سلام من میلاد هستم 28 سالمه . یه خاطره سکسی (عالی از نظر خودم) دارم که دوست دارم تعریف کنم شاید خوشتون بیاد .
خب من مدرک لیسانس برق دارم و برای استخدام به چندتا شرکت رزومه داده بودم تا اینکه یکی از شرکتها استخدام شدم شرکت خیلی بزرگی نبود . این داستانی که دارم تعریف میکنم برای شش سال پیشه . اول از خودم یکمی بگم قدم 184 هست و هیکل خوبی دارم ورزش حرفه ای نمیکنم ولی بی تحرک هم نیستم وزنم 95 متغیر هست گاهی میره بالا و با ورزش و تمرین و رژیم کمش میکنم در کل بدن ورزیده ای دارم فکر نکنید سیکس پک دارم نه . خب راستش روزهای اولی که استخدام شده بودم چون میخاستم بهم اعتماد پیدا کنند هرچی بهم میگفتن میگفتم چشم و اطاعت میکردم . یه مدیر فنی داشتیم که حدودا چهل و سه چهار سالش بود کچل و چاق با قیافه زمخت (تخمی) و تقریبا بی ریخت و خیلی هم پر مدعا و قیافه بگیر ، البته حق هم داشت چون جزء سهام دارهای شرکت بود . این مرتیکه ی خیکی از همون اول شروع کرد به اذیت کردن من چون هر جوری بخواهی حساب کنی از نظر قیافه و تناسب اندام و زیبائی چهره من صد بلکه هزار پله ازش سر تر بودم و انگار همین موضوع اونو اذیت میکرد برای همین هنوز چند ماهی از استخدامم نگذشت بود که این اقا که اسمش فرهاد بود هی کارهایی بهم محول میکرد که اصلا در حیطه کاری یه مهندس نبود و میخاست اینطوری منو بچزونه منم خب مجبور بودم انجام بدم وقتی میدید من ناچارم اوامرشو انجام بدم همیشه وقتی منو میدید یه نیش خندی بهم میزد توی دلم بد کینه ای بهش داشتم ولی خب اون میتونست با یه اشاره منو اخراجم کنه . حدودا یه چهار پنج ماهی گذشته بود که منو صدام کرد رفتم اتاقش با یه لحن تحقیر امیزی سوئیچ ماشینشو انداخت طرفم و گفت اینو ببر کارواش بده خوب همه جاشو تر تمیز کنند ، منو میگی دوست داشتم کله شو بکنم بیشرف برای اینکه یه کاری کنه خودم از شرکت برم داشت حسابی رو مخم راه میرفت ولی بازم تحمل کردم و سوئیچشو برداشتم و ماشینشو بردم کارواش و دادم براش شستن و برگردوندم و سوئیچشو براش بردم اونم یه تشکر خشک و خالی کرد گفت چقدر شده ؟ و منم هزینه شو ازش گرفتم دوباره هفته بعد هم گفت ماشینمو ببر کارواش یه سه هفته ای همین شده بود کارم جوریکه بقیه بچه ها مسخرم میکردن که دارم پادویه مدیر فنی را میکنم . یه بار فرهاد بهم گفت ماشینو بده کارواش بعد ببرمش خونه اش اون یکی ماشینو براش بیارم و ادرس خونه شو بهم داد منم ماشینو دادم شستن و بردمش خونه اش و زنگ را زدم لعنتی یه ویلا توی شهرک غرب داشت چه ویلائی هم داشت ؟! تازه فهمیده بودم بیشرف چقدر پولداره چندتا ماشین داشت و یه ویلا به چه بزرگی و قشنگی ، توی دلم گفتم ببین تو رو خدا این مرتیکه با اون قیافه عنش صاحب چه دم و دستگاهیه !! ؟؟ اونوقت منه جوون باید براش پادوی کنم با مدرک لیسانس خلاصه هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم تا یکمی دلم خنک بشه . وقتی ماشینو بردم تو حیاط ویلا یه خانم نسبتا جوانی اومد سلام کرد معلوم بود مستخدم خونه هست گفتم ماشین مهندس را اوردم مهندس گفت اون یکی ماشینو براش ببرم اون خانم هم گفت پس صبر کن به خانم بگم من نمیدونم گفتم باشه و منتظر موندم تا سوئیچ ماشینی که قرار بود ببرم را ازشون بگیرم همینطوری داشتم برای خودم تو حیاط راه میرفتم که یهوئی صدای یه خانمی اومد برگشتم و دیدم یه خانم دیگه ای هست ولی مشخص بود این احتمالا باید زن مهندس فرهاد باشه چون بهش نمیخورد مستخدم باشه یه شلوار استرج مشکی تنگ پاش کرده بود یه تاپ که قشنگ چاک سینه اش پیدا بود و روی تاپ هم یه سوئیشرت تنش کرده بود لعنتی خوشگل و قد بلند و خوش هیکل و به قول معروف یه دافی بود برای خودش بهش سلام کردم و اونم سلام کرد بهش میخورد سی یا سی و چند ساله باشه بیشرف این فرهاد چه شانس داره اون از خونه و زندگیش اینم از زنش اصلا این زن به اون کودن کچل نمیخوره اخه . وقتی زن فرهادو دیدم یکمی دست پاچه شدم با یکمی لکنت گفتم مهندس گفتن این ماشینو بزارم اون یکی ماشینو براش ببرم اونم وقتی دید من دست پاچه هستم خنده ای کرد . هم من داشتم سرتا پای اونو برنداز میکردم هم اون داشت منو برانداز میکرد یکمی هر دو داشتیم به هم نگاه نگاه میکردیم که خانم گفت وایسا برم سوئیچو برات بیارم و وقتی برگشت که بره از پشت که دیدمش وای چی میدیدم یه کون بینهایت جذاب و گرد و خوش فرم با رونهائی پر و خوش تراش و ساق پاهاش هم که نگو از پشت دیونه کننده بود از روبرو روانی کننده بازم توی دلم هرچی فحش بود نثار فرهاد کردم که اخه بیشرف کچل تورو چه به این هلو خوشمزه و شیرین . یکمی صبر کردم و خانم با سوئیچ برگشت داد دستم و منم ازش تشکر کردم میخاستم برگردم برم که خانمه صدام کرد گفت آقا آقا برگشتم گفتم بله بفرمائید گفت اسمتونو نگفتید منم خودمو معرفی کردم گفتم میلاد هستم اونم یه لبخند دیگه ای زد و گفت منم شیرین هستم گفتم خیلی خوشبختم و گفتم اگر امری ندارید من ماشینو ببرم ؟ گفت نه برو منم سوار اون یکی ماشین شدم و تو راه همش به زنه فرهاد فکر میکردم لعنتی عجب چیزی بود با اون صدای زیباش ، با اون کس و کون و رونهای خوردنیش تا شرکت همش صورت و اندام شیرین جلوی چشم بود و از اینکه دیده بودمش و چند کلمه ای هم باهاش حرف زده بودم عشق میکردم . هر چی بیشتر به شیرین فکر میکردم بیشتر فرهادو تف و لعنت میکردم (هههههه) رسیدم شرکت و رفتم سوئیچ را دادم مهندس اونم بازم یه تشکر خشک و خالی کرد که انگار داره منت سرم میزاره . بعد از اولین ملاقاتم با شیرین خانم انگار یه جوارئی منتظر بودم تا مهندس فرهاد بهم بگه برم خونه شون ، بد جوری شیرین با اون اندام فوق العاده اش رفته بود رو مخم لعنتی از پشت وقتی راه میرفت اون کون دیونه کننده بود . انگار انتظار کشیدنم هم زیاد طول نکشید چون به یک هفته نرسیده بود که فرهاد صدام کرد و رفتم ببینم دوباره چکارم داره بهم گفت میری خونه ما خانمم میخاد بره خرید میری میبریش و برمیگردی منم که از خدا خواسته بودم تا دوباره اون لعبت جذاب را ببینمش سریع گفتم چشم و راه افتادم سمت خونه فرهاد و در زدم همون مستخدمه جواب داد گفتم از طرف مهندس فرهاد هستم و خودمو معرفی کردم اونم گفت صبر کنم ولی در را باز کرد رفتم داخل حیاط و منتظر شدم تا شیرین خانم بیاد . لامصب وقتی اومد انگار یه حوری بهشتی جلوم ظاهر شده یه آرایشی کرده بود که جیگر بود جیگرترم شده بود وقتی دیدمش سلام کردم اونم بازم با لبخندی مثل خودش شیرین بهم سلام کرد در ماشینو براش باز کردم عقب نشست و منم نشستم پشت فرمان و گفتم بفرمائید باید کجا بریم اونم آدرس یکی از مراکز خرید همون شهرک غرب را داد منکه بلد نبودم راهنمائیم کرد بردمش گفتم من تو ماشین منتظرم برگردید که شیرین با همون صدای جذابش گفت پس کی بهم کمک میکنه ؟ گفتم چشم و باهاش همراه شدم راستش من بد لباس نیستم ولی خب پیش لباسها و تیپ شیرین من خیلی دیده نمشدم و پشت سر شیرین راه میرفتم هرکی مارا میدید حتما متوجه میشد که من با این زن هیچ نسبتی نداریم . یه چند جا خرید کرد از مغازه های خیلی شیک که من عمرا پامو توش میزاشتم چندتا پاکت بزرگ خریدش دستم بود و داشتم همراهش میرفتم (با چند متری فاصله) که یهوئی دوتا جوون خودشون را نزدیک شیرین کردن و یه متلکی به شیرین گفتن منم یهوئی پاکتهارو گذاشتم زمین یه فردین بازی دراوردم جلوی شیرین و پریدم با اون دوتا گلاویز شدم که فکر نکنند این خوشگل خانم تنهاست خلاصه مردم و مغازه دارها ریختن و مارو جدامون کردن ماجرا تموم شد ولی شیرین انگار از کاری که کرده بودم خیلی خوشش اومده بود موقع برگشتن اومد نشست جلو خریدهاشو صندلی عقب گذاشتم براش ازش معذرت خواهی کردم اونم با همون لبخند قشنگش گفت ووای مرسی میلاد جان من ازت معذرت میخام عزیزم که باعث شدم تو با اونا درگیر بشی گفتم فدای سرتون خانم کاری نکردم که شیرینم گفت وای نه میلاد جان مرسی عزیزم . وقتی میگفت عزیزم دلم غنج میرفت دوست داشتم همونجا تو ماشین بگیرمش و محکم بغلش کنم لبهاشو بخورم و یا همه بدنشو بخورم . بعدش راه افتادیم سمت خونه و رسوندمش و گفتم امری ندارید؟ گفت نه عزیزم بازم ممنونم ولی رفتی شرکت یه وقت به مهندس چیزی نگی ها گفتم نه خانم مطمئن باشید اونم گفت برو به سلامت میلاد جان منم برگشتم شرکت و سوئیچ را دادم مهندس ، مهندس پرسید چرا اینقدر دیر کردی ؟ گفتم خانمتون خریدش طول کشید گفت اهان باشه برو گفتم چشم .
خب فکر کنم برای اینکه طولانی و خسته کننده نباشه تا اینجا بس باشه بقیشو در قسمت بعدی تعریف میکنم . امیدوارم خوشتون اومده باشه .
خب من مدرک لیسانس برق دارم و برای استخدام به چندتا شرکت رزومه داده بودم تا اینکه یکی از شرکتها استخدام شدم شرکت خیلی بزرگی نبود . این داستانی که دارم تعریف میکنم برای شش سال پیشه . اول از خودم یکمی بگم قدم 184 هست و هیکل خوبی دارم ورزش حرفه ای نمیکنم ولی بی تحرک هم نیستم وزنم 95 متغیر هست گاهی میره بالا و با ورزش و تمرین و رژیم کمش میکنم در کل بدن ورزیده ای دارم فکر نکنید سیکس پک دارم نه . خب راستش روزهای اولی که استخدام شده بودم چون میخاستم بهم اعتماد پیدا کنند هرچی بهم میگفتن میگفتم چشم و اطاعت میکردم . یه مدیر فنی داشتیم که حدودا چهل و سه چهار سالش بود کچل و چاق با قیافه زمخت (تخمی) و تقریبا بی ریخت و خیلی هم پر مدعا و قیافه بگیر ، البته حق هم داشت چون جزء سهام دارهای شرکت بود . این مرتیکه ی خیکی از همون اول شروع کرد به اذیت کردن من چون هر جوری بخواهی حساب کنی از نظر قیافه و تناسب اندام و زیبائی چهره من صد بلکه هزار پله ازش سر تر بودم و انگار همین موضوع اونو اذیت میکرد برای همین هنوز چند ماهی از استخدامم نگذشت بود که این اقا که اسمش فرهاد بود هی کارهایی بهم محول میکرد که اصلا در حیطه کاری یه مهندس نبود و میخاست اینطوری منو بچزونه منم خب مجبور بودم انجام بدم وقتی میدید من ناچارم اوامرشو انجام بدم همیشه وقتی منو میدید یه نیش خندی بهم میزد توی دلم بد کینه ای بهش داشتم ولی خب اون میتونست با یه اشاره منو اخراجم کنه . حدودا یه چهار پنج ماهی گذشته بود که منو صدام کرد رفتم اتاقش با یه لحن تحقیر امیزی سوئیچ ماشینشو انداخت طرفم و گفت اینو ببر کارواش بده خوب همه جاشو تر تمیز کنند ، منو میگی دوست داشتم کله شو بکنم بیشرف برای اینکه یه کاری کنه خودم از شرکت برم داشت حسابی رو مخم راه میرفت ولی بازم تحمل کردم و سوئیچشو برداشتم و ماشینشو بردم کارواش و دادم براش شستن و برگردوندم و سوئیچشو براش بردم اونم یه تشکر خشک و خالی کرد گفت چقدر شده ؟ و منم هزینه شو ازش گرفتم دوباره هفته بعد هم گفت ماشینمو ببر کارواش یه سه هفته ای همین شده بود کارم جوریکه بقیه بچه ها مسخرم میکردن که دارم پادویه مدیر فنی را میکنم . یه بار فرهاد بهم گفت ماشینو بده کارواش بعد ببرمش خونه اش اون یکی ماشینو براش بیارم و ادرس خونه شو بهم داد منم ماشینو دادم شستن و بردمش خونه اش و زنگ را زدم لعنتی یه ویلا توی شهرک غرب داشت چه ویلائی هم داشت ؟! تازه فهمیده بودم بیشرف چقدر پولداره چندتا ماشین داشت و یه ویلا به چه بزرگی و قشنگی ، توی دلم گفتم ببین تو رو خدا این مرتیکه با اون قیافه عنش صاحب چه دم و دستگاهیه !! ؟؟ اونوقت منه جوون باید براش پادوی کنم با مدرک لیسانس خلاصه هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم تا یکمی دلم خنک بشه . وقتی ماشینو بردم تو حیاط ویلا یه خانم نسبتا جوانی اومد سلام کرد معلوم بود مستخدم خونه هست گفتم ماشین مهندس را اوردم مهندس گفت اون یکی ماشینو براش ببرم اون خانم هم گفت پس صبر کن به خانم بگم من نمیدونم گفتم باشه و منتظر موندم تا سوئیچ ماشینی که قرار بود ببرم را ازشون بگیرم همینطوری داشتم برای خودم تو حیاط راه میرفتم که یهوئی صدای یه خانمی اومد برگشتم و دیدم یه خانم دیگه ای هست ولی مشخص بود این احتمالا باید زن مهندس فرهاد باشه چون بهش نمیخورد مستخدم باشه یه شلوار استرج مشکی تنگ پاش کرده بود یه تاپ که قشنگ چاک سینه اش پیدا بود و روی تاپ هم یه سوئیشرت تنش کرده بود لعنتی خوشگل و قد بلند و خوش هیکل و به قول معروف یه دافی بود برای خودش بهش سلام کردم و اونم سلام کرد بهش میخورد سی یا سی و چند ساله باشه بیشرف این فرهاد چه شانس داره اون از خونه و زندگیش اینم از زنش اصلا این زن به اون کودن کچل نمیخوره اخه . وقتی زن فرهادو دیدم یکمی دست پاچه شدم با یکمی لکنت گفتم مهندس گفتن این ماشینو بزارم اون یکی ماشینو براش ببرم اونم وقتی دید من دست پاچه هستم خنده ای کرد . هم من داشتم سرتا پای اونو برنداز میکردم هم اون داشت منو برانداز میکرد یکمی هر دو داشتیم به هم نگاه نگاه میکردیم که خانم گفت وایسا برم سوئیچو برات بیارم و وقتی برگشت که بره از پشت که دیدمش وای چی میدیدم یه کون بینهایت جذاب و گرد و خوش فرم با رونهائی پر و خوش تراش و ساق پاهاش هم که نگو از پشت دیونه کننده بود از روبرو روانی کننده بازم توی دلم هرچی فحش بود نثار فرهاد کردم که اخه بیشرف کچل تورو چه به این هلو خوشمزه و شیرین . یکمی صبر کردم و خانم با سوئیچ برگشت داد دستم و منم ازش تشکر کردم میخاستم برگردم برم که خانمه صدام کرد گفت آقا آقا برگشتم گفتم بله بفرمائید گفت اسمتونو نگفتید منم خودمو معرفی کردم گفتم میلاد هستم اونم یه لبخند دیگه ای زد و گفت منم شیرین هستم گفتم خیلی خوشبختم و گفتم اگر امری ندارید من ماشینو ببرم ؟ گفت نه برو منم سوار اون یکی ماشین شدم و تو راه همش به زنه فرهاد فکر میکردم لعنتی عجب چیزی بود با اون صدای زیباش ، با اون کس و کون و رونهای خوردنیش تا شرکت همش صورت و اندام شیرین جلوی چشم بود و از اینکه دیده بودمش و چند کلمه ای هم باهاش حرف زده بودم عشق میکردم . هر چی بیشتر به شیرین فکر میکردم بیشتر فرهادو تف و لعنت میکردم (هههههه) رسیدم شرکت و رفتم سوئیچ را دادم مهندس اونم بازم یه تشکر خشک و خالی کرد که انگار داره منت سرم میزاره . بعد از اولین ملاقاتم با شیرین خانم انگار یه جوارئی منتظر بودم تا مهندس فرهاد بهم بگه برم خونه شون ، بد جوری شیرین با اون اندام فوق العاده اش رفته بود رو مخم لعنتی از پشت وقتی راه میرفت اون کون دیونه کننده بود . انگار انتظار کشیدنم هم زیاد طول نکشید چون به یک هفته نرسیده بود که فرهاد صدام کرد و رفتم ببینم دوباره چکارم داره بهم گفت میری خونه ما خانمم میخاد بره خرید میری میبریش و برمیگردی منم که از خدا خواسته بودم تا دوباره اون لعبت جذاب را ببینمش سریع گفتم چشم و راه افتادم سمت خونه فرهاد و در زدم همون مستخدمه جواب داد گفتم از طرف مهندس فرهاد هستم و خودمو معرفی کردم اونم گفت صبر کنم ولی در را باز کرد رفتم داخل حیاط و منتظر شدم تا شیرین خانم بیاد . لامصب وقتی اومد انگار یه حوری بهشتی جلوم ظاهر شده یه آرایشی کرده بود که جیگر بود جیگرترم شده بود وقتی دیدمش سلام کردم اونم بازم با لبخندی مثل خودش شیرین بهم سلام کرد در ماشینو براش باز کردم عقب نشست و منم نشستم پشت فرمان و گفتم بفرمائید باید کجا بریم اونم آدرس یکی از مراکز خرید همون شهرک غرب را داد منکه بلد نبودم راهنمائیم کرد بردمش گفتم من تو ماشین منتظرم برگردید که شیرین با همون صدای جذابش گفت پس کی بهم کمک میکنه ؟ گفتم چشم و باهاش همراه شدم راستش من بد لباس نیستم ولی خب پیش لباسها و تیپ شیرین من خیلی دیده نمشدم و پشت سر شیرین راه میرفتم هرکی مارا میدید حتما متوجه میشد که من با این زن هیچ نسبتی نداریم . یه چند جا خرید کرد از مغازه های خیلی شیک که من عمرا پامو توش میزاشتم چندتا پاکت بزرگ خریدش دستم بود و داشتم همراهش میرفتم (با چند متری فاصله) که یهوئی دوتا جوون خودشون را نزدیک شیرین کردن و یه متلکی به شیرین گفتن منم یهوئی پاکتهارو گذاشتم زمین یه فردین بازی دراوردم جلوی شیرین و پریدم با اون دوتا گلاویز شدم که فکر نکنند این خوشگل خانم تنهاست خلاصه مردم و مغازه دارها ریختن و مارو جدامون کردن ماجرا تموم شد ولی شیرین انگار از کاری که کرده بودم خیلی خوشش اومده بود موقع برگشتن اومد نشست جلو خریدهاشو صندلی عقب گذاشتم براش ازش معذرت خواهی کردم اونم با همون لبخند قشنگش گفت ووای مرسی میلاد جان من ازت معذرت میخام عزیزم که باعث شدم تو با اونا درگیر بشی گفتم فدای سرتون خانم کاری نکردم که شیرینم گفت وای نه میلاد جان مرسی عزیزم . وقتی میگفت عزیزم دلم غنج میرفت دوست داشتم همونجا تو ماشین بگیرمش و محکم بغلش کنم لبهاشو بخورم و یا همه بدنشو بخورم . بعدش راه افتادیم سمت خونه و رسوندمش و گفتم امری ندارید؟ گفت نه عزیزم بازم ممنونم ولی رفتی شرکت یه وقت به مهندس چیزی نگی ها گفتم نه خانم مطمئن باشید اونم گفت برو به سلامت میلاد جان منم برگشتم شرکت و سوئیچ را دادم مهندس ، مهندس پرسید چرا اینقدر دیر کردی ؟ گفتم خانمتون خریدش طول کشید گفت اهان باشه برو گفتم چشم .
خب فکر کنم برای اینکه طولانی و خسته کننده نباشه تا اینجا بس باشه بقیشو در قسمت بعدی تعریف میکنم . امیدوارم خوشتون اومده باشه .
نوشته: میلاد
29 پاسخ به “زن مهندس فرهاد (۱)”
فعلا يه ديس لايك ميدم تا قسمت بعد اگر خوب بود پس ميگيرم اگر نه ضربدرى ميشاشم تو صورتته
رئیس مهندس فرهاد : سن بالا کچل بد اخلاق!!کارمند زیر دست : میلاد جوون و به قول خودش هزار پله خوشگل تر!! یعنی یه بچه خوشگل!!
یحتمل فرهاد تمام داستان پارادوکس تو و مهندس کچل هست ،درسته؟
بابا چه ایرادی داره بگی پادوئی یا آبدارچی یا نظافتچی؟با احترام به تمام مشاغل و شرافتشون، الان خیلیا با مدارک بالاتر، آرزوشونه بیکار نباشن و خیلیا هم با همون مدارک، مشغول همین کاران.تو که یه بیسواد الدنگی که صرفا واسه عقب و عقبهت استخدام شدی و فرهاد کچل و نصرت قالپاق و ممد دماغ و تقی کثیف، دنبالتن.باقی داستان هم به گشاد شدنت، ختم میشه.برجهای همون مناطقی که حسرتشون رو داری، حوالهت بادا ابله الدنگ!
عالی رفیققسمت بعدی سری بنداز
کیرم تو امضای مدرک لیسانست. گاییدی ما رو با لیسانس!حتی خلاقیت در اسامی کصتانش هم نداره. رفته وسط تخیلات شیرین و فرهاد.
وای چقدر خندیدم، پسر تو با این فکر سوژه بهتری می تونی خلق کنی این داستانها مال همون زمون زنده یاد فردین و بیک ایمانوردی هست که معمولا کتک خورش هم حسن رضایی بود. اما یادت باشه در مصاحبه های قبل از استخدام، مدیر فنی هم نقش داره، چطور فرهاد کچلو قبلش ندیدی؟ این چه شرکت کوچیکی هست که هم کارشناس و هم مدیر فنی فقط توی دفتر نشستند و مدیر خان فنی خان از نفرات برای کارهای شخصی استفاده میکنه خبرش هم به گوش کر و چشم کور مدیر عامل نمی رسه؟ پسرجان در قسمت بعدی بجای اینکه شیرین، همسر فرهاد رو ترتیبش را بدی اول اسم خودت رو از میلاد به خسرو تغییر بده تا افسانه تاریخی ایران زمین رو در روزگار نو تکرار کنی، ( فقط نفری که خودکشی می کنه بجای کلنگ بایستی برق بالای 220 ولت بکار ببره)
یه قسمت خدنگی نوشتی فقط😐
اخرش فرهاد میفهمه چشمت دنبال زنشه با سر کچلش میره تو کونت
شاه ایکس کص مغز ی مدت نبود خوشحال بودیم،احمد کص مغز تر اومد،الان۲تاشون هستنچقد میگیرید زیر هر داستان کص بگید؟
خدایی اصلا خوشمون نیومد…یجوری مسخره بود
داستانت رو فقط تا نصفه خونوم و به این نتیجه رسیدم هرچه بد و بیراه بهت گفتن حقتهیهو گفت اسمتونو نگفتین؟؟؟منم شیرینم؟؟؟تخمی تر از این نمیشه نوشت یعنی رو هوا، بی منطق، چرت موندم اینا کین لایک میدن
دیروز هم ی داستان بااین موضوع نود درصد شبیه این بود آپلود شد فقط اسما عوض کرده بایکم تغییرات
داستانت بد نبود ولی به نظرم چند قسمت که مهندس فرهاد کونت گذاشته رو سانسور کردی کلک
کسکش زیر لفظی میخوای؟ بنویس بره دیگه
یه ابله هستی تولیسانس خخخخاخه کونی الان با لیسانس که هیچی اگر پول نداشته باشی با دکترا هم باید بری کارگری بکنیریدم تو مدرک ات ریدم تو مدرک خودم و بقیه…تو این مملکت اصلا مدرک ارزشی داره آیا…؟ اونقدر مدرک دانشگاه آزاد و پیام نور ریخته که نگو تازه مدارک دانشگاه دولتی هم همه بی سواد… اخه کونی با یه مدرک لیسانس خودت رو با اون مرد ثروتمند مقایسه میکنی؟! 100 سال باید کون بدی بتونی بشی اون دیوث
اولا مملکت همین همه دارن یا میدوشن یا سو استفاده میکنند.دوماً از قدیم گفتن انگور خوب مال شغال و هرچی شکم گنده و کچل و زشت باشی ولی پولدار باشی زن خوب نه ولی قشنگ گیرت میاد .سوما ما کار به راست و دروغ نداریم و کلا زن شوهر دار جیز ولی حالا تو شدی زیر دست اون کچل زن نازشم بشه دست تو اگه مثلاً خنک میشی .ولی کمتر رییس محترم و خوب پیدا میشه اونم تهران ، فعلا رسم شده تو شرکت ها و … به نوعی سواری گرفتن از زیر دست و خیلی از منشی ها دو کاره هستن و این رسم کثیف فعلا پابرجا هست و افسوس.در کل از ماست که بر ماست.
خاک بر سرتون مفلسای عقدهایهنوز فنتزیاتون هم پر از عقدهستیه چیزایی هم براتون سکسیه که همه جای دنیا عادیهاز بالای تاپ چاک سینهاش پیدا بود؟؟!!!خاک بر سر ندید بدیدت بدبختهمین کونیای دیوث مثل شما هستن که نمیذارن دخترا تو خیابون آزاد باشنکس کش جقی
وای عزیزم خب لباسشم تنش میکردی😂😂😂
بخدا گفتن لیسانس دارم دیگه مضحکه وقتی بیسوادهاش مدرک دکترا دارن! نمونهاش دکتر حسن!!!من که الان چند ساله دیگه نمیگم و جایی اگه بگن بپرسن با استدلال حالیشون میکنم که سواد مهمتر از مدرکه!داستانت یه جورایی طنز و یه رگهی تلخی داره. هرچند ازش نتیجه میگیریم : گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!
ولی زود زود بزار باحال بود
.
هرچی خیار خوب وکردنیه نصیب کفتار میشه که یه فردین بیاد و بشه شب کن خیار حالا کجا بکنه نمیدونم بکنتش یا بکنه تو کون خودش باید قسمت بعد رو خوند
فعلا که خر همال بودی حالا ببینیم بعدش چی میشی با مدرک لیسانست…
ادامه اش چی شد پس
منکه نویسنده این داستان را نمیشناسم به راست و دروغشم کاری ندارم ولی کامتهای بعضی از دوستان خیلی برام جالب و قابل تامل بود مخصوصا دوستی که در مورد زیر دست بودن تو برخی از شرکتها گفته بود و باید بگم من خودم شاهید این قضیه هستم و به عینه دیدم که زن رئیس یکی از بخشها چقدر با شوهر تفاوت داره و در عین حال مدیره چقدر به خودش میباله حالا دیگه از پشت ماجرا و زندگیشون خبر ندارم و به من هم مربوط نیست ولی به عنوان یکی که شاهد این قضیه هست که انگور خوب مال شغاله واقعا آره درسته دیدم که میگم و این هم نمیشه به همه تعمیم داد. حالا این پسره هم راست یا دروغ اگر رفته با زن مدیرشون رابطه داشته به خودش مربوطه .
من روبروی یک خانه کار میکردم زنه خیلی شوهرش پولدار بود زنه با یک پسر جوان که کارمند شوهرش بود دوست بود
خوب بود. 👍👍👍
این که بقیه فحش کش ت می کنن حقتهگوساله فرهاد وقتی به قیافه و هیکل توهمی تو حسودیش میشه چجور گوشت رو داده دست گربه؟تقصیر ندارن میگن جقس