شاهین از در اتاق نگاه میکرد و نفسش بند اومده بود. چشماش قفل شده بود روی پستونای پر شیر زنش که با هر مکیدن، بیشتر سفت و سنگین میشدن.
الهه سرشو بلند کرد، نگاهش کرد و گفت:
— «چیه شاهین؟ اینجوری زل نزن… حسودی میکنی بچهس داره میمکه؟»
شاهین جلو اومد، نشست کنارش. دستشو کشید روی رونش، بعد آروم گذاشت روی پستون خالیشده. صدای گرفتهای گفت:
— «الهه… نمیتونم تحمل کنم… دارم میسوزم.»
الهه بچه رو آروم کنار گذاشت. شیر هنوز از نوک سینههاش فواره میزد. لبخند شهوتی زد و گفت:
— «پس بیا… تو هم سهم خودتو بگیر…»
شاهین دیگه معطل نکرد. خم شد و پستونای خیس و بزرگ الهه رو گرفت توی دهنش. محکم مکید. شیر با فشار پاشید توی دهنش، روی زبونش، حتی از گوشهی لبش سرازیر شد. الهه جیغجیغ خنده کرد و نالید:
— «آخ… آرومتر شاهین… میسوزونیم منو… بیشتر بخور… هم شیرمو، هم منو…»
شاهین وحشی شده بود. با هر مک زدن محکم فشار میداد، نوک سینه رو میکشید، شیر پاشیده میشد رو صورتش. دستاشم از فشار پستونای گندهی الهه ول نمیکرد. الهه از شدت لذت به خودش میپیچید، بدنش میلرزید، با صدای شهوتی نفسنفس میزد.
و شاهین با دست دیگه از لای شرت قرمز و توری الهه کوس پف کرده و چاق الهه رو میمالید
شاهین دیگه چیزی حالیش نبود. پستونای گندهی الهه رو با دو دست گرفته بود، مثل خمیر میمالید و همزمان محکم میمکید. شیر با فشار میپرید توی دهنش و الهه با هر فوارهی شیر جیغ میزد:
— «آآخ شاهییییین… بس کن، دیوونهم کردی… بیشتر بخور… سینههام داره منفجر میشه…»
بدن الهه تکونتکون میخورد. دامن بلندش بالا رفته بود، رونهای سفید و لرزونش پیدا شده بود. شاهین سرشو از پستوناش برنداشت، فقط بین مکیدنها، با صدای گرفته و پر شهوت گفت:
— «الهه… دیگه نمیتونم… میخوام همینجا کوست بگام…»
الهه با نفسهای بریده، صورتشو آورد نزدیک و در گوشش زمزمه کرد:
— «بکن شاهین… با همهی قدرتت… منو بکن… میخوام با فشار کیرت تو جیغ بکشم…»
شاهین الهه رو روی تخت خوابوند. پستونای سنگینش مثل دو کوه تکون میخورد و با هر فشار نفسگیر بالا و پایین میپرید. ضربههاش وحشیانه بود، تخت صدا میکرد، صدای جیغ و نالهی الهه کل خونه رو پر کرده بود.
الهه با هر ضربه، پستوناشو خودش میگرفت و فشار میداد، شیر دوباره از نوک سینهها فواره میزد، میپاشید رو شکم و سینهی شاهین. اون وسط ناله میکرد:
— «آآآخ… شاهیییییییییین… بزن… بزن محکمترمنو بکن کوسم پاره کن… پستونام داره میترکه…»
شاهین بیوقفه فشار میآورد، با دست یکی از سینههاشو گرفته بود و میمکید، همزمان که تو کوس الهه میکوبید. هر دو مثل وحشیها میلرزیدن، جیغ و ناله قاطی صدای ضربهها شده بود.
:
شاهین دیگه کنترلشو از دست داده بود، با هر فشار و تلمبه تو کوس الهه تخت میکوبید به دیوار. پستونای گندهی الهه وحشیانه بالا و پایین میپرید و نوکاش از شدت مالش و مکیدن شاهین قرمز و متورم شده بود.
الهه با جیغهای بلند و نفسهای بریده مینالید:
— «شاهیییییییین… ولم نکن… می خوام تیکه تیکه م کنی… پستونامو بکن تو دهنت…»
شاهین خم شد، یکی از سینههاشو توی دهن گرفت و اونقدر محکم مکید که شیر با فشار زد بیرون، ریخت روی صورتش و پخش شد روی سینهی الهه. اون با لذت جیغ زد:
— «آآآخ… آییییی… بیشتر… شیرم داره میاد… بخور… دیوونهم کن…»
شاهین با یک دست پستونشو میچلوند، با دست دیگه کمرشو گرفته بود و وحشیانه تو کوس الهه میکوبید. ضربههاش اونقدر شدید بود که کل بدن الهه بالا و پایین میپرید.
الهه زیر فشارهای بیامان مثل دیوونهها سرشو به بالش میکوبید و ناله میکرد:
— «آآآآآخ… وای شاهییییین… بزن… بزن محکمتر… دارم میمیرم از لذت…»
ناگهان شیر با فشار از هر دو سینهاش فواره زد، شاهین دیوونهتر شد، بیشتر مکید و همزمان ضربههاشو شدیدتر کرد. صدای «شَلَپ شَلَپ» از برخورد بدنهاشون کل اتاق رو پر کرده بود.
الهه با آخرین نفس جیغ کشید:
— «آآآآآآآآییییی… شاهییییییییین… تموووووم شدم…»
شاهین هم با فشارهای آخر، محکمتر از همیشه کیرش رو داخل کوس گنده الهه کوبید و با نعرهای کوتاه به اوج رسید. هر دو بدنشون از شدت لرزش مثل برق گرفته میلرزید.
الهه با پستونای خیس و لرزونش روی سینهی شاهین افتاد، هنوز نفسنفس میزد و شیر از نوک سینههاش میچکید.
پایان قسمت اول
نوشته: شوهر الهه
2 پاسخ به “داستان های الهه (۱)”
چه چیزا
این اتفاق اکثر ما مردای متاهل داریم بعد از بدنیا اومدم بچه شیر میخوریم و کس میگاییم