در یک عصر پنجشنبه پاییزی زیر کرسی خانه مادر بزرگ در روستا دراز کشیده بودم و اهالی خانه هم در اطراف هر کس به کاری مشغول بود
مادر بزرگم با نخ و سوزن در حال دوختن پاچه شلوار کردی مشکی و کهنه پدر بزرگم
بود که موقع کشاورزی پاره شده بود
پدر بزرگم خودش خسته اما با لبخندی به لب در حال تماشای اخباری بود که از تلویزیون در حال پخش بود
خواهر و برادر کوچیکم که ابتدایی بودن در حال نوشتن تکالیف مدرسه و مادرم در حال پختن شام بود و پدرم هم طبق معمول با دوستاش رفته بود کوه و از این فرصت آخر هفته و دوری از شهر بهترین استفاده رو برای خودش میبره
و دایی کمال و خانمش سیما سمت راست من به دیوار تکیه داده بودن و اونا هم مشغول پچ پچ کردن با همدیگه و زیر لب خندیدن بودن
این تمام خانواده ی کم جمعیت مادریمه که هر پنجشنبه و جمعه تو روستای مادری و تو خونه پدربزرگم به خاطر نزدیکی به شهر دور هم جمع میشیم و سعی میکنیم کنار هم باشیم
دایی کمال توی یه اداره دولتی کارمنده وخانومش سیما هم فارغ التحصیل هنره و خونه داره
زن زیبایی هست صورت جذاب و اندام زیبایی داره و مخصوصا ممه های نسبتا درشتش توجه هر مردی رو به خودش جلب میکنه
من سیاوش دانشجوی یه شهر نزدیکم که کلاس هام شنبه تا سه شنبه هستن و آخر هفته ها اگه تایم امتحانات نباشه میام خونه
قد نسبتا بلند فیس و بدن معمولی دارم و معمولا سرم تو کار خودمه
علایقم فوتبال و سالن رفتن با دوستام و این چیزا هستش
اون شب دایی کمال گوشیش زنگ خورد و پاشد رفت و خانومش هم بلند شد رفت کمک مادرم غذا پختن و بعدش دوباره یه زیر کرسی برگشت
وقتی نشست زیر کرسی و پاهاشو دراز کرد زیر کرسی یه لحظه پاهاش با پاهام برخورد کرد و بلافاصله پاهاشو کشید و جا به جا کرد
لبخندی بهم زد که متقابلا با لبخند جوابشو دادم و گفت :
-خب بگوببینم سیاوش جون از دانشگاه چخبر
+چی بگم زندایی والا آخر ترمه و درس هام سختن
-لذت ببر از این دوران دیگه برنمیگرده این روزا
+اره اما باید به سن شما برسم که اینجوری فکر کنم الان دوس دارم زودتر تکلیفم مشخص شه و برم سر کار
-اونم اوکی میشه عجله نکن لذت ببر از زندگیت
همون لحظه که داشت اینو میگفت دوباره پاهاش به پاهام برخورد کرد و یکی دو ثانیه پنجه ی پاشو روی پاهام نگه داشت و همون لحظه یه حسی مثل تپش قلب اومد سراغم
کف دستم شروع به عرق کردن کرد و در حالی که داشتم سعی میکردم این اتفاق کوچیک رو هضم کنم همزمان سعی میکردم خودمو اروم نشون بدم
+والا نمیدونم چجوری لذت ببرم زندایی
-خودت میدونی ولی خودتو به خنگی زدی
و دوباره همون کارو تکرار کرد و پاهاشو به پاهام چسبوند و نگه داشت
کیرم یه تکونایی میخورد و تپش قلبم یکم بیشتر شد احساس میکردم داره باهام لاس میزنه
جو خونه آروم بود اما کسی خبر نداشت زیر این لحاف سنگین و زیر این کرسی چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه
خودمو جمع و جور کردم و گفتم
+والا نمیدونم چی بگم زندایی شما یکم ما رو آموزش بدین که لذت ببریم
و همزمان من پامو با پاهای گرمش چسبوندم و نگه داشتم
-نه باید خودت تجربه کسب کنی و آموزشی نیست
بعد از گفتن این جمله اون یکی پاشو هم آود و پاهای منو از دو طرف بین پاهاش فشار داد
کیرم مثل سنگ سفت شده بود و سیما هم داشت مدام روی من کرم میریخت
ميتونستم حدس بزنم که صورتم تغییر رنگ داده و هیجان زدگی منو اونم فهمیده واسه همین کرم ریختنش رو با پاهام بیشتر کرد
چند لحظه بعد داییم وارد خونه شد و نشست کنارش و همین باعث شد که دست از سرم برداره و منم سعی کردم خودمو جمع و جور کنم
چند دقیقه ای گذشته بود و وضعیت داشت به حالت عادی برمی گشت که بابام وارد خونه شد و همه جلو پاش بلند شدن و داییم تعارف کرد که کنارش بشینه و زنداییم بخاطر پدرم به سمت طرفی که من نشسته بودم اومد که بایام بتونه کنار داییم بشینه
و خودش با فاصله چند سانتی متر کنار من نشست
چند دقیقه ای همه مشغول احوال پرسی با پدرم بودن تا دوباره کم کم همه چی عادی شد و سیما دوباره پاشو به پاهام نزدیک کرد و تماس پاهامون باعث شد که دوباره کیرم مثل سنگ سفت بشه و داشتم ازین حس کلافه میشدم
نگاهش کردم یه شیطنت بدی تو چشماش بود که انگاری داشت بهم میگفت اینقدر ضایع رفتار نکن
پاهامو دوباره بین پاهاش فشار داد و کیرم همینجوری داشت تکون میخورد و حالم خراب و خراب تر میشد که مادرم ازش خواست تو سفره انداختن کمکش کنه و بلند شد تا من بتونم نفسی بکشم به خودم بیام
من دوست دختر در حد مالیدن و لب بازی و ممه خوری داشتم اما تا این حد هیچوقت تحریک نشده بودم
کیرم به بزرگترین حد نعوظ خودش رسیده بود که نهایتا ۱۶سانت میشه و هیچ جوره خیال خوابیدن نداشت
انگار که ازم خواهش میکرد که برم تخلیه ش کنم
و منم قبل از حاضر شدن سفره این تصمیم رو گرفتم و خودمو با هر بدبختی بود به توالت رسوندم و شلوارمو تا زانو پایین کشیدم تو
دستم یه تف انداختم و تصور کردم که دارم سیما رو میمالم سینه هاش رو میخورم و تو کص نازش تلمبه میزنم و زیر دو دقیقه آبم مثل آتشفشان پاشید به دیوار سیمانی دستشویی و دستامو شستم و رفتم نشستم پای سفره
بعد از شام و شب نشینی موقع به خوابیدن رسید که خانواده ی من همه رختخواب انداختن و خوابیدن توی اتاق دایی کمال توی ضلع شرق کرسی و خانومش که هیچ وقت زیر کرسی نمی خوابید کنارش تو ضلع شمالی کرسی خوابید و منم که خیلی خواب زیر کرسی رو دوست داشتم طبق معمول تو ضلع غربی
وضعیت جوری بود که سر زن و شوهر کنار هم اما پای سیما به سمتی دراز شده بود که پاهای منم به همون سمت دراز شده بود
سرمو تو گوشیم کردم و داشتم تو تاریکی اتاق به اتفاقایی که از عصر افتاده بودن فکر میکردم
تو تلگرام تو سکرت چت یه پیام برام اومد
نگاه کردم
سیما بود و پیاما تو ده ثانیه پاک میشدن
-چطوری
+خوبم
-ببخش یکم اذیتت کردم امروز قصدی نداشتم
+تو که کاری نکردی زندایی چیو ببخشم
-یذره کرم ریختم
+خخخ تا باشه ازین کرم ریختنا نه بابا چه حرفیه
-بچه پرو رو باش خوشش اومده
+انتظار داشتی بدم بیاد ؟
-نه گفتم شاید دوست نداشته باشی شیطونی
+اوووو پس شیطونی که میگن این شکلیه
-اره دوس داشتی چه شکلی بود پس
اینو گفت و اون چند سانتی متری که پاهاش با پاهام فاصله داشت رو کم کرد تا نوک ناخوناش به پاهام رسید
دوباره همون حس به سراغم اومد
خدای من
این زن داره با من چیکار میکنه
کیرم دوباره از خواب پرید و مثل سنگ سفت شد
هیجان این عمل ممنوعه
تپش قلبمو بالا برد
اما عنان شهوت دست من نبود بلکه دست کیرم بود و اون بود که میگفت چیکار باید کنم
آروم پاهامو به سمتی که چند لحظه پیش از اونجا پاهامو لمس کرد بردم و جفتمون پاهامون رو تو هم قفل کردیم و میمالیدیم به هم
-آخیش چه پاهای گرمی داری سیاوش
+آره هوا سرده تو چرا پاهات اینقدر سرده
-من عادت ندارم پاهامو زیر پتو نگه دارم واسه همین
+خب جوراب بپوش
-اگه بپوشم تو نمیتونی حال کنی که
با این حرفش کیرم داشت قلاده پاره میکرد
نمیدونستم چی جوابشو بدم اصلا مغزم دیگه کار نمیکرد
فقط تونستم بگم
+چه پاهای نرمی داری
-دوسشون داری ؟
+اره مخصوصا وقتی لاک قرمز به ناخونات میزنی خیلی خوشگل میشن
-ای چشم چرون به داییت بگم پروپاچه زنداییتو دید میزنی !؟
+نه نگو ولی کوفتش بشه دایی کمال
-دوست داشتی جاش بودی ؟
+اره ک دوس داشتم
-اگه جاش بودی چیکار میکردی ؟
+معلومه حسابی این پرو پاچه رو میمالیدم و میبوسیدم
کیرم به معنای واقعی داشت بهم دستور میداد
داشتم حرفایی میزدم که خوابش هم نمیدیدم یه روز به زبون بیارم
چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد و هیچی نگفت
داشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم که زیاده روی کردم و تموم شده
پیام ها هم داشتن پشت سر هم محو میشدن با پایان تایمشون
یهو پیام اومد
-خب بمال و ببوس کی جلوتو گرفته
+با دستام ؟
-اره
+یعنی الان سرمو بزارم اون ور ؟
-نمیدونم تو میخوای
معطل نکردم و جهت خوابیدنم رو برعکس کردم و بالشم رو برداشتم گذاشتم سمتی که پاهاشو دراز کرده بود
اروم و با ترس دستمو تو تاریکی بردم و پاهاش و انگشتاش رو با دستم لمس کردم و تا مچ پا آروم مالیدم
+چه پاهای خوشگلی داری چه نرمن
-مرسی برام ماساژ میدی پاهامو ؟
+اره که ماساژ میدم
شروع کردم آروم از پنجه ی پا و کف پاش تا مچ و کمی بالاتر رو ماساژ دادم براش
-واااای مرسی سیاوش …آخخخخخ چه خوب ماساژم میدی …خستگی داره از پاهام در میره …مرسییییی جونم
آروم یه بوسه به مچ پاهاش زدم و و یکی دیگه هم به اون مچ پاهاش
-آخ سیاوش …مرسی
این حرفاش و تعریف هاش حشری ترم میکردن
دست راستمو رو پاهاش نگه داشتم و دست چپمو اروم بردم تو شلوارم و کیرم رو گرفتم .
