توی یه گروه تلگرامی عضو شده بودم و با همه گرفتاریهای زندگی، سعی میکردم که برای فراموش کردن گذشته، توی اون اجتماع که از طیف های مختلف آدمها تشکیل شده بود،
فعال باشم و با روزی یکی دو ساعت چت کردن و نظر دادن،
خودم رو توی فضای مجازی غرق کنم.
با چند نفر خیلی اکی شده بودم و میگفتیم و میخندیدیم، تلفن دادیم به همدیگه و خلاصه دایره دوستیمون رو وسعت دادیم بهش.
همه شما هم که دیگه استادید، و آنقدر آدم فیک دیدید که میدونید به هیچکس نمیشه اعتماد کرد، خلاصه، طرف میگه دخترم، پیرمرد رو نیمکت پارک دانشجو در میاد، و اون یکی میگه من پسرم، و چنان میکنم که لایه ازن رو به عنوان نمونه کارش معرفی میکنه، بعدش تقش درمیاد که تیر چراغ برق رو تو کسری از ثانیه تو خودش غیب میکنه،،،،
تو این اوضاع، یه خانمی تو گروه عضو شد،
منم سر صحبت رو باهاش باز کردم و گفتیم و شنیدیم،
البته اصلا و اصلا رنگ و بوی سکسی نداشت صحبت هامون،
از همه چی گفتیم، علایق شخصی ، کار ، زندگی،،،،،،،
من از داستان جدایی و اون از کارش و مدیرهای نالایق و نبودن امنیت کاری و ،،،،،،
یه چیزی حدود ده ماه فقط گپ میزدیم،
کمکم دایره صحبت هامون شخصی شد،
و از علت جدا شدن من پرسید، و اینکه سختت نیست تنها زندگی کردن؟
منم توضیح دادم برنامه زندگیم رو،که از سرکار میام و یه ساعت میرم تو گروه و بعدش واسه خودم آشپزی میکنم و
خلاصه، یه زندگی تو دایره بسته دارم و سرم تو لاک خودمه.
اونم از برنامه کاریش گفت و سختی های کارش و مدیرهای نالایق و هزارتا مشکل کوچیک و بزرگ کارش،،،،
زمان گذشت و آخرهای ماه دهم آشنایی با این خانم،
یروز بی مقدمه گفتش : تو فقط ادعا میکنی، و آشپزی بلد نیستی،،،
بهم برخورد، گفتم از کجا میدونی؟
یه آدرس بده، هر غذایی هم دوست داری بگو، میپزم و میفرستم برات.
یه دو ساعت کل کل کردیم، آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه پنجشنبه که اداره شون تعطیله بیاد و نهار مهمون من باشه.
یه دو هفته ای گذشت و نه اون چیزی گفت و نه من،
فکر کردم منصرف شده و روش نمیشه بگه،
منم آنقدر غرق کار و گرفتاری بودم که ترجیح دادم به روش نیارم،
چهارشنبه شب موبایلم زنگ خورد، دیدم خودشه،
بعد سلام و احوالپرسی ، گفتش بلدی ماکارونی درست کنی؟؟
زدم زیر خنده، گفتم یه غذای سخت تر بگو،،،
گفتش که هوس ماکارونی کردم،
اگه بلدی بپز، فردا نهار میام .
صبح بیدار شدم و یه کم خونه ام جمع و جور کردم و مایه ماکارونی رو گذاشتم و دمش کردم و یه چای براه کردم.
زنگ زد که تو راهم، آدرس رو دوباره با هم چک کردیم و ،،،
یه نیم ساعت بعد زنگ خونه رو زد،
یادم رفت بگم
من فقط تا اون موقع یه عکس صورت ازش دیده بودم و اونم همینطور،
در رو باز کردم و دیدم یه دختر توپر با تیپ سرکار، یه گلدون تو دستش اومد تو،
اولین چیزی که دیدم
یه صورت گرد
لب خندون
لپ های تپل
و برخلاف وزنش فوقالعاده اکتیو و سریع پله ها رو اومد بالا،
گل رو ازش گرفتم و با هم دست دادیم و تعارفش کردم اومد تو، مانتو و روسریش رو گرفتم و آویزون کردم،
نشستیم و چای رو ریختم و شروع کردیم گپ زدن
تازه چشماشو دیدم، یه جفت چشم عسلی روشن،
با اون صورت گرد و لپهای تپلی،،،
گفتیم و خندیدیم و جاتون سبز، دعوتش کردم سر میز ناهارخوری،،،
بعد از نهار ، ظرف ها رو جمع کردیم و شستیم و نشستیم به صحبت کردن،
از هر دری حرف زدیم، حس میکردم یه چیزی میخواد بگه، اما روش نمیشه، منم گیج میزدم و
تو ذهنم درگیر این بودم که ما تا الان هیچ حرفی در مورد سکس نزدیم، اگه یه حرکت اشتباه بکنم ممکنه ناراحت بشه، و بگه مرتیکه هول ، جنبه یه نهار خوردن با یه زن رو نداری؟؟
درگیر همین شروورها بودم که بهش گفتم یه چایی بعد نهار بریزم ، گفتش باشه.
اومدم از کنار مبلی که نشسته بود رد بشم،
سرش رو آورد بالا و چشم تو چشم شدیم،
دو سه قدم رفتم سمت آشپزخونه ،
دیدم اونم بلند شد،
برگشتم سمتش و بی مقدمه بهش گفتم ،
میتونم ببوسمت،،،
لباش تکون خوردن ، نشنیدم چی گفت ،
دستم رو انداختم پشت سرش و لبامون رو هم قفل شد،
شروع کردیم لب گرفتن، لب بالاش رو مکیدم و اونم شروع کرد به مکیدن لبم،
دست راستم رو کشیدم پشت کمرش از پهلوش دستم رو رسوندم زیر پیرهنش،
لبامون رو هم قفل بود ولی دستم داشت کار میکرد،
دکمه شلوارش رو باز کردم و زیپش رو دادم پایین،
شلوارش ول شد رو زمین و دستم رو کردم تو شورتش ،
چنگ زدم به کسش،
محکم فشارش دادم،
تو دهنم ناله خفه ای کرد و باز لبش رو مکیدم و زبونم رو کردم تو دهنش،
زدم به پاش که بازش کن پاتو،
پاشو باز کرد و دو تا انگشتم رو کردم تو کسش،
چشماش رو بست و بازم ناله کرد،
شروع کردم انگشتام رو حرکت دادن تو کسش،
انگشتام رو خم کردم توی کسش و سقف کسش رو مالیدم،
یه توده اسفنجی تپل بود که با مالیدنش حس کردم داره لذت میبره،
منم ادامه دادم مالیدن رو ، کمتر از سه دقیقه محکم بغلم کرد و شروع کرد لرزیدن،،،،،،
آوردمش سمت مبل سه نفره و نشوندمش رو مبل،
دو طرف پیراهنش رو گرفتم و بدون اینکه دکمه هاش رو باز کنم، به سمت بالا کشیدمش و درآوردمش،
یه سوتین صورتی تنش بود، دادمش بالا و جفت سینه هاشو انداختم بیرون،
شروع کردم لیسیدن جفتشون،
پوست سفیدش خیلی تو چشم میزد،
جوری که هر جاشو میک میزدم قرمز میشد،
با حرص و ولع زیادی نوک سینه هاشو میمکیدم،
سوتینش مزاحم بود،
اونم از بالای سرش درش آوردم،
بین لبهاش و سینه هاش،
مدام تو حرکت بودم،
بین سینه هاشو رو مکیدم و همون خط رو اومدم تا روی نافش،
دور نافش رو زبون کشیدم و دستام رو انداختم کنار شورتش،
کمرش رو بلند کرد و شورتش رو درآوردم و پرتش کردم کنار،
و با سر رفتم رو کسش،
پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام و شروع کردم به مکیدن چوچولش ، دوباره لرزشش شروع شد،
دو تا انگشتم رو دوباره کردم تو کسش ،
و در حین عقب جلو کردن انگشتام ،
چوچولش رو میمکیدم،
سرم رو از رو کسش برداشتم و کناره های رونش رو شروع کردم زبون کشیدن و میک زدن،
سرم رو گرفت و برگردوند رو کسش،
آنقدر کسش رو خوردم که باز هم لرزید،
تمام لب و دهنم پر آب کسش و آب دهن خودم بود،
اومدم بالا
و لب تو لب شدیم دوباره،
تازه نگام افتاد به حجم سینه هاش،
شلوار و شورتم رو با هم درآوردم و سینه هاشو رو چسبوندم به هم،
گذاشتم لای سینه هاش، چند تا بالا پایین کردم،
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ،
فعال باشم و با روزی یکی دو ساعت چت کردن و نظر دادن،
خودم رو توی فضای مجازی غرق کنم.
با چند نفر خیلی اکی شده بودم و میگفتیم و میخندیدیم، تلفن دادیم به همدیگه و خلاصه دایره دوستیمون رو وسعت دادیم بهش.
همه شما هم که دیگه استادید، و آنقدر آدم فیک دیدید که میدونید به هیچکس نمیشه اعتماد کرد، خلاصه، طرف میگه دخترم، پیرمرد رو نیمکت پارک دانشجو در میاد، و اون یکی میگه من پسرم، و چنان میکنم که لایه ازن رو به عنوان نمونه کارش معرفی میکنه، بعدش تقش درمیاد که تیر چراغ برق رو تو کسری از ثانیه تو خودش غیب میکنه،،،،
تو این اوضاع، یه خانمی تو گروه عضو شد،
منم سر صحبت رو باهاش باز کردم و گفتیم و شنیدیم،
البته اصلا و اصلا رنگ و بوی سکسی نداشت صحبت هامون،
از همه چی گفتیم، علایق شخصی ، کار ، زندگی،،،،،،،
من از داستان جدایی و اون از کارش و مدیرهای نالایق و نبودن امنیت کاری و ،،،،،،
یه چیزی حدود ده ماه فقط گپ میزدیم،
کمکم دایره صحبت هامون شخصی شد،
و از علت جدا شدن من پرسید، و اینکه سختت نیست تنها زندگی کردن؟
منم توضیح دادم برنامه زندگیم رو،که از سرکار میام و یه ساعت میرم تو گروه و بعدش واسه خودم آشپزی میکنم و
خلاصه، یه زندگی تو دایره بسته دارم و سرم تو لاک خودمه.
اونم از برنامه کاریش گفت و سختی های کارش و مدیرهای نالایق و هزارتا مشکل کوچیک و بزرگ کارش،،،،
زمان گذشت و آخرهای ماه دهم آشنایی با این خانم،
یروز بی مقدمه گفتش : تو فقط ادعا میکنی، و آشپزی بلد نیستی،،،
بهم برخورد، گفتم از کجا میدونی؟
یه آدرس بده، هر غذایی هم دوست داری بگو، میپزم و میفرستم برات.
یه دو ساعت کل کل کردیم، آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه پنجشنبه که اداره شون تعطیله بیاد و نهار مهمون من باشه.
یه دو هفته ای گذشت و نه اون چیزی گفت و نه من،
فکر کردم منصرف شده و روش نمیشه بگه،
منم آنقدر غرق کار و گرفتاری بودم که ترجیح دادم به روش نیارم،
چهارشنبه شب موبایلم زنگ خورد، دیدم خودشه،
بعد سلام و احوالپرسی ، گفتش بلدی ماکارونی درست کنی؟؟
زدم زیر خنده، گفتم یه غذای سخت تر بگو،،،
گفتش که هوس ماکارونی کردم،
اگه بلدی بپز، فردا نهار میام .
صبح بیدار شدم و یه کم خونه ام جمع و جور کردم و مایه ماکارونی رو گذاشتم و دمش کردم و یه چای براه کردم.
زنگ زد که تو راهم، آدرس رو دوباره با هم چک کردیم و ،،،
یه نیم ساعت بعد زنگ خونه رو زد،
یادم رفت بگم
من فقط تا اون موقع یه عکس صورت ازش دیده بودم و اونم همینطور،
در رو باز کردم و دیدم یه دختر توپر با تیپ سرکار، یه گلدون تو دستش اومد تو،
اولین چیزی که دیدم
یه صورت گرد
لب خندون
لپ های تپل
و برخلاف وزنش فوقالعاده اکتیو و سریع پله ها رو اومد بالا،
گل رو ازش گرفتم و با هم دست دادیم و تعارفش کردم اومد تو، مانتو و روسریش رو گرفتم و آویزون کردم،
نشستیم و چای رو ریختم و شروع کردیم گپ زدن
تازه چشماشو دیدم، یه جفت چشم عسلی روشن،
با اون صورت گرد و لپهای تپلی،،،
گفتیم و خندیدیم و جاتون سبز، دعوتش کردم سر میز ناهارخوری،،،
بعد از نهار ، ظرف ها رو جمع کردیم و شستیم و نشستیم به صحبت کردن،
از هر دری حرف زدیم، حس میکردم یه چیزی میخواد بگه، اما روش نمیشه، منم گیج میزدم و
تو ذهنم درگیر این بودم که ما تا الان هیچ حرفی در مورد سکس نزدیم، اگه یه حرکت اشتباه بکنم ممکنه ناراحت بشه، و بگه مرتیکه هول ، جنبه یه نهار خوردن با یه زن رو نداری؟؟
درگیر همین شروورها بودم که بهش گفتم یه چایی بعد نهار بریزم ، گفتش باشه.
اومدم از کنار مبلی که نشسته بود رد بشم،
سرش رو آورد بالا و چشم تو چشم شدیم،
دو سه قدم رفتم سمت آشپزخونه ،
دیدم اونم بلند شد،
برگشتم سمتش و بی مقدمه بهش گفتم ،
میتونم ببوسمت،،،
لباش تکون خوردن ، نشنیدم چی گفت ،
دستم رو انداختم پشت سرش و لبامون رو هم قفل شد،
شروع کردیم لب گرفتن، لب بالاش رو مکیدم و اونم شروع کرد به مکیدن لبم،
دست راستم رو کشیدم پشت کمرش از پهلوش دستم رو رسوندم زیر پیرهنش،
لبامون رو هم قفل بود ولی دستم داشت کار میکرد،
دکمه شلوارش رو باز کردم و زیپش رو دادم پایین،
شلوارش ول شد رو زمین و دستم رو کردم تو شورتش ،
چنگ زدم به کسش،
محکم فشارش دادم،
تو دهنم ناله خفه ای کرد و باز لبش رو مکیدم و زبونم رو کردم تو دهنش،
زدم به پاش که بازش کن پاتو،
پاشو باز کرد و دو تا انگشتم رو کردم تو کسش،
چشماش رو بست و بازم ناله کرد،
شروع کردم انگشتام رو حرکت دادن تو کسش،
انگشتام رو خم کردم توی کسش و سقف کسش رو مالیدم،
یه توده اسفنجی تپل بود که با مالیدنش حس کردم داره لذت میبره،
منم ادامه دادم مالیدن رو ، کمتر از سه دقیقه محکم بغلم کرد و شروع کرد لرزیدن،،،،،،
آوردمش سمت مبل سه نفره و نشوندمش رو مبل،
دو طرف پیراهنش رو گرفتم و بدون اینکه دکمه هاش رو باز کنم، به سمت بالا کشیدمش و درآوردمش،
یه سوتین صورتی تنش بود، دادمش بالا و جفت سینه هاشو انداختم بیرون،
شروع کردم لیسیدن جفتشون،
پوست سفیدش خیلی تو چشم میزد،
جوری که هر جاشو میک میزدم قرمز میشد،
با حرص و ولع زیادی نوک سینه هاشو میمکیدم،
سوتینش مزاحم بود،
اونم از بالای سرش درش آوردم،
بین لبهاش و سینه هاش،
مدام تو حرکت بودم،
بین سینه هاشو رو مکیدم و همون خط رو اومدم تا روی نافش،
دور نافش رو زبون کشیدم و دستام رو انداختم کنار شورتش،
کمرش رو بلند کرد و شورتش رو درآوردم و پرتش کردم کنار،
و با سر رفتم رو کسش،
پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام و شروع کردم به مکیدن چوچولش ، دوباره لرزشش شروع شد،
دو تا انگشتم رو دوباره کردم تو کسش ،
و در حین عقب جلو کردن انگشتام ،
چوچولش رو میمکیدم،
سرم رو از رو کسش برداشتم و کناره های رونش رو شروع کردم زبون کشیدن و میک زدن،
سرم رو گرفت و برگردوند رو کسش،
آنقدر کسش رو خوردم که باز هم لرزید،
تمام لب و دهنم پر آب کسش و آب دهن خودم بود،
اومدم بالا
و لب تو لب شدیم دوباره،
تازه نگام افتاد به حجم سینه هاش،
شلوار و شورتم رو با هم درآوردم و سینه هاشو رو چسبوندم به هم،
گذاشتم لای سینه هاش، چند تا بالا پایین کردم،
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ،
شروع کردم لب گرفتن،
در حینش زانوم رو گذاشتم رو کسش و فشار میدادم ،
پاهاش رو آوردم بالا،
و یه ضرب فرستادمش تو کس داغ و خیسش،،،،،،
وحشی شده بودم
و بوی سکس تو هوا موج میزد
بوی دو تا تن خیس و عرق کرده که همش لذت بود،
محکم میکوبیدم تو کسش
اونم ناله میکرد فقط،
کشیدم بیرون و با دستم چند تا بالا پایین کردم رو کیرم و پاشیدم روی سینه ها و شکمش،،،،،
ادامه داره،،،،،
نوشته: گابریل
9 پاسخ به “زن زیبای درشت (۱)”
دکتر مازیار منم تا ۶ ماه پیش عین خودت فکر میکردم تا اینکه طرف ساعت ۱۱ شب قرار اول اومد تو خونم استرس شدیدی ام داشتم تا جایی که شد لفت دادم اومد تو بغلم محکم بغلم کرد اونم فقط یه شورت پاش بود ۲ ساعتی هنگ بودم و استرس داشتم چون بار اولم بود کپ کرده بودم حتی میترسیدم آخر با خودم به نتیجه این اومده بده و تو ام …
دکتر عزیزاین داره میگه ۱۰ ۱۱ ماه با دختره حرف میزده،و آشنا شده بودن،،،اما نویسنده عزیزرنگ و بوی واقعیت داشتمنظورتون از زن زیبای درشت BBW بود که به فارسی ترجمه کردید؟
سکس بعداز غذا دچار سوهاضمه میشید، به خورد وخوراک خود توجه کنید…
عالی بودممنون که نوشتیاصلا نیاز نیست واقعی باشهقسمت سکسش کمتر بود به نسبت مقدمه 👏
خب راستش حس میکنم واقعیت داره، یا فانتزیت رو براساس تعریف کسی، نوشتی، ولی در عین خلاصه بودن، مفید بود. کاش بیشتر از جزئیات بگی، نه قد و وزن، از شخصیت، آرزوها، شرایط فکری و ذهنی خودت و طرف مقابلت. گفت و گوی معمولی ولی در راستای پیشبرد داستان، خیلی میتونه کمک کنه. مثلا اشارهای به متاهل بودنش نکردی و ده یازده ماه ارتباط در سه چار خط خلاصه شده.برای قسمت دوم، جذابیت آنچنانی ایجاد نشده و شاید همین قسمت، اولی و آخری باشه، مگر گرهای در داستان بندازی که نشه با دست بازش کرد.فعلا منتظرم تا قسمت بعدی!
برسونین به دکترمازیار، اتفاقا حسی بار اولم میدی😑😅
قسمت دوم را نخوندم. اما در کل دختری که این ریسک و جسارت رو می کنه و میاد خونه یه مرد، یعنی حساب همچیشو کرده. پس تعلل بی معنی هست.
کیرم؛توکوس وکونتون.
چه خوووووووب بود