یه نفس عمیق کشید و گفت:
– الهه… دیشب نصفه ولش کردیم… بذار ادامه بدیم.
الهه با شیطنت گفت:
– کدومشو میگی؟… نفر سوم؟
بهزاد لبخند کجی زد و دستشو گذاشت روی ران زنش:
– آره. میخوام بدونم تو واقعاً دوس داری یا نه… تصور کن یکی دیگه هم بود، همزمان که من کوست میزدم اونم پستونات میمکید… یا یکی از پشت میاومد…
الهه از شدت هیجان پاشو جمع کرد، دستشو گذاشت رو کیر شوهرش که حالا زیر شلوار ورم کرده بود و آروم گفت:
– خجالت نمیکشی؟…
بهزاد جلوتر اومد، پستونشو از زیر تاپ کشید بیرون، نوکشو گرفت بین انگشتاش و گفت:
– نه… چون میدونم خودتم میخوای. دیگه چرا ناز میکنی؟ دیشب خودت گفتی شاید بد نباشه.
الهه نفسش لرزید. بهزاد همونطور که سینهشو میمالید، ادامه داد:
– بذار یکی باشه که هر دومون حال کنیم… میخوام انتخاب کنیم… یه نفر که وقتی وارد تخت میاد، تو بیشتر از من خیس بشی…
الهه چشمشو بست، لبشو گاز گرفت و زمزمه کرد:
– میترسم بهزاد…
بهزاد صورتشو بوسید و گفت:
– نترس، همهچی دست خودمه. فقط بگو دلت کیو میخواد؟
الهه یه خندهی عصبی کرد، خودشو انداخت تو بغل شوهرش و آروم گفت:
– شاید… شاید یکی که تو هم دوسش داشته باشی…
بهزاد خندید، دستشو محکمتر دورش حلقه کرد و در گوشش زمزمه کرد:
– پس فردا شب، میخوام تکلیفو روشن کنیم…
بهزاد بعد از چند دقیقه سکوت، همونطور که سرشو روی شونهی الهه گذاشته بود گفت:
– راستشو بخوای… من از قبل یه کسی رو زیر نظر داشتم. یه پسر جوونه، اسمش هومنه. تو تلگرام چند بار تصویری باهاش حرف زدم…
الهه یکهو نشست، چشمهاشو ریز کرد:
– یعنی چی؟! با یه پسر غریبه چت میکردی؟
بهزاد خونسرد، لبخند شیطونی زد:
– فقط واسه همین موضوع. میخواستم ببینم پایهست یا نه. اتفاقاً هومن خیلی وقته ازت خوشش میاد. حتی چندتا از عکساتو دیده…
الهه گونههاش سرخ شد، قلبش تند میزد. دستشو برد سمت پستونشو ناخودآگاه گرفت.
– عکسا؟! کدوم عکسا؟
بهزاد با خندهی کلفت گفت:
– همونا که خودم گرفتم وقتی داشتی به بچه شیر میدادی. از سینههات… از تنت… هومن فقط گفت “واو… چه هیکلی… چه پستونی”… دیوونه شد.
الهه با دست محکم بهزاد رو زد:
– بیغیرت! خجالت نمیکشی؟!
بهزاد خندهاش بیشتر شد، دستشو برد بین پای الهه:
– خجالت؟! آخه میدونم همین الان کوست خیس شده. من و تو دوتایی داغیم، حالا فکر کن یه پسر جوون و تشنه بیاد وسط…
الهه نفسش به شماره افتاد، سینههاشو جلو داد و گفت:
– بهزاد… میترسم…
بهزاد لبشو روی لب زنش گذاشت، بوسهی طولانی کرد و زمزمه کرد:
– فردا شب میذارم باهاش تصویری حرف بزنی. ببینی چی میگه… اگه خوشت اومد، قرار میذاریم.
شب بعد، وقتی بچه خواب بود، بهزاد گوشی رو برداشت. نشست کنار الهه روی تخت، همون تختی که همیشه پر از خاطرات سکسیشون بود. با لبخند گفت:
– آمادهای خانوم خوشگل؟ فقط میخوای ببینی… حرف بزنی. همین.
الهه کمی ناز کرد، پتو رو کشید روی تن لختش، ولی از زیر پتو نوک سینههاش معلوم بود که سیخ شده. با تردید گفت:
– باشه… فقط نگاه کنه… چیزی نگیا.
بهزاد تماس تصویری گرفت. چند ثانیه بعد تصویر هومن روی صفحه روشن شد: یه پسر جوون، ریزهمیزه، با چشمهای براق و لبخند شهوتی.
هومن اول خیره موند. بعد با صدای پرهیجان گفت:
– وااای… خودشه… الهه خانوم! باورم نمیشه… چه خوشگلی…
الهه گونههاش گل انداخت. سرشو انداخت پایین، ولی همون لحظه بهزاد دستشو برد سمت پستون زنش و روش فشار داد. هومن توی صفحه چشماش گرد شد.
– آخ… چه سینههایی… همونن… همونا که تو عکسا دیدم…
الهه یه لحظه پلک زد. نگاهشو به هومن دوخت. قلبش تند میزد. پتو رو محکم گرفته بود، ولی بهزاد با لبخند شیطونی پتو رو کمی کنار زد. نوک پستون الهه زد بیرون.
هومن نفسشو حبس کرد:
– آخ خدا… الهه خانوم… کاش الان کنارتون بودم…
الهه زیر لب گفت:
– بهزاد… خاموش کن…
بهزاد لبشو گذاشت کنار گوش زنش:
– نه عزیزم… ادامه بده… نگاه کن چهجوری دیوونهت شده.
الهه نفس عمیق کشید، لبشو گاز گرفت، بعد رو به صفحه زمزمه کرد:
– هومن… تو خیلی پررویی…
هومن خندید، دستشو برد پایین، معلوم بود داره با کیرش ور میره:
– برای شما هرچی… فقط بذار یه بار ببینمتون…
بهزاد همونطور که سرشو برده بود روی گردن الهه و بوسه میزد، زیر گوشش گفت:
– ببین چهقدر داغت کرده… بریم یه قدم جلوتر… بذار حضوری ببینیمش.
الهه هنوز دستش روی کیر شوهرش بالا و پایین میرفت، ولی نگاهش روی تصویر هومن بود که دیوونهوار برای خودش تلمبه میزد. با نفسنفس بریده پرسید:
– مگه میشه؟ کجا؟
بهزاد لبخند پرشیطنتی زد:
– میشه… همین آخر هفته… یه بهونه جور میکنیم، بچه رو میذاریم پیش مامان، میریم با هومن قرار میذاریم.
هومن که حرفها رو شنیده بود، هیجانزده گفت:
– وای… جدی؟ الهه خانوم… فقط بگید کِی و کجا… من حاضرم هرجا بیاید.
الهه یه لحظه مکث کرد، بعد با لبای خیس از شهوت، نصفهنیمه گفت:
– بذار بهزاد هماهنگ کنه… من… من میام…
بهزاد همزمان نوک پستونای زنشو فشار داد و کیرشو توی دست الهه بیشتر جلو برد.
– دیدی؟ قبول کردی… فردا شب قراره…
الهه با صدایی لرزون و پر شهوت فقط سر تکون داد.
بهزاد و هومن تا نیمههای شب توی تلگرام چت میکردن. بهزاد میخواست همه چیز طبق نقشه و بیاسترس پیش بره. آخر سر قرار رو گذاشتن برای یک کافه خلوت توی مرکز خرید.
فردای اون روز، وقتی بهزاد داشت لباس میپوشید، به الهه گفت:
– آماده شو خانوم خوشگل… امشب دیگه هومن رو حضوری میبینیم.
الهه که هنوز گیج و پر از هیجان بود، جلوی آینه وایستاده بود. مانتوی جلو باز نازکی پوشید که پستونای درشتش از زیرش تابلو بود، یه رژ قرمز هم زد. بهزاد از پشت بغلش کرد و با دستاش پستونا رو فشار داد:
– همینجوری برو… دیوونهش میکنی.
الهه خندید و گفت:
– خجالت بکش…
اما از برق چشمش معلوم بود بدش نمیاد.
📍 غروب که رسید، بچه رو گذاشتن پیش مامان الهه. با هم رفتن سمت مرکز خرید. وقتی وارد کافه شدن، هومن با تیشرت جذب مشکی و ریش خطی منتظرشون بود. همون لحظه که نگاهش به الهه افتاد، برق شهوتی توی چشمش نشست.
الهه همونطور که نشست، حس کرد ضربان قلبش تندتر شده. بهزاد لبخند زد و گفت:
– خب… حالا واقعا شروع شد.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که نگاههای هومن و الهه قفل شد رو هم. الهه با اینکه سعی میکرد عادی رفتار کنه، هی با موهاش بازی میکرد و پستوناش زیر مانتو بالا و پایین میشد. بهزاد هم از اون طرف قهوهشو مزهمزه میکرد و با لذت صحنه رو نگاه میکرد.
هومن با صدای آروم گفت:
– راستش… اینجا زیادی شلوغه. دلم میخواد راحتتر باشیم.
بهزاد لبخند کجی زد و شونهشو انداخت بالا:
– پس چرا منتظر باشیم؟
الهه اولش کمی جا خورد، ولی وقتی دید شوهرش داره بهش چراغ سبز میده، فقط سرشو انداخت پایین و یه لبخند نصفهنیمه زد.
قرار گذاشتن دو شب بعد توی خونهی الهه، همون وقتی که بچه رو میبرن پیش مامان عفت. بهزاد با صدای جدی اما پر از شهوت گفت:
– اون شب… میخوام توی همین خونه، روی همین تخت… ببینم چطور دو نفری ازت لذت میبریم.
الهه سرخ شده بود، اما از برق چشماش معلوم بود بیطاقته. هومن هم فقط گفت:
– فقط کافیه چراغ سبز بدی.
نوشته: شوهر الهه
3 پاسخ به “داستان الهه (۲)”
چقدر قشنگ توصیف کردی
قسمت اول شاهین بود این قسمت بهزاد قسمت بعدی هم کلاغ میشه اسم شوهرش ازچرت و پرت زیاد خودت اسم هارو یادت رفته
زودتر بقیه شو بزار لطفا