سریع پیام داد
-سیاوش دوتاشون رو ماساژ بده با دو دستت
+نه اون دستمو لازم دارم خودم
-بی تربیت واسه زنداییت راست کردی
+اره زنداییم منو دیوونه کرده
-میخوای دیوونه تر بشی
+چجوری
-ساق پام و بالاترو بمال
+نه شلوار داری ترجیح میدم همین قسمت لخت پاتو بمالم
-صبر کن
پاهاشو از جلوی من کشید به سمت خودش
چند ثانیه بعد دوباره پاهاشو تا نزدیکی صورتم دراز کرد
-حالا بمال
دستمو بردم رو ساق پاهای خوشگلش
باورم نمیشد
این زن چقدر داغ بود
شلوارشو زیر کرسی در آورده بود
یه لحظه یه ترسی تمام وجودمو فرا گرفت و به این فکر کردم اگر کسی از اون اتاق بیاد و ما رو تو این وضعیت ببینه چه بلایی سرمون میادش
ولی ازین پاهای خوشگل سیما نمیشد گذشت
+دیوونه ای دختر
-چرا
+شلوارتو در آوردی اخه
-اره میخوام حال کنم یکم زود باش بمال پاهامو تا پشیمون نشدم
من از ترس این که پشیمون بشه دیگه هیچی نگفتم
فقط شروع کردم به مالیدن ساق پاهای نرم و خوشگلش
با نور گوشی زیر لاف و پتو زیاد با کیفیت نبود تصویر اما برای درک سکسی بودن پاهاش کافی بود
تصمیم گرفتم کمی بالاتر برم
بالاتر از زانو هاش
چه صحنه ای
چه اندام خوشگلی داشت این زن
توی سه سالی که زن دایی کمال شده بود کم دید نزده بودم بدنش رو
اما الان برام شبیه یه رویا بود
هنوزم نمیدونستم خوابم یا بیدار
کاملا به سمت جلو رفته بودم و دستام زیر پتو داشت رون زنداییم رو ماساژ میداد و دایی کمال یک متر اونطرف تر پشت به ما و روبه دیوار در حال دیدن هفتمین پادشاه در خواب نازش بود
احساسات متضادی رو تجربه میکردم اون لحظات
لذت
ترس
اضطراب
اما قوی ترین چیزی نبود جز حس شهوت
غریزه مهم ترین بخش وجود هر جانداریه
با همین غریزه ما انسان ها تونستیم بقا پیدا کنیم
همینجوری در حال مالیدن و بوسه های ریز به ساق و پشت زانوی زنداییم بودم که دمر خوابیده بود و هر چند لحظه یه نوتیف میومد که داشت خبر از لذت بی حدش میداد
گوشیو برداشتم و با سرعت نوشتم
+میشه یکم بیایی عقب به سمت من ؟
-خوشت اومده ها
خودشو نیم متری به سمت عقب آورد که دستام مسلط باشه رو بدنش
خیلی تن لطیفی داشت
شیو شده و تمیز و خوش استیل
دستامو آروم رو تنش کشیدم و بالاتر و بالاتر بردم تا نزدیک باسنش و همینجوری مالیدم و نوازش میکردم
سیما هم خودشو پیچ و تاب میداد و رو به عقب حرکت میکرد تا با دستام قسمت های بیشتری از تنش رو در اختیارم بگیرم و مثل یه امپراطور کشور گشایی کنم
دستامو اروم به کون خوش فرمش رسوندم و کمی پتو رو کنار زدم تا این رویا رو با چشمای خودم ببینم و چیزی که میدیدم باور کردنی نبود
اون حتی شرتشم بیرون آورده و بود این همه مدت در لخت ترین حالت ممکن بوده و من داشتم سکته میکردم
دیگه چیزی برام مهم نبود پتو رو روش کشیدم و حمله کردم به بین پاهاش تا کس خوشگلشو از نزدیک ببینم
با نور گوشی چیزی که میدیدم یه کس کوچیک و خوشگل بود
سریع بهم پیام داد
-زیاد تکون نخور سیاوش اروم باش
+باشه
کونشو تو دستم گرفتم و میچلوندم وقسمت های داخلی رونش و نزدیک کصش رو بوسه بارون کردم
انگشت شصتم رو روی سوراخ کونش میمالیدم و آروم زبونم رو به کصش رسوندم و اولین لیس زندگیم رو به اولین کس زندگیم زدم
-اخ سیاوش داری منو میکشی بخور برام
+کدومو بخورم کدوم سوراختو
-هر دوتاشو برام بخور …اخ سیاوش
زبونمو دور کصش میچرخوندم و سوراخ کونشو با زبون خیس میکردم
زبونمو تو کس تنگش کردم که مثل چشمه ازش آب میومد
مقدار لذتی که میبرد با میزان بالا پایین کردن کمرش و چسبوندن و فشار دادن کصش به دهنم قابل تایید بود
هی عقب و عقب تر میومد و منو هم مجبور میکرد با فشار هاش که عقب برم
منم ازاین فرصت استفاده کردم و اروم اوردمش تا توی رختخواب خودم و جایی که خودم خوابیده بودم قبلا و محکم از پشت تو آغوش گرفتمش
حسابی کص و کونشو تو این چند دیقه خورده بودم و الان وقت کردنش بود
در کسری از ثانیه با کمک یه دست و پاهام شلوار و شورتم رو در اوردم و کیرمو گذاشتم لای پاهاش
آروم در گوشم گفت
-تو خیلی دیوونه ای
+از تو بیشتر ؟
چیزی نگفت و با دستش سر کیرمو گرفت تو دستش یکم مالید به کصش آروم سرشو فرو کرد داخل در گوشم گفت
-فشار بده سیاوش
با این تاییدش کم کم کل کیرمو تمام ۱۶ سانتش رو آروم آروم تو کس زندایی زیبام فرو کردم
شروع کردم به تلمبه زدن
آنچنان پیچ و تابی به خودش میداد که حس کردم داره جون میده
در گوشم گفت
-محکمتر سیاوش محکمتر
نذاشتم سرشو بچرخونه و لبمو رو لبش گذاشتم و شروع کردیم به خوردن لب و زبون هم
دو دقیقه ای بود که محکم تو کس زندایی زیبام تلمبه میزدم و زبونش تو دهنم میچرخید و سینه هاشو از رو بافت قشنگش میچلوندم و لذت میبردم که
با یه لرزش کوتاه و یه نفس عمیق احساس کردم تو بغلم ارضا شد
تلمبه هامو اروم تر کردم و تو گوشش قربون صدقش میرفتم
+قربونت برم …خوشگله من …اخخخخخ آرههههه ارضا شو زیرم
و تلمبه هامو بیشتر و بیشتر کردم
یه دستمو از تو یقه ش بردم داخل بافتش و یکی از سینه هاشو محکم تو دستم گرفتم که یه آخ یواش گفت
توی اون پوزیشن کمی سختش بود و احساس کردم اگه دمر بشه زودتر میتونم آبمو بیارم
دمرش کردم و از پشت دراز کشیدم رو تنش و کیرمو گذاشتم دم کصش و چپوندم توش
اخ که چه لذتی داشت
فکرشم نمیکردم یه روزی بتونم زنداییم رو اینجوری بکنم اما الان داشت زیرم با تمام توان نفس میزد و منم کس داغ و تنگشو فتح میکردم
اروم اروم به ارگاسم نزدیک میشدم و ازم خواست نریزم توش
همین حرفش منو به اوج رسوند و درست به موقع کشیدم بیرون و آبمو لای پتو و تشک خالی کردم که خیلی هم زیاد بود
خودمو کنارش انداختم تا فشار بهش نیاد
سرشو اروم روی بالش گذاشته بود و داشت نگام میکرد
تو چشماش یه مظلومیت خاصی بود
جفتمون امشب شیطون رو رو سفید کرده بودیم
احتمالا اونم الان داشت به همچین چیزایی فکر میکرد
بغلش کردم پیشونیشو بوسیدم و ازش تشکر کردم
بهش گفتم که خیلی دوسش دارم موهاشو نوازش کردم
سعی کردم با یه سری کسشرا بخندونمش و موفق هم بودم تا حدی
نمیخواستم با حس عذاب وجدان برگرده
وقتی لبامو طولانی بوسید خیالم راحت شد
آروم و بی سر و صدا مشغول پوشیدن شلوار هامون و مرتب کردن اوضاع بودیم همه به حالت قبل برگشتیم و انگار نه انگار که این اتاق یک ساعت پر از سکس و شهوت به خودش دیده بود
رفتم تلگرام دیدم تو چت معمولی نوشته مرسی سیاوش جون
+مرسی از تو زیباترین زنداییه دنیا
یه قلب برام فرستاد و منم قلب فرستادم و آف شد
نوشته: لک لک تنها
17 پاسخ به “شهوترانی با زن زیبای دایی کمال (۱)”
پسر جان میشه بگی چطوری زیر کرسی درحالی که داشتی پاهاش رو میخوردی تند تند بهم پیام میدادید. شوهرش کنارش خواب بود و تو راحت شروع کردی به خوردن و کردنش.الدنگ متوهم راستش رو بگو، دائیت کونت گذاشت یا تمام این صحنه ها رو خواب دیدی.
همگی اهل خانه بیهوش شده بودن تا زندایی رو مورد عنایت قرار بدی.توهین ب شعور خواننده
کصکش چجور هم میمالیدی هم چت میکردی هم نور میدادی هم کص میخوردی هم کص میکردی هم بیرون کرسی خواب بودی آخه کصمیخ!!!کم کصشعر بنویسید
عالی بود روان و ساده و انگیزشی. همان تردید شهوت استرس رو به خوانشگر دادی. درود دستمریزاد
یا زن داییت جنده بودن،یا دایی کس کشت خواجه تشریف داشته،کله کیری زیر کرسی و این همه داستان،خار ساقیتو گاییدم که به تو مواد داد
عالی توصیف کردی.کاری به راست و دروغش ندارن ولی سکس یواشکی و پنهانی یکی از بهترین لذتهاست
بیشتر داستانهای مربوط به روستا و زیر کرسی و تماس پا همین شکلیه چیز عجیبی نبود فقط روان بودن داستان خوب بود نه لایک میدم و نه دیس بایک موفق باشی لک لک جان
قشنگ بود
خدابيامرز پدر بزرگم به خالى بندى معروف بود ، اون لامصب هم وقتى مثل تو ميبست ديگه عقلش كار نميكرد به واقعيت نزديكه يا نه فقط ول ميداد حرفو 🤣🤣🤣
شاید کمی با اب و تاب تعریف کردی و جاهایی را غلو کردی. ولی منم تجربه سکس با زندایی را دارم . تقریبا همین شکلی . خوب بود
میدونید ازین لکلک کسخل( کسخلتر هم هست ؟)درست حدس زدیداونهایی که این الدنگ رو لایک کردناونها دیگه باید سریعا بستری بشندکل مخابرات تو کو…😂👉
لک لک تنهاتو تنها نبودیهمه لک لک ها نوکشون رو کردن تو کونت توهم از درد رفتی تو عالم هپروت
توی خواب طرف خودشو میخارونه کل ادمای توی سالن همه میفهمن. بعد تو این همه کاره پر صدا کردی هیچکس نفهمید؟ بعد با هم حرف هم زدید ؟ 😂😂😂😂 ولی داستانت قشنگ بود
بابا زیادی تو نخ واقعیت این داستانها نرید فانتزی ذهنی حتی اگه به واقیعیت نرسه مهم نیست شما بذارین به حساب واقعیت حالشو ببرین ما که اینجا جمع نشدیم مچ همدیگه رو بگیریم یا راستی ازمایی بکنیم من خودم فقط به ساختار نوشتار دقت میکنم نثر روان وخوبی باشه میخونم بقیه اش مهم نیست نزنیم تو ذوق نویسنده ها انتظار نداشته باشیم احمد محمود اینجا داستانسرایی کرده باشه
نقطه قوتت این بود که داستانت نیاز به داستان خاصی نداشت و با با فضا سازی سعی کردی یک شهوت لحظه رو به تصویر بکشی.
دیگه مطمئن شدم این سایت توی لایکها و داستانای برگزیده پارتی بازی میکنه 🤢
یهنی این ذهن جوونهای جرقی به کجاها نمیره