دوستایی داشتم که خب آزادتر بودن یا ازدواج مناسبی داشتن؛ تعریفاشون غمم رو تو دلم تازه میکرد. من هیچ تجربهی جوونی نداشتم و گاهی از پدرم خشمگین بودم که چرا انقدر خودخواه بود؛ همه چیز پول و روابط خانوادگی نیست. همه میگفتن «باز خدا رو شکر کن دغدغه مالی نداری». نمیگم مهم نیست، اما خیلی چیزهای دیگه هم مهمه. کارم خرید و خونهداری بود و همیشه تو مرکز خریدهای بالاشهر تهران میگشتم.
اتفاقی یه مغازهی جدید دیدم که یه فروشنده جذاب داشت؛ مغازهای که جواهرات و اکسسوری برند داشت. کمی صحبت کردم و از برخورد فروشنده خیلی خوشم اومد؛ یه آقای حدوداً همسنم، خوشبرخورد، شوخ و جذاب. چند بار تو طول یک سال ازش خرید کرده بودم تا روز تولد مسعود رفتم ساعت بخرم. کارتم نبرده بودم، گفت «عیب نداره، این شماره واتساپم رو بگیر، اگه نتونستید بیاین کارت به کارت کنید». از این سطح احترامش واقعاً خوشم میاومد.
همه چیز عادی بود تا دیدم یه استوری از گیتار زدن و خوندنش گذاشته. ریپلای زدم، جواب داد؛ واقعاً شوخ بود و آدم رو به حرف میآورد، منم بدم نمیاومد. کمکم بهش وابسته شدم. یه شب بهش گفتم، دید جواب نداد و مجبور شدم برم مغازهاش. گفت: «تو محل کارم؟ خانوم شوهر دار؟ منطقی نیست» و این صحبتا. اما بدش نمیاومد، میترسید ولی در ٱخر مقاومتش رو اندامم و عشوه گری هام شکست.
مرداد ماه، اوج تابستون بود. یک ماه از آخرین سکسم گذشته بود و دیگه توان کنترل نداشتم. یه شومیز نازک و یه جین مام کوتاه پوشیده بودم و منتظر سپهر بودم. بالاخره رسید. کلافه گفتم: «هوا گرمه، کجایی؟ پسرم رو نمیتونم تا شب پیش مادرم بزارم که…» خندید و گفت: «غر نزن، راه افتادیم».
سپهر حواسش به رانندگی بود، اما دستش آروم اومد و روی پام نشست؛ نه ناگهانی، نه پررو، انگار میخواست واکنش رو ببینه. بدنم ناخودآگاه سفت شد، نفس عمیق کشیدم و نگاش کردم. نگاهمو گرفت، چیزی نگفت، فقط لبخند کمرنگی زد. همون یه تماس ساده، تمام تمرکزم رو بههم ریخت.
وقتی رسیدیم، توی راهروی ساختمون هنوز حرفی نزده بودیم. درِ آسانسور که بسته شد، فضا کوچیک و سنگین شد. فاصلهمون کم بود، صدای نفسهامون واضحتر از قبل. نگاهمون قفل شد؛ اون لحظه دیگه هیچکدوم نقش بازی نمیکردیم. سپهر یه قدم نزدیکتر اومد و قبل از اینکه حرفی زده بشه، لبهامون به هم رسید. بوسهای عجولانه نبود، پر از مکث و کشش بود، از اونهایی که همهی فکر و کنترل آدم رو برای چند ثانیه میبره.
آسانسور که ایستاد، هنوز فاصلهمون کم بود، نفسهام نامنظم و ذهنم شلوغ. میدونستم داریم از مرز رد میشیم، ولی دیگه برگشتن به قبل مثل چند هفتهی قبل ممکن نبود.
در آپارتمان باز کردیم روبروی کاناپه تو چشماش خیره شدم بعد یه بوسه عمیق و لباسایی که هر طرف خونه پرت میشدن ٬ رو دوتا زانوم نشستم یه نگاه به صورتش کردم کمربندشو باز کردم شلوارش در اوردم یه بوسه از روی شورت و کیری که بعد یه بوسه تو دهنم مثل ٱبنبات بود ٬ بعد دو سه دقیقه نوبت اون بود هلم داد رو کاناپه جینم از پام در اورد نشست رو زمین یه نگاه با شیطنت کرد و زبونش سمت کصم رفت ؛ چشم بسته شده بود انگار اون سمت تاریک روحم بالاخره ٱروم گرفته بود و نفسام تند شده بود که گرمی کیرش تو خودم حس کردم چشم باز کردم همو میبوسیدیم پاهام کم کم از دور کمرش به روی شونش رسیده بود و سرعت عقب جلو کردنش تند شده بود ٬ همزمان باهم ارضا شدیم بعد یه لرزش عمیق کنارم نشست و دست رو صورتم میکشید قربون صدقم میرفت ؛ میگفت کاش میشد هر روز اینو تجربه کنیم یه قطره اشک از چشم چکید ٬ من واقعا اونو میخواستم یه خیانت نبود … یه احساس واقعی بود
بالاخره تصمیمم گرفتم از مسعود جدا شدم و الان ۳ ماهه زندگیم تغییر کرده و به خاطر حرف و حدیث ها مجبوریم حداقل یکی دو سال صبر کنیم اما تقریبا هر روز باهمیم و از زندگیم راضی ترم ؛ قضاوت نکنید
نوشته: R-H
10 پاسخ به “رها”
کسشر نگو دیگهجنده بودی و خیانت کردی
نوش جونت
ما فقط میخونیم کوس تو حال اومده ما چرا قضاوت کنیم نوش جون تو و اونی که کرده تیرخور و تیرانداز
اگه بگیرتتببین تا موقعی که مردها میرسونم راسته بهت صد جور قول میدن اما بعدش منکر تموم حرفاشون میشنمنتظر باش جنده
اگه الان از زندگیت راضی هستی و آرامش داری تصمیم درستی گرفتی، زندگی شخصی هر انسان به خودش مربوطه
هعی
وایسا تا بگیرتت😀😀
همینکه خودت خواستی ودنبالش رفتی خوبه
تو ی جنده ای و علاوه بر اینکه خودتو بی آبرو کردی بخاطر ۲۰ دقیقه لذتزندگی پسرتم خراب کردی جنده کوچولونمیدونم این داستان واقعی یا نه اما ریدم دهن هر کسی که خیانت میکنه و کسایی هم ازت حمایت و اونو توجیه میکنن
ببین هر جور دوست داری خودتو توجیه کن ولی تو حر.وم زاده ایو ی هرزه و جنده