رسیدم خونه ساعت ده شب شده بود، گرسنه بودم و خسته.
شام رو گذاشتم گرم بشه و روی مبل ولو شدم، چشمام گرم شد و بیهوش شدم، از بوی سوختن شامم بیدار شدم و خاموشش کردم، نیمرویی خوردم.
ساعت یازده و نیم بود که زنگ زد، گفتم: خیر باشه نصف شبی، چیزی شده؟
گفت: نه! خواستم ببینم خونه ای!؟
گفتم: آره و جات خالی نیمرو خوردم!
خندید و گفت: تو همونی نبودی که خیلی از آشپزیت تعریف میکردی؟
کلی خندیدیم و پرسیدم: کار خاصی داری؟
منّ و منّ کرد
پرسیدم: چیزی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟
ـ میشه بیام پیشت؟؟

چرا که نه!
ـ منظورم الانه!
ساعت ۱۲ شبه! مطمئنی؟
ـ آره! یه دوش میگیرم و میام.
من هم پریدم تو حموم و دوش گرفتم و ته ریشم رو اصلاح کردم.
وایسادم زیر دوش و طولش دادم و آخر حمام هم چند دقیقه ای آب رو سرد کردم که کامل خستگی و خواب‌آلودگی از سرم بپره.
سگ لرز زنون! از زیر دوش دراومدم و حوله پیچ داشتم خودم رو خشک میکردم و با خودم حرف میزدم که چرا الان؟ چرا نصف شب؟
یه علامت سوال بزرگ داشت مغزم رو میخراشید!
زنگ زد و داخل شد. فقط چراغ سقفی کم نور اُپن آشپزخانه روشن بود و با نور کمش یه حال و هوای سکسی داشت خونه.
بوی شامپو و لوسیون بدنش جلوتر از خودش خونه رو پر کرد.
اومد وسط هال، دست دادیم و سرش رو گذاشت روی شونه م
سرم رو چرخوندم سمتش که لباش رو ببوسم، سرش رو کشید عقب، باز گردنم رو بردم جلوتر. دوباره سرش رو کشید عقب! چرخیدم و به صورتش سیلی زدم.
چشم هاش گرد شد و با تعجب نگام کرد، قطعا انتظارش رو نداشت.
چونه ش رو گرفتم و لبام رو چسبوندم به لباش، لب پایینش رو مکیدم و دستم رو کردم لای موهاش که هنوز نم حمام کردن توش بود و به خیسی میزد.
خوشم اومد، حال کردم.
همون‌جوری وسط هال لب تو لب لختش کردم، خودش هم کمک کرد
دکمه های مانتوی رو باز کرد که از روی شونه ش لیز خورد رو فرش.
تاپش رو از سرش کشیدم و درش آوردم، یه سوتین گیپور صورتی داشت که بازش کردم، چنگ انداختم سینه هاش رو چلوندم، هنوز لبای هم رو میک میزدیم.
دکمه ی شلوارش رو باز کردم، از روی رونش لغزید. شورتش همرنگ سوتینش بود.
چی میگین شما؟ سِت کرده بود!
دستم رو بردم توی شورتش و روی دو طرف دستم خیسی و لزجی آب کسش رو حس کردم،کسش رو مشتم گرفتم و فشردم.
اخماش رفت توهم و محکم تر لبهام رو مکید. دستم رو درآوردم و لخت شدم.
پیچیدیم تو هم
یه دستم پشت سرش بود و یکی تو شورتش!
محکم بغلم کرده بود و با ولع لب های هم رو میخوردیم.
برش گردوندم سمت مبل و ایستاده خم شد.
شورتش رو از وسط پاهاش، کشیدم روی لپ کونش و
کیرم رو روی چاک کسش مالیدم و خیسش کردم.
لپهای کونش رو با دستم باز کردم و کیرم رو فرستادم تو.
ناله هاش شروع شد، محکم اسپنک زدم و گفتم میخوام واضح بشنوم چی میگی!
ناله کرد و گفت:محکم بکن، محکم!
کمرش رو گرفتم و محکم تر ادامه دادم.
سرش رو فرو کرد رو کوسن مبل و جیغ خفیفی کشید و بدنش منقبض شد.
لرزش رون هاش و نبض زدن دیواره ی کسش خبر از ارگاسمش می داد
سرعت تلمبه م رو آروم کردم.
دستاش خم شدن و آرنجش رو گذاشت روی مبل
درآوردم از توش و یه اسپنک دیگه زدم و گفتم بشین رو مبل تا نفست جا بیاد.
رو مبل ولو شد و نگاهمون گره خورد به هم، غم عمیقی ته چشم هاش موج میزد
ولی جلوتر از اون غم، یه خرمن آتیش رو میشد تو چشماش دید
آتیش شهوت افسار گسیخته و وحشی!
ادامه دارد،،،،،

نوشته: گابریل

بازدید 18,713

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “زن زیبای درشت (۳)”

  1. چقدر کلمات داستان هاتون شبیه همه🤣 اسمهای توانم شبیه. ،لا آقا یه اسم قشنگ رو کیر و کس طرف بزارید.

  2. دوستان عزیزهر کسی میخاد خودش رو باز کنهیه شیشه مثل نوشابه(تمیز با آب و مایع بشورید )لوبریکانتو یه کیسه زباله آماده کنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید