داستان دوستی و گاییدن فریبا (۳)

باسلام خدمت دوستان قسمت ۳این داستان روبراتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیادوداستان روبپذیریدخلاصه حدودآ۱۰روزمونده بودکه مدارس ودانشگاها بازبشه منم تمامی وسایلی روکه بایدجمعوجورمیکردم اماده کرده بودم دیگه بایدکم کم ازخانواده خداحافظی میکردم وبه اجباردرشهرقزوین تنهای تنها به زندگی مجردی روادامه میدادم کمی ازوسایلهای ضروزی روداخل ماشین خودم گذاشتم الباقی وسایلا رویک نیسان پدرم گرفت وبارنیسان کردیم خداحافظی ماشروع شدشمارش معکوس شروع شداخرین نفرپسرخاله من بودکه بامن خداحافظی کردگفت تودیگه مردشدی ازتنهایی نترس من مطمئن هستم که توازپس تنهازندگی کردن برمیای نگران نباش من میام پیشت تنهانمیزارمت بعدپدرومادرم شروع کردن به اشک ریختن گفتم مگه منطقه جنگی میخوام برم که اینجوری دارین اشک میریزین ولی بازپدرومادرهستن دیگه کاریش نمیشدکردبرای اولین باربودکه ازشون داشتم جدامیشدم پدرم دست کردتوجیب بغل کتش دوتابسته اسکناس ۱۰۰۰تومنی دراوردگفت مهردادجان شمااین مبلغ روداشته باش اولین کاری که میکنی رسیدی قزوین برویک بانک برای خودت حساب بانکی بازکن وبعدبه من زنگ بزن شماره حساب بانکی خودت روبرام بخون تامن بتونم برات پول بفرستم که بی پول نمونی گفتم چشم باباحتمااین کارروبرات انجام میدم خداحافظی کردم ونشستم پشت فرمان من به پیش نیسان هم ازپشت سرحرکت کردیم خلاصه میکنم کل داستان روبعدازچندساعت رسیدیم به شهرقزوین به راننده نیسان گفتم داداش بزاردوتاکارگربگیریم کارمن وتونیست که بخوایم وسایل بزرگ مثل یخچال کمدوگازوماشین لباسشویی روببریم بالا گفت باشه دیدم دونفراومدن جلوماشینم گفت اقاکارگرمیخوای گفتم اره دونفرزرنگ میخوام که بتونن ازپس این وسایل بربیان گفتن اپارتمانی هستش یاویلایی گفتم اپارتمان طبقه دوم بعدبهشون گفتم اگه کارشمانیست بزارین من دنبال یکی دیگه بگردم من زیادنمیتونم معطل بشم یکی ازکارگرها گفت مانفری ۵۰۰۰تومن میگیریم گفتم زیاده گفت اخه ازپایین بایدببریم طبقه دوم خودت میدونی الان یخچال روتابالا ببریم پدرادم درمیادگفتم بدرک ۵۰۰۰تومن بهشون بده بزارتموم کنن کارخودشونو گفتم دوتاتون بشینین تونیسان نشستن وماهم حرکت کردیم به سمت خونه مجردی توراه باصاحب خونه تماس گرفتم دیدم ناهیدخانم همسرصاحب خونه جواب دادن گفتم ناهیدخانم من وسایل خونه اوردم بااجازتون میخوام وسایلا روببرم داخل خونه گفت خواهش میکنم شماالان کجایی گفتم من نزدیک اپارتمان هستم گفت من تا ده دقیقه دیگه میام اونجا بعدگفت شماخودت میخوای وسایلا روبالا ببری گفتم نه دوتاکارگرگرفتم خداحافظی کردم تلفن روقطع کردم به راننده نیسان گفتم اول ازهمه کدام وسیله روبدیم بالا گفت من نمیدونم شمابالا چی داری یانداری گفتم بالا خالیه خالیه هیچ وسیله ای ندارم من هم نرفته بودم سربزنم که ببینم خالیه یاوسیله داخلش هست یانه ده دقیقه نشدکه دیدم ناهیدخانم اومدگفت چی شده گفتم نمیدونیم کدام وسیله رواول ببریم که گفت بیااول بریم بالا رفتیم بالا دیدم یک کم وسیله زندگی مستاجرقبلی وسط حال چیده شده گفتم اینادیگه چیه گفت ایرادنداره من باهاش تماس میگیرم که بیاداینهاروببره گفتم یعنی این چندمدت زنده نبوده که بیادمابقی وسایلشوببره شایدمن دوست ندارم بعدازچیدن وسایلم ایشون واردخونه من بشن دیدم صاحب خونه میگه حق باشماست ولی بهتون قول میدم که تافرداظهراینجاروکاملا تخلیه میکنم بعدبه کارگراگفت شمابرین اول فرش روبیارین فرشارواوردن گفتم برین ته حال فرش روپهن کنیین ودوتافرش هم ببرین داخل اتاق خواب پهن کنیین خلاصه ماوسایل خودم روباهربدبختی که بودپهن کردیم توخونه ولی باوسایل مستاحرقبلی چکارکنم حدودانصف یک پیکان وانت اونم وسط حال پذیرایی مونده برام شده ایینه دق به زن صاحب خونه گفتم شماره تلفن داره که براش زنگ بزنم گفت الان که نمیشه زنگ زدمنم یک شماره ازمحل کارش دارم صبحهاباهاش تماس میگیرم گفتم همون شماره روبه من بده اگه فرداتاساعت ۳نیادوسایل روکارگرمیگیرم همه رومیریزم توپارکینگ من اینجوری تاالان زندگی نکردم من احتمال داره خانوادم یک ان بلندبشن بیان پیش من انوقت بایدچکارکنم گفت باشه شمایک امشب روتحمل کن اگه فردانیومدمن این وسایلا روخودم کارگرمیگیرم میریزم بیرون باهربدبختی که بودمتقاعدشدم که یک شب تحمل کنم تاببینم فرداچی میشه فرداصبح خواب بودم ساعت ۱۰ صبح دیدم یکی داره زنگ میزنه بلندشدم گفتم کیه دیدم زن صاحب خونه پشت درایستاده تعارف کردم دروبراش بازکردم دیدم اومدبالا گفت ببخشیدتوروخدااومدم بقیه وسایل مستاجرقبلی روببرم دیدم دونفردیگه پشت سرناهیدخانم اومدن بالا اومدن داخل وسایلهاروگرفتن وبردن پایین یک گوشه پارکینگ گذاشتن ومنم فرش نصفه لوله شده روکامل پهن کردم تادم درورودی حال اومدزن صاحب خونه روبه من کردوگفت بزارمن به این دونفرمزدشونوبهشون بدم میام بالا پیشت گفتم باشه رفتم کتری روگرفتم اب ریختم داخلش گذاشتم روی اجاق گازاب جوش اومدوقوری روچایی ریختم واب جوش ریختم توقوری گذاشتم چایی دم بکشه که دیدم زن صاحب خونه اومدودرروازپشت بست تعارف کردم گفتم بفرماییددوباره سری به اتاق خوابهازدگفت نه ماشاالله سلیقه خوبی داری وسایل منزل توخوب چیدی گفتم چکارکنم قراره چندسال زندگی مجردی کنم بایدتحمل کنم وسلیقه بخرج بدم من خانوادم حتمامیان بهم سرمیزنن که گفت شماهمه چیزروداری فقط یک دست مبل راحتی کم داری بایک دست میزنهارخوری گفتم میدونم اوناروهم حتمامیگیرم راه من دوربودنمیتونستم ازتبریزبگیرم بیارم همینجامیخرم چایی دیگه دم کشیده بودبلندشدم دوتاچایی لیوانی ریختم واوردم تعارف کردم به ناهیدخانم تشکرکردویدونه روبرداشت رفتم داخل اشپزخونه دوتابسته کلوچه خریده بودم بسته روبازکردم ۴تادونه کلوچه داخل یک بشقاب گذاشتم اومدم توحال روبروی ناهیدخانم نشستم کلوچه بهش تعارف کردم واونم یدونه برداشت سرصحبت روبازکردبامن گفت چه رشته ای قبول شدی گفتم پزشکی گفت افرین بعدگفت چندتاخواهروبرادرداری گفتم دوتاخواهروخودم هم تک پسرم گفت اخی الان پدرومادرت نبودن توروتوخونه حس میکنن خیلی براشون سخت میگذره باهاشون تماس گرفتی که رسیدی گفتم اره گفت من فکرمیکنم مادرت همین روزاتادانشگاه نرفتی بیادپیشت گفتم بعیدنیست چون به من خیلی وابسته هست گفت خوب یک جوانی مثل توخوشتیپ چندتادوست دخترداری حالا گفتم هیچ کس توزندگی من وجودنداره من فکرم وذهنم همش به درس خوندنه خندیدگفت ای شیطون شماپسرهاخیلی شیطنت دارین انوقت زیربارنمیرین خیلی بلایین گفتم شماچندتابچه داری گفت من بچه دارنمیشم خیلی دوست دارم حداقل یدونه بچه داشته باشم خیلی ناراحت شدم حالم گرفته شدگفتم خداانشاالله توروبه مرادت میرسونه دیدم اشک توچشاش حلقه بسته سریع سرصحبت روباهاش عوض کردم گفتم میخوام برم بانک حساب بازکنم نزدیک ترین بانک به اینجاکجاست گفت بانک ملی گفتم خوشحال میشم اگه شماهم بامن بیای گفت باشه لباس پوشیدم یک تیپ اسپرت زدم رفتیم پایین ماشینوروشن کردم سوارماشین شدیم رفتیم بانک حساب بانکی بازکردم وبه پدرم زنگ زدم شماره حساب روبراش خوندم گفت بابا اصلا نگران پول نباش مرتب برات پول میفرستم توفقط فکرتوذهنت بزاردرگیردرس خوندن باشه تنهایی سخته میدونم ولی بایدطاقت اوردتاانشاالله بجایی برسی اون موقع لذت میبری بعدگفت میخوام برم پیش شوهرخالت اجازه بگیرم که اگه بشه روزبه روبفرستم بیادپیشت وهمونجاباهم زندگی کنین من خرج دونفرتون رومیدم اینطوری خیالم راحته که یک ۲۰روزی طول کشیدکه دیدم سروکله روزبه پیداشدچمدون بدست پشت دردیدمش دروبازکردم اومدداخل خیلی خوشحال شدم گفت پسرحال ندارم سریع برام پیک نیک بیارمنوروزبه خیلی باهم صفا میکردیم البته نه هرروزیاشب حداقل هفته ای دوبارچهارتادودتریاک میکشیدیم اونم دورازخانواده براش بساط روپهن کردم گفتم روزبه زودتربه من زنگ میزدی تابرم تریاک بگیرم من چیزی ندارم گفت من شیره دارم کمی باخودم اوردم نشستیم باهم یدونه چوب لباسی فلزی روبرداشتم بریدم سنجاق اوردم بادوتاورق کاغذ درست کردیم شروع کردیم به کشیدن روزبه به من گفت اولین روزدانشگات چطوربودخوب بودگفتم بدنبودبایدعادت کنم گفت تونستی مخ کسی روبزنی گفتم اصلا توفکرش نبودم گفت توخوشتیپی نگران نباش دختردانشجوهاخودشون توروروهوامیدزدن کارمونوانجام دادیم گفتم‌روزبه بریم باماشین کمی دوردوربکنیم گفت باشه جفتمون تیپ اسپرت زدیم وازخونه زدیم بیرون سوارماشین شدیم اول رفتم به سمت کارواش رفتیم ماشین رودادم حسابی شستشودادن خیلی وقت بودکه به ماشین دست نزده بودم گفتم گرسنمه روزبه هم گفت منم مثل توهستم گفتم چی میخوری گفت بریم نون داغ کباب داغ گفتم بریم منوروزبه جداازپسرخاله بودن مثل دوتابرادرمیمونیم رفتیم سفارش کباب دادیم جاتون خالی نشستیم خوردیم کمی باماشین دورزدیم دیدم خبری ازیدونه دختریایک زن جنده نیست دیدم فقط داریم بنزین هدرمیدیم ادرس یکی ازهم دانشگاهی روداشتم رفتم درخونش زنگ زدم گفت کیه گفتم مهردادم اومدبیرون بهش گفتم پسراینجاتریاک ازکی میگیری گفت حالا بیابریم بالا گفتم نه من مهمان دارم تریاک نداریم گفت پس بزارمن لباس بپوشم بیام رفت لباس پوشیدواومدسوارماشین شدباروزبه اشناش کردم رفتیم تارسیدیم دم دریدونه چایخانه گفت همینجانگهدارپارک کن توبامن بیابریم تااشنات کنم به روزبه هم گفتم توهم بیابامن بریم توهم اشنابشی بدنیست یک موقع میبینی من نیستم لااقل توبشناسیش گفت باشه رفتیم داخل چایخانه رفتیم روی یک میزنشستیم برامون چایی اوردبعدبه شاگردچایی خانه رفیقم گفت اوستاکجاست گفت الان بهش میگم که بیادپیشت رفت طولی نکشیددیدم صاحب چایخانه اومدپیشم رفیقم اون روبامااشناکردوگفت ازاین به بعدهرموقع اومدن هواشونوداشته باش بعدگفت شماره تلفن توروبه دوستام میدم اگه تماس هم گرفتن براشون ببرگفت حله گفت الان چقدرنیازدارین گفتم ۲۵گرم برام بیارگفت چایی خودتونوبخورین برین بالای پله هادم دربمونین تابراتون بیارم گفتم جلوی درکمی بالا دربسمت راست بیای یدونه بی ام و ۳۲۰ پارکه رنگشم شرابیه ماداخل ماشین نشستیم منتظرشمامیمونیم بعدمعذرت خواهی کردگفت دوروزه یکدفعه مامورمیریزه بخاطرهمین هرمشتری که میادباهاش بیرون قرارمیزارم گفتم ایرادی نداره بهتراتفاقا رفتیم داخل ماشین نشستیم طولی نکشیددیدیم اومدومنم پولش روبهش دادم ورفت رفیقم گفت دمتگرم منوزودتربرسون خونه من مهمان دارم گفتم اگه مهمان نداری بریم خونه ماگفت نه دوست دخترم پیش من اومده بردم دم درخونش پیاده کردم ازش تشکرکردیم وبرگشتیم خونه وارداتاق که شدیم روزبه دیگه منواصلا نه دیده نه شناخته لباس تنشونصفه نیمه دراوردنشست پای بساط گفت اگه میکشی بیاگفتم نه من نمیکشم اون نشست تاساعت ۵بعدازظهرفقط میکشیدمنم ازش پذیرایی میکردم شب شدکمی شام حاضری داشتیم خوردیم بعدازشام به روزبه گفتم فرداصبح کلاس دارم بعدازظهربیکارم باهم میریم کمی مرغ وگوشت میخریم تایخچال روپرکنیم تولیست بگیرببین دیگه چی میخوایم گفت باشه خوابیدیم صبح من بلندشدم رفتم دانشگاه ماشینم روجلوی دردانشگاه پارک کردم ازماشین پیاده شدم یک ان چشمم به یک دختری افتاددیدم اونم داره منونگاه میکنه یک ان احساس خوبی به من دست دادضربان قلبم تندتندمیزدبدجوری تواولین نگاه عاشقش شدم اومدازبغلم ردبشه دیدم لبخندمیزنه باصدایی دستوپاشکسته بهش گفتم ببخشیدخانم ایستادگفت بفرماییدکاری داشتی گفتم میخوام چنددقیقه باشماصحبت کنم گفت الان کلاسم دیرشده برای ساعت ۱۱کلاسم تموم میشه گفتم من تاساعت ۱۲کلاس دارم بایدبمونم گفت باشه من یک ساعت تواین کافه دانشگاه منتظرت میمونم گفتم باشه دستوپام دیگه یخ زده بودازخجالت ازهمدیگه خداحافظی کردیم تاساعت ۱۲کلاس نشستم اومدم بیرون رفتم داخل کافه دیدم نشسته منوکه دیدبلندش اومدجلوگفت فقط ازاینجابریم اینجازیادامن نیست اومدیم سوارماشین شدیم گفت من زیادوقت ندارم بایدبرم تهران دانشجوی پرستاری بودگفتم میدونم دیرت شده حداقل تاترمینال باهم میریم وتوراه صحبت میکنیم بهش گفتم اسمم مهرداده شماگفت منم فریباهستم کمی باهم صحبت کردیم تارسیدیم ترمینال ازهمدیگه خداحافظی کردیم

ادامه دارد

نوشته: مهرداد

بازدید 18,246

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “داستان دوستی و گاییدن فریبا (۳)”

  1. کسخولی یا چیزی هستی نه قشنگ معلومه چیزی مصرف میکنی ببین از موتوری هیچ وقت جنس نگیر

  2. نه دیگه تو احتمالا از خود سرکوچه ای جنس گرفتی که سه قسمت همه رو کیر کردی🤣🤣🤣

  3. کمی حوصله بد نیست این که همه منتظر یه داستان آبکی که شروع نشده به سکسی ختم بشه باشیم درست نیست نویسنده محترم وقت گزاشته و کلی تایپ کرده و داستان که نشون میده واقعی هست رو نوشته پس حمایت کنیم احتمالا یه داستان خوب از آب در میاد

  4. اگر که کامنت‌ها رو میخونی و برات اهمیت دارن؟ البته غیر از کامنت‌هایی که اهانت یا متلک داره! میخوام راهنماییت کنم! ضمناً پیش از هر سخنی ازین جهت راهنمایی‌ت میکنم چون کارم تدریس ادبیات داستانی است. البته که قدم از گفتن این مطالب ابراز و اظهار وجود نیست که بخواهم خودنمایی کنم و اینکه تعریف از خود کرده باشم.ببین دوست من خیلی زیاد بیش از حد به جزئیات غیر ضرور می‌پردازی و از همین رو هم هست که دو قسمت بالا بلند و طولانی نوشتی و ما در انتهای قسمت دوم تازه رسیدیم به اینکه تو با یک نگاه هم دل دادی و هم دل بردی! بماند که اینجا پیرنگ داستان به شدت صعیف است که در هیچ دانشگاهی اینطور نیست که اوایل روزهای دانشگاه دختری در نگاه اول عاشق شود و قرار بگذارد! ممکن است که این اتفاق در خاطر دخترها بیفته ولی اصلا در اولین برخوردی که صرفاً از کنار هم رد بشید، و تا به دختر پیشنهاد بدی؛ او بلافاصله یک ساعت به خاطر تو معطل بماند! دخترها اگر بر فرض اینکه خیلی هم عاشق شوند در نگاه اول بازهم غروری دارند که اینطور نیست که همان روز یک ساعت به خاطر تو در دانشگاه منتظر بماند. به نظرم کل این قسمت و قسمت قبلی رو میشد تو دوتا یا سه تا بند نوشت (پاراگراف) نوشت و اینهمه طول و تفسیر ‌و بیان این همه جزئیات غیر ضرور اصلا اهمیتی و خواننده هم برایش ملال آور می‌سود و من واقعا کلافه شدم که ثانیه به ثانیه اتفاقات رو داری تعریف می‌کنی!در داستان نویسی البته بیان جزئیات گاهی لازم است ولی نه همه‌جا. و نیز برای آنکه داستانت جذاب باشد، باید از تکنیکهای داستان‌نویسی استفاده کنی، روایت پردازی صحیح داشته باشید و جریان سیال ذهن داشته باشید و نه اینکه یک زمان خطی را بگیری و مخصوصاً بزرگترین مشکل بیان جزئیات بیش از حد است. مثلاً اینکه دوستت که شما رو برد شیره‌کش خونه تا شما تریتک تهیه کنید. دیگر لازم نبود به اینکه بگویی به او تعارف کردیم به ما بپیوندد و او سر باز زد چون مهمان داشت و دوست دخترش هم میهمان و آن رفیق چقدر مرام داشته که دوست دخترش را در خانه رها کرده و آمده شما را برده شیره‌کش‌خونه و بعد از آنکه شما جنس تهیه کردید، دوباره نزد او بازگشته. یا ابنکه چگونه ابزار و وسایل تریاک کشیدن و سیخ و سنگ را به چه نحوی ساختید و خلاصه مدام اشاره به تیپ اسپرت می‌کنی؟ من مزیتش رو نفهمیدم؟ احتمالاً که مثلا با کت شلوار فراک و کلاه سیلندر معمولاً جایی می‌ری و حالا تیپ اسپرت زدی! اگر منظورت این است که مثلا خیلی خوش تیپ میشی خب خیلی راحت بگو با یک تیپ خیلی لوکس یا هرجیزی. اگر برای قسمت بعد بتوانی خلاصه کنی و از جزییات غیر ضرور پرهیز کنی احتمالاً خیلی بهتر خواهد بود. حالا استفاده از عناصر داستانی جای خود دارد که بعدا سر حوصله آنها را یادداشت کن. و تمرین کن. من خودم خیلی زیاد حرف زدم و ازین بابت عذرخواهی میکنم و برات آرزوی موفقیت میکنم

  5. یکی تو قزوین نیست کون اینو پاره کنه تا داستان نوشتن یادش بره مردیکه جاکش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید