داستان دوستی و گاییدن فریبا(۱)

سلام دوستان من مهردادهستم این داستان روکه براتون مینویسم ماجراش برمیگرده به سالهاقبل من درسم خیلی خوب بودبعدازگرفتن دیپلم فورآ برای کنکورخودم رااماده کرده بودم همچنان درسم رومیخوندم پدرم اصلا رازی نبودکه من برای دانشگاه رفتن خودم رواماده کنم نه اینکه به من بگه دیگه نمیخوام درس بخونی نه به من میگفت یکسال به خودت استراحت بده تاخستگی ازتنت بریزه فکرت ازادبشه بعدبرودانشگاه درضمن اینم بهتون بگم که پدرم ادم خسیسی هم نبودونیست که بگم نه نداره پول پدرم به نظرمن تمام نشدنیه پدرم یک بازاری هست وچندتاکارگر و حسابدار در حجره داره هرموقع بهش گفتم بابا وضع مالی خرابه اصلا تابه امروز از من وبرادرام ومادرم سوال نمیکردچه خبرتونه خرج خونه وپول تو جیبیتونوتازه دادم همه روخرج کردین دوباره ازمن پول میخواین تامیگفتیم پول سریع ازتوجیبش پول درمیاوردوبه مامیگفت چقدرنیازداری سریع به ماپول میدادبگذریم ازاین حرفا درس میحوندم شبانه روزی بعضی مواقع میرفتم پیش پسرخالم وازش کمک میخواستم اونم پزشکی خونده بودواونم منوراهنمایی میکردتاوقت امتحانات شروع شدخیلی استرس داشتم وترس سراپای وجودم روگرفته بوددوتادستام خیس عرق شده بودپنجه های دستم جداازعرق کردن انگشتای دوتادستم یخ زده بودانگارهی دل دل میکردم برم روجلسه امتحان یابرگردم برم خونه پسرخاله من بامن اومده بودتادم دردانشگاه توماشین نشسته بودیک ان دیدمن این پا اون پامیکنم ولی وارددانشگاه نشدم سریع ازماشین پیاده شداومدسمت من دستش روگذاشت پشت کمرم ومنوصفت بغلم کردگفت نترس مردادجان منم مثل توبودم بیاکمی اب بخورتاحالت سرجابیادبعدبروروجلسه امتحان کمی اب خوردم باحرفایی که پسرخالم زده بودکمی فکرکردم واروم اروم رفتم سمت سالن امتحانات توصف ایستادم بعداز۵نفردیدم اسم منوصداکردن ومنم جواب دادم رفتم جلودیدم یک نفراومدجلوگفت کتاب دفترچیزی داری بزاراینجارومیزاگه تقلب وچیزی داری بزارروی میزدرغیراینصورت اگه توجلسه امتحان یدونه تقلب ازشمابگیریم برگه امتحانیتونوپاره میکنیم گفتم چیزی ندارم خودم هستم دوتامدادیک دونه مدادتراش ودوتاپاکن گفت ازهمکارم شماره صندلی توبگیررفتم شماره صندلی روگرفتم بایکدونه برگه به من دادن گفت بروزودترصندلی توپیداکن بشین روصندلی این کاغذروکامل مطالعه کن تابرگه امتحانات نیومده لااقل این کاغذروقبل امتحانات خونده باشی صندلی روپیداکردم رفتم روی صندلی نشستم کمی کاغذرومطالعه کردم دیدم درموردضوابط امتحانات نوشته شده تقلب نرنین حقی ندارین سرتونوبه چپو راست بچرخونین دیدم چرتو پرت نوشتن دادن دست مام منم بیخیال خوندن شدم منتظربودم تاسوالات امتحانی روبه مابدن یکساعت وخورده ای طول کشیدتابرگه های امتحانی روبین ماپخش کردن رییس حوزه ماهم یک ادم جاکشی بوددیوث تکون میخوردمیرفت میکروفون روروشن میکردشروع میکردبه گوه خوری همش دلش میخواست سخن رانی کنه اخرش یکی ازبچه هاکه صف جلونشسته بودصداش دراومدگفت اقای محترم بسه دیگه ماهرچی خونده بودیم همه به یکباره ازمخ ماپریدیدونه بازرس اومدگفت چی میگی اقاپسره گفت بااین اقاهستم وقتی به ماگفت شروع کنین ازهمین الان امتحان شماهاشروع شده دیگه نیازی نمیبینم هرنیم ساعت به نیم ساعت بلندگوروروشن کنه بیادپشت بلندگوسخن رانی کنه بازرس بهش گفت اون اقارییس حوزه هستش یک خورده ای باهم بحث کردن بازرس اومدبرگه های امتحانیشوبگیره سریع دست بردبرگه روبادست چپش گرفت رئیس حوزه اومدجلوروبه بازرس کردگفت چیزی شده تقلبی چیزی ازش گرفتی پسره قبل ازبازرس به رئیس حوزه گفت شماسخن رانی کردی منم گفتم هرچی خوندیم پریدشماصحبت خودتونوقطع کردی این اقاکاسه داغ ترازاش شده اومده برگه امتحانی منوازروی میزم بگیره که خودرئیس حوزه گفت نه عزیزدلم برگه این گل پسرروازش نگیرمن مقصربودم ایشون حرف خوبی به من زدمن نبایدتندتندبلندگوروروشن میکردم وباهاشون صحبت میکردم رئیس حوزه به پسره گفت پسرم برگه هاتو بزارروی میزشروع کن تستهای خودت روبزن اخراوقت کم نیاری بازرسه کنف شدمثل خوک سرشوانداخت توخشتکش هی عقب وجلوقدم میزدخلاصه ماامتحانمنودادیم ازسالن بیرون اومدم مستقیم رفتم سمت ماشین دیدم پسرخاله من توماشین خوابیده بی هوش صندلی سمت شاگردخوابه خوابه نشستم پشت فرمون بادستم کمی تکونش دادم دیدم بلندشدگفت اومدی گفتم اره گفت امتحان روچکارکردی سوالات راحت بودیانه گفتم راحته راحت من بهترین قبولی دانشگاه برای خانوادم میارم گفت یعنی توهم پزشکی قبول میشی گفتم اصلا ذره ای شک نکن من پزشکی قبول شدم ازهمین الان برات مینویسم قبولی من صددرصده رفتیم سمت خونه ماشین روبردم پارکینگ گذاشتم دراشوقفل کردم باپسرخالم رفتیم بالا به مادرم گفتم غذای ماروبرداربیارفقط زودترکه ازگشنگی دارم پرپرمیزنم پسرخالم گفت مگه روجلسه چیزی بهتون ندادن که گرسنتون نشه گفتم هیچ چیزی به ماندادن گشنه تشنه این چندساعت روماداشتیم امتحان میدادیم مارونگه داشتن خلاصه مادرماغذای ماروروی میزنهارخوری گذاشت سریع بشقاب ماروگرفت برنج کشیدماهم رفتیم دستامونوبااب وصابون شستیم نشستیم روصندلی روبرنج خورشت ریختیم شروع به خوردن غذاکردیم من اونقدرگرسنه بودم خدایی نفهمیدم کی برنج داخل بشقاب روتموم کردم به مادرم گفتم بیابه من برنج بده پسرخالم گفت نه خاله جون شمانیا من میرم براش برنج میریزم بلندشدرفت برنج روی گازبوددردیگ روبرداشت باکفگیرشروع کردبرنج ریختن داخل بشقاب برای من اوردودوباره بشقاب خودش روبردبرای خودش هم برنج اوردمن بشقاب دوم هم هرچی برنج ریخته بودخوردم ولی بازهم کمی گرسنه بودم پسرخالم گفت مهردادچه خبرته کمتربخورشکمت میزنه بالا گفتم امروزیکی ازروزایی بودکه درطول عمرم اینقدرگرسنگی نکشیدم شروع کردبه خندیدن بلندشدم رفتم دوباره برای خودم برنج کشیدم اومدم رومیزنشستم دوباره غذاخوردم خلاصه گذشت چندمدتی دیدم پسرخالم بایک روزنامه اومدخونمون من رفته بودم سوپرمارکت برای مادرم خریدکنم پسرخالم روبه مادرم کردوگفت خاله جون مشتلق بده یک خبرخیلی مهمی برات دارم مادرم گفت عزیزخاله چی شده چشم مشتلق هم بهت میدم چیزی شده خاله گفت پسرت رشته پزشکی بابهترین امتیازقبول شده مادرم گفت مهردادمیدونه گفت فکرنکنم بدونه همین موقع من رسیدم خونه درزدم مادرم درروبرام بازکردوسایل روازمن گرفت بردگذاشت روی اوپن واومدسمت من منوبغلم کردشروع کردبه بوسیدن من هی نوازشم میکردوپسرخالمویک ان دیدم گفتم ماماچی شده حرف بزن توهی بوسم میکنی هی نوازشم میکنی چی شده گفت پسرم تودانشگاه قبول شدی رشته پزشکی هم قبول شدی گفتم جدی میگی پسرخالم گفت اره منوبغلم کردوسرشواوردجلوپیشونی منوبوس کرد دوسه تاپشت شانم روزدگفت دیگه ترس نداری گفتم نه گفت افرین همیشه همینقدرقدرتمندباش نزارچیزی بنام ترس برتوغلبه کنه گفت پزشکی ارتوپد قبول شدی بانمره خیلی بالا پسرازاین لحظه به بعدهرکمکی ازلحاظ درس خوندن ازمن بخوای میتونی روی من حساب بازکنی ازکمک کردن بهت دریغ نمیکنم دیدم مادرم رفت تواتاق بایک دسته پول برگشت پول روگذاشت کف دست پسرخالم گفت خاله جان اینم مشتلق توعزیزخاله انشاالله همیشه همینطورپیامهای خوب بیاری پسرخالم پول روقبول نمیکردولی مادرم به زورگذاشت توجیبش گفتم مامان پس من چی گفت برای توبمونه تابابات بیادمن پول دارم ولی برای باباته امانت داده دستم بایدپولاروبدم به پدرت ولی نگران نباش جیگرمامان الان به بابات زنگ میزنم میگم سرظهرداره میادبدون پول نیادمطمئن باش به پدرت بگم پسرماپزشکی قبول شده برات چک سفیدامضا میکنه ساعت ۱۱صبح ردکرده بودساعت ۱پدرم میومدخونه نهارمیخورددوساعت استراحت میکردساعت ۳بلندمیشدمادرم براش چایی میریخت پدرم میخوردلباساشومیپوشیدمیرفت حجره تاساعت ۹شب تعطیل میکردن میومدخونه پدرم گفت حاج خانم امانتی شماروگذاشتم بالای تلویزیون بروبردار مادرم گفت حاجی میخوام یک خبرخوشحال کننده ای روبهت بگم پدرم گفت دیگه چی شده گفت پسرمون مهردادقبول شده بابالاترین امتیازرشته پزشکی قبول شده گفت جدی میگی گفت اره بخداخواهرزادم قبولی پسرمونوبه من داده گفت بشین همینجامن روزنامه روبیارم بهت نشون بدم اومددراتاق منوبازکرددیدمادونفربیدارهستیم داریم باهم صحبت میکنیم گفت روزنامه کوروزنامه روبه مادرم دادیم گفت شمادونفرهم بیاین بیرون حاجی باشماهم کارداره رفتیم بیرون سلام کردیم به حاجی رفتم بیش پدرم نشستم پدرم منوبغل کردشروع کردبه بوسیدن من بعدروبه پسرخالم کردوگفت بهروزجان خیلی خیلی زحمت کشیدی بابت این چندمدتی که برای مهردادزحمت کشیدی من مدیون شماهستم من قبولی بچه خودم روبرای دانشگاه مدیون توهستم پسرم به من گفت پسرم ماشین روروشن کن باپسرخالت بیادرحجره باشمادونفرکاردارم گفتم چشم باباسعی میکنم تاقبل ازساعت ۵ حجره باشم گفت بهروزجان روحتمآباخودت بیارپدرم خداحافظی کردرفت به سمت حجره ماهم کمی میوه خوردیم رفتیم لباس پوشیدیم بعدیک ساعت دیگه ماشین روروشن کردم ازپارکینگ کشیم بیرون درروبستم حرکت کردم به سمت حجره درضمن پولی روکه پدرم به مادرم دادمادرم شمرده بودحدودآیک میلیونو چهارصدهزارتومن بودمادرم چهارصدهزارتومن روبرداشت ویک میلیون رودادبه من موقع رفتن ازپارکینگ خونه مادرم اومدپشت پنجره روبه من گفت حتماپیش بابات بروگفتم چشم مامان منم دارم میرم پیش بابام رفتم حجره بابام ماشین روجلوی حجره پارک کردم به پسرخالم گفتم داداش بهروزپیاده شوباهم بریم اول گفت نه من دیگه داخل حجره نمیام گفتم نیای حاجی ناراحت میشه خلاصه پیاده شدرفتیم توحجره حاجی یکی ا زکا رگرهاروصدازدگفت کمی میوه برامون بیاردیدم کارگرهایکی یکی دارن میان سمت من اقامهردادمبارکه تبریک میگیم به شماباعث افتخارماهست خیلی سربلندمون کردی تشکرکردم یکی ازکارگرها گفت پس شیرینی قبولیت چی میشه قنادی تا حجره کمی دیر بود دستم را بردم تو جیبم پول رو در بیارم بهشون پول بدم خودشون برن شیرینی بخرن دیدم بابام گفت نمیخواد بهشون پول بدی همه کارگرها روصدازد اومدن گفتن جانم حاج آقا گفت شیرینی قبولی پسرم رو من بهتون میدم فقط این برج حقوق خودتون رو که بهتون میدم هر کدام شما نفری ۲۰هزارتومن اضافه به شما میدم بابت قبولی پسرم من دیدم کارگر از خوشحالی دارن پر میکشن ۲۰هزارتومن تو اون موقع کم پولی نبود دیدم پدرم در گاوصندوق
روبازکرد۳تابسته پول گذاشت جلوی من وپسرخالم به من گفت مهردادجان پسرم این پولا روبرداربرین برای خودت وداداش بهروزلباس وکفش هرچی میخواین بخرین گفتم نمیخوادباباگفت پول داشتم سرظهراوردم دادم به مادرت الانم که بانک بازنیست برم ازحسابم پول برداشت کنم فعلا برین باهمین پولا خریدکنین تاصبح فردابهتون دوباره پول میدم پسرخالم به پدرم گفت عموحاجی شرمندمون کردی دست شمادردنکنه نمیدونم چطوری ازشماتشکرکنم بابام گفت بهروزجان خیلی درقبولی مهردادجان شمانقش داشتی پسرم من کاری براتون انجام ندادم این پولهانوش جانتون باشه پسرم گفت مهردادجان دل بندم برین خریدتونوانجام بدین هواکم کم داره شب میشه گفتم چشم بابا خداحافظی کردیم ازحجره زدیم بیرون ماشین روروشن کردم وحرکت کردیم رفتیم بازارلباسها توراه باپسرخالم قرارگذاشتم که لباسامونو باهمدیگه ست بگیریم پولایی که مادرم وپدرم به من داده بودن همه لباسامونوبااون پولا خریدیم رفتیم دوتاکتانی هم خریدیم و۲دست لباس ورزشی گرمکن وشلوارهم خریدیم بازپول داشتیم پولی روکه مادرم به پسرخاله من داده بودنذاشتم ازجیبش دربیاره گفتم اون پول پول توجیبیت باشه برای خودت نگهداراخه پسرخالم اون روزها بیکاربودوشوهرخاله منم یک کشاورزبودمنبع درامددیگری نداشت بابام درغیاب مابه شوهرخاله من حسابی میرسیدخودش تنهامیرفت خونه خالم بدون اینکه بچه های خالم وحتی خودخالم ببینه یک بسته پول درمیاوردمیذاشت تودست شوهرخالم حتی به مادرخودم هم نمیگفت من همیشه به مادرم میگفتم که بابام اگه پولدارشده واین همه باغ مغازه وخونه ماشین پول نقدداره بخاطرهمین کمک کردن هابه مردم هستش یکجوری به مردم پول میدادوسایل میگرفت میبرددرخونشون بهشون میدادهیچ کس نمیفهمیدهمیشه هم به من میگفت اگه به کسی کمک میکنی نزارکسی بفهمه بی سروصداکمک کنین وبابام این پسرخالموخیلی دوست داشت همیشه میگفت این بچه هم داخل باغ داره کارمیکنه وهم درسش رومیخونه بهروزهم درطول هفته اکثرامیومدخونه ماچون خونه میموندپدرش تکون میخوردباهمدیگه دعوامیکردن بخاطرهمین میومدخونه ماوبه مادرم میگفت عموحاجی ناراحت نمیشه من میام اینجامادرم میگفت نه فداتشم عموحاجی توروخیلی دوست داره همیشه ازتوداره تعریف میکنه بیاداخل به همین خاطرخالم وشوهرخالم نگران بهروزنمیشدن میدونستن ازخونه که قهرکنه جایی برای رفتن نداره اجبارامیادخونه ماپس دنبالش نمیگشتن لباس هامون خریدیم برگشتنی بهروز به من گفت که برای دانشگاه رفتن نمیتونی این همه مسافت رو رفتو امد کنی خیلی سخته اصلا نمیشه باید یک واحد خونه اجاره کنی اخه من دانشگاه قزوین قبول شده بودم گفت تو وضع مالی پدرت خوبه سعی کن تنهایی یک واحد بگیری و زندگی کنی هر کسی بهت پیشنهاد داد بیا با هم شریکی یک واحد بگیریم زندگی کنیم قبول نکن بهش بگو من دوست دارم تنها باشم شریک نمیخوام گفتم چرا گفت توبه این کاراش کاری نداشته باش من خودم با خاله و عمو حاجی صحبت میکنم و راضی شون میکنم دوستان قسمت اول تمام شد بقیه قسمتها را در پستهای بعدی براتون ارسال میکنم خواهش بی احترامی نکنین من قول میدم قسمت به قسمت رو عین آنچه اتفاق افتاده براتون بنویسم منتها چون داستانم طولانی هستش مجبورم قسمت بندی کنم براتون تعریف کنم

نوشته: مهرداد

ادامه…

بازدید 14,962

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

9 پاسخ به “داستان دوستی و گاییدن فریبا(۱)”

  1. یک بار کنکور بده و دانشگاه قبول بشوبدون که تو آزمون از قبل بهت میگن جات کجاستقبولی تخصص هم از روز اول نیست

  2. درست خیلی خوب بود و شب و روز درس میخوندی؟؟بعد بابات رازی نبود؟من شاشیدم‌ توی اون درسی که تو خوندیپسره ی چلقوز بی سواد.

  3. نکبت حداقل سر خط داستان رو میگفتی مال کیه؟20 تومن پاداش ملت کف کردن بعد 1.4 میلیون بابات پول آورده؟قبولی رو توی روزنامه میزدن و ماشین اینقدر راحت بوده؟ناکس داستانت بین سال 1360 و 1400 همش در رفت و آمد بود!!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید